نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Nedam

    Nedam حامی انجمن عضو انجمن

    141
    1,075
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    هـیـــچـــے
    محل سکونت:
    تهران
    ملاحظات شاعرانه!

    شخصی به شاعری گفت: «شعری بخوان». پرسید: «از متقدمین یا متأخرین؟» پاسخ داد: «از متأخرین». پرسید: «از اشعار خودم بخوانم یا سایرین؟» جواب داد: «از خودت». پرسید: «عربی بخوانم یا فارسی؟» جواب داد: «فارسی».

    پرسید: «قصیده بخوانم یا غزل یا رباعی یا مثنوی؟» جواب داد: »مثنوی». پرسید: «رزمی یا بزمی؟» جواب داد: «بزمی». پرسید: «عارفانه یا عاشقانه؟» جواب داد: «عاشقانه». پرسید: «حقیقی یا مجازی؟» آن بیچاره خسته شد و گفت: «برای امروز همین مقدار کافی است.»

    کشکول نمونه
     
  2. Nedam

    Nedam حامی انجمن عضو انجمن

    141
    1,075
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    هـیـــچـــے
    محل سکونت:
    تهران
    یک روز رضا شاه دستور داده بود برای وی شیر بیاورند.
    چون از درباریان کسی جرأت نداشت درباره آن توضیح بخواهد، نتوانستند بفهمند که منظور اعلی حضرت چه نوع شیری است.
    ناچار رئیس کل شهربانی که مرجع کلیه اوامر دربار بود، به رئیس کشاورزی مازندران دستور داد که به هر نحوی که هست، شیری را از جنگل گرفته، زنجیر کنند و آنرا به تهران بفرستند.

    اتفاقا یکی از مهندسین راه آهن شمال، شیری داشت که آنرا از او خریدند و رئیس کل شهربانی، یک پیاله شیر جوشیده گاو و یک شیر آب انبار هم تهیه کرد و به همراه شیر جنگل به حضور اعلی حضرت برد.
    اعلی حضرت پرسید اینها چیست؟
    رئیس شهربانی عرض کرد قربان، اینها همه شیر است!
    شاه با دیدن آنها با صدای بلند خندید و گفت من فقط یک پیاله شیر خواسته بودم، آن هم در هفته گذشته، اینها چیست که آوردی؟


    بهترین حکایت های تاریخ
    ✍ رضا سلیمی همدانی
     
  3. Nedam

    Nedam حامی انجمن عضو انجمن

    141
    1,075
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    هـیـــچـــے
    محل سکونت:
    تهران
    ایثار

    پسرکی، جامه ای به فقیری داد.
    خبر به گوش پدر رسید.
    با پسر، عتاب آغاز کرد.
    پسر گفت در کتابی خواندم که هر که بزرگی خواهد، باید هر چه دارد ایثار کند؛ من بدین دلیل جامه را ایثار کردم.
    پدر گفت ای ابله، آن کلمه را به غلط خوانده ای؛ چون ایثار نیست، بلکه انبار است.
    نباید ایثار کرد، باید انبار کرد.
    نبینی که همه بزرگان، انبارداری می کنند؟

    اخلاق ‌الاشراف،
    عبید زاکانی
     
  4. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    حکایتی جالب از ریچارد فرای شرق شناس و ایران شناس برجسته
    ریچارد فرای بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد.
    در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت.
    دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که؛ زمانی در آمریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم.
    پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم.
    ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سالها سوال کردم.
    ایشان پاسخ داد:
    روزی در یکی از خیابانهای شیراز قدم می زدم.به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتریآرایشگاه دعوایی پیش آمده است.قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل قصابی بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت؛ بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد.من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم.بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم...
    کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز "ازدحام" مردم وجود دارد.
    از یکی از "حاضران" سوال کردم که چه شد؟
    آن شخص جواب داد:
    جوانی به همسر این قصاب "نظر سوء" داشته و قصاب او را کشته است.
    من که "حادثه" را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که "اینگونه" نبود.
    ناگهان "شوکی" به من وارد شد.
    حادثه ای که چند ساعت بیشتر از "وقوع" آن نمی گذشت چنین "تحریف" شده بود.
    من چگونه می خواستم "حوادث دو هزار سال قبل" را بشناسم.!
    "تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد."
    باعث شد "تدریس را رها کنم" و به "مغازه داری" روی آورم.
     
  5. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
    استاد پرسید: «مزه اش چطور بود؟»
    شاگرد پاسخ داد: «خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد.»
    پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت از نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد. سپس یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد: «کاملا معمولی بود.»
    پیر هندو گفت: «رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون مشتی نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیعتر می شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را براحتی تحمل کند. بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب.»
     
  6. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    زن و شوهر پیری با هم زندگی می‌کردند. پیرمرد همیشه از خر و پف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی‌رفت و گله‌های شوهرش رو به حساب بهانه‌گیری‌های او می‌گذاشت. این بگومگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خر و پف می‌کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می‌کند و یک شب همه سر و صدای خرناس‌های گوشخراش همسرش را ضبط می‌کند.
    پیرمرد صبح از خواب بیدار می‌شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خر و پف‌های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می‌رود و او را صدا می‌کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خر و پف‌های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام‌بخش شبهای تنهایی او می‌شود
     
  7. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "کدخدای خوش حساب"
    "اربابى" بود که یک زن، دو تا پسر و دو تا دختر داشت.
    یک روز "کدخدای دِه "پنج تا غاز از ده براى اربـاب آورد.
    اربـاب گفت:
    «کدخدا، حالا که این پنج غاز را آوردی، خودتم باید "قسمت" کنی که میون ما "دعوا" نشه.
    اگه به پسرا "بیشتر" بدى دخترا اوقاتشون تلخ میشه، اگه به دخترا زیادتر بدى پسرا بدشون میاد».
    کدخدا هم گفت:«منم چنان "تقسیم" مى‌کنم که هیچ کدوم زیاد و کم نبره».
    اربـاب گفت:
    «بسم‌الله! بفرما ببینم "چطور" قسمت مى‌کنی!»
    کدخدا گفت:
    «خیلی خوب، اربـاب، تو با زنت دو نفر هستین، "یک غاز" مال شما، میشه سه نفر، دوتا پسرام دو نفر هستن، یک غازم مال اونا، اونم سه نفر، دو تا دخترام دو نفر هستن یک غازم مال اونا، اونام سه نفر.
    من خودم یک نفر هستم دو غازم مال من، ماهم سه نفریم. همه‌مون مساوی، سه‌تا سه‌تا شدیم».
    اربـاب خندید و گفت:
    «خیلی خوب، حالا "غاز خودمونو" مى‌کشیم، گوشتشو چطور قسمت کنیم که دعوا نشه؟»
    کدخدا گفت:
    غازو بکشین، شب منو "دعوت کنین" بیام قسمت کنم!»
    شب شد، کدخدا اومد. غازو پختند، آوردن "سر سفره،" گفتند:
    «کداخدا بسم‌الله، قسمت کن!»
    کدخدا گفت:
    «آقاى اربـاب، شما "سرِ خونواده" هستید، این "کله غاز مال شما،" نوشِ جونتون!»
    دو تا "بالشو" برداشت، داد به "دوتا دخترا،" گفت:
    «تا کى تو "خونه بابا" نشستین؟!
    این بالارو بگیرین، "پر بزنین" برین خونه شوهرتون، پدر و مادرو راحت کنین!»
    دو تا "پاهاى" غازو برداشت، داد به دو تا پسر، گفت:
    «این پاهارو بگیرین، همون "راهى" که پدرتون رفته، همون راه رو بگیرید و برید!»
    "دل" غازو درآورد، داد به "زن اربـاب،" گفت:
    «این "صندوقخونه‌ی عشقِ "دل غازو بخور، عشق و محبتت به شوهرت زیادتر بشه!»
    کدخدا بقیه غازو برداشت و گفت: «اینم "حق‌ الزحمه من" که به این خوبى براتون قسمت کردم.»
     
  8. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت
    پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان. نالان و گريان
    پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟
    پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت
    داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟
    پيرزن جواب داد:350 سال!!
    داوود گفت: مادر ناراحت نباش
    پيرزن گفت: چرا؟
    پيامبر فرمود: بعد از ما گروهي بدنيا مي آيند كه بيش از صد سال عمر نميكنند
    پيرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسيد: آنها براي خودشان خانه هم ميسازند، آيا وقت خانه درست كردن دارند؟
    حضرت داوود فرمود: بله آنها در اين فرصت كم با هم در خانه سازي رقابت ميكنند
    پيرزن تعجب كرد و گفت: اگر جاي آنها بودم تمام صد سال را به سجده خدا ميپرداختم
     
  9. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "صاحبدلی" روزی به "پسرش" گفت:
    برویم زیر "درخت صنوبری" بنشینیم.
    پسر در کنار پدر "راهی" شد.
    پدر دست در "جیب" کرد و مقداری "سکه طلا" از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد.
    گفت: پسرم می خواهی "نصیحتی" به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که "رفع مشکلی اساسی" از زندگی خود بکنی؟
    پسر فکری کرد و گفت:
    پدرم بر من "پند را بیاموز،" سکه ها را نمی خواهم، سکه برای رفع "یک مشکل" است ولی پند برای رفع مشکلاتی برای "تمام عمر."
    پدرش گفت: سکه ها را بردار...
    پسر پرسید: "پندی ندادی؟!"
    پدر گفت:
    وقتی تو "طالب پندی" و سکه را گذاشتی و پند را بر داشتی، یعنی می دانی سکه ها را کجا هزینه کنی.!
    و این؛
    "بزرگترین پند من برای تو بود."
    پسرم بدان "خدا" نیز چنین است...
    اگر "مال دنیا" را رها کنی و دنبال "پند و حکمت" باشی، دنیا خودش به تو "رو می کند."
    ولی اگر "دنیا را بگیری" یقین کن،
    "علم و حکمت" از تو "گریزان" خواهد شد.
     
  10. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد.
    زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد.
    هر بار که او آتشی میان سنگها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست.
    چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دست‌گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می‌داد سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود.
    تیشه‌ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد.
    میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می‌کرد.
    رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت:
    «خدایا، ای مهربان، تو که برای کِرمی این چنین می‌اندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده‌ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.»
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)