نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

"نقل از شهدا"

شروع موضوع توسط The unborn ‏7/5/17 در انجمن داستانک

  1. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    امدادگر


    گفتند بچه است عملیات نرود . زیاد گریه کرد کوله پشتی دادند پر از باند و پنبه گفتند امدادگر باشد. عملیات شروع شد . مجروح پشت مجروح . سریکی دو ساعت همه وسایلش تمام شد . خواست برود جلو که یک مجروح دیگر آوردند . با کمربند دستش را بست . مجروح بعدی را آوردند

    آستین لباسش را پاره کرد و پایش را بست........

    مجروح آخر را کول کرد و برگرداند عقب ، توی راه همه یه جوری نگاه میکردند

    وقتی رسید عقب دید از لباس هایش چیزی نمانده ، جز یک شرت و نصف زیر پوش ..
     
  2. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    عملیات روانی با کله پاچه

    مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذاهم درست پیدا نمی شه چه برسه به کله پاچه!؟

    بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل یک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونیروهاش. فکر کردم قصد خوشگذرانی وخوردن کله پاچه دارند.



    اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روی زمین نشاند. یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:

    خبر دارید دیروز فرمانده یکی از گروهان های شما اسیر شد. اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزید. شما به ایران حمله کردید. ما هر اسیری را بگیریم می کُشیم ومی خوریم!!

    مترجم هم خیلی تعجب کرده بود. اما سریع ترجمه می کرد. هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند. من و چند نفر دیگر از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم.

    شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوی اسرا آمد وگفت: فکر می کنید شوخی می کنم؟! این چیه!؟ جلوی صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود. مرتب ناله می کردند. شاهرخ ادامه داد: این زبان فرمانده شماست!! زبان،می فهمید؛زبان!!

    زبان خودش را هم بیرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما باید بخوریدش!



    من و بچه های دیگه مرده بودیم ازخنده ،برای همین رفتیم پشت سنگر.

    شاهرخ می خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتی حسابی ترسیدند خودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابی آنها را ترسانده بود.

    ساعتی بعد درکمال تعجب هر چهار اسیر عراقی را آزاد کرد. البته یکی از آنهاکه افسر بعثی بود را بیشتر اذیت کرد.بعد هم بقیه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.

    آخر شب دیدم تنها درگوشه ای نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسیدم :

    آقا شاهرخ یک سوال دارم؛ این کله پاچه، ترسوندن عراقی ها،آزاد کردنشون!؟ برای چی این کارها رو کردی؟!

    شاهرخ خنده تلخی کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببین یک ماه ونیم از جنگ گذشته، دشمن هم ازما نمی ترسه، می دونه ما قدرت نظامی نداریم. نیروی نفوذی دشمن هم خیلی زیاده. چند روز پیش اسرای عراقی را فرستادیم عقب، جالب این بود که نیروهای نفوذی دشمن اسرا رو ازما تحویل گرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما باید یه ترسی تو دل نیروهای دشمن می انداختیم. اونها نباید جرات حمله پیدا کنند. مطمئن باش قضیه کله پاچه خیلی سریع بین نیروهای دشمن پخش می شه!
     
  3. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    شهیدی که سر بی تنش سخن گفت

    در جاده بصره خرمشهر شهید "علی اکبر دهقان" همین طور که می دوید از پشت از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و سرش از پیکر پاکش جدا شد.
    در همان حال که تنش داشت می دوید، سرش روی زمین غلتید.
    سر مبارک این شهید حدود پنج دقیقه فریاد "یاحسین، یاحسین" سر می داد.
    همه رزمندگان با مشاهده این صحنه شگفت گریه می کردند...

    چند دقیقه بعد از توی کوله پشتی اش وصیتنامه اش را برداشتند، نوشته بود:

    ألسلام علی الرأس المرفوع
    خدایا من شنیده ام که امام حسین (ع) با لب تشنه شهید شده است، من هم دوست دارم این‌گونه شهید بشوم…
    خدایا شنیده ام که سر امام حسین (ع) را از پشت بریده اند، من هم دوست دارم سرم از پشت بریده بشود.
    خدایا شنیده ام سر امام حسین (ع) بالای نیزه قرآن خوانده، من که مثل امام اسرار قرآن را نمی دانم، ولی به امام حسین (ع) خیلی عشق دارم، دوست دارم وقتی شهید می‌شوم سر بریده ام به ذکر "یاحسین" باشد...

    عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
    دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم....
     
  4. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    اسیر اسرانی که موش ها تمام بدنش را خوردند...

    توی اسارت، عراقی ها برا تضعیف روحیه ی ما فیلمای زننده پخش می کردند.

    ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ

    ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ

    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ...

    ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ،

    ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ

    ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ داخل چاله فقط سرش پیدابود،

    ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ

    ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ

    ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ،

    ﺧﯿﻠﯽ دنبال بودیم ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺩﯾﺸﺒﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﯿﻢ.

    ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن ﻋﻠﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻤﻮﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﺷﺪ

    ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﻮﺷﻬﺎﯼ ﺻﺤﺮﺍﯾﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺧﻮﺍﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ،

    ﻣﻮﺷﻬﺎ ﺣﺲ ﺑﻮﯾﺎﺋﯽ ﻗﻮﯼ ﺩﺍﺭﻥ

    ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﻬﺶ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﮔﻮشت ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻥ.

    ﻋﻠﺖ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﺵ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ

    ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...


    اینطوری شهید دادیم و حالا بعضیامون راحت پای کانالهای ماهواره نشستیم وصحنه های زننده رو تماشا میکنیم وگاهی با خانواده هم همراهی می کنیم ونمی دانیم یه روز همان شهيد رو می آرن تا توضیح بده به چه قیمتی چشم خود رو از گـ ـناه حفظ کرده وغصه ی دوستان هم اسارتی خود رو داشته وشهادت رو بجون خریده تا خود ودوستانش مبتلا به دیدن صحنه های زننده نشن...

    *وصیتنامه شهید مجید محمودی
     
  5. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    همسایگی شهید احمد یوسفی

    یک شب که صحبت از مرگ و احوالات آن به میان آمد. هر کس چیزی گفت . مطلبی را که خواهر زاده ام بیان کرد ، اعتقادم را به شهدا دو چندان نمود .

    او گفت : چند سال پیش پیرزنی در همسایگی مان داشتیم که به رحمت خدا رفت . من در مراسم خاکسپاری او حاضر نشدم . چند سال گذشت و یک روز پنجشنبه که برای زیارت اهل قبور به قبرستان محل رفته بودم خودبخود یادم افتاد که قبر این پیرزن را هم پیدا کنم و فاتحه ای برای او بخوانم . هر چه جستجو کردم قبرش را نیافتم .آشنایی هم نبود که از آن نشانی قبر ایشان را بگیرم . ناچار به نیت او حمد و سوره ای خواندم و به خانه برگشتم .

    شب که خوابیدم ، ایشان به خوابم آمد و گفت : امروز برای پیداکردن قبر من خیلی خسته شدی ، من همسایه ی شهیدی هستم و از بابت این همسایگی ، در آسایش کامل هستم و خیلی به من خوش می گذرد .

    وقتی فردا از خواب بیدار شدم جریان را به مادرم گفتم . مادرم گفت : راست گفته قبرش کنار قبر شهیدی است .

    از شنیدن این خبر یکه خوردم تا به حال در مورد صحت خواب هایم شک داشتم .

    چادرم را پوشیدم و راهی آرامستان شدم . حال برای پیدا کردن قبرش آدرس داشتم . آدرسی که خودش داده بود .

    جلوی قبرستان که رسیدم فاتحه ای خواندم و به طرف قسمتی که شهدا را دفن کرده بودند به راه افتادم . قبور اطراف شهدا را گشتم و به راحتی قبر این پیرزنی که از همسایگی شهدا خوشنود بود را یافتم . ساعتی کنارش نشستم و در نهایت با چشمان خیس دور و اطراف شهدا را ورانداز کردم تا شاید جایی برای همسایگی با آنان پیدا کنم .

    احمد یوسفی
     
  6. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    خاطرات رمضان

    چند ماه قبل از عملیات مرصاد دردشت دیره مستقر بودیم و شبها برای عملیات مین گذاری جلوی عراقی ها به اطراف قصر شیرین و نفت شهر می رفتیم .شبهای اول ماه مبارک رمضان بود . آن شب کار سد موانع جلوی خطوط نیروهای عراقی کمی طول کشید و وقتی به پشت خاکریزها برگشتیم اذان صبح را می گفتند . نماز را در سنگر پیاده نظام خواندیم و با روشنی هوا به محل استقرارمان دشت دیره برگشتیم .
     
  7. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    ارتش و حماسه


    صدام حسين برای تحقير کردن خلبانان ايرانی در یک

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    تلوزیونی به خبرنگار خارجی گفت: به هر جوجه کلاغ ايرانی که بتواند به 500 مايلی نيروگاه بصره نزديک شود حقوق يک سال خود را جايزه خواهم داد.
    تنها دو ساعت و نیم بعد از اين

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    صدام، عباس دوران و حيدريان و عليرضا ياسينی نيروگاه بصره را بمباران کردند...
    غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد: من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق،

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد.
    اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد. سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت: البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.
     
  8. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    روز پیروزی


    - آهااااى‏ى‏ى... سرباز!
    نعره سرگروهبان، غلامحسين را از فكر بيرون مى‏آورد.غلامحسين از جا كنده مى‏شود و به او نگاه مى‏كند. يكى ازسربازها را زير مشت و لگد گرفته است. سرباز هوار مى‏كشد.هيچ‏كس جرأت جلو رفتن ندارد. سرگروهبان يكريز فحش‏مى‏دهد. غلامحسين جلو مى‏دود و مچ دست سرگروهبان راتوى هوا مى‏قاپد. كاسه چشمان سرگروهبان از خون پرمى‏شود. زل مى‏زند تو چشمان نافذ غلامحسين و آنگاه مچ‏دستش را از لاى انگشتان او بيرون مى‏كشد. بعد لب ودهانش را مچاله مى‏كند و تفى به زمين مى‏اندازد. سرباز،ناله‏كنان پا به فرار مى‏گذارد.
    سرگروهبان، كاغذى را با خشم جلو چشمان غلامحسين‏پاره‏پاره مى‏كند.
    - زنده‏زنده چالت مى‏كنم...
    - اون اعلاميه را من بهش دادم.
    - حساب تو را هم مى‏رسم... تو همين روزها...
    - چه كار مى‏كنيد؟... من امشب فرار مى‏كنم... مى‏آييد يانه؟
    - شوخى‏بردار نيست اين كار. فكر بعدش را كرده‏اى؟مجازاتش، يا حبس است يا اعدام. تازه ايلام يك شهركوچكه. زود گير مى‏افتيم.
    اين را جواد مى‏گويد و به محمود و حميد كه به‏تفنگ‏هايشان خيره شده‏اند، نگاه مى‏كند.
    غلامحسين، كلاهش را به كف دستش مى‏كوبد و باصدايى خفه مى‏گويد:
    - فرمان امام خمينى است...
    بعد نگاه مى‏كند به سيم‏خاردارهاى بالاى ديوار.
    - خود دانيد... اجبار نيست.
    صداى ايست دژبانِ جلو در شنيده مى‏شود. محمود،دست روى شانه غلامحسين مى‏گذارد و مى‏گويد:
    - سرگروهبان است... خدا رحم كند... بهتر است برويم‏داخل آسايشگاه.
    ابرها كه مثل گليم كهنه نخ‏نخ شده‏اند، توى هم‏مى‏پيچند. ماه، كدرتر از شب‏هاى گذشته است.
    غلامحسين، نگاهى به ساعتش مى‏كند و خود را به پشت‏درخت‏ها مى‏رساند. باد، صداى شاخ و برگ درخت‏ها را درمى‏آورد.
    - كاش رگبارى بزند.
    كسى از بيرون فرياد مى‏كشد. صداى باز و بسته شدن درپادگان شنيده مى‏شود. غلامحسين، دندان‏هايش را به هم‏فشار مى‏دهد و با يك خيز به ميله‏هاى بالاى ديوار چنگ‏مى‏اندازد.
    همهمه‏اى از پايين خيابان شنيده مى‏شود. يك دسته مردِسفيدپوش در حال دويدن هستند.
    - بايد خودم را به آنها برسانم.
    دو گلوله توى دل آسمان شليك مى‏شود. مردهاى‏سفيدپوش به همديگر مى‏چسبند. غلامحسين خود را به‏پشت آنها مى‏رساند.
    كسى دست گذاشته روى زنگ و بر نمى‏دارد.غلامحسين، بهت‏زده به پدر و برادرش محمد نگاه مى‏كند.
    - كى مى‏تواند باشد؟!
    مادر از جا بلند مى‏شود و چادر به سر مى‏كشد.
    - من مى‏روم دم در؛ شما اون تفنگ‏ها را قايم كنيد.
    غلامحسين از جا كنده مى‏شود و دست مى‏اندازد به‏دستگيره در اتاق.
    - خودم مى‏روم... حتماً با من كار دارند.
    - تو نبايد بروى. شايد مأمورى كسى باشد.
    اين را پدر مى‏گويد و غلامحسين را كنار مى‏زند. مادر،دست غلامحسين را مى‏گيرد و آرام مى‏گويد:
    - اصلاً در را باز نكنيد. هر كسى باشد، مى‏رود.
    غلامحسين، سلاحى را كه در دست دارد، پشتش‏مى‏گيرد و مى‏گويد:
    - نه، شايد اتفاقى افتاده باشد...
    بعد جلوتر از پدر به طرف در مى‏رود.
    با باز شدن در، جواد هيكل استخوانى‏اش را تومى‏اندازد.
    - چته؟ چرا اين طور مى‏كنى؟!
    - گاردى‏ها دارند همافرها را قتل‏عام مى‏كنند.
    جواد اين را مى‏گويد و ليوان آبى را كه مادر غلامحسين به‏دستش داده، سر مى‏كشد. غلامحسين، نگاهى به تفنگ‏اش‏مى‏اندازد و رو به پدر مى‏گويد:
    - با اين تفنگ‏هايى كه از پادگان عشرت‏آباد آورده‏ايم،مى‏توانيم به همافرها كمك كنيم.
    محمود با چشمان گشاد شده به در تكيه مى‏دهد ومى‏گويد:
    - يعنى تو به اين راحتى مى‏خواهى تفنگت را از دست‏بدهى؟!
    غلامحسين با لبخند مى‏گويد:
    - اين تفنگ مال من نيست... مال بيت‏المال است.
    خيابان‏هاى نزديك پادگان نيروى هوايى از آدم موج‏مى‏زند. گاردى‏هاى سر تا پا مسلح، تك‏تك يا دسته‏دسته‏روى ديوار، جلوى در پادگان و ميان جمعيت ديده‏مى‏شوند. چشمانشان قرمز است و صورت‏هاى از ته‏تراشيده‏شان از خشم گنده شده. هر چند دقيقه يك بار تيرى‏شليك مى‏كنند و به طرف مردم هجوم مى‏برند. از همه جابوى باروت به مشام مى‏رسد. فرياد همافرها كه داخل‏پادگان زندانى شده‏اند، شنيده مى‏شود. مردم به خشم‏آمده‏اند.
    - مى‏كشم... مى‏كشم... آن كه برادرم كشت...
    غلامحسين از لابه‏لاى مردم مى‏گذرد و خود را به رديف‏جلو مى‏رساند. سرتا پايش خيس عرق است.
    - بايد خودم را به داخل پادگان برسانم.
    اين را زيرلب مى‏گويد و به طرف در پادگان مى‏دود. درِپادگان بر اثر هجوم مردم و گاردى‏ها باز و بسته مى‏شود.
    غلامحسين، همافرى را مى‏بيند كه ميان چند گاردى‏محاصره شده است. خون به صورتش هجوم مى‏آورد. فريادمى‏كشد:
    - مرگ بر شاه... مرگ بر شاه...
    مردم كه به خشم آمده‏اند، يكهو به طرف در پادگان‏هجوم مى‏برند. غلامحسين از فرصت استفاده مى‏كند و خودرا داخل پادگان مى‏اندازد. چشم مى‏چرخاند تا همافرى راكه در محاصره گاردى‏ها بود، ببيند. مى‏بيندش. آهسته‏آهسته به پشت درخت‏ها مى‏رود. سلاحش را بالا مى‏گيرد وبه همافر جوان نشان مى‏دهد.
    فرياد مردم، بلندتر از پيش به گوش مى‏رسد. خيلى‏هاداخل پادگان شده‏اند. گاردى‏ها، وحشت‏زده به مردم نگاه‏مى‏كنند. غلامحسين، همافر را صدا مى‏زند:
    - برادر ارتشى... برادر ارتشى...
    همافر سر بر مى‏گرداند به طرف غلامحسين. غلامحسين‏دوباره سلاحش را بالا مى‏گيرد. سپس آن را به طرف او پرت‏مى‏كند. همافر، تفنگ را در هوا مى‏قاپد. گاردى‏ها با چشمان‏گشاد شده عقب مى‏كشند. غلامحسين از خوشحالى روى‏پاهايش بند نيست
    رهپویان وصال
     
  9. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    رؤياي شهادت

    نيمه شب «احد» از خواب پريد و مرا صدا زد و گفت:«بلند شو» گفتم:«چه شده؟» گفت:«الان در خواب ديدم که شهيد شده‌ام و برايم يقين شد که من فردا شهيد خواهم شد».
    تا صبح بيدار مانديم و مشغول دعا و راز و نياز با خدا شديم گويي در انتظار شهادت لحظه‌شماري مي‌کرد فرداي همان روز بال در بال ملائک به آسمان پرواز کرد.
    شهيد احد آقاياري
     
  10. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    از تبار لاله ها

    هفتمین مین را که خنثی کردم و به دست صابر دادم ، سیخک را برداشتم و با عجله شروع به سیخک زدن زمین کردم .هنوز یک متر پیشروی نکرده بودیم که دستی از پشت شانه ام را نوازش کرد و گفت :

    خسته نباشی برادر .

    با تعجب سر برگرداندم ، در تاریکی مطلق شب نمی شد او را شناخت .

    گفتم :

    ببخشید شما ؟!

    از نیروهای تک کننده گردان میثم هستم .

    شما اینجا چکار دارید ؟ ! مگر میدان مین را نمی بینید ؟

    به همین خاطر آمدم ، گفتم شاید کمکی از دستم ساخته باشد .

    بی زحمت اگر شما همان عقب منتظر باشید ، کمک بزرگی به ما کرده اید .

    خیلی خوب حالا چرا اخم می کنی . لبخند بزن دلاور .

    از اینکه در این جوش وخروش جنگ مزاحم کارم شده بود اعصابم به هم ریخته بود ولی چاره ای نداشتم و مجبور بود آرام صحبت کنم چون فاصله ما با عراقی ها خیلی کم بود ،علاوه بر آن یک گردان از نیروهای تک کننده هم منتظر بودند تا هر چه زودتر میدان پاکسازی شود و علیات شروع شود .وقتی دیدم ایشان بر نمی گردند از حرص سیخک را به زمین کوبیدم و گفتم :

    ببین اخوی ، الان موقع خوش و بش و جای اینجور حرفها نیست . اصلا شما نباید بدون اجازه به این محل می آمدی .

    با همان لحن متین و آرامش گفت :

    من هم دوره ی تخریب را گذرانده ام . برای اینکه راه زودتر برای بچه ها باز شود اگر اجازه بدهید من هم به شما دو نفر کمک کنم .این بار صابر پا درمیانی کرد و گفت :

    سر گروهبان حالا چه اشکال دارد . دلش را نشکن .

    هشتمین مین را از زمین خارج کردم و در حال خنثی کردن آن به صابر گفتم :

    یاالله زودتر حالا وقت این کارها نیست . من از کجا این آقا را توی این تاریکی شب بشناسم اصلا از کجا معلوم که ستون پنجمی نباشد ؟

    بخدا جزوه گردان میثمم ، به حاج آقا رحیمی التماس کردم که بگذارد بیایم و به شما کمک کنم .

    چرا وظیفه خودت را انجام نمی دهی ؟ و چه اصراری به کمک ما داری ؟!

    می خواهم در پاکسازی جاده کربلا من هم سهمی داشته باشم .

    اسم کربلا را که آورد بدنم لرزید . بی اختیار بلند شدم شانه اش را گرفتم و او را به زمین نشاندم .و گفتم :

    خیلی خوب حالا با چه وسیله ای زمین را می گردی ؟

    با این سر نیزه .

    دستانش را به آسمان بلند کرد و بعد از اینکه خدایش را سپاس گفت ، سر نیزه اش را بیرون آورد و شروع به سیخک زدن زمین کرد . مقداری که جلو رفت صابر گفت :

    سر گروهبان ! سیم تله !

    گفتم : خیلی آرام از نزدیکترین محل به مین ، سیم را قطع کن .کاملا مواظب باش .

    صابر سیم را که قطع کرد . مین منور روشن شد . خیلی دستپاچه شدیم و ناچار روی زمین دراز کشیدیم این آقایی که هنوز اسمش را نمی دانستیم خودش را به مین رساند و با قرار دادن کلاه آهنیش روی مین مانع از نور افشانی مین شد . در دلم به او احسنت گفتم ولی بی احتیاطی صابر و روشن شدن مین منور باعث شد عراقیها به جنب و جوش بیفتند و رگبارهای پیاپی و بدون هدف خود را به محلی که منور روشن شده بود بگیرند . آنها برای اینکه مطمئن شوند کسی به میدانشان نفوذ نکرده است، منورهای زیادی را بالای سرمان فرستادند ، ما هم فقط باید به زمین می چسبیدیم و تکان نمی خوردیم .

    سعی کردم زیر نور منور ها چهره ی غریبه ی مددرسان را ورانداز کنم ولی او هم کاملا صورتش را به زمین چسبانده بود و منتظر بود که هرچه زودتر نور منورها فروکش کند .اوضاع که کمی عادی شد به صابر و غریبه گفتم :

    سریع بلند شوید لطف خداوند شامل حالمان شد و خوشبختانه عراقی ها متوجه حضورمان نشده اند ، والا عملیات لو می رفت .

    چند متر دیگر از میدان را پیشروی کردیم . فاصله ما تا سنگر های عراقی به کمتر از دویست متر رسیده بود . نوار سفید را به جلو غلطاندم و گفتم :

    راستی برادر نگفتی اسمت چیست ؟

    اسمم به چه درد شما می خورد . یک بنده گناهکار خدا هستم .

    لااقل بدانیم با چه اسمی صدایت بزنیم .

    چون گردانم میثمه بگویید ، میثم

    فکر نمی کردم اینقدر در کار مین برداری ماهر باشی ! فاصله ات با ما زیاد شده من مجبورم بلند حرف بزنم . کمی آرامتر برو تا ما هم برسیم .

    صدای پای بچه ها را میشنوی ؟ اگر ساعت از دوازده بگذرد ترمز های آنها از کار می افتد . خوب گوش کردم به صابر گفتم :

    صابر جان زودتر ، آمدند .

    با عجله چند متر دیگر را پاکسازی کردیم .

    حالا گردان تک کننده میثم کاملا به ما چسبیده بود . ما هم تا بریدن آخرین سیم خاردارها فاصله چندانی نداشتیم . میثم که زودتر از ما در محور خودش به سیم خاردار رسیده بود آرام و با عجله به طرف ما آمد و گفت :سر گروهبان شما بروید و سیم خاردارها را قطع کنید ، من این دو سه متر را پاکسازی می کنم .

    بدون معطلی بلند شدم صابر را با خود به طرف سیم ها بردم و آنها را با انبر چیدیم صدای روشن شدن تانکهای عراقی به وضوح شنیده می شد و این جابجایی من را به این شک دچار کرده بود که نکند عراقی ها از حمله مطلع شده باشند !

    از پشت سرم صدای یا مهدی ادرکنی یکی از نیروها را شنیدم و با شلیک آر پی جی او یکی از تانکهای عراقی مورد اصابت قرار گرفت . گردان سراسیمه حمله کرد. میثم که آخرین مین را پیدا می کرد با هجوم بچه ها تنها راه حل را انداختن خودش به روی مین دید تا بدن مطهرش تکه تکه شود و عملیات بچه های گردانش متوقف نشود .

    بوی گوشت سوخته بدن میثم با فریاد یا حسین بسیجیان در هم آمیخته بود و جنگ به پیروزی نزدیک می شد . صبح پیروزی باقی مانده بدنش را به هر کس نشان می دادیم از نامش چیزی نمی گفتند . و میثم چه گمنام زندگی کرد وچه گمنام شهد شهادت نوشید.

    نویسنده: احمد یوسفی