نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

رمان آخته | زهرا حیاتی کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط ZahraHayati ‏18/2/18 در انجمن در انتظار ویرایش

  1. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    بسم‌الرحمن‌الرحیم
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : آخته
    نویسنده: زهرا حیاتی کاربر انجمن نگاه دانلود
    ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه

    ناظر: - کـیـمـیا -
    طراح: فائزه
    سطح

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : موفق
    نثر: ادبی
    زاویه دید: اول شخص
    مکتب: واقع گرایی «رئالیسم»

    خلاصه:
    دخترک دستان خسته و بی‌رمق‌اش را به سوی ویولن کشاند. انگشتان نحیف‌اش با میلی وافر در پی نواختن بودند! ارشه را همچون تیغ تیز زندگی بر تن زخمی ویولن نواخت؛ آوایی تلخ از همدردی آن دو برخاست، آوایی از آرزو‌های محال دخترک، از زندگی برباد رفته‌اش، از عشق جانسوزاش...
    حکایت لیلی هنوز باقیست...!
    *آخته: معانی و استفاده‌های بسیار دارد امّا معنای مورد استفاده در اینجا «نواخته» می‌باشد!

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



     
    آخرین ویرایش: ‏21/4/19 ساعت 00:01
    Narcissus.97, he.s, حامی بهرامی و 184 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. - کـیـمـیا -

    - کـیـمـیا - کاربر برتر عضو انجمن

    5,637
    44,217
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏25/2/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    هُنرمنـدِ کنکوری ...
    محل سکونت:
    بندر انزلی
    [​IMG]
    نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

    خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    گروه کتاب نگاه دانلود
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/2/18
    Narcissus.97, he.s, SheRviN DoKhT و 89 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    مقدمه
    مقصر بود، ولی نه به اندازه‌ی جامعه‌ای که حتی گرگان را نیز می‌بلعد چه رسد بره‌ی کوچکی چون او!
    خطایش زیر پا گذاشتن باید‌های بود که آرام آرام او را به هبوط سوق داد، عبور از خط قرمزهایی که جز صلاحش چیزی نبودند او را از نزدیکان دور و دورتر کرد. و اما امان از لیلی...

    «سوره انعام، ایه۵۴
    وَإِذَا جَاءكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَن عَمِلَ مِنكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
    چون ایمان آوردگان به آیات ما نزد تو آمدند، بگو: سلام بر شما، خدا بر خویش مقرر کرده که شما را رحمت کند، زیرا هر کس از شما که از روی نادانی کاری بد کند، آنگاه توبه کند و نیکوکار شود، بداند که خدا آمرزنده و مهربان است.»
    ***
    - توکارت خیلی خوبه! ولی…
    - ولی؟!
    مرد جوان دستی به موهای فرش زد و با صدای آرامی گفت:
    - نوازنده گروه شدن خرج داره دختر جان!
    با شنیدن حرفش عصبانیت سرتاسر وجودم را در برگرفت. با خشم ویولن را در کیف کوبیده و روی دوشم انداختم؛ اما قبل از خروج از اتاقک استودیو برگشتم به‌سمت آن دو مرد که متقاضیان را تایید و رد می‌کردند.
    - خودتون و اون گروهتون برید به جهنم!
    درب را پشت خود محکم کوبیدم. دیگر متقاضی‌ها که در سالن منتظر بودند با تعجب من و گام‌های خشمگینم را بدرقه کردند. از ساختمان که خارج شدم چند نفس عمیق کشیدم. س*ـینه‌ام از نفرت و خشم به‌سختی بالاوپایین می‌شد. صدای پاشنه‌ی کشف ریحان سوهانی به روی مغزم بود. به‌سمتش برگشتم از یاد بردم در عابرپیاده یکی از شلوغ‌ترین خیابان‌های شهریم و با تن صدای بلندی فریاد زدم.
    - تقصیر تو بود! تو منو مسخره این عوضیا کردی کار همیشه‌ته.
    ریحان جا خورد و نگاهی به اطراف کرد دست دراز کرد بازویم بکشد. دستش را پس زدم و هلش دادم.
    - گمشو!
    از کنارش رد شدم و با گام‌هایی بلند به‌سمت مقصدی نامشخص حرکت کردم. بغضی بیگانه به جان گلویم افتاده بود و لحظه بر حمله خود می‌افزود. می‌شنیدم ریحان صدایم می‌کند؛ اما عمدا نایستادم و به‌سمت خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم. تاکسی زردی نزدیک میشد که دستم از پشت کشیده شد. با چهره مغموم و دل‌خور ریحان روبه‌رو شدم؛ اما آن لحظه ذره‌‌ای برای اهمیت نداشت. برگشتم که دستی برای تاکسی تکان دهم؛ اما رفته بود. با خشم به‌سمت ریحان برگشتم و گفتم.
    - چته چی می‌خوای؟
    چشمانش را بست و آرام و شمرده گفت:
    - یکی دیگه رو مخت رفته چرا هرچی دستت میاد بار من می‌کنی؟
    با انگشت اشاره به‌سمت قلبش نشان رفتم و گفتم:
    - چون مقصری! تو منو با التماس اینجا کشوندی…
    میان حرفم پرید.
    - خب مگه تو تنها برای

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    رفتی؟ هزار نفر دیگه هم بودن هر کی رد بشه مقصرش منم؟
    بار دیگر کنارش زدم.
    - بقیه به من مربوط نیست؛ ولی برای من مقصری!
    چند قدم کنار خیابان حرکت کردم تا اینکه تاکسی دیگری آمد. ریحان خواست باز مداخله کند که با اخم به سمتش برگشتم.
    - فعلا دور برم نپلک!
    سوار تاکسی شدم و با گفتن آدرس در صندلی گودی آن سمند فرو رفتم. کنار شقیقه‌‌ام از عصبانیت و دل‌خوری نبض داشت. چشمانم را بستم و سرم را به روی شیشه گذاشتم. با تداعی حرف‌هایشان زحمت شبانه روزی یک ماهم برای یک

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    استرس و… اشک داغی از چشمانم فرود آمد. فکر می‌کردم این بار می‌توانم در حرفه مورد علاقه‌‌ام موفق شوم و به آرزوهایم برسم؛ اما باز هم دنیا آن نبود که در رویایم فرض می‌کردم. همیشه رویاهایم را به بی‌رحمی می‌بلعید و زمینم می‌زد. از زخم‌های دست و قلبم از تحقیر‌های خانواده و اطرافیان از مخارج بالای رشته موسیقی و… همه‌وهمه قلبم را مچاله کرد و آه سوزناکی در کالبد اشک از چشمان چند روز به خواب نرفته‌‌ام پایین آمد.
    به محله یک‌نواخت و بی‌روح، کم‌کم نزدیک می‌شدم. کوچه‌ای تنگ که خانه‌هایش همه به یک شکل بودند. خانه‌ها ساختش به قبل از انقلاب باز می‌گشت و بسیار فرسوده بود. در خانه را گشودم و با انبوه کارتون‌های خالی مواجه شدم. به داخل خانه رفته و مادر را نیز مشغول جمع آوری وسایل منزل دیدم. قرار بر تخلیه خانه بود؛ اما خانه‌ای دیگر پیدا نکرده بود.
    - مامان چه خبره؟!
    خسته کمر راست کرد و دستی به پیشانی کشید.
    - می‌بینی که!
    - ولی ما هنوز خونه پیدا نکردیم.
    - بابات با یکی از هم دوره‌ای‌های قدیمش یه خونه خریدن.
    با تعجب و عصبانیت گفتم:
    - چی؟ خونه‌ی شریکی؟!
    اخمی نثار عصبانیتم کرد.
    - مامان با توئم!
    کلافه دادی زد.
    - وای…
    نفسی بیرون داد.
    - لیلی کلافم کردی! یه جور میگی انگار ما گنج قارون رو داریم. بابات یه بازنشست آموزش‌وپرورشه می‌فهمی؟! هیچی نداره. هیچی. از اون پول بازنشستگیش با کمی وام تونسته با دوستش شریکی یه خونه خوب بگیره. تو هم به جای این وراجی‌ها بیا کمکم کن کمرم پوکید.
    عصبانیتم به نقطه انفجار رسیده بود. همیشه ما باید زیر خفت نداشت‌هایمان کمر خم می‌کردیم.
    - این تصمیم رو یه شبه گرفت؟!
    بدون حرف مشغول کارش شد و این عمل عصبی‌ترم کرد.
    - مامان دارم با تو حرف می‌زنم جوابم بده!
    باز هم توجه نکرد. جلو رفتم و لگدی حواله چند کارتون کردم که شاکی برخواست و سیلی محکمی به روی گونه‌ام نشاند.
    - هار شدی! بفهم ما نداریم عین خیلیا تو بهترین جاها زندگی کنیم. با یه مشت عادیم یا زندگی عادی اون رویاهای مسخرت از سرت بیرون کن.
    بار اولم نبود؛ اما بعد از هر سیلی بغضی غریب مهمان گلویم می‌شد.
    بی‌توجه به فریادهای او که نامم را همراه با چند فحش آبدار صدا می‌زد، از خانه بیرون زدم.
    باز هم خیابان و من خسته. هیچ از صدای ماشین‌ها و عبورومرورشان نمی‌شنیدم برای من یک چیز در ذهنم رژه می‌رفت، آن هم «بدبختی هنوز ادامه دارد» بود. گاهی فکر می‌کردم از یک خانواده متوسط بودن خوب است؛ اما حالا به راحتی می‌توانم درک کنم فرقی بین متوسط و فقیر نیست. هر دوی این قشر فشار این جامعه را به‌دوش می‌کشند. کسی مثله من از طبقه متوسط جامعه لنگ یک کار در حیطه تخصصش باشد تا شاید به آرزوهای دور درازش برسد. آن وقت بچه پول‌دارها در فکر برپایی جشنی دیگر برای شادی و… زندگی ما هم حکایت مسخره‌ای داشت.
    ***
    وسایل اتاقم را جمع کرده بودم، فایده‌ای نداشت باید رفت. تمام این سه روزی که گرفتار اسباب‌کشی بودند در اتاق خودم را حبس کرده و هیچ اعتنای به کارشان نکردم. یک‌ماه پیش بود که به دلیل کهنه بودن بافت خانه‌های فرهنگیان از ساکنان خواستند خانه‌ها را ترک کنند تا شهرک نوسازی شود. فکر می‌کردم حداقل از این محله راحت می‌شویم؛ ولی انگار دچار وضع بدتری شدیم. باید مثل عهد قاجار با چند خانواده در یک خانه به سرببریم. باز هم فکر خانه‌ی مشترک عصبی‌ام کرد.
    بالاخره وسایل وسایل به مقصد خانه‌ی جدید بار زده شد. اصلا دلم نمی‌خواست همراه خانواده به آنجا بروم برای همین کیف ویولنم را برداشتم. دانشگاه را بهانه کردم و به دل خیابان زدم. هوای ابری اوایل پاییز به‌قدری غم‌زده بود که انگار عزیزی را در از دست داده. در یک پارک حوالی خانه جدید روی یک نیمکت جای گرفتم. سیگاری آتش زدم و به خیابان خیره شدم. پک عمیقی گرفتم و رد شدن در

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    به‌خاطرم آمد. پک دیگری گرفتم و حرف‌های آن مرد، پک دیگر و باز هم پکی دیگر… به خود آمدم یک بسته را تمام کرده بودم. به ساعت نگاه کردم نزدیک به غروب بود. برخاستم و در کنار حوض وسط پارک دست‌وصورتم را شستم و عطری به خود زدم. خواستم مثلا صورت مسئله را پاک کنم؛ اما چند وقتی بود مادر به سیگار کشیدنم مشکوک شده بود؛ ولی هنوز واکنشی نشان نداده بود. از توی موبایلم نگاهی به آدرس انداختم و قدم‌زنان به مقصد خانه‌ی جدید راه افتادم. کوچه‌ای بزرگ و عریض، خانه‌های که عموماً دو طبقه و ویلایی بودند. بی‌شک نوساز نبوده و حداقل مربوط به سال‌ها پیش بود. در نگاه اول محله‌ای ساکت آمد. سرم را پایین انداختم و به شمارش قدم‌هایم پرداختم تا بالاخره رو‌به‌روی در مورد نظر ایستادم. همان‌طور که گفته بودند در حیاط لاجوردی بود. بدون اینکه سرم را بلند کنم به در کوبیدم. خیلی سریع کسی در خانه جواب داد.
    - اومدم. اومدم عشقم.
    چشمانم گرد شد. سرم را بلند کردم تا ببینم این دیوانه کیست؟
    در را گشود. نفس‌نفس‌زنان با لبخندی زیبا نگاهم کرد؛ اما صورتش فوری تغییر کرد. انگار او هم متعجب بود. چشمان قهوه‌ای رنگش درشت شده بود و خیره مرا می‌نگریست. اخمی به جای تعجب به قالب صورتم آمد که نگاهش را فوری از من گرفته و به پشت سرم داد. برگشتم با مردی حذب‌اللهی روبه‌رو شدم. با همام نگاه اول چشمان عسلی و معصومیت صورتش به چشمم آمد؛ اما بی‌خیال شانه‌ای بالا انداختم. بار دیگر به آن مرد که مسلماً یکی از هم‌خانه‌های جدید بود نگاه کردم. خواست حرفی بزند که کنارش زدم و وارد خانه شدم. توضیحش برایم مهم نبود. واضح بود با دوستش بوده و اشتباهاً مرا خطاب کرده.
    وسط حیاط شلوغ ایستادم. خبری از کسی نبود. برگشتم که به آن مرد بگویم بقیه کجا هستند که خودش فوری گفت:
    - رفتند خونه ما برای خوندن نماز.
    سری تکان داد و همراه دوستش رفتند. نگاهی به خانه دو طبقه انداختم. روی پله نشستم و دستانم را در هم قفل کردم. چشمم به تتوی ظریف نُت موسیقی روی مچ دستم افتاد. پوزخندی به لبم نشست. چقدر دوستش داشتم و چقدر برای آن تتو سرزنش شدم. نفس عمیقی کشیدم که نگاهم به باغچه خشک کنار حیاط افتاد. چه غریبانه گوشه‌ای رها شده بود. چقدر حال و روزش آشنا بود. پوفی کردم و سرم را خم کردم. چیزی نگذشته بود که صدای پا شنیدم. سرم را بلند کردم دیدم دو زن متعجب نگاهم می‌کنند. به به انگار خانواده‌ای پر جمعیت هم‌خانه‌مان شده بود. بدون اینکه سلام کنم نگاهم را گرفتم و به‌طرف دیگر خیره شدم. کمی بی‌ادبانه بود؛ ولی در آن لحظه هیچ حوصله نداشتم. یکی از آنها با صدای گستاخی گفت:
    - تو کی هستی دیگه؟!
    زن دیگر مداخله کرد.
    - هی! مهدیه زشته شاید مهمون احمدآقا اینا باشه.
    - خب باشه مینا! دلیل نمیشه بی‌اجازه بیاد تو خونه.
    بلند شدم و کلافه به هر در نگاه کردم. با تعجب به صورتم نگاه کردند.
    - خانما! من مهمون احمدآقا اینا نیستم! دخترشم!
    - اِ! به‌سلامتی. این مهدیه ما یه‌کم تنده ببخشید…
    سپس جلو آمد و دستش را دراز کرد.
    - من مینا عروس این خانواده که با شما هم‌خونه شدن هستم.
    دستش را فشردم و خوشوقتمی زیر لب گفتم. آن یکی که مهدیه بود بدون اینکه قدمی جلو بذار گفت:
    - خب از اول می‌گفتی.
    جوابش را ندادم که مینا با آن دو چشم سبزش آرام گفت:
    - نگران نباش این تخس خانم چند روز دیگه عروسیشه بعد از دست غرغراش راحتید.
    سپس آرام خندید پوزخندی نثار مهدیه کردم که راه آمده را برگشت.
    - خب خانمی اسمت چیه؟!
    - لیلی!
    - چه اسم خوشگلی!
    نگاهش کردم. به‌دنبال حقیقت امر بود؛ اما انگار حقیقت در چشمان سبزرنگش گم بود.
    - ممنون.
    - بیا بریم تو پیش بقیه.
    - نه ممنون اگه زحمتی نیست مامانم رو صدا بزنید.
    - کسی نیست والله!
    - این‌جوری راحت ترم!
    - باشه.
    چادر گل‌دار کرم‌رنگش را مرتب کرد و به خانه بازگشت. پوفی کردم. با چه خانواده مذهبی در هم شدیم! سری برای خودم آینده نه‌چندان خوشم تکان دادم که صدای شاکی نگار و شاد یاس در حیاط پیچید.
    - عمه!
    نگار بازوی یاس را گرفت و غرغرکنان گفت:
    - زلیل شده کجا بودی؟! خوب بلدی بپیچونی کار نکنی!
    به لودگی نگار خندید. خم شدم و آغوشم را برای یاس گشودم.
    - برو بابا.
    یاس را در خود فشردم. خندید با لحنی کودکانه سعی داشت رویدادهای امروز را برایم شرح بدهد با اینکه کامل حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم با سر همه را تایید می‌کردم. وقتی که حرف‌های یاس تمام شد به نگار که همچون یزید بالای سرم گارد گرفته بود نگاه کردم.
    - خیلی کار کردی؟!
    حالت صورتش کمی تغییر کرد و گفت:
    - من که تازه از شیفت برگشتم.
    بلند شدم با اخم ساختگی گفتم:
    - پس غرغر کردنت چیه؟!
    - بدون غرغر که نگار نیستم؟!
    خندید و یاس را بلند کردم.
    - بیا ببرمت تو خونتون اتاقت رو نشون بدم. یه اتاق با ویوی محشر!
    سپس بدون حرف از پنج-شش پله که به طبقه دوم وصل می‌شد بالا رفت. خانه نقلی و تمیزی بود فرش‌ها پهن شده و وسایل بزرگ چیده شده بود؛ اما هنوز کارتون‌های کوچک و بزرگ در هال خانه دیده می‌شد. نگار در اتاقی را گشود و تعارف کرد من و یاس داخل برویم. اتاق سه‌درچهاری که پنجره بزرگی داشت. به پنجره نزدیک شدم که منظره حیاط را نشان می‌داد. به نگار نگاه کردم و گفتم:
    - عجب ویوی خوبی!
    یاس را از آغوشم بیرون آورد و گفت:
    - خیلی دلتم بخواد.
    چادر خاکستری‌رنگش را روی سرش کشید و با عشـ*ـوه از اتاق بیرون رفت.
    نگاهی به کل اتاق انداختم. تمام وسایل را توی اتاق گذاشته بودند. روی لبه پنجره نشستم که موبایلم به‌صدا در آمد. نام ریحان روی صفحه موبایل خودنمایی می‌کرد.
    - بله!
    - سلام خوبی لیلی؟!
    - آره تو چی؟!
    - عالی. هستی بریم جایی؟
    - کجا؟
    - یه جا!
    - بی‌دردسره؟
    - آره بابا دردسرش کجا بود!
    - خیلی خب بیا دنبالم.
    - اُکی آدرس جدید بفرس که اومدم.
    ***
    به کوله‌ام چنگ زده و با عجله به سمت سرویس بهداشتی دویدم. نفس نفس زنان نگاهی به دریچه کنار دیوار که به بیرون راه داشت انداختم، ارتفاع زیادی داشت اما تنها راه فرار فعلا همین دریچه ۵۰ در50 سانتی بود. با شنیدن صدای بچه‌ها که هر کدام به دنبال راه گریزی بودند ترسم بیشتر شد، آب دهانم را به برهوت گلویم راهی کردم. به سمت در یکی از دستشویی‌ها که به دیوار نزدیک بود رفتم، بستمش سپس دستم را بالای درش گذاشته و خودم را بالا کشیدم. روی دیواره‌ی میان اتاقک‌های سرویس بهداشتی نشستم و با پایم سعی کردم درب دریچه را باز کنم، فاصله‌اش زیاد بود ولی بالاخره توانستم. صدا‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد، پیشانی‌ام کاملا از عرق خیس بود. روی پنجه‌های پایم نشستم و سعی کردم خودم را به سمت دریچه پرتاب کنم، به سختی توانستم لبه‌ی کنارش را با انگشتانم بگیرم. همه‌ی توانم را به کار بردم تا تمام بدنم به آن سمت کشیده شود. تقریبا از تنه بیرون دریچه بودم به پایین نگاه کردم، اگر خود را از دریچه آویزان می‌کردم دو متر فاصله بود. درون دریچه چرخیدم به صورتی که سرم به طرف بالا شد، میله بالای دریچه راگرفتم و پاهایم را هم بیرون کشیدم. دوباره نگاهی به پایین انداختم، دستانم تحمل وزنم را نداشتند پاهایم را کنار سنگ‌نمای دیوار گذاشتم و خیلی آرام پریدم. پایم کمی درد گرفت ولی آنقدرنبود که نتوانم فرار کنم. به اطراف نگاه کردم کسی نبود، کوچه کاملا خالی از هر نوع جنبنده‌ای بود! به سرعت باید از آنجا می‌گریختم و الّا بیچاره می‌شدم. دوباره شروع به دویدن کردم، احساسات متناقضی درونم در شرف بود! به مناظر نگاهی مختصر انداختم، انگار دیوار‌ها و خانه‌ها مثل من در حال گریختن بودند! شاید هم مرا دنبال می‌کردند! نفسهایم رمقی برای دم و بازدم نداشتند بدون نفس کشیدن می‌دویدم تا از این کوچه نفرت انگیز خارج شوم. از کوچه که خارج شدم نفس عمیقی کشیدم و دوباره اطراف را سرسری نگاه کردم سه کوچه رو به رویم بود. با خود گفتم از کوچه‌ای که وسط است می‌روم هر چه بادا باد، همین که خواستم شروع به دویدن کنم دستم کشیده شد. جیغ خفه‌ای از ترس کشیدم که دستی جلوی صورتم نشست و من را به عقب برگرداند. با دیدن ریحان یاد اتفاقاتی که امشب به سرم آورده بود افتادم و ناغافل یک مشت محکم حواله‌اش کردم که با ضرب به زمین افتاد. با صدایی که سعی داشت بلند نشود گفت:
    - چته احمق؟ چرا می‌زنی؟
    یقه مانتو‌اش که به خاطر فرار نامرتب دکمه‌هایش را بسته بود گرفتم و بلندش کردم، با صدای بلندی داد زدم.
    -عوضی مگه من نگفته بودم این جور مجالس نمیام چرا گولم زدی؟!
    لبان سرخ از رژلبش را تر کرد با خنده‌ای که حکایت از مستیش داشت گفت:
    -آروم بابا چه خبرته! من از کجا می‌دونستم به نیمه شب که نزدیک شدیم تغییر ساختاری میدن.
    به عقب هولش دادم و گفتم:
    -اگه گیر می‌افتادیم بدبخت بودم.
    نفسم را عصبی بیرون روانه کردم و به ریحان نگاهی انداختم، گوشه لب باریکش به خاطر مشتی که زده بودم سرخ و متورم شده بود. هنوز عصبانی بودم احساس می‌کردم سرم در حال انفجار است، کاش همان یک لیوان زهرماری را هم نخورده بودم. ریحان بلند شد و به سمتم آمد، چشمان میشی و عسلی رنگش را متمرکزم کرد و گفت:
    -عصبانی نباش اتفاقیه که افتاده حالا بیا بریم تا گیر مامورا نیفتادیم.
    خشمگین نگاهش کردم، انگار متوجه نبود ماموران ناجی ما شدند و اگر به مهمانی دخول نکرده بودند الان باید...
    از فکرش هم تنم لرزید، منتهای خلاف من دیجی و نوازندگی مجالس بود گـه گاهی هم خوردن نوشیدنی؛ ولی این مهمانی خیلی فراتر و درست بر خلاف اخلاق من بود! ریحان به شانه‌ام زد و گفت:
    -الو... میگم بیا دریم تا مامورا پیدامون نکردن دارن این اطراف گشت می‌زنند...
    هنوز حرف ریحان تمام نشده بود که صدای استارت ماشینی آمد تا به خودمان آمدیم ماشینی عین برق و باد از کنارمان عبور کرد و ما فقط برای اینکه جانمان را نجات دهیم توانستیم خودمان را به طرف پیاده‌رو پرتاب کنیم.
    نفسی از سر آسودگی کشیدم که صدای ریحان به گوشم خورد.
    - آخی طفلکیا اینام از ترس در رفتن، خب دیگه پاشو بریم!
    دستانم را مشت کردم از شدت عصبانیت حس می‌کردم گوشهایم داغِ داغ شدند، به سمت ریحان برگشتم و غریدم:
    -من با تو هیچ جا نمیام بعد امشب دیگه بهت اعتماد ندارم!
     
    آخرین ویرایش: ‏21/4/19 ساعت 00:06
    Narcissus.97, Shadie, he.s و 446 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    پوفی کشید و گفت:
    - چیه نکنه این وقت شب می‌خوای بری خونه در آغـ*ـوش فسیلان جامعه؟!
    سپس با صدایی که بلندی‌اش در کوچه طنین انداز شد خندید. از این که به خانواده‌ام گفته بود فسیل عصبانی‌تر شدم. باز کنترلم را از دست دادم و برای بار دوم محکم‌تر از قبل به صورت سفیدش کوبیدم، اینبار شدت ضربه بیشتر بود برای همین با صورت به زمین برخورد کرد، کنترلی روی اعمالم نداشتم، با صدای لرزانی فریاد کشیدم.
    - مگه نگفتم به خانوادم توهین نکن! بدبخت انقدر زدی بالا که حالت داغونه داری شر و ور میگی.
    همین‌ که خواست حرفی بزند، از کوچه‌ای که خارج شده بودم صدای آژیر پلیس آمد. ریحان یک‌ آن از جا پرید و دست من را با خودش کشید، به سرعت پشت یکی از ماشین‌هایی که کنار خیابان پارک شده بود پناه گرفتیم. آنقدر ترسیده بودیم که صدای قلب هم‌دیگر را می‌شنیدیم، از عصبانیت و ترس نفس نفس می‌زدم هم زمان با هر نفس قفسه سـ*ـینه‌ام بالا و پایین می‌رفت. ماشین گشت دقیقا داشت به سمت ما می‌آمد، زیر لب لعنتی گفتم و خودم را بیشتر به ماشین چسباندم. درست رو به روی ما ایستاد، دیگر واقعا داشتم قبض روح می‌شدم؛ حتی جرئت فرو دادن آب دهانم را هم نداشتم. نگاهی به ریحان انداختم که به خاطر مـسـ*ـتی و ترس نفس‌هایش نامنظم شده بود. صدای کسی را شنیدم که بی‌سیم زد و گفت:
    - مرکز مستحضر باشید که این حوالی فردی رویت نشد، اگه اجازه بدید ما برگردیم.
    از آن طرف بی‌سیم فردی جواب‌اش را داد:
    - خدا قوت! می‌تونید برگردید.
    پوزخندی زدم، واقعا خدا قوت! بچه‌های مردم را در گونی می‌کنند باید هم قوتشان را خدا بیشتر کند!
    بعد از اینکه صدای بی‌سیم قطع شد، صدای همان فرد آمد که گفت:
    - مولایی دور بزن برگردیم.
    و بعد به سرعت از آنجا دور شدند. چشم‌هایم با آسودگی روی هم رفتند و زیر لب ناخوداگاه گفتم:
    - خدایا شکرت.
    نگاهی به ریحان کردم که نفسش را با فراغ خاطر بیرون فرستاد و خندید، سری به این معلوم الحالی‌اش تکان داده و بلند شدم. مسیر همان کوچه‌ای که از اول نشان گرفته بودم را پیش گرفتم که صدای متعجب ریحان به سمعم رسید.
    - کجا میری؟!
    بدون آنکه برگردم محکم جواب‌اش را دادم.
    - خونه!
    صدای کفش‌های پاشنه بلندش را شنیدم که به زمین کوبید و با حرص گفت:
    - خیلی دیونه‌ای!
    جواب‌اش را ندادم، به سرعت قدم‌هایم افزودم. به خانه‌هایی که در کوچه بود نگاهی کردم عموماً ویلایی با سنگ نما‌های مختلف و متجلل بودند. خدایا بزرگی‌ات را شکر! ما باید چشم‌مان به حقوق چندر غاز اول ماه پدر باشد آن‌هم اگر واریز کنند، آن‌وقت این‌ها کجا زندگی می‎کنند؛ حقا که بی‌درد خودشانند و بس! عجیب بود که همه‌ی خانه‌ها خاموشی محض بود انگار کسی اینجا زندگی نمی‌کرد!
    به ساعت مچی‌ام نگاهی کردم. ساعت از دوازده شب گذشته بود، نفس عمیقی کشیدم و هوای بُغ کرده پاییز را به ریه‌هایم هدیه دادم. با خود فکر کردم یعنی الان ماشینی هم پیدا می‌شود؟ اصلا این موقع شب به کدام تاکسی اعتماد کنم؟ با همین افکار از کوچه خارج شدم و به خیابان اصلی رسیدم. نگاهی به ماشین‌های کمی که رد می‌شدند انداختم، آهی از سر ناتوانی کشیدم. هنوز نگاهم به خیابان اصلی و ماشین‌ها بود که با صدای بوق ماشینی از جا پریدم ناخوداگاه با ترس برگشتم که ریحان را دیدم، هنوز از دستش شاکی بودم ولی گزینه‌ی دیگری هم نداشتم پس به سمت ماشینش رفتم و بی‌حرف سوار شدم، او هم بدون نگاه کردن به من ماشین را به حرکت در آورد.
    نزدیک ساعت یک شب بود که به خانه رسیدیم. به ریحان گفتم سر کوچه پیاده‌ام کند چون می‌خواستم دزدکی به خانه بروم! ماشین سر کوچه متوقف شد، ریحان به سمتم برگشت و با لحنی که نشان می‌داد مـسـ*ـتی از سرش پریده است‌، گفت:
    - بازم میگم بیا بریم خونه من!
    به سمتش برگشتم جای ضرباتی که به صورتش زده بودم مشخص بود، با لحنی که هنوز خالی از خشم نشده بود، گفتم:
    - تا همین جاشم خیلی لطف کردی خانم خانما!
    پوزخندی زد و مشابه لحن من جواب داد.
    - هر جور دلت می‌خواد!
    بدون خداحافظی یا تشکر پیاده شدم او هم فرصت نداد و به سرعت رفت. کوله‌ام را روی شانه‌ام مرتب کردم، با نگاهی ترسان و حالی مشوش تک تک خانه‌های محله‌ را وارسی کردم. خدا را شکر کسی نه پشت پنجره و نه بیرون از خانه بود! با قدم‌هایی تند به سمت خانه‌مان حرکت کردم در همین حین نگاهم به اطراف هم بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏21/4/19 ساعت 00:09
    Narcissus.97, Shadie, he.s و 363 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    به پشت در که رسیدم بار دیگر نگاهی به اطراف کردم، مطمئن که شدم با دستانی مرتعش کلید انداخته و سریع وارد حیاط شدم. تمام چراغ‌ها خاموش بود لبخندی کج زده و به سمت خانه حرکت کردم، قصد بالا رفتن از پله‌های ورودی را داشتم که شخصی صدا زد.
    - ببخشید؟!
    صدا زدنش همانا و بالا پریدن شانه‌هایم از ترس همانا، از ترس گلویم خشک و دهانم تلخ شده بود. حس می‌کردم حرارتی فراتر از کوره ذوب آهن درون گوش‌هایم در جریان است! با بهت و ناباوری به عقب برگشتم، همان مردی بود که مرا با دوستش اشتباه گرفته بود! با صدای بلند آب دهانم را فرو بردم. کلمات از دستم فرار می‌کردند اصلا یادم رفت کجا بودم و چرا آنجا بودم!
    قدمی به سمتم برداشت و گفت:
    - این موقع شب...
    چشمانم دو دو می‌زدند، حرفی نداشتم که بزنم، ذهنم پاک پاک شده بود گنگ نگاهش کردم. چشمانم را بست و نفسی جریح کشید. با صدای آرامی اما نامیزان گفتم:
    - به تو مربوط نیست!
    بدون اینکه منتظر حرفی بشوم راهم را پیش گرفتم.
    نفس‌هایم مقطع شد، چشم‌هایم را از عصبانیت بستم و به سرعت به در خانه هجوم بردم. با کلید در را باز کرده و وارد شدم. بدون معطلی وارد اتاقم شده و درش را پشت خود آرام بستم. زانو‌انم دیگر تحمل نداشتن، خم شدن با خم شدنشان مرا هم خم کردن! زانو‌هایم را مثل طفلی مصیبت دیده به آغـ*ـوش کشیدم تا کمی با مرثیه‌ی نفس‌هایم آرام بگیرند. دستان بغضی تُرش‌رو به گلویم یورش بـرده بود و هر لحظه به فشارش می‌افزود، به مدد دستانم گلویم را کمی مالش دادم تا شاید کمی از آن درد کاسته شود. ذهنم مثل دریایی بود که بر خلاف گفته‌های هواشناسی دچار طوفان شده باشد، غضبان و خروشان!
    گنگ به پنجره خیره بودم، ذهنم هراسان خودش را مدام به این‌ور و آن‌ور می‌زد، کمی در آن حالت منزوی ماندم تا بلکه به حال طبیعی برگردم. نفس عمیقی کشیدم که چشمانم ساز ناکوکش را شروع به نواختن کرد، غروری که مدت‌ها درونم حبس کرده بودم ذوب شد و فرو ریخت. با دستانم سد راه آن جویبار اشک شدم، چانه‌ام بی‌وقفه می‌لرزید انگار تنها او بود که عمق فاجعه را درک کرده بود. دستان نم‌دار از اشکم رو به چانه‌ام زدم تا کمتر بلرزد. دلم گواه خبرهای بد را می‌داد، اگر به خانواده‌ام بگوید چه؟! همه این بدختی‌ها حال بدم زیر سر ریحان بود!
    چشمانم میل سرشاری به سفر در گذشته را داشت، آرام روی هم گذاشتمشان و همراهشان شدم.
    قاصدک ذهنم به روزی رفت که پدر به خانه آمد و با صدایی مملو از شادی گفت باید به تهران برویم!
    آخر پدرم در یکی از شهر‌های اطراف تهران تدریس می‌کرد و ما هم در شهریار زندگی می‌کردیم. مادر شوکه شده بود حتی برادر بزرگم علی؛ ولی من خوش حال بودم دوست داشتم آن شهر بزرگ را ببینم درهمه‌ی فیلم‌ها مردم تهران خیلی جالب بودند، شاید ۷ سال بیشتر نداشتم اما رفتن به آن شهر برایم جزء رویاهایم بود.
    درون ذهنم خودم را یک آدم باکلاس تهرانی فرض می‌کردم و برای خودم کیف می‌کردم. اینطور که معلوم بود مادر دوست نداشت برویم، می‌گفت سرمایه‌ای ندارم که خانه بگیرم، همه اقوام و فامیل اینجا هستند و آنجا کسی را ‌نداریم و... ولی پدر از آسایش خود و خانواده می‌گفت و بالاخره مادر را راضی کرد. خلاصه قرار بر این شد که کم کم وسایلمان را جمع کنیم. در پوست خودم نمی‌گنجیدم، مدرسه به همه پز می‌دادم قرار است به تهران برویم، اکثر دخترها حسادت می‌کردند و این من را خوشحال‌تر می‌کرد. یک هفته‌ای گذشت تا اینکه پدر خبر آورد توانسته برای سکونت از خانه‌های سازمانی فرهنگیان استفاده کند. قرار بود پدر و چند روز بروند تهران و بعد اسباب کشی کنیم. یک‌ماه به سرعت برق و باد گذشت بالاخره روزی رسید که باید حرکت می‌کردیم، بهترین لباسم را پوشیدم، یک لباس عروسکی که تا پایین زانوهایم می‌آمد و پشت لباس یک پاپیون بزرگ قرمزم بود. شاد و مسرور مدام بالا و پایین می‌پریدم. چند نفر از فامیل‌هایمان همان روز برای خداحافظی آمده بودند بقیه‌ی فامیل هم روزهای دیگر کم‌کم آمدند و رفتند. هنوز یادم است چطور با شوق و ذوق سوار ماشین شدم حتی حاضر نبودم به عقب برگردم و دستی تکان بدهم! تمام توجهم معطوف به تهران بزرگ بود! بعد از یک ساعت بالاخره به تهران رسیدیم، شهری پر از ماشین و آدم‌های جور واجور، همه‌ی خانم‌ها مثل خانم‌های شهر ما چادری نبودند، مردهای جوانی که شبیه جوانان شهر ما نبودند و...کنجکاو به همه چیز و همه کس خیره می‌شدم و از تهِ دل ذوق می‌کردم. چند باری سرم را از پنجره ماشین بیرون بردم تا دقیق‌تر مردم را ببینم؛ ولی با نیشگون مادر مواجهه شدم که با چشم به من می‌فهماند آنقدر ندید پدید بازی در نیاورم. پدر همراه اسباب خانه رفته بود. علی انگار نه انگار عین خیالش هم نبود و کله‌اش را در آتاریِ دستی‌اش فرو بـرده بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏21/4/19 ساعت 00:35
    Narcissus.97, Shadie, he.s و 331 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    در دلم شوق عجیبی به پرواز در آمده بود تا خانه را ببینم برای همین با دو داخل حیاط شدم. اولین چیزی که به چشمم خورد باغچه خیلی کوچک که حاشیه دیوار سمت چپ حیاط قرار داشت و پر از علف های هرز خشک شده بود، انگار خزان ناغافل و شبانه به او شبیخون زده بود. به ساختمان نگاهی کردم، یک خانه یک طبقه رنگ رو رفته که از پدر هم سنش بیشتر بود. با شنیدن صدای پدر غمزده نگاهش کردم.
    - بابا این خونه قشنگ نیست!
    لبان پدر همچون پسته‌ای خندان و شد گفت:
    - لیلی خانم سلامت کو؟
    با صدای دمقیگفتم:
    - سلام!
    بابا با لبخندی که سراسر محبت بود جوابم را داد:
    - سلام به روی ماهت خانم خانما.
    وقتی ناراحتیم را دید گفت:
    - چیه چرا پکری؟!
    - بابا خونمون خیلی زشته. کهنه هم هست!
    پدر دستی به سرم کشید گفت:
    -در عوض یه اتاق خیلی خوشگل داره گذاشتم برای دختر خودم.
    بچه بودم، با کوچک‌ترین حرف قانع شدم.
    به سرعت دست پدرم را کشیدم و گفتم:
    - زود بیا نشونم بده من طاقت ندارم.
    آن روز می‌توانسن جزء شادترین روزهای زندگی‌ام باشد، اما نشد. وقتی پدرم اتاقم را نشانم داد خیلی دمق شده بودم. حس می‌کردم تمامی سلول‌های بدنم در حال گریه و زاری‌ هستند. یک اتاق سه در ست که حتی پنجره‌ای هم نداشت. پدر با وعده‌ی اینکه کاغذ دیواری‌های اتاق را به صلیقه خودم تغییر خواهد داد مرا راضی کرد.
     
    آخرین ویرایش: ‏21/4/19 ساعت 01:12
    Narcissus.97, Shadie, he.s و 294 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    چند روزی جا‌ به‌ جای اسباب‌ طول کشید. در این چند روز با همان کودکیم سعی کردم رویا و واقعیت را کمی بهم مرتبط کنم.
    مهدیه سرسنگین و آرام؛ ولی معصومه همانند من پُر شور بود! برای همین من به او احساس نزدیکی بیشتری داشتم. صمیمت علی با محمد و مهدی زیاد شده بود، علی و محمد هم‌سن بودند و در مدرسه‌ای مشترک ثبت نامشان کردند. مدرسه مهدیه و معصومه هم یک کوچه با خانه‌مان فاصله داشت، اما مدرسه من که هم دور بود و هم تنها بودم. به خاطر شغل پدر و سید مصطفی نمی‌توانستند هر روز من را ببرند، سید مصطفی پیشنهاد کرد هر روز با مهدی بروم چون مدرسه او هم همان اطراف بود. اولش برایم مهم نبود چون واقعا برخوردی با مهدی نداشتم، ولی وقتی کم‌کم آشنا شدیم حس می‌کردم با بقیه فرق دارد سرش در کار خودش بود خیلی کم‌حرف بود کل مسیر هم جلوتر از من راه می‌رفت؛ وقتی‌های که قرار بود از خیابان رد شویم با احتیاط هم‌قدمم می‌شد. این رفتارش در این سن اوایل خیلی برایم جذاب بود، اما وقتی با دخترهای مدرسه آشنا شدم حس کردم با من فقط از اجبار می‌آید و از من خوشش نمی‌آید؛ برای همین یک روز رک گفتم دیگر با من نیاید! او هم مثل همیشه سر به زیر گفت باشه! مهدی مردی را در ۱۴سالگی برایم ترسیم کرد وقتی هر روز تظاهر می‌کرد من را همراهی می‌کند. دانش آموزهای مدرسه‌ای که می‌رفتم دخترهای آزادی بودند، موهایشان را مدل می‌دادند و از مقنعه بیرون می‌فرستادند، دور از چشم ناظم با پسرهایی که پشت دیوارها بودند حرف می‌زدند و حتی قرار می‌گذاشتند. روزهای اول این اعمال برایم جالب نبود تا این‌که با رها آشنا شدم. پدرش شرکت تولید شوینده داشت مادرش هم پرستار بود. می‌گفت تا دیر وقت توی پارک‌ها با دوستانش خوش می‌گذراند، می‌روند سینما و... منم دلم می‌خواست زندگی مثل اورا تجربه کنم. مثل او مانتوهای تنگ بپوشم، مقنعه کوتاه سرم کنم، مثل اون بروم تفریح! حتی خودمم نمی‌فهمیدم کی رفتارم و لباس پوشیدنم شد همانند رها، مادرم کم‌کم این تغییرات را حس کرد، سعی می‌‌کرد با نصیحت و نقل اتفاقات بد بعد از آن من را به راه بیاورد ولی من در سراشیبی به قولی امروزی شدن بودم. رها می‌گفت گستاخ باشم و از حقت دفاع کنم، حق توست تنها بروی بیرون و با کسانی که می‌خواهی معاشرت کنی. کار من شده بود تکرار حرف‌ها و کردارهای رها! از این تحول پدر هم با‌خبر شد، اصلا فکر نمی‌کرد لیلی کوچولویش یک هفته به دلیل بی‌انضباطی و عدم توجه به تذکرات مسئولین مدرسه در مورد حجاب و ادب از مدرسه اخراج بشود.

    پدر و مادرم سعی می‌کردند اول با حرف بعد با زور و اجبار جلویم را بگیرند، ولی شدنی نبود. کم‌کم رفتار همه تغییر کرد یک‌جور دیگر نگاهم می‌کردند، حتی یک بار شنیدم مهدیه به معصومه گفت «این لیلی خیلی بی‌جنبست هنوز هیچی نشده رنگ عوض کرده» چند سالی به سرکشی من و ارشاد‌ها و دعواهای مادر و پدرم گذشت. تا این‌که رها به خاطر فرار با یک پسر از خانه طرد شد. آن موقع بود که شوک واقعی به خانواده‌ی من تزریق شد. دیگر علی هم پا به میدان گذاشته بود و هر روز غر می‌زد که من باید رابطم را با رها قطع کنم؛ اما گوش شنوا کجا بود! پدر با خانواده‌ی رها حرف زد، نه یک‌ بار بلکه چندین بار که رها بخشیده شود و بگذارند برگردد؛ ولی قبول نکردند. هر روز دخترها خبر می‌آوردند رها را با یکی دیدند، انگار اوضاع‌اش خیلی خراب شده بود تا اینکه یک‌ماه بعد از طرد شدنش خبر خودکشیش عین بمب همه را تکان داد!
    خیلی وابسته‌اش بودم، باورم نمی‌شد با داشتن فقط هفده سال سن مشمول اینچنین اتفاقاتی شود!
    بعد او زندگی من تغییرهای بیشتری کرد، مادر بسیار مُصر بود من به سبک او زندگی کنم؛ ولی پدر با اصرار سید مصطفی شیوه‌ای دیگر پیش گرفته بود سعی داشت با آرامش و گو‌نه‌ای صلح آمیز به راهم بیاورد، از چشمانش می‌خواندم از سرگذشت رها ترسیده و نمی‌خواهد من هم به مانند او شوم. بعد از رها با خودم گفتم چه فرقی می‌کند تغییر کنم یا نه، اصلاح شوم یا نه مردم روزهای سرکشی من از خاطرشان نمی‌رود، پس بهتر است آن شکلی که دوست دارم به زندگیم ادامه دهم. روزهای گستاخی و سرکشی از سر گرفته شد به خاطر سکوت و انعطاف پدر سعی می‌کردم فقط کمی ظاهر را حفظ کنم...!
    با برخورد روزنه‌ای نور به صورتم که خودش را از کنار پرده به داخل کشانده بود، چشمانم را به سختی باز کردم، نگاهی به ساعت بالای میز تحریرم انداختم با دیدن ساعت مغزم سوت کشید، ساعت شش صبح بود! و من تمام این مدت با چشمانی بسته در گذشته سیر کرده بودم.
    [/HIDE-THANKS]

     
    آخرین ویرایش: ‏21/4/19 ساعت 01:13
    Narcissus.97, he.s, Diba و 282 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏8/9/18
    Narcissus.97, he.s, Diba و 270 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏8/9/18
    Narcissus.97, he.s, Diba و 259 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,907
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏8/9/18
    Narcissus.97, he.s, Diba و 256 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.