نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

"نقل از شهدا"

شروع موضوع توسط The unborn ‏7/5/17 در انجمن داستانک

  1. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    آش صدام

    روزهای اولی كه خرمشهر آزاد شده بود، توی كوچه پس‌كوچه‌های شهر برای خودمان می‌گشتیم و صفا می‌كردیم. پشت دیوار خانه ی مخروبه‌ای به عربی نوشته بود: «عاش الصدام.» یك‌دفعه راننده زد روی ترمز و گفت: پس این مرتیكه آش فروشه! آن وقت به ما می‌گویند جانی و خائن و متجاوزه!»
     
  2. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    جشن ترخیصی



    همه خوشحال بودند . فاميلهاي نزديك جمع شده بودند كه ترتيب يك جشن درست وحسابي را براي اتمام سربازي داداش محسنم بدهند .

    زن عمومريم ، از اول صبح با دخترش الهام آمــده بود منزل ما و مي گفت :

    - من برا داماد آيندم مي خوام كاري كنم كارستون .


    خاله مهيندخت هم كه از ساعت چهار بعداز ظهر بچه هاي شلوغ كار و شيطانش را آورده بود يك ريز از محسنات راحله دخترش دم مي زد و از تحصيلات دانشگاهي او سخن مي گفت . اما حرفهاي او به مزاج زن عمو سازگار نبود . او براي رقابت با زن عمو و براي اينكه نظر داداش محسنم را به راحله جلب كند ، گوسفندي خريده بود كه جلوي داداش محسن سر ببرند.

    بهمن و بهنام دو تا پسرهاي خاله مهيندخت گوسفند بيچاره را در حياط منزل كلافه كرده بودند ، بهمن با آن هيكل تن لش و سنگينش سوار گوسفند بيچاره مي شد و مثل يك اسب مي خواست از آن سواري بگيرد . چند بار دست و پاي ضعيف گوسفند زبان بسته زير بار هيكل سنگين بهمن ، نقش زمين شد و بهنام كه حكم پياده نظام را بازي مي كرد با كمر بند به جان گوسفند افتاد و آن را به زور بلند كرد .

    با عقل كوچكم گفتم بروم واز سر كوچه تلفن بزنم و صداي داداش محسن را تقليد كنم و بگويم : متاسفانه فرمانده ما گفته است كه بايد تا يك هفته ديگر اينجا بماني . فردا منتظر آمدنم نباشيد .

    تا بلكه خاله دست بچه هايش را بگيرد و برود ، ولي مي ترسيدم مادرم صدايم را بشناسد و آبرويم برود . از طرفي هم دلم براي

    گوسفند ي كه بازيچه دست بهمن وبهنام قرار گرفته بود ، حسابي مي

    سوخت . جرات تشر زدن به آنها را هم نداشتم به همين خاطر مامان را كه سعي مي كرد هر دو طرف دعوا را به خويشتن داري دعوت كند صدا زدم و گفتم :

    - مامان يه لحظه بيا كارت دارم .

    مامان كه نمي خواست از معركه اي كه توسط زن عمو وخاله ام گرفته شده بود دور شود. در حاليكه سبزي پاك مي كرد و مابين حرفهايش گاهي از راحله تعريف مي كرد، گاهي هم از الهام ، طوري كه نه سيخ بسوزد نه كباب ، چين در ابرويش انداخت و با اوقات تلخي گفت:

    - بچه مگه نمي بيني دستم بنده ، اگه خيلي واجبه بيا همين جا بگو .

    - مامان ، اونجا نمي شه ، يه لحظه بيا .

    او در حالي كه زير لب غر ولند مي كرد، سبزي هاي دستش را با تشر خورد كرد و به سبد ريخت . بلند شد لباسش را تكاند و به طرف من آمد . نزديكم كه رسيد با اوقات تلخي گفت:

    - تو هنوز ياد نگرفتي كه جلوي مهمون منو صدا نزني ؟. زود بگو ببينم كارت چيه ؟!.

    - بيا نگاه كن بهمن و بهنام چي به روز اين گوسفند بيچاره آوردن !

    مادر بدون اينكه از پنجره بيرون را نگاه كند در حاليكه با ترشرويي از من رو بر مي گرداند ، گفت :

    - بازم اينا اومدن و تو لجبازيت گل كرد ، گوسفند خودشونه، چيكارشون داري ؟! عوض اينكه بري با هاشون بازي كني تا سرگرم بشن ، شروع كردي به شكايت و حسودي .

    چاره اي نداشتم بايد خودم دست به كار مي شدم و يك فكري مي كردم .

    توپ پلاستيكي فوتبالم را برداشتم ، به حياط رفتم توپ را وسط حياط انداختم و شروع كردم با توپ مانور دادن بلكه آنها از سر گوسفند نگون بخت دست بر دارند و بيايند تا فو تبال بازي كنيم ولي انگار نه انگار كه من دارم حريف مي طلبم ، آنچنان سرگرم بازي بودند كه من را نمي ديدند . بعد از اينكه ديدم ، توجهي به من ندارند توپ را استوپ كردم و رو به آنها گفتم :

    - بچه ها بياين فوتبال .

    بهمن و بهنام كه حالا جايشان را با هم عوض كرده بودند و بهنام سوار شده بود و بهمن گوش هاي حيوان را مي كشيد تا آن را بزور دو قدم راه ببرد درجوابم گفتند :

    بيا كيف كن ، فوتبال رو هميشه هست ولي اين گوسفند فردا سرش جلوي آقا محسن ، پخ پخ .

    راحله كه انگارازدعواي مادرش با زن عمو خسته شده بود از پله ها پايين آمد. وسط حياط كه رسيد ، چشم غره اي به هر دونفر رفت، آنها گوسفند را رها كردند و به گوشه اي از حياط رفتند .

    توي دلم گفتم اي كاش راحله خانم زودتر به حياط مي آمد. تا اين بيچاره از دست آزار واذيت اينها نجات پيدا كند. ولي اين خوشحالي من زياد طول نكشيد ، چون راحله از شير كنار حوض آبي به صورت و چشمهاي از گريه قرمز شده و پف كرده اش زد و به داخل رفت .

    با رفتن او، روز از نو و روزي از نو ، دوباره آزار و اذيت آن حيوان بيچاره شروع شد .

    توپ را رها كرده و فكر ديگري به سرم زد . با عجله به درون خانه رفتم كيف مامان را باز كردم ، دويست تومان پول بر داشتم و به مامان گفتم :

    - مامان جون من مي رم چند تا بادكنك از سر كوچه بخرم .

    با پولم پانزده عدد بادكنك رنگارنگ خريدم و زود به خانه برگشتم.به حياط كه رسيدم ، گفتم :

    - آقا بهمن بياين بريم اين باد كنك ها رو باد كنيم و به درو ديوار آويزون كنيم ، تا برا اومدن داداش محسن ، جشن بگيريم .

    فكر خوبي بود ، چون آنها با ديدن بادكنك هاي رنگارنگ به طرفم آمدند.

    روي پله نشستيم ، هر كدام بادكنكي را برداشته و شروع به باد كردن آن كرديم .

    حدودا شش تا از آنها را باد كرده بوديم كه بهنام بلند شد و از پله ها به داخل اتاق رفت .

    من همان طور كه ، بادكنكي را باد مي كردم ، نگاهي به گوسفند انداختم ، دست و پاهاي او شل شده بود و به زور راه مي رفت .

    با صداي گرفته اي ناله مي كرد البته خوشحال بودم كه توانسته ام او را موقتا نجات دهم .

    دو سه تا ي ديگر از باد كنكها مانده بود باد كنيم ، كه بهنام برگشت. او از سر بالكن گفت :

    - ببينيد بچه ها !

    بعد بادكنكي كه باد كرده بود رها كرد . باد كنك عوض اينكه به حياط بيايد به آسمان رفت ما تعجب كرديم كه چطور ممكن است اين كار صورت بگيرد . گفتم :

    - چه جوري اين كار رو كردي ؟!

    - بياين تو، تا نشونتون بدم .

    با بهمن ، پشت سرش راه افتاديم و به اتاق خواب من رفتيم .

    او بادكنكي از جيبش بيرون آورد دهانه بادكنك را به محلي كه در زمستان بخاري به آن وصل مي كرديم زد و شير گاز را باز كرد . با عجله به طرف شير گاز رفتم ، دسته آن را چرخاندم و گفتم :

    - چيكار مي كني ؟! خطر ناكه !

    گفت: برو بابا ، ما با بچه ها هميشه اين كارمونه ، تو جشن تولد صادق دوستم ده تا از اين بزرگتر رو با گاز پر كرديم .

    بهمن شيرگاز را از دستم گرفت وآن را باز كرد بادكنك كه باد شد ، در آن را با نخي بستند و بهمن آن را در اتاق رها كرد .

    من حسابي ترسيده بودم . ولي وقتي ديدم بادكنك به سقف خانه چسبيد و هيچ اتفاقي نيقتاد ، دلم قرص شد .

    بهمن و بهنام رفتند همه باد كنك ها را آوردند و شروع كردند به پر كردن آنها .

    در اتاق را بستم ! اگر مامان مي ديد و يا بابا از اداره سر زده مي رسيد، حسابي عصباني مي شدند . از پشت در گوش دادم ، جنگ لفظي خاله و زن عمو در حال اوج گرفتن بود خيالم از بستن در كه راحت شد نشستم و باد ، بادكنك هايي كه تو ي حياط با دهان باد زده بوديم خالي كردم و به اين فكر بودم فردا كه داداش محسن آمد همه آنها را با هم در حياط رها مي كنيم .

    بادكنك هاي چسبيده به سقف شش تا شده بو د كه خود به خود يكي از آنها تركيد و با صداي آن همه جا خورديم .

    مي خواستم از ادامه كار جلو گيري كنم ولي حريف نشدم .

    تا زماني كه بادكنك ها همه با گاز پر شد صداي تركيدن پنج تا بادكنك در اتاق پيچيد. سه تا از آنها در حين گاز پر كردن تركيد كه هر بار بهنام تقصير را به گردن بهمن مي انداخت و مي گفت :

    - چرا شيرگاز رو اين قدر دير مي بندي تا بتركه !

    بوي گاز حسابي در اتاق پيچيده بود و من جرات باز كردن در را از ترس مامان نداشتم ، سرگيجه عجيبي گرفته بودم ، به سختي نفس مي كشيدم . يك لحظه بلند شدم كه وضعيت داخل راهرو را از پشت در بشنوم كه سرم گيج رفت ، تلو تلو خوردم و محكم سرم به ديوار خورد و ديگر چيزي نفهميدم .

    امروز كه بگذرد ده روز ديگر به چهلم بهنام باقي مانده ، يعني از آن ماجرا حدود سي روز مي گذرد.

    آن روز وقتي چشم هايم را باز كردم روي تخت بيمارستان بودم بهمن هم روي تخت ديگري بيهوش افتاده بود. بالاي سر من و بهمن ، پدر ، مادر و داداش محسنم و چند نفر ديگر كه همگي سياه به تن كرده بودندايستاده بودند. روي دهانم با ماسك اكسيژن پوشيده شده بود و نمي توانستم حرف بزنم ، چشمهايم كه باز شد همه خوشحال شدند. فكر مي كنم داداش محسن مي خواست ، صورت من را ببوسد ولي من دوباره بيهوش شدم و چيزي نفهميدم .

    وقتي دوباره به هوش آمدم پرستاري بالاي سرم بود و مي خواست آمپولي را برايم تزريق كند . از اينكه چرا فقط من و بهمن در اين اتاق بستري بوديم و از بهنام خبري نبود تعجب مي كردم و هر بار توي اين پنج روزي كه در بيمارستان بستري بودم ، از كساني كه به ملاقاتمان مي آمدند ، حال بهنام را مي پرسيديم ، همه مي گفتند، بهنام دچار گاز گرفتگي نشده و حالش خوب است. بهمن هم كه حالش بهبود يافته بود يك روز از پدر و مادرش كه به ملاقات ما آمده بودند پرسيد:

    - مامان اگه بهنام خوبه چرا اونو با خودتون نياورديد؟!

    آن روز خاله نتوانست خودش را كنترل كند و زد زير گريه واز اتاق خارج شد .

    من تقريبا چيزهايي به ذهنم خطور كرده بود . ولي گفتم شايد گريه خاله بخاطر اتفاقي باشد كه براي ما افتاده است .

    از بيمارستان كه مرخص شدم همه وقايع آن روز برايم روشن شد .

    مامان گفت:

    آن روز دعواي خاله و زن عمو باعث نجات جان شما دو نفر شد .اگر زبانم لال ، چند دقيقه دير تر خاله با حالت قهر به فكر اين نمي افتاد كه بلند شود و بيايد دست بچه هايش را بگيرد و برود ، هر سه تلف مي شديد .

    خاله كه وارد شده بود با بوي گاز و غش كردن ما روبرو شده بود

    با داد و فرياد ، همسايه ها جمع شده بودند ، به آتش نشاني زنگ زده و ما سه نفر را به بيمارستان منتقل كرده بودند . بهنام كه گاز بيشتري استنشاق كرده بود و تقريبا از ما ضعيف تر بود دچار خفگي شده بود و به بيمارستان نرسيده بود .

    خلاصه روز بعد جشن ترخيصي داداش محسن به عزا تبديل شده بود . الآن كه با خودم فكر مي كنم ، مي گم ، چه اشتباهي كردم ، آن روز بادكنك خريدم
    احمدیوسفی
     
  3. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    شهید جلال افشار

    از اصفهان به قم میرفت . صدای اهنگ مبتذلی که راننده گوش میکرد

    جلال رو ازار میداد .رفت با خوشرویی به راننده گفت :

    اگر امکان داره یا نوار و خاموش کنید ، یا برا خودتون بذارین راننده با تمسخر گفت :

    اگه ناراحتی میتونی پیاده شی ! جلال رفت توی فکر، هوای سرد ، بیابان تاریک و....

    قصد کرد وجدان خفته راننده رو بیدا رکنه ، اینبار به راننده گفت :

    اگه خاموش نکنی پیاده میشم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد ،

    پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت بفرما !

    جلال پیاده شد اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد!

    همینکه جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت :

    بیا بالا جوون ، نوارو خاموش کردم

    وقتی سالها بعد خبر شهادت جلال رو به ایه الله بهاءالدینی دادن ،

    ایشون در حالی که به عکسش نگاه میکرد فرمود :

    امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست، من هم صاحب این عکس رو معرفی کردم.

    *** با سپاهی از شهیدان خواهد امد ... الا انهم انصار المهدی ***
     
  4. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    لیلی ام را بـرده اند


    امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ای و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش حاضر شدی و او را عصبانی كردی ؟

    نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری . كمی دیگر فكر می كنی تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای كه هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی بزنی عزمت را كه برای رفتن به سوی تپه جزم می كنی گرد و غباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

    گرد و خاك كه كمی بالا تر می رود خودرویی نظامی كنار سنگرها توقف می كند ، تو كمی می ترسی ، با عجله بلند می شوی چوب دستی ات را بر می داری و به طرف گله ات می دوی در راه چند بار بر می گردی و خودرو را كه هنوز ایستاده نگاه می كنی . گوسفندانت را جمع می كنی گوشه ا ی كمین می كنی و دلواپس به نظاره می نشینی.

    آقایی مسن و جوانی از ماشین پیاده می شوند و به اتفاق به طرف سنگرها حركت می كنند جوان از خاكریز بالا می آید دستش را سایه بان چشمش می كند و منطقه را با دقت می كاود .

    تو قبل از اینكه شعاع دید او محلی را كه پناه گرفته ای ور انداز كند خودت را محكم به زمین می چسبانی و تا زمانیكه نگاهش را از كمینگاهت بر نمی گرداند به همان حالت می ایستی .

    او بعد از ور انداز منطقه ، با صدای بلند دوستش را صدا می زند و به او می گوید :

    - حاجی درسته، درست همینجاست.

    حاجی هم از خاكریز بالا می آید و محل هایی را كه جوان با دست نشان می دهد نگاه می كند آنها قسمتهای مختلف خاكریز و منطقه را بازدید می كنند . از خاكریز به پایین سرازیرمی شوند. وقتی به نقطه ای كه تو پناه گرفته ای نزدیك می شوند بلند می شوی با عجله به طرف درخت كناری كه سفره نانت را به شاخه آن آویزان كرده و كوزه آبت را در سایه آن گذاشته ای میروی و می خواهی فرار كنی .

    جوان متوجه حضور تو می شود ، با نرمی صدایت می كند ، دوست نداری بایستی ولی لحن گرمش در تو اثر می كند خود بخود پا یت از رفتن باز می ماند و می ایستی .

    حاجی كه چفیه ای به گردن انداخته و ریشهای سفیدش نورانیتی به چهره او داده به تو نزدیك می شود ، دستش را به طرف تو دراز می كند .

    - سلام ، حال شما چطوره ؟

    با كمی خجالت و شرم دستت را كمی جلو می بری و آهسته می گویی :

    - خیلی ممنون .

    - اینجا چكار می كنی ؟!

    - گوسفندام ، گوسفندا مو آوردم.

    - آفرین پسر خوب.

    جوان می پرسد ؟.

    - پس اون گوسفندای قشنگ مال توه ؟

    - بله.

    - چند وقته گوسفنداتو اینجا میاری ؟

    صورتت قرمز می شود و با تردید می پرسی؟

    - نباید اینجا بیام ؟!

    حاجی با عجله می گو ید :

    - چرا نباید بیای ؟! آقا سعید همینجوری پرسید.

    كمی كه دلت قرص می شود می گویی :

    - یك ماهه كه برگشتیم به روستای خودمون ، تو این یك ماه گوسفندامو میارم لابلای سنگرایی كه علف در اومده تا سیر بشن .

    - اسم روستاتون چیه ؟

    - چنانه .

    - به به، چه جای خوبی .

    جوان هم با تو دست می دهد حاجی دستش را روی سرت می كشد و می گوید:

    - از اومدن ما ناراحت شدی ؟.

    - نه.

    - چرا ، از چهرت معلومه . ما برا پیدا كردن دوستامون اینجا اومدیم ، خدا كنه بتونیم اونارو پیدا كنیم .

    -دوستای شما ، ولی اینجا من كسی رو ندیدم .ولی چرا یكی از اونا رو دیدم یه شب وقتی میخواستم از اینجا برم یه نفر با یه فانوس پر نور رو اون تپه، وایساده بود من ترسیدم و زود گله رو جمع كردم و رفتم .هر وقت دیر تر از غروب آفتاب به خونه برم اونو می بینم. ولی تا نزدیكش می شم…

    حاجی و سعید لبخندی می زنند . حاجی خنده ش را از تو پنهان می كند و می گوید :

    - نه پسر جان دوستای ما زنده نیستن. راستی اسمت چیه؟

    - عباس

    سعید قطب نمایی را از جلد بیرون می آورد با قطب نما به درخت كناری كه تو سفره ات را به آن آویزان كرده ای نشانه می رود و بعد چیزی روی كاغذ یادداشت می كند در همان حال از تو می پرسد :

    - عباس جان تا به حال به جنازه ای تو این منطقه برخورد كردی؟.

    تو می ترسی ، عرق سردی روی پیشانیت می نشیند با صدای بریده ای می گویی:

    - نه آقا ، ج ….جنازه كی ؟!.

    - هركس ایرانی باشه یا عراقی .

    حاجی كه حالت تو را خوب فهمیده با گوشه چفیه اش عرق پیشانیت را پاك می كند و رو به سعید می گوید:

    - آقا سعید اگه تو این قسمت كارت تمام شده، بریم .

    سعید در حالیكه گرای نقطه ای دیگر را یادداشت می كند با اشاره سر به حاجی می فهماند كه كارش در حال اتمام است .

    هر دو نفر از تو خداحافظی می كنند ساعتی دیگر در منطقه می مانند وقتی می خواهند سوار ماشینشان بشوند حاجی صورتش رابه تو طرف برمیگرداند .

    - ما فردا صبح با گروه تفحص بر می گردیم .

    خودرو كه در میان گرد و خاك دور می شود تو می مانی و غم سنگینی كه از صبح تا به حال سایه به سایه تعقیبت می كند .

    آفتاب را كه به وسط آسمان رسیده نگاه می كنی به درخت كنارنزدیك می شوی كوزه آبت را كه درخت از سایه بانی آن دست كشیده بر می داری ، به تپه كه می رسی

    مثل هر روز پایین تپه می ایستی و گوشهایت را فقط و فقط متوجه تپه می كنی تا صدای همیشگی را بشنوی .

    صدای اذانی كه از تپه به گوش می رسد سبكبالت می كند همانجا می نشینی و اذان را تا آخر به گوش جان می شنوی بعد آستینها را بالا می كشی و از آب كوزه ات وضو می گیری ، به بالای تپه می روی اقامه را می خوانی و قامت می بندی .الله اكبر………….. نمازت كه تمام می شود سفره ات را باز می كتی لقمه ای از نان و پنیر برمی داری ولی انگار اشتهایت با حاجی و سعید رفته است ، یكسره به فكر حرفهای آنها هستی شاید منظورشان را متوجه نشده ای به هر حال بعد از ظهر را با بی حوصلگی می گذرانی می خواهی تا تاریك شدن هوا در منطقه بمانی تا آقای سفید پوش بیایدو صاحب صدا را سراغ گیری، می ترسی اگر بمانی ، امشب آقای احتشام به كلاس راهت ندهد گله را جمع می كنی و به طرف روستا حركت می كنی . از طرفی دلت هم نمی خواهد در مورد صدای اذانی كه در تپه می شنوی چیزی به گروه تفحص بگویی. میگویی:

    - نكند صدا مربوط به دوستانی كه دنبالش آمده بودند باشدو آنها برای همیشه از شنیدن آن اذان زیبا محرومت كنند.

    فكر وخیال فردا به مغزت هجوم بـرده و انگار در كلاس نیستی . چند بار هم آقای احتشام به تو تذكر می دهد كه حواست را به درس جمع كنی ولی بعد از دقیقه ای حضور در كلاس فكرت به منطقه فكه پرواز می كند و سنگرها را یكی یكی از نظر می گذراند.

    معلم تو را به جلوی كلاس می خواند .

    - آقای هویزاوی چرا حواست به كلاس نیست چیزی شده ؟. اگه ندونی من راجع به چی صحبت می كردم باید بری مادرتو بیاری مدرسه.

    -آقا اجازه، راجع به قصه عشق قیس به لیلی. می گفتین اینقدر قیس به لیلی علاقه نشون میده ونمی تونه به اون برسه كه سر به بیابون میذاره و مجنون میشه .

    - لیلی زن بود یا مرد؟.

    - آقا لیلی هر چیزی میتونه باشه .

    - آفرین، برو بشین تو شاگرد زرنگی هستی ولی نمی دونم چرا چند شبه پریشون نشون میدی .

    نماز میخوانی و پای سفره مادر می نشینی میل چندانی به خوردن نداری ولی برای اینكه زحمت مادرت را ارج بگذاری كاسه غذا را تا به آخر می خوری می خواهی بلند شوی و زودتر از هر شب به رختخواب بروی مادر می گو ید:

    - عباس جان من فردا میرم دزفول، یه تلفن به بابات بزنم ، تو كاری نداری؟.

    - به بابا بگو، اگه براش پا گذاشتن زودتر بر گرده .

    سرت به بالش است اما فكرت در منطقه سیر می كند نمی دانی كی خوابت می برد .

    طوفان ماسه و رمل ، بیابانهای فكه را به هم ریخته . باد ماسه های داغ را به صورتت می كوبد و از شلاق ماسه ها صورتت كبود شده است . رمه ات به گوشه ای از دشت رمیده و مثل ماهیانی كه از دریا به دشت افناده باشند از تشنگی در حال جان كندنند. تو از آنها می گریزی و فریاد میزنی.

    گوسفندانت كه جان می دهند و آرام می گیرند طوفان هم فروكش می كند .آقای چراغ به دست را می بینی كه ازكنار تابلو فلزی ، به تپه مورد علاقه ات نزدیك می شود به تپه كه می رسد خم می شود و جنازه ای را از روی تپه بر می دارد و آن را روی دستانش می گیرد و به سمت تو حركت میكند ، صدای اذان همیشگی شنیده می شود .

    تمام بدنت می لرزد در آن گرما احساس سردی می كنی ، قطره ای عرق سرد ا ز گودی شانه هایت به پایین سرازیر می شود . هرچه آقا فاصله اش را با تو نزدیكتر می كند صدای اذان بلندتر می شود .

    دستی به پیشانیت می خورد سراسیمه و با فریاد بر می خیزی ، مادر نگران حال تو شده است ، بالای سرت نشسته با دلواپسی چهره ات را نگاه می كند و می پرسد :

    - چی شده عباس جون زهره منو آب كردی. چرا داد میزنی ؟!.

    - خواب بدی دیدم .

    - انشالله كه خیر است ،

    - می خوام نماز بخونم .

    - نماز چه وقتی ؟!

    - مگه صدای اذون رو نشنیدی ؟!.

    - تو حالت خوب نیست ، ببین چه عرقی كردی . فردا با من بیا ببرمت دكتر.

    - نه چیزیم نیست.

    مادر بلند می شود لیوانی آب از كوزه بر می دارد و به لبهای تو نزدیك می كند

    - مادر، پیشم می خوابی ؟.

    - آره ، پسرم تو بخواب من همین جا می مونم.

    قبل از اینكه آفتاب به دشت سر بزند و حرارت نگاهش سبزه ها را سر افكنده كند تو به بالای سنگر ها می رسی گله را رها می كنی و سفره و كوزه ات را به طرف درخت كنار می بری. وضعیت عادی منطقه كمی آرامت می كند ولی دل مشغولی دیروز دست از سرت بر نداشته است . به طرف تپه می روی ، پایین تپه كه می رسی گوشت را به جای جای تپه می سپری ،صدایی نمی شنوی بالای تپه می روی و همانجا می نشینی رویای دیشب دوباره جان می گیرد و تصاویر آن ، از جلوی چشمانت می گذرد.

    برمی خیزی و محلی كه آقای سفید پوش دیشب از آنجا به تپه آمد رانگاه می كنی غیر از تابلوی تیر خورده و رنگ پریده كربلا 100كیلومتر چیزی نمی بینی .

    از تپه كه دور می شوی قصه عشق لیلی و مجنون برایت تداعی میشود و عهد می كنی كه هیچوقت دلبستگیت به این تپه از بین نرود به همین خاطر آنجا را تپه لیلی می نامی

    داخل یكی از سنگرها می شوی بوی نای وشرجی مشامت را آزار می دهد گونی های پر از ماسه پوسیده شده و هر چند وقت یكبار مقداری از ماسه های آن به كف سنگر می ریزد ، پتوی سیاه پوسیده ای كف سنگر پهن شده است كه نیمی از آن از ماسه های فرو ریخته به زیر خاك رفته است ،جلو تر كه می روی نفست تنگ می شود با لرزشی از جای جای سنگر خاك می ریزد از ترس اینكه نكند سنگر روی سرت خراب شود با عجله بیرون می آیی.

    آمبولانسی به همراه خودروی دیروزی جلوی سنگر ترمز می كنند شش نفر از ماشینها پیاده می شود حاجی و سعید را می بینی به طرف آنها می روی بعد از سلام و احوالپرسی حاجی تو را به تازه وارد ها معرفی می كند.سعید جلوی گروه حركت می كند و بقیه با بیل و یكسری وسایل به دنبال او از خاكریز بالا می روند سعید روی خاكریز می ایستد، قطب نمایش رابا كاغذ تا شده ای روی آن از جلد بیرون می آورد به درخت كنار با قطب نما تگاه می كند كاغذ را باز می كند و پس از كمی چپ و راست شدن به بقیه افراد فرمان می دهد كه پشت سرش حركت كنند تو چسبیده به حاجی و تقریبا در وسط های صف قرار داری، حدود پانزده متر كه از درخت كنار فاصله می گیرند كمی به طرف راست می روند سعید می ایستد رو به حاجی می كند و می گوید:

    -حاج آقا محدوده جستجوی ما با طبق گزارشی كه جانباز عبد اللهی از بیمارستان داده همین جاست .

    حاجی بیل را از دست یكی از همراهان می گیرد نام خدا را بر زبان می آورد و پس از دعا كردن شروع به كندن می كند . یكی از جوان ها بیل را از دست حا جی می گیرد دو جوان دیگر هم با بیل و كلنگ مشغول كندن می شوند . از حاجی می پرسی :

    - چرا اینجا دنبال دوستاتون می گردید؟!.

    او كمی از بچه هایی كه در حال كندن هستند فاصله می گیرد دست تو را می گیرد و با خود به جایی كه بلندتر از دیگر جاهاست می برد ،هر دو می نشینید حاجی كاملا بچه ها را زیر نظر داردمی گوید :

    - پسر جان شبهای عملیات چون فرصت نبود شهدا را به عقب منتقل كنیم بعضی از جنازه ها جا می موند بعد ممكن بود اون منطقه به دست عراقیا بیفته رو همین حساب اونا هموجور كه ما رو كشته های اونا خاك می ریختیم شهدای ما رو خاك می كردن .حالا كسانی كه در اون شبها شاهد شهادت هم رزمای خودشون بودن محل هارو می گن تا ما جنازه هارو ببریم و تحویل خونواده هاشون بدیم .

    -اگه شهیدی پیدا نشه چی؟

    - خونوادش یه عمر چشم انتظار باقی می مونن .

    بدون اینكه به حاجی چیزی بگویی بلند می شوی و نومیدانه به طرف تپه می روی دراز می كشی و با مشت به تپه می كوبی .

    -تورو خدا چیزی بگو ، شاید اینا اومدن سراغ تو البته اگه من چیزی نگم نمی تونن پیدات كنن،دوستات اشتباهی جایی دیگه رو دارن می گردن نمیخوای چیزی بگی

    حالاكه شناختمت چه طوری از دستت بدم ، اصلا دیگه كی برام اذون بگه . هیچكس نمی تونه جای تورو پر كنه .

    گوشت را به تپه می چسبانی تا بلكه جوابی بگیری اما از صدا خبری نیست بلند می شوی و خودت هم نمی دانی با این سردرگمی چه باید كرد . به طرف گروه تفحص

    می آیی عده ای نشسته اند و با دست ازگودال خاك های خیسی كه روی لبا سی ریخته بیرون می ریزند.

    حاجی صورتش را به آسمان می كند و دعا می خواند.

    - خدا را شكرمی كنیم كه ما جلوی مادر این شهید رو سیاه نشدیم.

    وارد گودال می شود كمی دیگر كه می كنند جمجمه ای از خاك بیرون می آید حاجی آن را به دست سعید می دهد لباس ، پوتینها و استخوانها و پلاكی فلزی از شهید را درون پارچه ای می پیچند و اسم شهید و شماره شناسایی او را با ماژیك روی پارچه سفید یادداشت می كنند. سعید به دوستانش سفارش می كند كه چند متر آن طرفتر را نیز بگردند . و خودش بقایای شهید را به طرف آمبولانس می برد. تو در یك آن تصمیم

    می گیری و به طرف حاجی می روی دست او را می كشی و می گویی:

    -حاجی بلند شو بیا ،! اون تپه رو می بینی ؟ من اسمشو تپه لیلی گذاشتم هر روز ظهر از اونجا صدای اذان می شنوم .

    - فقط تو می شنوی ؟!.

    - نمی دونم چون تا حالا به كسی نگفتم ، به شما هم نمی خواستم بگم ، چون می ترسم اگه این راز رو بر ملا كنم ، دیگه اون صدای زیبا رو نشنوم ولی خوابی كه دیشب دیدم خیلی ترسناك بود . البته دعای امروز شما هم بی تاثیر نبود.

    - چه خوابی دیدی ؟ !

    خوابت را برایش تعریف می كنی و می گویی :

    - اون آقای سفید پوشی كه تو خواب دیدم همونی بود كه دیروز فكر كردم شما سراغ اون اومدید. و شما به من خندیدید ، یه روز غروب دیر تر از همیشه به خونه رفتم دیدم اون آقا فانوسی پر نوردستش بود به تپه نزدیك شد جراغ را روی تپه گذاشت و خودش اونجا وایساد. من ترسیدم به اون نزدیك بشم .

    . حاجی دست تو را میگیرد و می خواهد كه او را به تپه لیلی ببری، به تپه كه می رسید حاجی از تپه بالا می رود نگاهی به خاكهای روی تپه می كند قسمتی ازحاك روی تپه با جاهای دیگر فرق می كند و رنگ آن به قرمزی می زند حاجی با سر نیزه ای كه همراه دارد خاكها را می كند، رو به تو می كند و می گوید :

    -عباس جان تو صدای اذان می شنوی ؟!

    - بخدا حاجی دروغ نمی گم ، شاید هنوز ظهر نشده باشه !.

    - الان كه ده دقیقه هم از ظهر گذشته .

    تو به آسمان نگاه می كنی آفتاب وسط آسمان جا خوش كرده و شرجی و غبار هوا هاله بزرگی گرداگرد آن تنیده است . به حاجی كه در حال كندن است می گویی:

    - درسته ،ظهره ، ولی خودمم موندم .

    - اشكال نداره ،بوی عطر غریبی كه از این منطقه می یاد برا جستجو كافیه ، عباس جان برو به بچه ها بگو همه بیان اینجا .

    - مسیر تپه تا بچه های تفحص را با عجله می گذرانی و با آنها بر می گردی .

    -حاجی خاك زیادی خارج كرده شرجی و گرمی هوا لباسها را به تنش خیس كرده سعید به او نزدیك می شودو می پرسد :

    - حاجی اینجا خبریه ؟!.

    - انشالله كه باشه بیایین و كمك كنین .

    هر بیلی كه از خاك بیرون ریخته می شود قلب كوچكت تندتر می زند كلاه آهنی شهید كه به بیل یكی از بچه های گروه می خورد و قسمتی از آن نمایان می شود باز همه صلوات می فرستند حاجی چهره رنگ باخته تو را نگاه می كند دستی روی شانه ات می گذارد و می گوید:

    - چه طوری مرد؟.

    اشك از چشمانت سرازیر شده است و در میان اشكها به لباس دوست زیر خاكیت خیره شده ای حاجی برای اینكه از منطقه دورت كند نگاهی به دشت می اندازد و می گوید:

    - گوسفندات خیلی دور شدن امروز اون زبون بسته ها رو بدون آب رها كردی . برو لااقل اونارو نزدیكتر بیار .

    اسم آب كه میاد ، بیاد عطش دیشب گوسفندات می افتی از تپه كه سرازیر می شوی بغضت می تركد و زار زار گریه می كنی ؟ میسر از تپه تا گله را آنقدر گریه می كنی كه چشمهایت پف كرده و قرمز می شود ،گله را با عجله كمی نزدیك می كنی طاقت نمی آوری گریه ات را قطع می كنی و اشكها را از صورتت پاك می كنی و به بالای تپه می روی . صدای گریه حاجی و بچه های گروه را می شنوی تو هم اختیار از كفت می رود

    و هق هقت گریه آنان را همراهی می كند .

    شهیدی را از خاك بیرون آورده اند كه بدنش كاملا سالم مانده است . حاجی با بغض می گوید :

    -راست می گفتی عباس جان من تا حالا این صحنه رو هیچ جا ندیده بودم .

    تو خودت را بی اختیار روی جنازه می اندازی و بـ*ـوسـه ای از صورت نورانیش را چاشنی بغض تركیده ات می كنی. سعید دستت را می گیرد لیوانی آب به دهانت می گذارد و دلداریت می دهد .

    یكی از بچه ها می رود و برانكاردی می آورد لیلی را در كجاوه می گذارند و به روی دوش حركت می دهند تو پشت سر آنها اشك جدایی می ریزی .

    كجاوه لیلی را كه به آمبولانس می گذارند همه صورتت را می بوسند و از امانت داریت سپاس گذارند. حاجی برای رو بوسی و خدا حافظی نزدیكت می شود . می گویی:

    -بلاخره نفهمیدی اون آقایی كه شبها میومد كی بود ؟.

    - نه عقلم به جایی نمی رسه ، تو هم امروز دیگه نمون بیا برو خونه ما دوباره فردا میایم هنوز تو این منطقه خیلی كار داریم .

    - بالاخره خودم می فهمم.

    ماشین ها كه حركت می كنند دنبال آنها می دوی و باز گریه می كنی حاجی دستش را از شیشه آمبولانس بیرون می آورد و با اشاره دست به تو می فهماند كه به خانه بروی.

    ناامیدانه بر می گردی به طرف درخت كنار می روی كوزه و سفره ات را بر می داری میل ماندن نداری ، گله را از سنگرها می گذرانی و به جاده اسفالت پا می گذاری با خود می گویی،:

    -حتما از دیدن آن آقا هم محروم شده ام چون او هم اگر بداند كه مكان یارش را لو داده ام دیگر نیاید. شاید این لیلی مشتركمان بود .

    بر می گردی تا آخرین وداعت را با تپه انجام دهی، با تعجب می بینی كه همان آقای سفید پوش به تپه نزدیك شده است تا پایین تپه می دوی می ترسی كه اگر قدمی دیگربرداری از دیده ات پنهان شود ، همانجا می ایستی و آقا را نظاره می كنی می گویی:

    - آقا لیلی رو بردند .

    او لبخندی مهمانت می كند دستی برایت تكان می دهد و دیگر چیزی نمی بینی

    التماس دعا

    احمد یوسفی
     
  5. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    بسم الله الرحمن الرحیم

    خاطرات و داستان هایی از شهید عظیم شأن شهید محمد ابراهیم همت قرار میدم.
    [​IMG]

     
  6. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم.داشت رد مي‌شد. سلام و احوال‌پرسي كرد. پا پي شد كه چرا ناراحتم. با آن قيافه‌ي عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهميده بود موضوع چيه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چيه؟ ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقيه. بقيه هم رفتند و برنگشتند.»
    و راهش را گرفت و رفت.
     
  7. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    روز سوم عمليات بود. حاجي هم مي‌رفت خط و برمي‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر،‌ يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند.مسئله‌ي دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نمي‌توانست روي پا بايستد.سرم به دستش بود و مجبوري، گوشه‌ي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بي‌سيم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت مي‌كرد؛‌ خبر مي‌گرفت و راهنمائي مي‌كرد. اين‌جا هم ول كن نبود.
     
  8. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    به رخت‌خوا‌ب‌ها تكيه داده بود. دستش را روي زانش كه توي سينه‌اش كشيده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌هاي تسبيحش تند تند روي هم مي‌افتاد. منتظر ماشين بود؛‌ دير كرده بود.مهدي دور و برش مي‌پلكيد. هميشه با ابراهيم غريبي مي‌كرد،‌ ولي آن روز بازيش گرفته بود. ابراهيم هم اصلاً‌ محل نمي‌گذاشت. هميشه وقتي مي‌آمد مثل پروانه دور ما مي‌چرخيد،‌ ولي اين‌بار انگار آمده بود كه برود. خودش مي‌گفت «روزي كه من مسئله‌ي محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»
    عصباني شدم و گفتم «تو خيلي بي‌عاطفه‌اي. از ديشب تا حالا معلوم نيست چته.»
    صورتش را برگردانده بود و تكان نمي‌خورد. برگشتم توي صورتش. از اشك خيس شده بود.بندهاي پوتينش را يك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست. مهدي را روي دستش نشاند و همين‌طور كه از پله‌ها پايين مي‌رفتيم گفت «بابايي! تو روز به روز داري تپل‌تر مي‌شي. فكر نمي‌كني مادرت چه‌طور مي‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسيدش.چند دقيقه‌اي مي‌شد كه رفته بود. ولي هنوز ماشين راه نيافتاده بود. دويدم طرف در كه صداي ماشين سر جا ميخ‌كوبم كرد. نمي‌خواستم باور كنم. بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم «اون‌قدر نماز مي‌خونم و دعا مي‌كنم كه دوباره برگردي.»
     
  9. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    از دست كريمي، زير لب غرولند مي‌كردم كه «اگر مردي خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود بايد موتورها را از روي پل شناور ببرم آن طرف. فكر نمي‌كرد من با اين سن و سالم،‌ چه‌طور اين‌ها را از پل رد كنم؛‌ آن هم پل شناور. وقتي روي موتور مي‌نشستم، پام به زور به زمين مي‌رسيد. چه جوري خودم را نگه مي‌داشتم؟
    - چي شده پسرم؟ بيا ببينم چي مي‌گي؟
    كلاه اوركتش روي صورتش سايه انداخته بود. نفهميدم كيه. كفري بودم،‌ رد شدم و جوري كه بشنود گفتم «نمرديم و توي اين بر و بيابون بابا هم پيدا كرديم.»
    باز گفت «وايسا جوون. بيا ببينم چي شده.»
    چشمت روز بد نبيند. فرمان‌دهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چيزي ناراحت نباشيد من از چيزي دل‌خور نيستم. ترا به خدا ببخشيد.» دستم را گرفت و مرا كنارش نشاند. من هم براش گفتم چي شده.
    كريمي چشم‌غره‌اي به من رفت و به دستور حاجي سوار موتور شد و زد به پل،‌ كه از آن‌طرف ماشيني آمد و كريمي تعادلش به هم خورد و افتاد توي آب. حالا مگر خنده‌ي حاجي بند مي‌آمد؟ من هم كه جولان پيدا كرده بودم،‌ حالا نخند و كي بخند. يك چيزي مي‌دانستم كه زير بار نمي‌رفتم. كريمي ايستاده بود جلوي ما و آب از هفت ستونش مي‌ريخت. حاجي گفت «زورت به بچه رسيده بود؟»
    - نه به خدا،‌ مي‌خواستم ترسش بريزه.
    - حالا برو لباست رو عوض كن تا سرما نخوردي. خيلي كارت داريم.
    از جيبش كاغذي درآورد و داد به دستم و گفت «بيا اين زيارت عاشورا رو بخون،‌ با هم حال كنيم.» چشمم خيلي ضعيف بود، عينكم همراهم نبود و نمي‌توانستم اين‌جوري بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجي بيا خودت بخون و گريه كن. من هزار تا كار دارم.»
    وقتي بلند شدم بروم، حال عجيبي داشت. زيارت را مي‌خواند و اشك مي‌ريخت.
     
  10. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
    - چي شده حاجي؟
    جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.
    پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين.»
    پنج دقيقه‌ي بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.