نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
    کودکی پرسید: چه می نویسی؟
    عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.
    می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک تعجب کرد!
    چون چیز خاصی در مداد ندید.
    عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
    اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
    دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!
    سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
    چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
    پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کند
     
  2. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "خانم و آقایی" در شهر "میانه آذربایجان" شرقی میروند میدانی که کارگران در آن می ایستند تا به کار بروند و میگویند به سه "کارگر" نیاز دارند...
    ولی بیشتر از "بیست هزار تومان" برای یک روز کار به آنها نمیدهند،
    خیلی ها عقب گرد میکنند و نمیروند.
    ولی از میان آن همه کارگر "سه نفر" که "نیازمند" بودند به ناچار برای بیست هزار تومان همراه آن زن و مرد میروند که کار کنند.
    وقتی به خانه آن زن و مرد میرسند؛ حسابی مورد "پذیرایی" قرار میگیرند، سپس یکی از کارگران میگوید؛
    "کار ما را بگویید تا کار کنیم."
    صاحبکار میگوید:
    ما کاری نداریم که انجام بدهید،
    فقط چند لحظه صبر کنید تا "دستمزدتان" را بیاورم بدهم.
    پس از دقایقی "صاحب خانه" با شش میلیون تومان "پول نقد" وارد اتاق میشود و به هر نفر از کارگران دو میلیون تومان میدهد!
    و میگوید:
    این شش میلیون "پول حج مان" بود که "انصراف" دادیم و شما که به خاطر بیست هزار تومان مجبور شدید بیایید کار کنید، حتما خیلی "نیازمندید."
    * این پول را به شما میدهیم که شاید؛
    "خدا" هم از ما "راضی" باشد.*
     
  3. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "زخم عمیق"
    پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
    روزی پدرش جعبه ‏ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت:
    هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ‏ها را به دیوار اتاقت بکوب.
    روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید.
    پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می ‏آزارد، کم کند.
    پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
    یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
    روزها گذشت...
    تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت:
    بابا؛ امروز تمام میخ ‏ها را از دیوار بیرون آوردم!
    پدر دست پسرش را گرفت و با هم به اتاقش رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت:
    آفرین پسرم!
    کار خوبی انجام دادی.
    اما به سوراخ‏های دیوار نگاه کن.!
    دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست.!
    وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف‏ هایت دیگران را می ‏رنجانی، آن حرف ها هم چنین آثاری بر انسان‏ ها می ‏گذارند.
    " تو می ‏توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند. "
     
  4. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    ميگويند: سفير انگليس در دهلي ازمسيری در حال گذر بود، ميبيند يك جوان هندی، لگدی به گاوی ميزند؛ گاوی كه درهندوستان مقدس است!
    سفير انگليس ازخودرو خود پياده شده و به سوی گاو ميدود و گاو را ميبوسد! در اين لحظه گاو ادرار ميكند و سفير انگليس با ادرار گاو دست و صورتش را ميشويد!
    بقيه مردم حاضر كه ميبينند يك غريبه اينقدر گاو را محترم
    ميشمارد، در جلوى گاو ،سجده ميكنند و آن جوان را مجازات
    ميكنند.
    همراه سفير انگليس با تعجب ميپرسد:چرا اين كار را كرديد؟!
    سفير ميگويد: لگد اين جوان آگاه، ميرفت كه فرهنگ هندوستان را پنجاه سال جلو بياندازد، ولی من نگذاشتم!
    جهل و خرافات عامل اصلی عقب ماندگی ملتهاست
    دشمنان یک ملت رواج دهنده جهل و خرافات
    در فرهنگ آن ملت هستند.
     
  5. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ "ﺣﺎﻓﻆ" از دنیا می‌رود، ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ "ﻣﺎﻧﻊ" ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ "ﺷﺎﻋﺮ" ﺩﺭ "ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ" ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ،.
    به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ "ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ" ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
    "ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ" ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند.
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ "ﮐﺘﺎﺏ" ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ "ﻓﺎﻝ" ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
    ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ
    ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ "ﻏﺰﻝ" ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:
    ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
    ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
    ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
    ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
    ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
    ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ
    ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ "ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ" می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ به ﺰﯾﺮ می‌افکنند، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود.
    "ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ."
     
  6. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ مى ﮔﻮﯾﺪ:
    ﺍﺯ ﻫﺮ کسی ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮقع ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
    ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮقع ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
    ﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌!
    ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ
    ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎهى ﮔﺎﺯ مى ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎهى ﺩمى ﺗﮑﺎﻥ مى دهد.
    ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ.
    ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ مچ ﺑﮑﻦ ﺗﻮیِ ﮐﻮﺯﻩ یِ ﻋﺴﻞ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ.
    ﺭﺍﺳﺖ مى ﮔﻮﯾﺪ
    ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐنى، ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ مى ﺷﻮﻧﺪ
    ﺭﺍحت تر ﻫﻢ ﺯﻧﺪگى مى كنى
     
  7. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    پادشاهی بود که از یک چشم و یک پا محروم بود.
    روزی پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند نقاشی زیبایی بکشند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟! سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد.
    او پادشاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده!
    آیا ما می توانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؟
    ندیدن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنها می تواند حال ما را خوب و روان مان را آرام کند.
    اين نوع نگرش، مهارتی آموختنی است و با تمرین، در ذهن ما نهادینه می شود.
     
  8. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ"
    "ﺑﺒﺮ ﮔﺮﺳﻨﻪای" ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ کند.
    ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﮔﻮﺩﺍﻟﯽ ﺑﺰﺭﮒ" ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
    ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ "ﺗﻤﺴﺎﺣﯽ" ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ" ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ" ﺍﻭست...!
    ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ، ﻣﺮﺩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺑﻮﺗﻪ ﺗﻤﺸﮑﯽ" ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﻣﮑﺚ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ...
    "ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﻡ ﯾﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ؟!"
    ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺗﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ "ﺗﻤﺸﮏ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ" ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
    «ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ "ﻟﺬﺕ" ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ "ﺑﻬﺮﻩ" ﺑﺒﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﻢ!»
    ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺒﺮ "ﭘﺸﺖ ﺳﺮ" "ﺧﺒﺮﯼ" ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺩﺭ "ﭘﯿﺶ ﺭﻭ!"
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ؛
    ﺑﺒﺮ ﯾﮏ "ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﯾﮏ "ﺁﯾﻨﺪﻩ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻮ...
    "ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺩرﯾﺎﺏ!"
    * ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻫﻤﻨﻮﺍ ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ...!
    ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺗﻮ،"ﺳمفوﻧﯽ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ" ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﯾﺰﺩ.*
     
  9. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "کلام امید"
    باب باتلر در سال ١٩۶۵ در "انفجار مین" زمینی در ویتنام "پاهایش" را از دست داد؛ "قهرمان جنگ" شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت.
    بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از "قلب انسان" نشأت می‌گیرد.
    یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در "آریزونای آمریکا،" کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای "ملتمسانۀ" زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید.
    صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه "مانع" از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد.
    از صندلی‌اش پایین آمد و "روی سـ*ـینه" در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
    خودش تعریف می‌کند که؛
    "باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد."
    وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که "دختر سه سالۀ" آن زن به نام "استفانی هینز" به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده "امکان شنا" نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود.
    مادرش بالای "استخر" ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می‌کشید.
    باتلر به درون آب "شیرجه" رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد.
    رنگش سیاه شده و "ضربان قلبش" قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
    باتلر بلافاصله "تنفّس مصنوعی" و "احیاء ضربان قلب" را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد.
    به او جواب دادند که متأسفانه "پزشکیاران" به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند.
    مادر "نومید و درمانده" هق هق می‌گریست.
    باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده "امید" می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت:
    "نگران نباشید"
    من "دستان" او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد.
    حالا هم "ریه‌های" او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد.!"
    چند ثانیه بعد، دخترک کوچک "سرفه‌ای" کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه.
    مادرش او را در آغـ*ـوش کشید و هر دو "شادمان و مسرور" بودند.
    مادر از باتلر پرسید:
    "از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
    باتلر گفت: "راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم، هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر "دخترکی ویتنامی،" دخترک "تلاش" می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد:
    طوری نیست؛ "زنده می‌مانی،" من پاهای تو هستم، با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم.
    * "کلام محبّت آمیز" او به "روح و جانم" "امید" بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم.
     
  10. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    778
    3,357
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "زود قضاوت نکنیم"
    "خانم معلمی" تعریف می‌کرد:
    در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک "سرود" آماده می‌کردم به نیت این که آخر سال برایشان "مراسمی" گرفته شود.
    پدر و مادرشان هم دعوت بودند و قرار بود بچه‌ها در مقابل "معلمان و اولیا" سرود را اجرا کنند.
    چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.
    روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم، با هم در مقابل اولیا و معلمان شروع به "خواندن سرود" کردند.
    ناگهان "دختری" از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع، دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و "حرکات عجیبی" انجام می‌داد.
    بچه‌ها هم سرود را می‌خواندند و ریز می‌خندیدند، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه "ریسیده بودم پنبه شود."
    سرم از غصه سنگین شده بود و نمی‌تونستم جلوی چشم مردم یک "تنبیه حسابیش" هم بکنم.
    "خب چرا این بچه این کار رو می‌کنه!
    چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟
    این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!
    نمونه خوبی و تو دل بروی بچه‌ها بود!!"
    رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم... "هیچی نمی‌فهمید!"
    به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم.
    "خونسردی" خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم "رها" کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد!
    فضا پر از "خنده حاضران" شده بود، همه سیر خندیدند.
    نگاهی گرداندنم، "مدیر" را دیدم؛
    رنگش عوض شده بود، از "عصبانیت و شرم" عرق‌هایش سرازیر بود.
    از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت:
    فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟!
    "اخراجش می‌کنم..."
    تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه!
    من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانش‌آموز حتمی شود.
    در کنارم زنی بود ( مادر بچه) رفته بود جلو و جوگیر شده بود، بسیار پرشور "می‌خندید و کف می‌زد،" دخترک هم با "تشویق مادر" گرمتر از پیش شده بود.
    همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:
    چرا اینجوری کردی؟!
    چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟!
    دخترک جواب داد:
    "آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!!"
    معلم گفت:
    با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم:
    آخر ندید بَدید همه "مثل تو" مادر یا و پدرشان اینجاست، چرا آنها این چنین نمی‌کنند و خود را "لوس" نمی‌کنند؟!
    چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت:
    آموزگار صبر کن!
    بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح می‌دهم؛
    مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من " کرولال " است، چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتم "شادی و کلمات زیبای سرود" را برایش "ترجمه" می‌کردم، تا او هم مثل "بقیه مادران" این شادی را حس کند!
    این کار من "رقـ*ـص و پایکوبی" نبود، این زبان اشاره است، "زبان کرولال‌ها..."
    همین که این حرف‌ها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند "گریستم،" و دختر را محکم "بغـ*ـل" کردم!!
    "آفرین دختر...
    چقدر باهوشه، مادرش چقدر برایش عزیز ه ببین به چه چیزی فکر کرده!"
    فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و درگوشی حرف زدن و...
    تا این که همه موضوع را فهمیدند...
    نه تنها من که هر کس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!
    از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان "دانش‌آموز نمونه" را به او عطا کرد!
    با مادرش "دست همدیگر" را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و برای مادرش "جست و خیز" می‌کرد تا مادرش را "شاد" کند!
    درس این داستان این بود:
    * زود عصبانی نشو،
    زود از کوره در نرو،
    تلاش کن زود قضاوت نکنی،
    صبر کن تا همه‌ی زوایا برایت روشن شود، تا ماجرا را درست بفهمی!!