نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

"نقل از شهدا"

شروع موضوع توسط The unborn ‏7/5/17 در انجمن داستانک

  1. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    صدام، جارو برقیه
    صبح روز عملیات والفجر۱۰ در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود ۱۰۰اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالتخارج شود، جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند. مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند. فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و می خندید. منم شیطونیم گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد زدم:«الموت لقربانی» اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودندو قربانی هم دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید! او می‌گفت: قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم.
     
  2. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    آفتابه مهاجم
    بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود. برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا. باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است. موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید. *به نقل از غلامرضا دعایی
     
  3. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    محاسن بغـ*ـل دستی
    ایام رجب المرجب بود و هر روز دعای «یا من ارجوه لکل خیر» را می خواندیم. حاج آقا قبل از مراسم برای آن دسته از دوستان که مثل ما توجیه نبودند، توضیح می داد که وقتی به عبارت “یا ذوالجلال و الاکرام “رسیدید، که در ادامه آن جمله “حرّم شیبتی علی النار ” می آید، با دست چپ محاسن خود را بگیرید و انگشت سبابه دست دیگر را به چپ و راست تکان دهید. هنوز حرف حاجی تمام نشده ، یک بچه های تخس بسیجی از انتهای مجلس برخاست و گفت: اگر کسی محاسن نداشت ،چه کار کند؟ برادر روحانی هم که اصولا در جواب نمی ماند گفت: محاسن بغـ*ـل دستی اش را بگیرد .چاره ای نیست، فعلا دوتایی استفاده کنند تا بعد!
     
  4. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    راهکاری برای نجات از ملخ ها
    در جبهه غرب روی تپه ای مستقر بودیم. ملخ ها زاد و ولد داشتند و همه را به ستوه آورده بودند. هر کجا را که پا می گذاشتی پر از ملخ بود. حتی داخل چکمه و پوتین ها و پاچه شلوار و ... خلاصه هر کجا که راهی می یافتند وارد می شدند، ظاهراً چاره نبود جز آن که به شهر برویم و چند جوجه خریده و با خود به منطقه بیاوریم. همین کار را هم کردیم. جوجه ها آنقدر ملخ خورده بودند که شکم هایشان باد کرده بود. تازه داشتیم از شر ملخ ها تا حدودی خلاص می شدیم که سر و کله چند گربه در آن حوالی پیدا شده و در کمین جوجه ها نشسته بودند، و حالا مشکل ما دو تا شده بود. (علی اصغر باقری- یزد -سایت ساجد )
     
  5. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    اين‌طوري لو رفت
    دو تا از بچه‌هاي گردان، غولي را همراه خودشان آورده بودند و‌ هاي هاي مي‌خنديدند. گفتم: «اين كيه؟» گفتند: «عراقي» گفتم: «چطوري اسيرش كرديد؟» مي‌خنديدند. گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي‌ها آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بود!» اينطوري لو رفته بود. بچه‌ها هنوز مي‌خنديدند.
     
  6. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    بوي پتو يا يوي شيميايي
    در عمليات خيبر يه روز شيميايي زدند. يكي از بچه‌ها گفت: «شنيده‌ام براي جلوگيري از شيميايي شدن، پارچه‌اي را خيس كرده و مقابل دهان و بيني خود مي‌گيرند.»خيلي سريع براي يافتن دستمال خيس به سمت سنگر دويديم. داخل سنگر، هركس به دنبال آب و دستمال مي‌گشت كه جواد ظرف آبي را روي پتويي ريخت و گفت: «بچه‌ها بياييد و هريك گوشه‌اي از اين پتو را جلوي دهان و بينيتان بگيريد».
    ناگهان متوجه شديم كه بوي پتو از بوي شيميايي هم بدتر است. چون ظهر همان روز مقداري آبگوشت روي آن ريخته بود و بچه‌ها آن را همان‌طور جمع كرده و در گوشه‌اي گذاشته بودند تا در فرصتي مناسب بشويند. خلاصه، جواد در اين موقعيت با خنده گفت: «اه اه! بوي اين پتو از شيميايي بدتره!»
    شليك خنده‌ به هوا رفت!
     
  7. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    بني‌صدر! واي به حالت!
    پدر و مادر مي‌گفتند بچه‌اي و نمي‌گذاشتند بروم جبهه. يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد، لباس‌هاي «صغري» خواهرم را روي لباس‌هايم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه‌ي آوردن آب از چشمه زدم بيرون، پدرم كه گوسفندها را از صحرا مي‌آورد داد زد: «صغرا كجا ؟»براي اينكه نفهمد سيف‌الله هستم سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با يك نامه پست كردم. يك بار پدرم آمده بود و از شهر به پادگان تلفن كرد. از پشت تلفن به من گفت: «بني صدر! واي به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»
     
  8. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    كاغذ كمپوت
    نوبت به همرزم بسیجی ما رسید، خبرنگار میکروفن را گرفت جلو دهانش و گفت: «خودتان را معرفی کنید و اگر خاطره ای، پیامی، حرفی دارید بفرمایید.» او بدون مقدمه و بي معرفي صدایش را بلند کرد و گفت: «شما را به خدا بگویید این کاغذ دور کمپوتها را از قوطی جدا نکنند، اخر ما نباید بدانیم چه می خوریم؟ آلبالو می خواهیم رب گوجه فرنگی در می آید. رب گوجه فرنگی می خواهیم کمپوت گلابی است. آخر ما چه خاکی به سرمان بریزیم. به این امت شهید پرور بگویید شما که می فرستید، درست بفرستید. اینقدر ما را حرص و جوش ندهید.» خبرنگار همينطور هاج و واج فقط نگاهمي‌كرد.
     
  9. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    ترسيدم روز بخورم ريا بشه
    توي بچه‌ها خواب من خيلي سبك بود. اگر كسي تكان مي‌خورد، مي‌فهميدم. تقريباً دو سه ساعت از نيمه شب گذشته بود. خوروپف بچه‌هايي كه خسته بودند، بلند شده بود؛ كه صدايي توجهم را جلب كرد. اول خيال كردم دوباره موش رفته سراغ ظرف‌ها، اما خوب كه دقت كردم، ديدم نه، مثل اين‌ كه صداي چيز خوردن يك جانور دو پا است. يكي از بچه‌هاي دسته بود. خوب مي‌شناختمش. مشغول جنگ هسته‌اي بود. آلبالو بود يا گيلاس، نمي‌دانم. آهسته طوري كه فقط خودش بفهمد، گفتم: «اخوي، اخوي! مگه خدا روز را از دستت گرفته كه نصف شب با نفست مبارزه مي‌كني؟» او هم بي‌معطلي پاسخ داد: «ترسيدم روز بخورم ريا بشه!!!»
     
  10. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    تک تیر انداز


    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها رو در آورده بود. با سلاح دوربیندار مخصوصش چند ده متری خط عراقیها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها ... چه می کرد.

    بار اول بلند شد و فریاد زد: «ماجد کیه؟» یکی از عراقیها که اسمش ماجد بود سرش را از خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»

    ترق!!
    ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضاء کرد!!! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:«یاسر کجایی ؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت! ! ! ...

    چند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقیها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: « حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد پایین. یک هو یک صدایی از قناسه چی ایرانی بلند شد: « کی با حسین کار داشت؟ » جاسم با خوشحالی، هول و ولاکنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من !!»

    ترق!!

    جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید !!!