نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

"نقل از شهدا"

شروع موضوع توسط The unborn ‏7/5/17 در انجمن داستانک

  1. The unborn

    The unborn کاربر VIP انجمن کاربر VIP انجمن مدیر بازنشسته

    7,030
    44,573
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    سومین سیاره خورشیدی!
    [​IMG]
    به نام او
    " عاشقانه ای به نام شهادت "
    هر چه به او می گفتند مرزبانی خطرناک است و ممکن است اتفاقی برایت بیوفتد،گوشش بدهکار نبود.آخرِ سر هم با جمله ای بغض اعضای خانواده را شکست: اگر قرار است کشته شوم،همان بهتر که در راه دفاع از کشورم باشد
    8 سال از گفتن آن جمله گذشت...
    او دیگر ازدواج کرده بود و کودکانی او را پدر صدا می زدند.پدر و مادرش اصرار داشتند که حتی شده به خاطر کودکان معصومش،دست از نظام و مرزبانی بکشد؛اما او به جای اینکه حرف پدر و مادرش را به گوش بگیرد،با جمله ای آنها را به سکوت وادار کرد: اگر همۀ ما جا بزنیم،چه کسی میخواهد از این مرز و بوم دفاع کند؟
    روزها گذشت و زمان آن رسید که بعد از 5 روز به دیدن همسر و فرزندان دلبندش برود؛دلش برای بوسیدن دخترانش لک زده بود.هوا رو به تاریکی میرفت و لحظه به لحظه منطقه نا امن تر می شد.قرار بود افرادی پاسگاه را ترک کنند و برای تعویض پست به مرز میرجاوه بیایند.
    به محض رسیدن افراد و ایستادن ماشین،صدای شلیک بلند شد...
    اشرار از آن سوی خاک پاکستان،مرزبانان غیور ایرانی را غافلگیر کرده بودند و با تمام قوا و با اسلحه دور برد به آنها شلیک میکردند!
    دقایقی گذشت تا سر و صداها خوابید...
    عاشورایی دیگر،در قاب چشمان آسمان زندانی شده بود...
    همان عاشورایی که در دلِ کودکان خانه و دیگر اهالیِ آن،به راه افتاده بود...
    پریا و ماه چهره اشک میریختند و بغض های پنهان مانیایِ بابا،بر اشک های مادر می افزود
    3 روز بعد،تشییع جنازۀ باشکوهی در زاهدان برگزار شد.
    آری...
    علی به آرزویش رسید و با گلوله ای که شقیقه اش را نوازش کرده بود،آسمانی شد

    برای شادی روح تمام شهدای مرزبان و همچنین این شهید گرانقدر، صلوات
     
    ا.جمشیدی و ^gandom^ از این پست تشکر کرده اند.
  2. The unborn

    The unborn کاربر VIP انجمن کاربر VIP انجمن مدیر بازنشسته

    7,030
    44,573
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    سومین سیاره خورشیدی!
    سلام دوستان
    در این تایپک خاطراتی از شهدا گذاشته خواهد شد،نام شهید ذکر خواهد شد
    پ.ن:لطفا اسپم نزارید
    یه دنیا سپاس :aiwan_lggight_blum:
     
    ^gandom^ از این پست تشکر کرده است.
  3. The unborn

    The unborn کاربر VIP انجمن کاربر VIP انجمن مدیر بازنشسته

    7,030
    44,573
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    سومین سیاره خورشیدی!
    بعد از ظهر یكی از روزهای پاییزی، كه تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می گذشت، او را به محل كارم در بهداری شهرستان قزوین بـرده بودم. در اتاق كارم به عباس گفتم: پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس.
    سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته بندی، آنها را برای جدا كردن و نوشتن شماره به اتاق كارم آوردم. روی میز به دنبال مداد می گشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم:
    ـ عباس! مداد خودت كجاست؟
    گفت: در خانه جا گذاشتم.
    به او گفتم: پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط كارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق هایت را با آن بنویسی ، ممكن است در آخر سال رفوزه شوی.
    او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند
    خاطره ای از شهید عباس بابایی
    راوی: اسمائیل بابایی _ پدر شهید
     
    ^gandom^ از این پست تشکر کرده است.
  4. The unborn

    The unborn کاربر VIP انجمن کاربر VIP انجمن مدیر بازنشسته

    7,030
    44,573
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    سومین سیاره خورشیدی!
    در طول مدتی كه من با عباس در آمریكا هم اتاق بودم، همه تفریح عباس در آمریكا در سه چیز خلاصه می شد : ورزش، عكاسی، و دیدن مناظر طبیعی. او همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد ، صبحانه و شام.
    هیچ وقت ندیدم كه ظهرها ناهار بخورد . من فكر كنم عباس از این عمل ، دو هدف را دنبال می كرد ؛ یكی خودسازی و تزكیه نفس و دیگری صرفه جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش كه بیشتر در جاهای دوردست كشور بودند. بعضی وقت ها عباس همراه شام، نوشابه می خورد ؛ اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و .... كه در آن زمان موجود بود ؛ بلكه او همیشه فانتای پرتقالی می خورد. چند بار به او گفتم كه برای من پپسی بگیرد ، ولی دوباره می دیدم كه فانتا خریده است .
    یك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسی نمی خری ؟ مگر چه فرقی می كند و از نظر قیمت كه با فانتا تفاوتی ندارد ،آرام و متین گفت :« حالا نمی شود شما فانا بخورید؟»
    گفتم:« خب ، عباس جان برای چه ؟» سرانجام با اصرار من آهسته گفت :« كارخانه پپسی متعلق اسرائیلی هاست ؛ به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم كرده اند .»
    به او خیره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سیـاس*ـی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل ، آفرین گفتم.
    خاطره ای از شهید عباس بابایی
    راوی: خلبان آزاده امیر اكبر صیاد بورانی
     
    ldkh و ^gandom^ از این پست تشکر کرده اند.
  5. The unborn

    The unborn کاربر VIP انجمن کاربر VIP انجمن مدیر بازنشسته

    7,030
    44,573
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    سومین سیاره خورشیدی!
    عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند. او از تشویق، شهرت و مقام سخت گریان بود. شاید اگر كسی با او برخورد می كرد، خیلی زود به این ویژگی اش پی می برد.
    زمانی كه عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود یك روز نامه ای از ستاد فرماندهی تهران رسید. در نامه خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق و اعطای اتومبیل به تهران بفرستیم. در پایان نامه نیز قید شده بود كه « این هدیه از جانب حضرت امام است.» عباس نامه را كه دید سكوت كرد و هیچ نگفت. ما هم اسامی را تهیه كردیم و چون با روحیه او آشنا بودم، با تردید نام او را جزء اسامی در لیست گذاشتم می دانستم كه او اعتراض خواهد كرد. از آنجا كه عباس پیوسته از جایی به جای دیگر می رفت و یا مشغول انجام پرواز بود. یك هفته طول كشید تا توانستم فهرست اسامی را جهت امضاء به او عرضه كنم. ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از اینكه صحبت من تمام شود، روی به من كرد و با ناراحتی گفت:
    ـ برادر عزیز! این حق دیگران است؛ نه من.
    گفتم:
    ـ مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی كنید؟ مگر شما... ؟
    ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سكوت كردم و بی آنكه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط كشید و نام یكی دیگر از خلبانان را نوشت و لیست را امضا كرد.
    در حالی كه اتاق را ترك می كردم. با خود گفتم كه ای كاش همه مثل او فكر می كردیم. (راوی: امیرعلی اصغر جهانبخش)
    می برمش حمام
    مدتی قبل از شهادتش ، در حال عبور ازخیابان سعدی قزوین بودم كه ناگهان عباس را دیدم . او معلولی را كه هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت ، بردوش گرفته بود و برای اینكه شناخته نشود، پارچه ای نازك بر سر كشیده بود . من او را شناختم و با این گمان كه خدای ناكرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است ، پیش رفتم . سلام كردم و با شگفتی پرسیدم : «چه اتفاقی افتاده عباس ؟ كجا می روی »
    او كه با دیدن من غافلگیر شده بود ، اندكی ایستاد وگفت: «پیر مرد را برای استحمام به گرمابه می برم . او كسی را ندارد و مدتی است كه به حمام نرفته!»
    خاطره ای از شهید عباس بابایی
    راوی: امیرعلی اصغر جهانبخش
     
    ^gandom^ از این پست تشکر کرده است.
  6. The unborn

    The unborn کاربر VIP انجمن کاربر VIP انجمن مدیر بازنشسته

    7,030
    44,573
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    سومین سیاره خورشیدی!
    از دست كريمي، زير لب غرولند مي‌كردم كه «اگر مردي خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود بايد موتورها را از روي پل شناور ببرم آن طرف. فكر نمي‌كرد من با اين سن و سالم،‌ چه‌طور اين‌ها را از پل رد كنم؛‌ آن هم پل شناور. وقتي روي موتور مي‌نشستم، پام به زور به زمين مي‌رسيد. چه جوري خودم را نگه مي‌داشتم؟
    - چي شده پسرم؟ بيا ببينم چي مي‌گي؟
    كلاه اوركتش روي صورتش سايه انداخته بود. نفهميدم كيه. كفري بودم،‌ رد شدم و جوري كه بشنود گفتم «نمرديم و توي اين بر و بيابون بابا هم پيدا كرديم.»
    باز گفت «وايسا جوون. بيا ببينم چي شده.»
    چشمت روز بد نبيند. فرمان‌دهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چيزي ناراحت نباشيد من از چيزي دل‌خور نيستم. ترا به خدا ببخشيد.» دستم را گرفت و مرا كنارش نشاند. من هم براش گفتم چي شده.
    كريمي چشم‌غره‌اي به من رفت و به دستور حاجي سوار موتور شد و زد به پل،‌ كه از آن‌طرف ماشيني آمد و كريمي تعادلش به هم خورد و افتاد توي آب. حالا مگر خنده‌ي حاجي بند مي‌آمد؟ من هم كه جولان پيدا كرده بودم،‌ حالا نخند و كي بخند. يك چيزي مي‌دانستم كه زير بار نمي‌رفتم. كريمي ايستاده بود جلوي ما و آب از هفت ستونش مي‌ريخت. حاجي گفت «زورت به بچه رسيده بود؟»
    - نه به خدا،‌ مي‌خواستم ترسش بريزه.
    - حالا برو لباست رو عوض كن تا سرما نخوردي. خيلي كارت داريم.
    از جيبش كاغذي درآورد و داد به دستم و گفت «بيا اين زيارت عاشورا رو بخون،‌ با هم حال كنيم.» چشمم خيلي ضعيف بود، عينكم همراهم نبود و نمي‌توانستم اين‌جوري بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجي بيا خودت بخون و گريه كن. من هزار تا كار دارم.»
    وقتي بلند شدم بروم، حال عجيبي داشت. زيارت را مي‌خواند و اشك مي‌ريخت.
    خاطره ای از شهید ابراهیم همت
     
    ldkh و ^gandom^ از این پست تشکر کرده اند.
  7. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    داستان کوتاه غرور


    حسین موتور می‌راند و من پشت سرش نشسته بودم.

    ناگهان وسط «تپه‌های ذلیجان» ایستاد.

    پرسیدم: چی شد؟ چرا ایستادی؟

    از موتور پیاده شد و گفت: تو بنشین جلو و رانندگی کن.

    گفتم: چرا؟

    گفت: احساس می‌کنم دچار غرور شده‌ام.

    تعجب کردم، وسط دشت و تپه‌های ذلیجان، جایی که کسی ما را نمی‌دید، چگونه چنین احساسی پیدا کرده بود؟

    وقتی متوجه تعجب من شد، در حالی که به تپه کوچک پشت سرمان اشاره می‌کرد، گفت: وقتی به آن تپه رسیدم کمی گاز دادم و از موتورسواری خودم لـ*ـذت بردم. معلوم میشه دچار هوای نفس شدم؛ در حالی که به خاطر خدا سوار موتور شده‌ایم.

    تا مدت‌ها سوار موتور نمی‌شد ...

    از خاطرات سردار شهید غلامحسین خزاعی
     
  8. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    داستان کوتاه مدیریتی


    فرمانده سپاه منطقه ۸ و جانشین قرار گاه حمزه بود. نشد یکبار در «قرارگاه حمزه»، او را پشت میزش ببینم. اگر هم کاری با او داشتم یا می آمد بیرون از اتاق و به کارم رسیدگی می کرد یا اگر هم داخل اتاقش می رفتیم، از پشت میز کارش بلند می شد و می آمد این طرف میز و خیلی راحت کنارم می نشست و صحبت می کردیم.

    تعجب کرده بودم که این چه جور مدیری است که هیچ وقت پشت میزش نیست. با خودم گفتم که حتماً با من اینطوره. خلاصه احترام ما را نگه می دارد. چند وقتی به کارهایش دقت کردم تا جواب سوالم را پیدا کنم و بفهمم که فقط با من چنین کاری می کند یا با بقیه مراجعین هم این طوریست. متوجه شدم آقای بروجردی با همه همین شکلی تا می کند، یعنی اصلاً پشت میز به کارهایشان رسیدگی نمی کند.

    بالاخره یک روز دلم را زدم به دریا و با خجالت پرسیدم: حاج آقا! چرا شما با اربـاب رجوع پشت میزت برخورد نمی کنی؟ با خنده گفت: «برادرمن! میز ریاست یک حال و هوای خاصی دارد که آدم را می گیرد. پشت آن میز من فرمانده و رئیسم و مخاطبم، اربـاب رجوع است. من می آیم این طرف و کنار مردم می نشینم تا توی آن حال و هوای خاص با آنها برخورد نکنم. این طرف میز من برادر مردم هستم و مثل یک برادر به مشکلاتشان رسیدگی می کنم.»

    چیزی نداشتم که بگویم. فقط سرم را انداختم پایین ...




    خاطره ویژه از شهید محمد بروجردی
     
  9. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    داستان کوتاه خاطرات سربازی


    روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از میان جمع دستش را بلند کرد، و با لهجه شیرین خودش گفت:« مو وَر گویم؟»

    با خنده بهش گفتم: «وَر گو. »

    گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.»

    کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.
     
  10. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    داستان کوتاه میدان تیر



    سربازان در میدان تیر تمرین تیراندازی می کردند . یکی از آنها ده تیرتفنگش را خالی کرد ولی هیچ کدام به هدف نخورد ! سرگروهبان که از دور مواظب بود نزدیک شد و با تحقیر نسبت به سرباز تفنگ را از دستش گرفت و گفت :

    بعد از این همه تمرین کردن ، هنوز تیر اندازی یاد نگرفته ای ؟ تفنگ را بده تا به تو یاد بدهم ! بعد از چند ثانیه قراول رفت و تیری رها کرده ، اما گلوله ده متر دورتر از هدف به زمین خورد !

    آن وقت سرگروهبان تفنگ را به سرباز داد و گفت :

    احمق دیدی ! تو این طور تیر می انداختی !