نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    مجلس میهمانی بود.
    پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت.
    دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده؛ به همین دلیل با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:
    پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟
    پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:
    زیرا انتهایش خاکی است؛ می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.
    مواظب قضاوت هایمان باشیم.
     
  2. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "صوفی بزرگ،" بایزید درباره "آگاهی" با شاگردانش سخن میگفت و آنها پرسیدند:
    «آگاهی چیست که همیشه درباره اش صحبت میکنید؟»
    روزی آنها را به کنار "رودی" برد.
    در دو طرف رود تپه ای بود.
    گفت:
    «گذرگاه چوبی طویلی درست میکنیم، تنها به عرض یک پا، از این طرف به طرف دیگر، شما بر روی آن راه میروید. آنگاه میفهمید آگاهی چیست.»
    شاگردان گفتند:
    ولی ما "تمام زندگیمان" راه رفته ایم و هرگز نفهمیده ایم آگاهی چیست...
    پل برپا شد، بسیاری از شاگردان ترسیدند و گفتند:
    ما نمیتوانیم "راه برویم."
    روی چوبی به عرض فقط یک پا؟
    بایزید پاسخ داد:
    اما برای راه رفتن به چه پهنایی احتیاج دارید؟ وقتی بر روی زمین راه میروید میتوانید روی "نواری به عرض یک پا" راه بروید.
    چرا؟!
    چرا نمیتوانید روی باریکه ای به همین عرض که بین دو تپه آویخته شده راه بروید؟!
    تعداد کمی سعی کردند.
    تنها دو یا سه قدم برداشتند و بازگشتند و گفتند:
    «خطرناک است.»
    سپس بایزید از روی "باریکه" رد شد و معدود افرادی به "دنبالش" روان شدند و به طرف دیگر رسیدند.
    آنان که از باریکه رد شده بودند به پای بایزید افتادند و گفتند:
    استاد، اکنون میدانیم آگاهی چیست...
    "خطر" آنچنان بزرگ بود که نمیتوانستیم "بدون توجه" رد شویم.
    لازم بود هوشیار باشیم.
    "یک لحظه غفلت" میتوانست به قیمت زندگی ما تمام شود، پس باید "هوشیار" می ماندیم.
    "در بعضی لحظات کمیاب و بسیار خطرناک شما آگاه میشوید."
    آگاهی یعنی شدت بسیار، چنان شدتی از "بیداری" که هیچ فکری رخنه نکند.
    "شما آگاهید" اما هیچ فکری در سر ندارید. "امتحانش" کنید، هر جایی می توانید امتحانش کنید.
    در "مسیری راه بروید" اما چنان که گویی هر لحظه با خطر روبرو میشوید، و خطر واقعا وجود دارد، زیرا هر لحظه ممکن است بمیرید.
    اگر "درکتان" کمی بیشتر شود درخواهید یافت آگاه بودن "غیر ممکن" نیست.
    * اگر ببینید که هر لحظه ممکن است بمیرید، در آن صورت دیگر نمیتوانید مانند یک مـسـ*ـت زندگی کنید.*
     
  3. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "شتر را به نمد داغ می‌کنند"
    "شتری" از صاحب خود به شتری دیگر شکایت کرد، که همواره "بارهای گران" بر پشت من می‌گذارد و مرا طاقت تحمل آن نیست.
    شتر پرسید:
    بار او چه چیز است که از حمل آن عاجزی؟
    گفت:
    اغلب اوقات "نمک" است،
    گفت: اگر در راه جوی آبی باشد، یکی دو مرتبه در آن جوی آب بخواب تا نمک‌ها آب شود و بار تو "سبک" گردد و نقصان به صاحب تو رسد تا بعد از این تو را رنجه ندارد،
    شتر به سخن ناصح "عمل" کرد؛
    صاحب شتر دریافت که خوابیدن شتر در میان آب، به سبب ضعف و بی‌قوتی نیست، بلکه از روی "حیله" است.
    پس این بار "نمد" بارش کرد، شتر ساده‌لوح به طریق معهود، در میان آب خوابید، ولی بارش دو چندان شد.
    صاحب شتر به "زجر و شلاق،" تمامش برخیزانید و شتر از "بیم چوب،" دیگر هرگز در میان آب نخوابید و این مثل شد که شتر را به نمد داغ می‌کنند.
    "نیرنگ و فریب، سرانجامی جز شکست ندارد."
    "این مثل در بیان سرانجام انسان مکار و فریب‌کار به کار می‌رود."
     
  4. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "پاره آجر"
    روزی "مردی ثروتمند" در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
    ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه "پاره آجری" به سمت او "پرتاب" کرد.
    "پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد."
    مرد پایش را روی "ترمز" گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش "صدمه" زیادی دیده است.
    به طرف پسرک رفت تا او را به سختی
    "تنبیه" کند.
    پسرک "گریان،" با تلاش فراوان بالاخره توانست "توجه مرد" را به سمت پیاده رو، جایی که "برادر فلجش" از روی "صندلی چرخدار" به زمین افتاده بود جلب کند.
    پسرک گفت:
    اینجا خیابان خلوتی است و "به ندرت" کسی از آن عبور می کند.
    هر چه "منتظر ایستادم" و از "رانندگان کمک خواستم،" کسی توجه نکرد.
    "برادر بزرگم" از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.
    برای اینکه شما را "متوقف" کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم!
    مرد "متاثر شد" و به فکر فرو رفت...
    برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد....
    "در زندگی چنان با "سرعت" حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!"
    * "خدا در "روح ما" زمزمه می کند و با "قلب ما" حرف می زند...
    اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او "مجبور می شود" پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.*
     
  5. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    ستارخان در خاطراتش می گوید:
    من هیچوقت گریه نکردم،
    چون اگر گریه می کردم آذربایجان شکست می خورد
    و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران شکست می خورد.
    اما در زمان مشروطه یک بار گریستم.
    و آن زمانی بود که 9 ماه در محاصره بودیم بدون آب و بدون غذا.
    از قرارگاه آمدم بیرون، مادری را دیدم با کودکی در بغـ*ـل، کودک از فرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و بدلیل ضعف شدید بوته را با خاک ریشه می خورد، با خودم گفتم الان مادر کودک مرا فحش می دهد و می گوید لعنت به ستارخان.
    اما مادر، فرزند را در آغـ*ـوش گرفت و گفت:
    "اشکالی ندارد فرزندم، خاک می خوریم، اما خاک نمی دهیم."
    آنجا بود که اشک از چشمانم سرازیر شد ...
    زنده و جاویدان باد نام کسانی که بخاطر عزت این مملکت و آب و خاک، جانانه ایستادند ...
     
  6. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "کمال الملک؛ نقاش چیره دست ایرانی"
    کمال الملک در "دوران قاجاریه" برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به "اروپا" سفر کرد.
    زمانی که در "پاریس" بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.
    یک روز وارد "رستورانی" شد و سفارش غذا داد، در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول
    غذا را روی میز میگذاشتند و میرفتند،
    معمولا هم مبلغی بیشتر...
    چرا که این "مبلغ اضافی" بعنوان "انعام" به گارسون میرسید، اما کمال الملک پولی در بساط نداشت.
    بنابراین پس از "صرف غذا" از فرصت استفاده کرد، از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از "تمیز کردن کف بشقاب" عکس یک "اسکناس" را روی آن کشید.
    بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد "گارسون" که اسکناس را داخل بشقاب دید "دست برد: که آن را بردارد، ولی متوجه شد که پولی در کار
    نیست و تنها "یک نقاشی ست...!"
    بلافاصله با "عصبانیت" دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد.
    "صاحب رستوران" جلو آمد و جریان
    را پرسید.
    گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت:
    این مرد یک "دزد و شیادست،" بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده!
    صاحب رستوران که مردی "هنر شناس" بود، دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.
    بعد به گارسون گفت:
    "رهایش کن برود"
    "این بشقاب خیلی بیشتر از
    یک پرس غذا ارزش دارد."
    "امروز این بشقاب در موزه ی "لوور پاریس" به عنوان بخشی از "تاریخ هنری" این شهر نگهداری میشود."
     
  7. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    قابل تامل, بخوانید
    سالها پیش کشور آلمان به دو بخش تقسیم شده بود؛
    "آلمان شرقی و آلمان غربی..."
    دیواری شهر "برلین" را به دو قسمت برلین شرقی و برلین غربی تقسیم کرده بود...
    یک روز، افرادی از برلین شرقی کامیونی پر از "زباله و خوراکی‌های گندیده متعفن" را به سمت غربی دیوار یعنی برلین غربی ریختند.
    مردم برلین غربی به سادگی می توانستند "تلافی و انتقام جویی" کنند، ولی این کار را انجام ندادند!
    به جای آن کامیونی پر از "کنسروهای خوراکی،" بسته های نان و شیر و دیگر "مایحتاج خوراکی تازه" را در سمت برلین شرقی با نظم گذاشتند و بر روی بسته ها تابلویی نهادند که بر آن نوشته شده بود:
    "هرکس از آنچه دارد به دیگران می دهد."
    * چه چیزی در درون ماست؟
    محبت یا نفرت؟
    آرامش یا پرخاش؟
    حیات یا مرگ؟
    برکت یا لعنت؟
    ظرفیت ساختن یا ظرفیت تخریب؟
    ما چه چیز به دیگران هدیه میدهیم*
     
  8. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم، استاد سر کلاس آمد و می‌دانستیم که ۱۰ سوال از تاریخ کشورها خواهدداد.
    دکتر بنی‌احمد فقط ۱ سئوال داد و رفت:
    "مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟"
    از هر که پرسیدم نمی‌دانست تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود، اما براستی کسی نمی‌دانست...
    همه ۲ ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر
    از شمشیرزنیش،
    از آشپزی برای سربازان،
    از برپا کردن خیمه ها در جنگ،
    از عبادتهایش و…
    استاد بعد ۲ ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.
    ۱۴ تیر ۱۳۵۴ برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم
    در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود "مردود!"
    برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم..
    استاد آمد گفت:
    کسی اعتراض دارد؟
    همه گفتیم: آری!
    گفت:
    خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟!
    پرسیدیم:
    پاسخ صحیح چه بود استاد؟
    گفت:
    در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار بـرده نشده، پاسخ صحیح " نمیدانم " بود.
    همه ۵ صفحه نوشته بودید، اما کسی "شهامت" نداشت بنویسد نمیدانم!!
     
  9. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
    «به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟»
    ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ:
    «ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.»
    ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: «ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.»
    ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: «ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!»
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ، دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت:
    «به اين دو کاسه نگاه کنيد. اولي از طلا درست شده است و درونش سم است و دومي کاسه‌اي گلي است و درونش آب گوارا است، شما از کدام کاسه می‌نوشید؟»
    شاگردان جواب دادند:
    «از کاسه گلي.»
    استاد گفت:
    «ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ کاسه‌ها ﺭﺍ در نظر گرفتید، ﻇﺎﻫﺮ آنها ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. آدمي هم همچون اين کاسه است.
    آنچه که آدمي را زيبا مي‌کند درونش و اخلاقش است. بايد سيرتمان را زيباکنيم نه صورتمان را»
     
  10. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    يک "ﺗﺎﺟﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ" ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎیی در "ﻣﮑﺰیک" ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ "ﻣﺎﻫﻰ" ﺑﻮﺩ!
    ﺍﺯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
    "ﭼﻘﺪﺭ" ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟!
    ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ: ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ!
    ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ "ﺻﺒﺮ" ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟
    ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ: ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ "ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ" ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ!
    ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ: ﺍﻣﺎ "ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ" ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟
    ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ: ﺗﺎ "ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ" ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ!
    ﯾﮏ ﮐﻢ "ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ" ﻣﯿﮑﻨﻢ!
    ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎﻡ "ﺑﺎﺯﻯ" ﻣﯿﮑﻨﻢ!
    ﺑﺎ ﺯﻧﻢ "ﺧﻮﺵ" ﻣﯿﮕﺬﺭﻭﻧﻢ!
    ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮ "ﺩﻫﮑﺪﻩ" ﻣﯿﭽﺮﺧﻢ!
    ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺑﻪ "ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻧﻰ!"
    ﺧﻼﺻﻪ "ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ" ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ!
    ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ: ﻣﻦ ﺗﻮﯼ "ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ" ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ!
    ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ "ﺑﯿﺸﺘﺮ" ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ!
    ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ "ﻗﺎﯾﻖ" ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪﺍ "ﺍﺿﺎﻓﻪ" ﻣﯿﮑﻨﻰ!
    ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ!
    ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ: ﺧﺐ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
    ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ: ﺑﺠﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ "ﻭﺍﺳﻄﻪ" ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ "ﻣﺸﺘﺮی ها" ﻣﯿﺪﻯ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻰ...

    ﺑﻌﺪﺵ "ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ" ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻰ...
    ﺍﯾﻦ "ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ" ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻰ ﻭ ﻣﯿﺮﻯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﻰ! ﺑﻌﺪﺵ لس آنجلس! ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ... ﺍﻭﻧﺠﺎست ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ "ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬﻤﺘﺮ" ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻰ...
    ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ: ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ؟
    ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ: ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ!
    ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ: ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ﺁﻗﺎ؟
    ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ!
    "ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ" ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ "ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐﺘﺖ" ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻰ!
    ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ "ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺩﻻﺭ" ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ!
    ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ: ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺩﻻﺭ؟؟؟
    ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
    ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ: ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ "ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ" ﻣﯿﺸﻰ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ "ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ" ﮐﻮﭼﯿﮏ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﮐﻨﻰ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ! ﻭ...
    ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ!!!
    "ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ
    ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ"
    ﺷﻌﺮﯼ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺯﻳﺒﺎ ﺍﺯ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻻﻫﻮﺭی
    * ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ی ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
    ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
    ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ
    ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
    ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
    ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
    ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﯽ ﻏﻢ ﻭ ﻣﻨﺖ
    ﻣﻨﺖ ﻧﮑﺶ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻭ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
    ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ
    ﭘﺲ ﺷﺎﮐﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ *
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)