نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

قدرت پر حیرت کلمات | نرگس فروغیان کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط ~●Monster●~ ‏7/1/18 در انجمن داستانک

برچسب ها:
  1. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    در این تایپک داستان و انشاء هایی قرار میگیره که خودم نوشتمشون .
     
    *Mehrsa*, فاطمه صفارزاده, یاسمین. الف و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    به نام خدای دریا ها
    موضوع : کلبه وحشت ( اسم موضوعش ترسناکه اما خودش ترسناک نیست:aiwdffan_light_blum:)

    خدایا ! بگیر رنج ها را ! بگیر ترس ها را ! بگیر این حس های بد را از ما !
    کلبه ایست اری این کلبه ایست به نام کلبه وحشت که کسی تا به حال وارد آن نشده است . از بیرون که آن را می بینیم وحشتناک است و مخوف .
    ولی آیا از درون هم اینگونه است ؟ کسی چه میداند . مگر تا الان کسی جرئت کرده است به آن خانه برود ؟ کسی جرئتش را نداشته است . به همین دلیل است که کسی راز درون این کلبه را نمی داند . نمی‌دانند که درون این کلبه چه عذاب هایی است . ولی از کجا ؟ کیست که باعث این عذاب ها شده است ؟ یا بهتر بگویم کیست که این عذاب ها را تحمل می کند ؟ من می دانم اری ! من میدانم او کیست ، من می دانم کجاست ، من می دانم چگونه است ، ولی نمی دانم عذاب هایی که می کشد تا چه حد است .
    اما او با این همه عذاب و سختی هنوز پابرجاست . او دختریست با چشمان قرمز ، موهای سیاه و پوست سفید که در تاریکی نشسته است و لباسی سیاه بر تن دارد او تمام این سختی‌ها را تحمل میکند .
    چون او دختری قوی است دختری که عذاب هایش را تحمل میکنند تا روزی کسی او را از این عذاب ها نجات دهد .
    ایا آن روز فرا می رسد ؟ آیا آن دختر امیدش واقعی است ؟ آیا این همه تحمل ارزشش را دارد ؟ اگر می رسد پس کی ؟ مگر چقدر باید صبر کند ؟ نمی دانم ، اما یک چیز را خوب می دانم که او امید دارد ، امیدی که توانسته است تمام عذاب ها را تحمل کنند .
    اما او تنهای تنها نیست ، با روح دختری کوچک و مهربان دوست است ، که سال هایی را با او بوده است .
    آن دخترک مهربان خیلی غمگین است . ولی چرا ؟ چرا غمگین است ؟ او از دست خودش غمگین است ، که چرا پدرش او را کشت و در حیاط همان خانه دفن کرد .
    او از اینکه پدرش او را به قتل رسانده غمگین نیست . او از این غمگین است که چه کاراشتباهی انجام داده ؟ چرا باعث عذاب پدرش شده است؟
    او خیلی غمگین است ، چون تنها کسی را که در دنیا داشته را ناراحت کرده است و باعث عذاب او شده .
    اما او نمیداند دلیل این که پدرش او را به قتل رساند چیز دیگری است ، چون پدر دختر بسیار مهربان بود و نمی خواست دخترش بیشتر از این عذاب ببینند و تلخی هایی که برای سن او بسیار سنگین هستند را تجربه کنند .
    چقدر دلم برای این دخترک مهربان غمگین ی سوزد . اما او با همه این عذاب ها امیدی دارد . کمی خوشحالی در دلش است.
    آن دخترک مهربان از آن روز خوشحال شد . اما چگونه ؟ مگر آن روز چه روزی بوده است ؟ مگر چه اتفاقی باعث خوشحالی او شده است ؟
    آن روز روزی بود که آن دختر تنها آمد ، در را به صدا درآورد و هنگامی که آن دخترک مهربان در را باز کرد آن دختر را دید دختری که از او مانند حیوانی استفاده می کردند . اما او از این ناراحت و غمگین نبود .
    او همه این عذاب ها را تحمل می کرد ، چون می دید که پدر و مادر و خواهرانش خوشحال هستند ، اما روزی که فهمید پدر و مادر و خانواده اش باعث تمام این عذاب ها هستند و آنها این کار را با این دختر مهربان و دلسوز انجام دادند ، بسیار خشمگین و همینطور ناراحت شد . او این پدر و مادری نمی‌خواست . اما شدت عصبانیت او بیشتر از ناراحتی اش بود و به همین دلیلپدر و مادر و تمام خواهر هایش را کشت.
    اما تا به خود آمد دید که اتاق دیگر اتاق نیست ، بلکه دریای خونی بود ، دریای خونی که انتهاندارد ، دریایی که جسد مرده خانواده اش روی آن شناور هستند .
    او پشیمان بود ، بسیار زیاد . اما این پشیمانی چه فایده ای داشت ؟
    او از آنجا فرار کرد و دیگر هیچ وقت به آنجا بازنگشت . در جنگلی به خانه دخترک رسید و دختر مهربان اجازه داد او آنجا بمانند .
    آنها با یکدیگر دوست شدند چون فهمیدند تقریباً سرنوشتشان مانند هم است : تنها .
    هنگامی که سرنوشت آنها را به هم رساند، امیدی در قلبشان متولد شد ، که همواره پابرجاست . آنها همواره منتظر هستند ، درحالی که نمیدانند دقیقاً منتظر چه کسی هستند .
    آیا واقعاً کسی پیدا می شود که وارد آن کلبه شود ؟ آیا کسی میداند که آن کلبه وحشتناک و ترسناک نیست ؟ چه کسی جرأت این را دارد؟ نمی دانم ، اما همواره آن دو دختر با امیدی در قلبشان منتظر کسی هستند که بیایند و آنها را نجات دهد.

    《 با امیدی برای نجات 》
     
    *Mehrsa*, Senoritaw Aida_, f.k و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    به نام آفریننده ی تمام پدران خسته و مهربان
    صبح بود . دخترک از جای خود برخاست . خیلی لـ*ـذت بخش بود . خیلی زیاد !
    باد های پاییزی در لابه لای موهای زیبایش به حرکت در می آمدند و با آهنگ دلنشین خود مو های دخترک را به رقـ*ـص در آوردند . صدای زیبای پرندگان صبحگاهی و بال های پروانه ها که در هوا در حال حرکت بودند و پرتو های طلایی خورشید به صورتش میخورد . باعث آرامش خاصی در او میشد .
    از خانه بیرون رفت . دوید تا به بالای تپه ی کوچک روبه روی خانه شان رسید .
    صداهای شگفت انگیزی بود ! صدای بال زدن پرندگان ، صدای باد هایی که در لابه لای برگ های درختان در حال حرکت و جنبش بودند ، صدای حرکت علف ها که باد آنهارا به رقـ*ـص در آورده بود و در اخر صدای شادی تمام موجودات .
    با پای برهنه روی علف های تپه قدم میزد و موهایش همچون عروسکی به دست باد بودند . لباس زیبای سفیدش مانند موهایش در حال حرکت بود .
    طبیعت این دختر را خیلی دوست دارد . باد ها در گوشش آواز میخوانند و حیوانات دورش میچرخند . دخترک در شادی خود غرق شده بود که ناگهان صدای پایی شنید ! چه صدای زیبایی ! مگر میشد نفهمد این صدای پا از ان کیست ؟ این صدای پای خسته ی پدرش بود .
    دوید و دوید . با تمام سرعتش دوید تا به پایین تپه رسید . صدای قدم های پدرش نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دخترک در هوا به چرخش در آمد . با صدای دلنشین و آرامش بخش پدرش که به او سلام گفت انگار تمام شادی های دنیا به یکباره در وجودش پدیدار و شعله ور گشت .
    از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید . وقتی پدرش او را بر زمین گذاشت . سریع دستا های پدرش را گرفت چیزی را حس کرد . میدانید آن چه بود ؟
    زبری های رست پدرش بود . فهمید در این سه ماهی که پدرش نبوده چه کاری انجام میداده است .
    پدرش شب و روز برای راحتی آنها کار میکرد و سختی های زیادی کشیده بود . دخترک ناراحت شد . اما ناگهان خوشحال شد خوشحال تر از قبل ! چون یادش آمد که دیگر پدرش از بین آنها نمی رود .
    صدای خوشحال مادرش را هنگامی که پدرش را دید شنید . دخترک در ان لحظه تنها یک چیز می خواست . آن هم این بود که بتواند پدر و مادر خوشحالش را ببیند . اما چه بسا که روزگار آنگونه که ما میخواهیم پیش نمی رود .
    خداوند مهربان به همه ی انسان ها چیز هایی داده و همینطور چیز هایی هم گرفته است . خداوند مهربان به این دخترک گوش هایی قوی داده است تا بتواند با آنها هر صدایی را بشنود . اما چشمان دخترک را برای دیدن پدر و مادرش گرفته است ....
     
    آخرین ویرایش: ‏12/1/18
    *Mehrsa*, tasnim-a, f.k و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    به نام خدایی که نام او، آرامش بخش ترین کلمه ی جهان است .
    روز ها می گذرند،
    همچون موهایی به دست باد!
    قلب ها لبالب
    به نام خدایی که نام او، آرامش بخش ترین کلمه ی جهان است .
    روز ها می گذرند،
    همچون موهایی به دست باد!
    قلب ها لبالب از شادی و غم می شوند،
    همچون ظرفی پر از آب!
    و عاشقی می میرد،
    همچون گلی پژمرده!
    ***
    روزگاری تاریک، در جهانی تاریک تر از روزگارش، دختری زندگی می کرد.
    دختری که قلبش همچون دریایی پهناور و دستش همچون دست مادری مهربان است. دختری که از تمام دنیا فقط یک چیز دارد. یا بهتر بگویم، فقط یک نفر...
    او دختری عاشق است. عاشق تر از هر عاشقی! عاشق تر از لیلی و مجنون. عاشق تر از خسرو و شیرین. عاشق تر از هر عاشقی!
    مگر کسی هم هست که این گونه عاشق باشد؟ مگر گسی هم هست که بتواند در این حد عاشق بشود؟ مگر کسی هم هست که بتوان این گونه عاشق او بود؟
    آری . هست! این دختر عاشقی است که هیچگاه یادش نمی رود عاشق چه کسی است.
    در هر منظومه ای، در هر سیاره ای، در هر کشوری، در هر شهری و در هر جای این دنیا پهناور، او همواره عاشق آن فرد است. فردی که لیاقتش بیشتر از این عشق است! اما این عاشق قلبش آن قدر جا ندارد که بتواند از این عشق در قلبش نگه داری کند.
    رفته رفته این عشق پهناور، ذره ذره وجود دخترک را می بلعد! دخترک تا هنگام مرگ خود، از این عشق در قلبش نگه داری می کرد. دخترک هیچگاه جایگاه او را در قلبش نگرفت و هیچ چیزی هم جایگزینش نکرد. تا آنکه روزی پلید، فرا رسید. صبح هنگام، دخترک دیگر چشمانش را باز نکرد!
    آسمان تیره تر از همیشه بود و لباسی سیاه بر تن داشت. خورشید دیگر امروز نور خود را بر اینسرزمین نتاباند.
    آسمان برای این دخترک تنها، مجلس عزا گرفته بود و عزاداران آن هم، قطره های بارانی بود که با صدای رعد و برق وحشتناکی، حضور خود را در این مجلس اعلام کردند.
    دخترک آن عشق را با تمام وجود در قلبش نگهداری می کرد. تا آنکه سفرش را به دنیای مردگان آغاز کرد...
    سفری که لذتی فراتر از هر کهکشانی دارد. سفریکه بر اساس عشقی نا تمام، پایه گذاری شده است.سفری که عشقی به همراه دارد!
    می دانید عشق وسیع آن دخترک به چه کسی بود؟
    به خدا!
    عشق های زیادی در دنیا وجود دارد. مانند عشق لیلی و مجنون، عشق خسرو و شیرین و عشق هایی محکم تر و پایدار تر از این عشق ها که هیچگاه،معروف نشده اند.
    لیلی و مجنون چون هیچگاه به هم نرسیده اند و در آتش عشق هم سوخته اند، معروف شدند. اما عشق هایی که سرانجام خوبی داشته اند، هیچگاه یادی آنها نشده است.
    از شادی و غم
     
    *Mehrsa* از این پست تشکر کرده است.
  5. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    موضوع : نماز دردودلی باخدا

    به نام شنوای قلب ها
    صداهایی به گوش می رسد.
    صدای قلب های خسته ای.
    صدای پر بغض کودکانی.
    صدای گریه یتیمانی.
    و صدای قلب فداکاری.
    همه جا را سکوت فرا گرفته است. سکوتی مرگبار. سکوتی که راز هایی نهفته درون خودش دارد. سکوتی که حرف هایی ناگفته در زبانش دارد. سکوتی که درون قلبش، نجوای قلب هایی کوچک دارد.
    بهشت پاکیزه از هر صدایی است. هیچ صدایی نمی آید. سکوت مطلق! ناگهان چیزی بر این سکوت غلبه می کند! نجوای ارام دخترکی است! نجوای دلنشین صدای دخترک. نجوای قلب تنهای دخترک. قلبی که جواب بسیاری از ناگفته هاست.
    هر لحظه صدای دخترک بیشتر می شود، تا اینکه صدایش در کل هفت اسمان اکو می شود.
    همه از کار های خود دست می کشند و به صدای دخترک گوش می دهند. اهنگر ها دیگر اهن را نمی کوبند، کشاورز ها دیگر چیزی نمی کارند، نانواها دیگر نانی نمی پزند، سمتگران دیگر ظلم نمی کنند، کوسه ها دیگر ماهی ها را شکار نمی کنند، اتش دیگر کسی را نمی سوزاند، دریا ها دیگر کسی را غرق نمی کنند، گرگ ها دیگر زوزه نمی کشند، شیر ها و ببر ها دیگر حیوانی را شکار نمی کنند، عقاب ها و شاهین ها دیگر خزنده ای را شکار نمی کنند، دیو ها و غول ها دیگر کسی را نمیخورند، عقربه های ساعت از حرکت می ایستند و در اخر خدا دیگر کاری را انجام نمی دهد. همه و همه در حال گوش دادن هستند. در حال گوش دادن به نجوایی دلنشین!
    ناگهان باد می شود! بادی پر تلاطم که از حرکت سریع بال های فرشتگان بوجود می اید. چه شده است؟ چرا کسی دیگر کاری انجام نمی دهد؟ چرا فرشتگان خدا با چنین سرعتی وصف ناپذیر حرکت می کنند؟ این صدای چیست؟ مگر یک نجوا چه قدرتی دارد که توانسته است زمان را از گذشتن منع کند؟
    نمی دانم! نمی دانم! نمی دانم!
    ناگهان صدای دخترک بیشتر می شود و همه می توانند صدای او را بشنوند! حال می دانم که ان همه تکاپوی فرشتگان و بهت خلوقات خدا برای چیست. دلیل همه انها حرف های دخترک است! حرف های قلب دخترک! قلبی که مالامال غم و اندوه است. قلبی که لبالب از شادی های دروغین است! قلبی که تنها ترین قلب هاست! قلب دخترک گواهی سختی های زندگی را می دهد. قلب دخترک گواهی فراز و نشیب های زندگی را می دهد. قلب دخترک گواهی تنهایی را می دهد. قلب دخترک گواهی همه چیز را می دهد!
    اما این دختر تنها نیست. او کسی را دارد که از مادر به او نزدیک تر است! او کسی را دارد که هر لحظه و همه جا با اوست! او کسی را دارد که تمام عشقش را به پای او ریخته است! او کسی را دارد که می تواند با او تمام حرف های قلبش را در میان بگذارد.
    دخترک همین هنگام در حال دردودل کردن با ان نفر است!
    در زندگی شادی های فراوانی وجود دارد. غم و شادی های دروغین و حقیقی! اما با تمام فراز و نشیب های زندگی ما زنده هستیم! چون کسی را داریم که همواره با ما است! ما مسی را داریم که مهربان تر از مادر است. ما کسی را داریم که می توانیم تمام عشقمان را به پای او بریزیم!
    می دانید ان صدا دقیقا چه بو که باعث این سکوت مرگ اور و همان گونه دلنشین شده بود؟
    ان صدای دخترک تنهایی بود که در حال خواندن نماز بود! دخترک انقدر عمیق درحال نماز خواندن و دعا کردن بود، که صدایش به تمام موجودات هفت اسمان رسیده بود!
     
    *Mehrsa* از این پست تشکر کرده است.
  6. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    دوباره رسید. آخرین چهارشنبه سال دوباره رسید. چهارشنبه سوری! با مادرم به سمت آتش کوچکی رفتیم تا هم گرم بشویم و هم تفریح کنیم. همه ی آدم های دورمان شاد بودند. شادتر از هر آدمی! انگار سال های پی در پی همدیگر را ندیده بودند و حال که یکدیگر را دیدند، می‌خواهند تمام مدت بنشینند و به هم زل بزنند! همه به همراه فامیل هایشان آمده بودند. من هم به همراه خانواده ام آمده بودم. اما کسی نمی‌دانست که خانواده ی من متشکل از من و مادرم است!
    ناگهان صدای ترقه ای وحشت انگیز و صدای ترمز ماشینی همه ی صورت ها را به خودش جلب کرد. دیدم دیگر دست مادرم در دستم نیست! به پشت سرم نگاه کردم. با فاصله ی 3 متر از من فردی روی زمین افتاده بود! نزدیکش شدم. نزدیک و نزدیک تر! تا اینکه... بدن پر از خون مادرم را بر روی زمین یافتم! باورم نمی‌شد! یعنی این فردی که روی زمین افتاده است مادر من است؟ یعنی مادرم دیگر نیست که دست هایم را بگیرد؟ یعنی مادرم دیگر نیست تا بتوانم با او حرف بزنم؟ دیگر شب ها در بغـ*ـل چه کسی بخوابم؟ دیگر شب ها چه کسی برایم داستان تعریف کند؟ دیکر چه کسی هست که موهایم را نوازش کند؟ یعنی از حال دیگر من تنهایم؟ دیگر کسی را ندارم؟ خدایا چرا من؟ چرا من باید مادرم را از دست بدهم؟
    ***
    دیگر از آن روز، چهارشنبه سوری برایم معنی ندارد. دیگر از آن روز، من خانواده ای ندارم. دیگر از آن روز هیچ‌وقت شاد نبودم. دیگر از آن روز تنها ترین آدم روی زمین بودم و دیگر از آن روز... زندگی نکردم! تنها فقط زنده بودم!
     
    *Mehrsa* از این پست تشکر کرده است.
  7. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    《بهترین نماز》

    به نام آن کس که زنده هستم.
    دستم می‌نویسد. مینویسد برای او. برای اوکه پروردگار تمام مهربانی هاست!
    در قلبم هیاهویی است. هیاهویی وصف ناپذیر! سچاده ها در قلبم بر می‌خیزند و عطر ایمان را سرتاسر وجودم پخش می‌کنند.
    همه بلند می‌شوند؛ می ایستند بر روی سجاده ها. سجاده های پر فروغ پرواز میکنند و آدم ها را به ایمان میبرند.
    آسمانی زیبا که ناقوس آرامش را میزند. کسی را رو به رویمان میبینیم. حال ما، همه با دیدن او لبالب از آرامش میشویم. آرامشی حقیقی. ناگهان بی اختیار سر بر مهره لاله های خونین میگزارم و به پروردگار مهربانی و آرامش تعظیم میکنم.
    دست خودم نیست. حالم دگرگون است از دیدن او! حالم خراب تر از آم است که بتوانم بایستم. همانجا روی سجاده ی سفید دعا مینشینم و به او نگاه میکنم.
    نگاهی که گواهی همه چیز را میدهد. نگاهی که گواهی دلی ساده و بی آلایش را میدهد. نگاهی که گواهی دلی مالامال از آرامش را میدهید.
    باورم نمیشود! من او را دارم میبینم! کسی که برای من مادری کرده است. کسی که برای من جایی مادر نداشته ام را گرفته است.
    مادرم را یادم میآید. یادم میآید هنگام مرگ چه چیزی را د گوش من گفت.
    او گفت:
    《حال من امانتی ای را برگرداندم. امیدوارم خدایم از امانت داری من راضی باشد. اما باز هم نمیتوانم تو را در این دنیا بگذارم. از حال تو مادر دیگری داری. مادری که تو او را نمیبینی، اما او همیشه با توست!》
    من او را دوست دارم. بیش از هر چیزی!
    حال از روی سجاده ام بلند میشوم و به سمتش میروم. من این لحظه را دوست دارم. در این لحظه من در آغـ*ـوش پر مهر او گم میشوم و این بهترین و آخرین لحظه ی عمر من بود!
    نماز مانند ریسمان بزرگ و استواری پرا به او متصل میکند. مرا به خالق مهربان مادری متصل میکند. مرا به قلبی تنها متصل میکند. قلبی که از درون تنهاست و حال من این تنهایی را با تک تک ذره های وجودم حس میکنم!
     
    *Mehrsa* و فاطمه صفارزاده از این پست تشکر کرده اند.
  8. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    《کاغذ سخت》

    من کاغذی هستم
    زیبا و استوارم.
    من سختم. من کاغذی زیبا بودم. کاغذی سعید که میتوانستم به همه کمک کنم. اما روزی کسی مرا خورد کرد. دلم را شکست. دیگر زیبایی نداشتم. دیگر کسی من را نمی خواست. دیگر قابل استفاده نبودم!
    اما من سختم. دوباره بلند میشوم. دوباره و دوباره! جوری که دیگر هیچکس نتواند با من چنین کاری کند!
    من دیگر زمین نمی‌خورم. من دیگر له نمیشوم. دیگر کسی حق ندارد من را چروک و له کند! چون من کاغذی هستم که میدانم چگونه زندگی کنم.
    من کاغذی هستم که یکبار ضربه خوردم و طعم خورد شدن غرورم و از بین رفتن خودم را چشیده ام! دیگر میدانم که نباید با من چنین شود! من نمیگذارم. چون من قوی هستم. چون من آموخته ام، که چگونه میتوان زندگی کرد!
     
    *Mehrsa* و فاطمه صفارزاده از این پست تشکر کرده اند.