نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "کلام امید"
    باب باتلر در سال ١٩۶۵ در "انفجار مین" زمینی در ویتنام "پاهایش" را از دست داد؛ "قهرمان جنگ" شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت.
    بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از "قلب انسان" نشأت می‌گیرد.
    یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در "آریزونای آمریکا،" کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای "ملتمسانۀ" زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید.
    صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه "مانع" از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد.
    از صندلی‌اش پایین آمد و "روی سـ*ـینه" در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
    خودش تعریف می‌کند که؛
    "باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد."
    وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که "دختر سه سالۀ" آن زن به نام "استفانی هینز" به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده "امکان شنا" نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود.
    مادرش بالای "استخر" ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می‌کشید.
    باتلر به درون آب "شیرجه" رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد.
    رنگش سیاه شده و "ضربان قلبش" قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
    باتلر بلافاصله "تنفّس مصنوعی" و "احیاء ضربان قلب" را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد.
    به او جواب دادند که متأسفانه "پزشکیاران" به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند.
    مادر "نومید و درمانده" هق هق می‌گریست.
    باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده "امید" می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت:
    "نگران نباشید"
    من "دستان" او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد.
    حالا هم "ریه‌های" او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد.!"
    چند ثانیه بعد، دخترک کوچک "سرفه‌ای" کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه.
    مادرش او را در آغـ*ـوش کشید و هر دو "شادمان و مسرور" بودند.
    مادر از باتلر پرسید:
    "از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
    باتلر گفت: "راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم، هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر "دخترکی ویتنامی،" دخترک "تلاش" می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد:
    طوری نیست؛ "زنده می‌مانی،" من پاهای تو هستم، با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم.
    * "کلام محبّت آمیز" او به "روح و جانم" "امید" بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم.
     
  2. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "زود قضاوت نکنیم"
    "خانم معلمی" تعریف می‌کرد:
    در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک "سرود" آماده می‌کردم به نیت این که آخر سال برایشان "مراسمی" گرفته شود.
    پدر و مادرشان هم دعوت بودند و قرار بود بچه‌ها در مقابل "معلمان و اولیا" سرود را اجرا کنند.
    چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.
    روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم، با هم در مقابل اولیا و معلمان شروع به "خواندن سرود" کردند.
    ناگهان "دختری" از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع، دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و "حرکات عجیبی" انجام می‌داد.
    بچه‌ها هم سرود را می‌خواندند و ریز می‌خندیدند، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه "ریسیده بودم پنبه شود."
    سرم از غصه سنگین شده بود و نمی‌تونستم جلوی چشم مردم یک "تنبیه حسابیش" هم بکنم.
    "خب چرا این بچه این کار رو می‌کنه!
    چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟
    این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!
    نمونه خوبی و تو دل بروی بچه‌ها بود!!"
    رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم... "هیچی نمی‌فهمید!"
    به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم.
    "خونسردی" خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم "رها" کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد!
    فضا پر از "خنده حاضران" شده بود، همه سیر خندیدند.
    نگاهی گرداندنم، "مدیر" را دیدم؛
    رنگش عوض شده بود، از "عصبانیت و شرم" عرق‌هایش سرازیر بود.
    از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت:
    فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟!
    "اخراجش می‌کنم..."
    تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه!
    من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانش‌آموز حتمی شود.
    در کنارم زنی بود ( مادر بچه) رفته بود جلو و جوگیر شده بود، بسیار پرشور "می‌خندید و کف می‌زد،" دخترک هم با "تشویق مادر" گرمتر از پیش شده بود.
    همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:
    چرا اینجوری کردی؟!
    چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟!
    دخترک جواب داد:
    "آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!!"
    معلم گفت:
    با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم:
    آخر ندید بَدید همه "مثل تو" مادر یا و پدرشان اینجاست، چرا آنها این چنین نمی‌کنند و خود را "لوس" نمی‌کنند؟!
    چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت:
    آموزگار صبر کن!
    بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح می‌دهم؛
    مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من " کرولال " است، چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتم "شادی و کلمات زیبای سرود" را برایش "ترجمه" می‌کردم، تا او هم مثل "بقیه مادران" این شادی را حس کند!
    این کار من "رقـ*ـص و پایکوبی" نبود، این زبان اشاره است، "زبان کرولال‌ها..."
    همین که این حرف‌ها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند "گریستم،" و دختر را محکم "بغـ*ـل" کردم!!
    "آفرین دختر...
    چقدر باهوشه، مادرش چقدر برایش عزیز ه ببین به چه چیزی فکر کرده!"
    فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و درگوشی حرف زدن و...
    تا این که همه موضوع را فهمیدند...
    نه تنها من که هر کس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!
    از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان "دانش‌آموز نمونه" را به او عطا کرد!
    با مادرش "دست همدیگر" را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و برای مادرش "جست و خیز" می‌کرد تا مادرش را "شاد" کند!
    درس این داستان این بود:
    * زود عصبانی نشو،
    زود از کوره در نرو،
    تلاش کن زود قضاوت نکنی،
    صبر کن تا همه‌ی زوایا برایت روشن شود، تا ماجرا را درست بفهمی!!
     
  3. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "پادشاهی" را "وزیری عاقل" بود كه از وزارت دست برداشت!
    پادشاه از "دگر وزیران" پرسید وزیر عاقل کجاست؟
    گفتند: از وزارت دست برداشته و به "عبادت خدا" مشغول شده است.
    پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید:
    از من چه "خطا" دیده ای که وزارت را "ترک" کرده ای؟!
    گفت؛ از پنج سبب:
    اول آنکه؛
    تو نشسته می‌بودی و من به "حضور" تو ایستاده می‌ماندم، اکنون "بندگی خدایی" می‌کنم که مرا در وقت نماز حکم به نشستن می‌کند.
    دوم آنکه؛
    طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم،
    اکنون "رزاقی" پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوارند.
    سوم آنکه؛
    تو خواب می‌کردی و من "پاسبانی" می‌کردم، اکنون خدای چنان است که "هرگز نمی‌خوابد" و مرا پاسبانی می‌کند.
    چهارم آنکه؛
    می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از "دشمنان" آسیب برسد، اکنون خدای من چنان است که هرگز "نخواهد مرد" و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید.
    پنجم آنکه؛
    می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند "عفو نکنی،" اکنون خدای من چنان "رحیم" است که هر روز صد گـ ـناه می‌کنم و او "می بخشاید."
     
  4. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    پیرمرد به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم توی کافه منتظرت میشینم و تو بیا سر قرار، با هم کلی حرفای عاشقونه می زنیم
    پیرزن قبول کرد. پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد. وقتی پیرمرد برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه. پرسید: چرا گریه می کنی؟
    پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام.
    سلامتی همه با عشق
    «با عشق زندگی کردن، بزرگترین مبارزۀ زندگی است.»
     
  5. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "جواب ابلهان خاموشی است!"
    "پورسینا" در سفر بود.
    در هنگام عبور از شهری، جلوی "قهوه خانه ای" اسبش را بر درختی بست و مقداری "کاه و یونجه" جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.
    خر سواری هم به آنجا رسید، از خرش فرود آمد و خر خود را در "پهلوی اسب" پورسینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار پورسینا نشست.
    شیخ گفت:
    خر را پهلوی اسب من "نبند،" چرا که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت "لگد" می زند و "پایش" را می شکند.
    خر سوار آن سخن "نشنیده" گرفت، به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را "لنگ" کرد.
    خر سوار گفت:
    "اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.!"
    شیخ "ساکت" شد و خود را به "لال بودن" زد و جواب نداد.
    صاحب خر، پورسینا را نزد "قاضی" برد و شکایت کرد.
    قاضی سوال کرد که چه شده؟
    اما پورسینا که خود را به لال بودن زده بود، "هیچ چیز" نگفت.
    قاضی به صاحب خر گفت:
    این مرد لال است...؟!
    روستایی گفت:
    این لال نیست، بلکه خود را به لال بودن زده، تا این که "تاوان" خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف می زد...
    قاضی پرسید:
    با تو سخن گفت؟! چه گفت؟
    صاحب خر گفت:
    او به من گفت خر را "پهلوی اسب من نبند" که "لگد می زند" و "پای خرت را می شکند."
    قاضی خندید و بر "دانش" پورسینا "آفرین" گفت.
    قاضی به پورسینا گفت:
    حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!
    * پورسینا جوابی داد که از آن به بعد در "زبان پارسی" به "مثل" تبدیل شد،*
    "جواب "ابلهان" خاموشی است"
     
  6. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    روزگاری "مردی فاضل" زندگی می‌کرد.
    او هشت‌سال تمام مشتاق بود "راه خداوند" را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و "دعا" می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
    یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، "ندایی" به او گفت به‌جایی برود.
    در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه "حقیقت و خداوند" را نشانش ‌خواهد داد.
    مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه "مسرور شد" و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.
    در آن ‌جا با دیدن مردی "ساده، متواضع و فقیر" با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، "متعجب" شد.
    مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید.
    بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:
    "روز شما به ‌خیر"
    مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد:
    "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."
    پس مرد فاضل گفت:
    "خداوند تو را خوشبخت کند."
    مرد فقیر پاسخ داد:
    "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."
    تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد:
    "همیشه خوشحال باشید."
    مرد فقیر پاسخ داد:
    "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."
    مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم."
    خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."
    مرد فقیر گفت:
    " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.
    تو روزی خیر را برایم آرزو کردی! درحالی‌که من هرگز "روز شری" نداشته‌ام، زیرا در همه‌حال، خدا را "ستایش" می‌کنم.
    اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را "می‌پرستم."
    اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او "یاری" می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.
    تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند "متوسل" بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم.
    "سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند."
    * تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا "عمیق‌ترین آرزوی قلبی من،" زندگی‌کردن بنا بر "خواست و اراده‌ی خداوند" است.*
     
  7. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    تلنگر
    رجبعلی خیاط مستاجری داشت.که زن وشوهربودندبا ۲۰ ریال اجاره بعدازچندوقت این زن وشوهرصاحب فرزندشدن رجبعلی به دیدنشون رفت و به مرد گفت:
    چون فرزند دار شدی خرجت بالاتر رفته، از این ماه به جای ۲۰ ریال ۱۸ ریال اجاره بده، ۲ ریالشم واسه فرزندت خرج کن، این ۲۰ریال رو هم بگیر
    اجاره ی ماه گذشته ایه که بهم دادی، هدیه ی من باشه برای قدم نوزادت ”
    تو دوره زمونه الان کرایه هارو با فرزنددار شدن مردم بالا میبرن
     
  8. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "یک داستان واقعی"
    قاضی اجرای احکام تعریف میکرد:
    در تبریز بودم یک خانمی حین گذر از خیابان در اثر تصادف با یک پیکان راهی بیمارستان شد
    راننده پیکان، ماشینش را فروخت و خرج هزینه بیمارستان کرد.
    اما متاسفانه آن بانو فوت کرد
    اولیای دم متوفی، چند پسر و دختر بودند که مرتب به اجرای احکام مراجعه می کردند و پیگیر پرونده بودند تا دیه بگیرند ضارب به دلیل نداشتن دیه در زندان بود.
    من اولیای دم را که همگی فرهنگی بودند از وضعیت زندان آگاه کردم.
    یکی از اولیای دم مطلبی گفت که خیلی آموزنده بود.
    او گفت:
    چون راننده بخاطر مادر ما تنها دارایی اش را که یک پیکان بود را فروخت و به حساب ما واریز کرده است، ما می خواهیم با گرفتن دیه از بیمه برای او منزلی تهیه کنیم و به او زندگی بدهیم تا روح مادرمان از عملکرد ما خشنود شود
    * بیایید مهربانی را ترویج کنیم *
     
  9. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت
    مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
    ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند. یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت. باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد. گفتم: «ترمان، این 5 تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.» ترمان از من پرسید: «ساعت چند است؟» گفتم: «نزدیک 10.» گفت: «ببر نیازی نیست.» خیلی تعجب کردم که این سوال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟ پرسیدم: «ترمان، مگر ناهار دعوتی؟» گفت: «نه. من پول ناهارم را نزدیک ظهر می‌گیرم. الان تازه صبحانه خورده‌ام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم می‌کنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه می‌مانم. من بارها خودم را آزموده‌ام؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر می‌دهد.» واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم. ترمان را پیدا کردم. پرسیدم: «ناهار کجا خوردی؟» گفت: «بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید. جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند. روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد.» ترمانِ دیوانه٬ برای پول ناهارش نمی‌ترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده می‌ترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.
     
  10. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    این داستان را بخوانید تا تاثیر رفتار با کودکان را درک کنید...
    یک روز سرد، صبح سرد در سرمای شدید "مونیخ آلمان" من کودکی هشت ساله بودم لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک "اتاق کوچک" بود من، خواهر، برادر و مادرم زندگی میکردیم.
    من برادر بزرگتر بودم مادرم از "سرطان سـ*ـینه" رنج میبرد تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد، اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر ۹ سال که نه "پدر" دارند "نه فامیل" و "مادرشان" هم اکنون "رو به مرگ" است.
    دم گوشم به من چیزی گفت؛ او گفت که تو باید از برادر و خواهرت "مراقبت کنی!"
    من که "هشت سال" بیشتر نداشتم، قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه ما درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم "التماسشان کردم."
    میخندیدند و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد...
    آنقدر "التماس" کردم، آنقدر "گریه" کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس "دلش برای من نسوخت" چند دارو که نمیدانستم چه هستند از آن جا "دزدیدم و دویدم."
    آنها هم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند "دستانم لرزید" و برادر کوچک گفت آدُلف، "مادر نفس نمیکشد."
    شل شدم دارو ها افتاد.
    "آرام آرام" به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.
    یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند آنقدر مرا زدند که دیگر "خون" بالا میاوردم،
    وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهر و برادر کوچکم "نزد همسایه" ما بودند و همسایه، مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای "از دست دادن" نداشتم کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه…
    وقتی "رهبر آلمان" شدم، اولین جایی را که با "خاک" یکسان کردم همان "درمانگاه مونیخ" بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند...
    اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر ۶ نفر را درون چاله با "دست و پای بسته" بیاندازند و چاله را پر کنند.
    تمنا میکردند و میگفتند؛ ما زن و بچه داریم آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود.
    ادُلف هیتلر
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)