نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Darya77

    Darya77 کاربر فعال عضو انجمن

    694
    265
    امتیاز:
    261
    تاریخ عضویت:
    ‏16/12/13
    شغل :
    student میباشم
    محل سکونت:
    شمال

    پدرم این جوری بود وقتی من :
    4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .
    5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .
    6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
    8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
    10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.
    12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.
    14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .
    16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .
    18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
    21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه
    25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .
    30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .
    40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
    50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !
     
    دختر آبان, ஜ ℱαт℮мℯ ஜ, asma78 و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. mona...

    mona... کاربر نگاه

    749
    212
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏18/12/13
    محل سکونت:
    تهران
    [​IMG]
    حکایتی از کلیله و دمنه : انتخاب دوست
    لاک پشتی بود که با عقربی در نزدیکی همدیگر زندگی می کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزی از روزها در محل زندگی آنها اتفاقی افتاد و زندگی آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل دیگری کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طی مسافتی طولانی به رودخانه ای رسیدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جای خود آرام ایستاد و به لاک پشت گفت : " می بینی که چقدر بد شانس هستم ؟ " لاک پشت گفت : " مگر چه شده ؟ موضوع چیست ؟ " عقرب گفت : " من الان نه راه پیش دارم و نه راه پس / اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق می شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا می شوم . "
    لاک پشت گفت : " ناراحت نباش . ما با هم دوست هستیم ، پس باید در غم و شادی به یکدیگر کمک کنیم . من می توانم به آسانی از رودخانه عبور کنم . بنابراین تو می توانی بر پشت من سوار شوی و با هم از رودخانه عبور کنیم . مگر نمی دانی که بزرگان گفته اند :
    دوست آن باشد که گیرد دست دوست
    در پریشان حالی و درماندگی
    عقرب گفت : " خدا خیرت دهد دوست وفادارم . باید بتوانم روزی محبت تو را جبران کنم . "
    سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چیزی دارد پشتش را خراش می دهد . لاک پشت از عقرب پرسید : " آن بالا چکار می کنی ؟ این سر و صداها از چیست ؟ "
    لاک پشت گفت : " ناراحت نباش . ما با هم دوست هستیم ، پس باید در غم و شادی به یکدیگر کمک کنیم . من می توانم به آسانی از رودخانه عبور کنم . بنابراین تو می توانی بر پشت من سوار شوی و با هم از رودخانه عبور کنیم .
    عقرب پاسخ داد : " چیز مهمی نیست . سعی می کنم جای مناسبی پیدا کنم تا بتوانم تو را نیش بزنم . "
    لاک پشت که متعجب شده بود ، با ناراحتی گفت : " ای موجود بی رحم و بی انصاف ! من زندگی ام را برای نجات تو به خطر انداخته ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم ، با این وجود ، تو می خواهی مرا نیش بزنی ؟ هرچند که نیش تو بر پشت من هیچ اثری ندارد . نه به آنکه دم از دوستی می زنی و نه به آنکه می خواهی جان مرا بگیری . دلیل این همه خــ ـیانـت و بدخواهی ات چیست ؟ "
    عقرب گفت از تو انتظار این حرفها را نداشتم . من در حق تو هیچ خیانتی نکردم و بدخواه تو نیستم . حقیقت این است که طبیعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چیز را حتی نزدیکترین دوستانش را می سوزاند . طبیعت من هم نیش زدن است ، وگرنه من با تو دشمن نیستم ، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنیده ای که گفته اند :
    نیش عقزب نه از ره کین است
    اقتضای طبیعتش این است
    لاک پشت حرفهای عقرب را تأیید کرد و گفت : " تو راست می گویی . تقصیر من است که از بین این همه حیوان ، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده ام . هرچقدر به تو خوبی کنم ، باز هم طبیعت تو وحشیانه است . من نمی خواهم با تو دوست باشم . تنها بودن بهتر از آن است که دوستی مانند تو داشته باشم .
    لاک پشت این حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد .
    [HR][/HR]منبع: کلیله و دمنه
     
    ZahraHayati از این پست تشکر کرده است.
  3. Chiksay

    Chiksay نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    1,077
    2,228
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    Help friends
    محل سکونت:
    Under the blue sky

    واقعا تقصیر کی بود؟


    ثریا، یکی از همکلاسیهام بود. دختر خوشگل و با شخصیتی بود. با هیچکی صمیمی نمیشد ولی همه دوستش داشتن. هرکی بهش پیشنهاد ازدواج میداد قبول نمیکرد.
    به اندازه موهای سرش از پسرای دانشکده خواستگارش شدن! ولی همه رو رد میکرد و میگفت:
    - تصمیم ازدواج ندارم!
    همیشه واسم سوال بود که چرا با اینهمه خواستگار خوب ازدواج نمیکنه؟
    روزیکه واسه کارهای فارغ التحصیلی به امور دانشجویی دانشکده رفته بودم، دیدمش. یه پسربچه 6 ساله همراهش بود. فکر کردم داداششه که با خودش آورده دانشکده!
    جلو رفتم و سلام کردم! خیلی گرم جواب سلاممو داد. ازش پرسیدم:
    - داداشته؟
    لبخندی زد و گفت:
    - بچه امه...
    با شنیدن جوابش هنگ کردم:
    - بچه اته؟؟؟
    - آره
    - مگه تو ازدواج کردی؟
    - خیلی وقته. 7 ساله
    - پس واسه چی به کسی نگفتی؟
    - قصه ش طولانیه
    ازش دعوت کردم تا به کافی شاپ دانشکده بریم. پشت میز که نشستیم ازش دلیل پنهان کردن ازدواجشو پرسیدم. اول از جواب دادن طفره میرفت ولی بعد از چند دقیقه گفت:
    - اگه بگم، به کسی نمیگی؟ هرچند که واسه من فرقی نمیکنه چون دارم با بچه م میرم شهرستانمون!
    معترض و بیتاب گفتم:
    - حالا میگی چرا ازدواجتو ازمون مخفی کردی؟
    - چون خجالت میکشیدم که ازم بپرسن شوهرت چکاره است!
    - مگه شغلش چیه؟
    - شاگرد ساندویچی
    دهنم از تعجب باز موند:
    - یعنی چی؟ نمیفهمم؟
    - پسر عمه امه. وقتی به دنیا اومدم، نافمو به اسم اون بریدن! رسم خونوادمونه! از سال سوم راهنمایی میخواستن منو عقدش کنن ولی جلوی همشون وایستادم و پامو تو یک کفش کردم که میخوام درس بخونم. همون سال دیپلم گرفتن داروسازی دانشگاه تهران قبول شدم، بابام نمیذاشت بیام دانشگاه و میگفت "باید زنش بشی!" گفتم "اگه نذارید برم دانشگاه خودکشی میکنم."
    دستشو که همیشه یه مچ بند مشکی دورش بود بهمون نشون داد. رد بخیه بود!
    ادامه داد:
    - فکر کردن شوخی میکنم و میخوام اونها رو بترسونم. منو به زور به عقد پسر عمه م در آوردن. همون شب رگمو زدم. بابام که دید من تهدیدمو عملی کردم از خر شیطون پایین اومد و با ادامه تحصیلم موافقت کرد. اون موقع ستار شوهرم، بیکار بود واسه همین با من به تهران اومد که دانشگاه برم. بماند که این چند سال چه خونی به جیگرم شد تا تونستم درس بخونم! تو عقد حامله شدم یعنی ترفند عمه م بود تا من ادامه تحصیل ندم. تموم این مدت هم درس میخوندم، هم بچه داری میکردم و هم طعنه ها و کنایه های ستارو تحمل میکردم. تا تقی به توقی میخورد میگفت:
    - معلومه نباید مارو دیگه قبول داشته باشی! از ما بهترون دیدی، ما دیگه واست اَخ شدیم.
    اشک گوشه ی چشمشو با سر انگشتش گرفت و با بعض ادامه داد:
    -به خدا دنبال این نبودم که شوهرم دکتر باشه! نه به خدا! ولی ما دوتا اصلا حرف همو نمیفهمیدیم. هرکدوم از یه دنیای جدای بودیم. اگه ستار تو سوم راهنمایی درسشو ول نمیکرد و حداقل وارد یه رشته ای تو دانشگاه میشد، انقدر با هم مشکلات فکری و عدم تفاهم نداشتیم! تازگیها هم تو جیبش عکس یه دختر پیدا کردم. ازش که پرسیدم گفت:
    -کسیه که درکم میکنه!
    نفسشو بیرون داد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
    -نمیدونم مقصر کیه؟ من؟ اون؟ خونواده م که سر یه رسم غلط، چشم بسته دختر دانشجوشونو دادن به یه پسر بیسواد؟ واقعا موندم مقصر کیه؟ بچه م هم این وسط شده گوشت قربونی! ستار هم این آخریها چند بار گفته که ثریا نه من حرف تو رو میفهمم و نه تو حرف منو! الانم از دادگاه خانواده میام. از هم جدا شدیم. حضانت بچه رو هم خودم گرفتم. چند روز دیگه دارم میرم شهرستانمون! میخوام بقیه عمرمو صرف بزرگ کردن بچه م و کارم بکنم.
    نسکافه مونو که خوردیم از هم جدا شدیم و من مونده بودم که واقعا تقصیر کی بود؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏30/5/14
    دختر آبان, آتروپوس, ToloAm و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. دل آرا دشت بهشت

    دل آرا دشت بهشت کاربر افتخاری کاربر افتخاری

    169
    72
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/14
    با این که وظیفه من نبود اما نمی تونستم بی خیال بشینم و نگاه کنم، زنی که الان باید آرامش فکری داشته باشه، اینطور گریه و بی تابی کنه.
    دستش رو توی دست هام گرفتم و گفتم:
    - غصه نخور عزیزم. تو الان باید به بچه ات فکر کنی و از خدا بخوای صحیح و سالم باشه.
    با گریه سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
    - نه، خانوم قول بده اگه بچه م دختر بود من و بکشین.
    چشم هام گرد شد، نمی فهمیدم چرا این حرف رو می زنه وقتی جواب سونو نشون می ده که بچه ش دختره!
    نگاه عصبیم رو به سمت شوهرش کشوندم اما وقتی دیدم نگاه خشمگین اطرفیان و گریه های این زن تاثیری روش نداره با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم.
    زن از درد به خودش می پیچید و به خونریزی افتاده بود، بنا به تشخیص پزشک بهتر بود هر چه سریع تر به اتاق عمل منتقل بشه تا بچه رو با عمل سزارین بگیرن.
    نگین دستم رو کشید و آروم گفت:
    - بیا بریم. تو چی کارش داری؟ به ما ربطی نداره! از این مدل ها زیادن. ما فقط باید به وظیفه مون عمل کنیم.
    اما من دوست داشتم به شوهره نزدیک بشم و تا می خوره بزنمش. بماند که با چه مکافاتی راضی شد رضایت نامه عمل رو امضا کنه. مردک احمق انگار واقعا قصد کرده بود زنش رو به کشتن بده!
    دوساعت بعد وقتی تو ایستگاه پرستاری از شدت گریه بسته ی دستمال کاغذی رو تموم کرده بودم هم نمی تونستم نگاهم رو از صورت اون مرد منفور بگیرم. مردی که به زنش گفته بود اگر این یکی هم دختر بود یک راست برو خونه ی پدرت.
    مردی که حالا جای پنج انگشت دکتر سمیعی روی صورتش نشسته بود و از خجالت سرش رو پایین انداخته بود و به آرامی اشک می ریخت.
    مردی که حالا زنش هیچ وقت نه تنها به خونه خودش برنمی گرده، بلکه به خونه پدرش هم نمی ره چون از اون اتاق زنده بیرون نیومد.
    مردی که حالا یه نوزاد پسر توی بغلش بود.
    نوزاد پسری که اگه همه عالم و آدم جمع بشن نمی تونن دست راستی که از مچ به پایین وجود نداره رو مثل دست چپش که خدا به زیبایی ساخته، بسازن.
    دوست دارم برم بهش نزدیک بشم و بگم:
    - خدا پسرت رو بهت داد، حالا اون یه دستی که جا مونده رو خودت بساز. می تونی؟
     
    دختر آبان, ToloAm, asma78 و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. amIRali

    amIRali کاربر فعال عضو انجمن

    922
    2,978
    امتیاز:
    481
    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/14
    جنسیت:
    مرد
    محل سکونت:
    Rain City
    دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخریسی روزگار را میگذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آبهای مدیترانه برد. مرد میخواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایستهای برایش باشد. کشتی در نزدیکیهای مصر به کام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانوادهای رسید که حرفهشان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچهبافی یاد دادند.
    تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خیلی هم شاکر بود. ‏اما این عاقبت بخیری چندان نپایید، چند سال بعد دختر در ساحل توسط بردهدزدی ربوده شد که کشتیاش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار بردهفروشیاش برد. مردی که سازندهی دَكَل کشتی بود به این بازار رفت تا بردهای بخرد که وردستش باشد، اما وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت، او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد.

    اما دزدان دریایی محمولهی این مرد را دزدیدند، و برای خرید بردههای دیگر دستش خالی ماند. مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دَكَل سازی را خود به عهده گرفتند. دختر سخت و هشیار کار میکرد. دکلساز که دختر را لایق دید آزادیاش را به او بخشید و شریک کارش کرد، که سبب شعف خاطر دختر شد. ‏روزی مرد دكلساز از دختر خواست با یک محموله بار دكل به جاده برود. اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفانی شدید روبهرو ‏شد. یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد، و یك بار دیگر ‏دخترک به شِکوه از تقدیر به زاری افتاد. پرسید: ‏«چرا، چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد؟» ‏هیچ پاسخی نشنید. از روی ماسهها بلند شد و رو به شهر گرفت. ‏افسانهای در چین حکایت میکرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که خیمهای برای امپراتور خواهد ساخت.
    چون هیچکس در چین صنعت چادرسازی را نمیدانست، تمام مردم چین، که شامل نسل بعد از نسل امپراتوران هم میشد، چشم به راه وقوع این افسانه بودند. سالی یک بار امپراتور فرستادههایش را روانهی شهرها میکرد تا هر جا که چشمشان به یك زن خارجی بیفتد، او را به دربار ببرند. ‏در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراتور رسید. امپراتور توسط مترجم از او پرسید آیا میتواند چادر بسازد. زن گفت: «‏فکر میکنم بتوانم.» زن طناب خواست، اما چینیها طناب نداشتند، پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیردست پدر ریسنده، ابریشم خواست و آن را ریسید و طناب را بافت.
    بعد تقاضای پارچه کرد، اما چینیها پارچه نداشتند، پس زندگی خود با نساجها را به یاد آورد و پارچهی مناسب چادر را بافت. بعد تقاضای دیرک چادر کرد، اما چینیها دیرک نداشتند، پس زندگی خود با دكلساز را به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت. وقتی تمام این لوازم آماده شد، کوشید تمام چادرهایی را که در زندگیاش دیده بود به یاد آورد. سرانجام خیمهای ساخت. امپراتور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد، به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد. دختر با شاهزادهای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوش و خوشبخت زندگی کرد. متوجه شد که گرچه ماجراهای زندگیاش به هنگام وقوع ترسناک به نظر میرسیدند، اما در نهایت برای خوشبختیاش ضروری بودند.
     
    Marya 1381 از این پست تشکر کرده است.
  6. *SAmirA

    *SAmirA دستیار مدیریت عضو کادر مدیریت دستیار مدیریت

    29,088
    61,221
    امتیاز:
    1,216
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.

    آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

    سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

    به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...
     
  7. Chiksay

    Chiksay نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    1,077
    2,228
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    Help friends
    محل سکونت:
    Under the blue sky
    داستان اول

    استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
    شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
    شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
    يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
    حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
    شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
    استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
    شاگردان جواب دادند : نه
    پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
    شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
    استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
    فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
    دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است.

     
    دختر آبان از این پست تشکر کرده است.
  8. Chiksay

    Chiksay نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    1,077
    2,228
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    Help friends
    محل سکونت:
    Under the blue sky
    داستان دوم

    آقاي جك رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تيغه كرده بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوري اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاي مدير شركت جواب بدهد.
    اقاي مدير شركت بجاي اينكه مثل نكير و منكر ، آقاي جك را سين جين بكند ، يك ورق كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين بود:
    شما در يك شب بسيار سرد و طوفاني ، در جاده اي خلوت رانندگي ميكنيد ، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس ، به انتظار رسيدن اتوبوس ، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه هستند تا اتوبوس بيايد و آنها سوار شوند.
    يكي از آنها پيره زن بيماري است كه اگر هر چه زودتر كمكي به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظي را بخواند.
    دومين نفر، صميمي ترين و قديمي ترين دوست شما است كه حتي يك بار جان شما را از مرگ نجات داده است.
    اما نفر سوم دختر خانم بسيار زيبا و جذابي است كه زن رويايي شما مي باشد و شما همواره آرزو داشتيد او را در كنار خود داشته باشيد .
    حال اگر اتوموبيل شما فقط يك جاي خالي داشته باشد ، شما از ميان سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مي كنيد؟؟؟
    پير زن بيمار؟؟ دوست قديمي؟؟ يا آن دختر زيبا را ؟؟

    جوابي كه آقاي جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضي، برنده شود و به استخدام شركت درآيد.

    و اما پاسخ آقاي جك:
    آقاي جك گفت: من سوييچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمي ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند و خود من با آن دختر خانم در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند
     
    دختر آبان از این پست تشکر کرده است.
  9. Chiksay

    Chiksay نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    1,077
    2,228
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    Help friends
    محل سکونت:
    Under the blue sky
    داستان سوم

    پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
    او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.
    اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
    او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .
    در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حال ي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.!!!
     
  10. Chiksay

    Chiksay نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    1,077
    2,228
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    Help friends
    محل سکونت:
    Under the blue sky
    داستان چهارم

    يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد… يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!… خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد… يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

    نتيجه اخلاقي:
    براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!



    يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
    جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه…
    بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
    بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

    نتيجه اخلاقي:
    اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

     
    SʜᴀʜDᴏᴋʜᴛ❥ از این پست تشکر کرده است.