1. موارد قابل توجه :
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
    ---
    قوانین مهم
    حمایت مالی
    اشتراک VIP
آنتی ویروس nod32

فن فیکشن مرگ مرا باور کن | ف.شیرشاهی کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط F.sh.76 ‏25/12/17 در انجمن کتاب های متفرقه در دست ویرایش

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    ( یا حق )

    فن: مرگ مرا باور کن!
    نویسنده: ف.شیرشاهی
    ژانر: تخیلی، ترسناک، معمایی، جنایی
    نام ناظر: NAZ-BANOW
    خلاصه:

    جنی‌، دختر جوانی‌ست که سال‌هاست از طعم مهر و محبت پدرانه دور بوده و حال پدرش خواستار دیدار با اوست. با بازگشت او به زادگاهش، دنیای تاریکی او را به سمت خود فرا می‌خواند. "مرگ" حوالی زندگانی دخترک پرسه می‌زند. زمزمه‌ای او را به سمت بی‌راهه‌ها می‌کشاند و لبخند "مرگ" او را به آغوشش دعوت می‌نماید. دریاچه‌ای شفا بخش که وعده‌ی یک زندگی جاودانه را می‌دهد؛ اما برای او تنها "مرگ" را به دنبال دارد! دریاچه‌ای نقره‌گون که غریبه‌های آشنایی را به سمتش هدایت می‌کند و...

    [​IMG]


    قسمتی از "مرگ مرا باور کن":
    من چیزهای کمی از مادرم می‌دونم. مادرم تو ایتالیا بزرگ شده و من هم این‌جا به دنیا اومدم؛ ولی این اولین باره بعد از تولدم به ایتالیا بر می‌گردم.
    وقتی مادرم مریض شد، پدرم تصمیم گرفت من خارج از ایتالیا بزرگ بشم. مادربزرگم من رو از ایتالیا برد. من با مادربزرگم زندگی می‌کردم تا زمانی که آلزایمر گرفت؛
    آدم‌ها رو اشتباه می‌گرفت و خاطراتش رو با هم قاطی می‌کرد و در نهایت کارش به بیمارستان کشید و من به یه مدرسه‌ی شبانه‌روزی رفتم. مادرم خواستگار ایتالیایی داشت؛ اما عاشق پدر انگلیسی من که تو آرتزو ایتالیا به دنیا اومده بود، شد؛ اما مادربزرگ رز نتونست کار پدرم رو تحمل کنه و به آمریکا برگشت. نمی‌دونم چرا!؟ و حالا من بعد از سال‌ها دارم به زادگاهم بر می‌گردم.

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/2/18 ساعت 21:20
    Forgettable, روشنک.ا, Narcissus.97 و 64 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. NAZ-BANOW

    NAZ-BANOW ناظر تالار رمان عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/16
    ارسال ها:
    915
    تشکر شده:
    21,825
    امتیاز:
    671
    شغل :
    دیپلم معماری
    محل سکونت:
    تبریز
    وضعیت تاهل:
    متاهل

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!



    نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .


    خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!


    دقت به این نکات و رعایت تمامی این مواردد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    گروه کتاب نگاه دانلود
     
    یاسمین. الف, روشنک.ا, Narcissus.97 و 38 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    به نام و یاد او...
    به نام خلقت، به اسم او...

    درود دوستان عزیزتر جانم :aiwan_lighft_blum: و من باز گریزی می زنم به خانه ای که دوست می دارم!:campeon4542:
    دلم برای همه تنگ بوده و هست و خوشحالم که باز دلیلی برام پیدا شد که روی ماه خیلیا رو ببینم و حرفی برای رفع دلتنگی بزنم:aiwan_light_blumf:
    تشکر می کنم از همه ی دوستانی که همیشه همراهم بودن و هستن، پر از آرزوهای رنگی و سربلندی براشون دارم، امیدوارم باشم روزی که تک تک دوستانِ همراهم رو در نقطه ی همیشه اوجشون ببینم :)
    و تشکر می کنم از خواهر عزیز و دلبندم

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    ، که همیشه همراهمه و یک دوست جدا نشدنی، عزیزی که آرزومه همیشه در کنارش بودن رو.
    از

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    عزیز بابت تایید

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    .
    و خیلی از افراد دیگه که نام بردن از تک تکشون افتخاریه :)
    و تشکر می کنم از خانم فائزه کاکاحاجی که برای مقدمه بسیار زحمت کشیده و کمکم کردن
    "مرگ مرا باور کن! " نوشته ای با ژانر تخیلی، ترسناک و جنایی که من رو باز به اینجا وصل کرد و امیدوارم مورد تایید خواننده ها و دوستانم باشه.
    روزهاتون پر از خوشبختی

    پست اول
    ***



    مقدمه :
    صدای پچ پچ می آمد...
    از وسوسه و قتل می گفتند...
    وسوسه ی یک حیات ابدی!
    تا به حال کنجکاوی و ترس را تجربه کرده اید؟
    بعضی نباید ها جریان زندگی را به هلاوت می کشانند
    "ماوراء" دروغ نیست!
    دریاچه ی نقره ای گمشده!
    هدف تمام انسان ها!
    در پی گمشده های پنهان "مرگ" بر پا می خیزد
    شاید، من انتخاب شده بودم...
    تا...
    مرگ را با قدرت جاودانگی به چالش بکشم!
    اما...
    تنها چیزی که، از وسوسه ی گـ ـناه ماند...
    حیات نبود...!
    باور کنید، مرگ درست، یک قدم!
    پشت سر شماست!
    زجه های بی ثمر فقط طول درد را
    زیاد می کند...
    پس...
    سکوت را انتخاب کنید، تا
    مرگ راحت تری داشته باشید...
    و من دم می زنم از حقایق پشت پرده ها
    و تو...
    " مرگ مرا باور کن! "
    ***
    " باغی که پرورده و پر ثمر بود، پژمرده و سرد شد
    مثل جسد زنی که یک زمانی روح داشت
    گرچه در ابتدا مثل یک خواب، خوب و شیرین بود
    ولی به آهستگی به یک توده تباهی تبدیل شد
    تا تن مردم را بلرزاند
    و خواب را برایشان حرام کند "
    شلی، شاعر مورد علاقه ی منه! گرچه اصالتا انگلیسیه ولی این ابیات رو اینجا سروده . توسکانی، شهری در غرب ایتالیا.
    پدر من فکر می کنه شعر برای مردمی هست که یا عاقل نشدن و یا عقلشون رو از دست دادن! او عقیده های خاص و جالبی داره و هیچوقت از احساسش برای چیزی مایه نمیذاره و انتظارداره الگو و اسطوره ای باشه برای دیگران!
    پدر، پدر، پدر! سال ها می گذره و من بعد از مدت هاست که به دیدن پدرم میام، طبق گفته ی مادر بزرگ من از این تنها اسمی که در شناسنامه ام ثبت شده، دارم. توسکانی، شهری که من در اون تنها متولد شده ام و ما بقی گذر عمرم رو در شهری دور تر از اینجا سپری کردم. همه ی این گفته ها رو از زبون مادر بزرگ شنیده بودم، من چیزای کمی از مادرم می دونم، وقتی او رفت من یک کودک چهار یا پنج ساله بودم، کودکی که خاطرات مادرش رو مثل گنج در قلبش نگه داشته بود. مادرم تو ایتالیا بزرگ شده و من هم اینجا به دنیا اومدم، ولی این اولین باره بعد از تولدم به ایتالیا بر می گردم .
    وقتی مادرم مریض شد، پدرم تصمیم گرفت من خارج از ایتالیا بزرگ بشم. مادربزرگم من رو از ایتالیا برد. من با مادربزرگم زندگی می کردم تا زمانیکه آلزایمر گرفت. آدما رو اشتباه می گرفت و خاطراتش رو با هم قاطی می کرد و در نهایت کارش به بیمارستان کشید و من به یه مدرسه شبانه روزی رفتم. مادرم خواستگار ایتالیایی داشت، اما عاشق پدر انگلیسی من که تو آرتزو ایتالیا به دنیا اومده بود، شد . اما مادربزرگ رز نتونست کار پدرم رو تحمل کنه و به آمریکا برگشت، نمی دونم چرا!؟و حالا من بعد از سال ها دارم به زادگاهم بر می گردم...
    با توقف اتوبوس از افکارم جدا میشم. الساندرو هنوز تو گوشم فریاد می کشید، من همیشه نگران حنجره ی او بودم! هندزفری رو از گوش هام بیرون می کشم و کش و قوسی به تن خشک شده ام میدم . ساعت ها میشد که خودم رو با آهنگ و کتاب خوندن مشغول کرده بودم و اهمیتی به فضای شلوغ و پر سر و صدای اتوبوس نمی دادم .
    چشم که باز می کنم پدرم رو، رو به روم اونور خیابون می بینم. لبخند پررنگی روی لب هام می شینه، درست اون طرف خیابون، کنار ساختمان بزرگ و قدیمی ایستاده و به من چشم دوخته بود. خوشحال براش دستی تکون میدم .
    لبخندی که روی لبش می شینه رو از این فاصله هم میشه تشخیص داد! لبخندی که به گفته ی مادربزرگ دهن کجی بیشتر نیست!خب... هر انسانی ویژگی ها و شخصیت خاص خودش رو داره و پدر من کمی، فقط کمی خشک و بی احساسه!
    کوله پشتی بزرگم رو روی دوشم میندازم و کتابم رو به دست می گیرم، گفتم کتاب ! کتاب یکی از مهم ترین علاقه مندی های منه، به طوری که اگر مشغول خوندن کتابی باشم، گذر زمان رو حس نمی کنم و وقتی به خودم میام که ساعت ها گذشته و من در دنیای دیگه ای سیر می کردم. مادر بزرگ همیشه غر می زد که روزی چشم هام رو از این راه از دست میدم و من فقط می خندیدم و می گفتم که هیچوقت از خوندن کتاب سیر نمیشم.کتاب تنها دوست من در روز های تنهایی و بی حوصلگی ام بود!
    با اشاره ی پدر ذهنم دستور حرکت داد. بی توجه به نگاه های کنجکاودیگران، هیجان زده از اتوبوس پیاده میشم . نفس عمیقی می کشم و دستم رو سایه بان صورتم می کنم و به سمت جایی که پدر ایستاده نگاه می کنم. با دیدن نگاهم به سمتش، آغوشش رو برام باز می کنه. بغضی ته گلوم رو می گیره و یادم میاد که آخرین باری که اینطور آغوشش رو برام باز کرد کودکی چند ساله بودم! با چشم های پر آب به سمتش پرواز می کنم . سال هاست که تنها ارتباط من و پدرم فضای مجازی ست و تصویری که پشت شیشه های مانیتور شکل می گیره. سال هاست که آغوشش رو تجربه نکردم، درست ده سال و یا شایدم یازده و یا... دوازده! سال هاست بجای گونه ی پدرم، صفحه ی مانیتور رو می بوسیدم و یا تنها عکسش رو! پدر با اینکه به دیدنم میومد،اون هم چند سالی یکبار! ولی هیچوقت از محبت خودش سیرابم نکرد و من همیشه تشنه ی مهر و محبت پدرانه ی او بودم.
    با دیدنش اون هم در نزدیکی خودم، تازه حس می کنم چقدر دوستش دارم و چقدر دلتنگش هستم. من که تو دنیا جز پدرم و مادربزرگ پیری که به تازگی روانه ی خانه ی سالمندان شده بود، کسی رو نداشتم !
    لبخند مات و مهربانی روی صورتش جا خوش کرده بود، قدمی به سمتم بر می داره و آهسته اسمم رو صدا می زنه، با شنیدن صدای ملایم و پر مهرش حس عجیبی به تنم تزریق میشه. قلبم این بودن رو باور نمی کنه! با شگفتی نگاهش می کنم، تار های سفید لا به لای جو گندمی موهاش نشون از گذشت سال ها رو می داد، سال هایی که من به دور از پدرم زندگی می کردم و او حالا دهه ی پنجم زندگی اش رو سپری می کرد.
    دست هاش که دور کمرم می پیچه ذوق زده خودم رو تو آغوش گرم و پدرانه اش پنهان می کنم و سرم رو، روی سینه اش می ذارم .
    نفس عمیقی می کشم و عطر تنش رو به ریه های دلتنگم می فرستم، آهسته و با لحنی پر از دلتنگی و بغض زمزمه می کنم : دلم برات تنگ شده بود بابا .
     
    یاسمین. الف, روشنک.ا, Narcissus.97 و 46 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    به کسانی که لابه لای مشغله شان وقتی برایت پیدا می کنند احترام بگذار
    اما عاشق کسانی باش که وقتی به آنها نیاز داری تمام مشغله شان را فراموش می کنند
    تا تو را به آرامش برسانند...


    پست دوم
    ***



    با دقت و ملایمت اجزای صورتم رو از نظر می گذرونه و لبخند ماتش کمی رنگ می گیره، خم میشه وبوسه ای روی موهای بلندم می نشونه. سرم رو کمی بالا می گیرم تا چشم های خندانش رو ببینم، چشم های درشتی که خندان و تیز براندازم می کرد و دوست داشت با نگاه کردن بهم، به تمام راز های درونم دست پیدا کنه. دست هاش رو از روی کمرم بر می داره و دو طرف صورتم قرار میده.کمی در سکوت بر اندازم می کنه و در آخر لب هاش کش میاد و اینبار لبخند واقعی ای کنج لب هاش می شینه .
    پدر: بزرگ شدی جنی، قد کشیدی و برای خودت خانومی شدی.
    ابرویی بالا میندازم و ازش کمی فاصله می گیرم. مغرور چرخی به دور خودم می زنم و با خوشی می خندم و میگم: از آخرین باری که همدیگرو دیدیم چهارساله میگذره پدر، من الان یه دختر بیست ساله ام.
    دستش رو دور کمرم انداخت و به سمتی هدایتم کرد .
    پدر : البته دختر جوان.
    از ساختمان بزرگ و قدیمی می گذریم و من نگاهم به خیابان خلوت و درخت هایی خشک شده میوفته. صدای گربه ای تو گوشم زنگ می خوره و بعد جسم سیاه و بزرگی از پشت یکی از سطل های زباله نمایان میشه، از هیبت و بزرگی گربه ی سیاه رنگ مو به تنم سیخ میشه و من همیشه از گربه های سیاه رنگ با چشم های روشن و مرموز متنفر بودم! خودم رو جمع و جور می کنم و مثل بچه های کوچک و بی پناه، دستم رو بند کت چرم و تیره رنگ پدر می کنم. کمی به سمت صورتم خم میشه و پرسشگرانه نگاهم می کنه، لبخند نصفه نیمه ای می زنم و مظلومانه لب می زنم: از گربه ها خوشم نمیاد!
    سری از تاسف تکون میده و زیر لب چیزی با خودش زمزمه می کنه. نگاهم به ساختمان های بلند و زیبای شهر خیره می مونه و کلیسای بزرگی که ترک های دیوارهاش از قدمت زیادش می گفت و ساعت زنگی و بزرگی که در قسمت بالایی ساختمان قرار داشت و انگار با پیچک هایی که دورش پیچیده شده به دیوارِ کلیسا وصل شده بود. هر کسی از کنارم رد میشد، زیر چشمی به لباس ها و صورتم خیره میشد و پچ پچی با کنار دستی اش می کرد.
    پدر: این مد لباس براشون تازگی داره.
    "هوم" بلند و بالایی می کشم و به لباس های زنان و دخترانی که از کنارم می گذشتن نگاه می کنم. شلوارلی، بلوز آستین بلند، کافشن چرم و مشکی رنگم و شال و کلاهی که به سر داشتم، با پیرهن های سنتی و دامن های بلند و پوشیده ی آن ها اصلا قابل مقایسه نبود!
    پدر من رو به سمت ماشین نسبتا زنگ زده و قهوه ای رنگی هدایت می کنه و با دیدن نگاه کنجکاوم که آرام و قرار نداشت لبخند محوی می زنه.
    پدر: به شهر خودت خوش اومدی دخترم.
    لبخندم از این همه آرامش کش میاد. پدر به من گفت دخترم!
    _ ممنون بابا.
    با لذت نفس عمیقی می کشم و شاد و سرخوش میگم: حس می کنم مدت اقامتم در اینجا برام خاطره های خوشی رو به همراه داشته باشه.
    در: امیدوارم جنی، خوبه که اینجا بودن رو دوست داری.
    _ من پیش شما بودن رو همیشه دوست دارم!
    آهسته و با چشم هایی خیره، نگاهم می کنه و با سر انگشت های سردش گونه ام رو نوازش کرده و آهسته میگه: خوب شد که اومدی.
    با حرف های هرچند کوتاهش قوت قلب می گیرم و در سکوت نظاره گر حرکاتش میشم. سوئیچ رو می چرخونه و ماشین به راه میوفته. هنوز کنجکاوی ام ارضا نشده بود، دست هام رو بند شیشه کرده بودم و همه جا رو در نظرم می گذروندم و مثل کودکی بازیگوش هر چیزی که می دیدم از پدر سوال می کردم و او با خونسردی خاص خود جوابم رو می داد. با دور شدنمون از شهر و دیدن جاده ی طولانی که به سمت جنگل می رفت کنجکاو می پرسم: داریم کجا میریم ؟
    نیم نگاهی به صورتم میندازه: سال هاست که خونه ی تو شهر رو فروختم و کنار زمین کشاورزی ویلای کوچیک و زیبایی گرفتم. مطمئنم از اونجا خوشت میاد جنی .
    _ البته.
    یاد غرغر های مادربزرگ بابت کارهای مخفی پدر میوفتم و اینکه او هیچوقت از ازدواج مادر با یک انگلیسی مرموز راضی نبود!
    _ بابا چرا جراحی رو کنار گذاشتید؟ هیچوقت دلیلش رو به من نگفتید!
    دست هاش روی فرمون سفت میشه و صورتش کمی به سرخی می زنه، نفس عمیقی کشید و میگه: وقتی مادرت رو از دست دادم ترجیح دادم کارم رو کنار بذارم.
    مکثی می کنه و سپس ادامه میده: البته شاگرد بسیار باهوشی دارم که مدت هاست جایگزین من شده و کارهای عمومی مردم رو انجام میده .
    ابرویی بالا میندازم: چه جالب.
    پدر :و جالب تر هم خواهد شد، اون با من زندگی می کنه تا ریز و درشت کارها رو کامل یاد بگیره و کمکی باشه برای مردم.
    لحظه ای سکوت برقرار میشه. باز نگاهم رو به جاده و جنگلی که از کنارش در حال گذر بودیم میدم، جنگلی که تابستان تموم نشده سر سبزی خودش رو از دست داده بود.
    آسمان صاف و آبی رنگ بود و ابرهای سفید با اشکال مختلف از نظرم در حال گذر بودند. صدای پدر تو گوشم زنگ می خوره.
    پدر: مدرسه چطور بود؟
    نگاهم روی نیم رخش می شینه و تازه متوجه ی چند چین و چروک نسبتا عمیق در کنار چشم ها و روی پیشونی اش میشم. لبخندی مهربانی نثار صورت کنجکاوش می کنم: امسال سال آخرمه و همه چیز خوبه.
    پدر: دیگه از اینکه از همه بزرگتر هستی ناراضی نیستی؟
    آروم می خندم و به شوخی میگم: اوه گذشته رو یادآوری نکن بابا، الان راضیم از دو سال بزرگتر بودنم و اینکه زورم به همه می رسه و می تونم از خودم دفاع کنم!
    یاد کنجکاوی های مدیر میوفتم و لبخندم پررنگ تر میشه.
    _ اونا می خواستن بدونن چرا باید وسط سال تحصیلی به این مسافرت بیام.
    پدر: و تو چی بهشون گفتی؟
    ابرویی بالا میندازم و ناگهان جلو میرم و گونه اش رو می بوسم: گفتم که دلتنگ پدرم هستم و برای دیدنش میرم، اونا هم مسئله رو درک کردن که اولویت اول من فقط پدرمه.
    پدر با رضایت خاطر لبخندی نثارم می کنه، انگار حرفم به مذاقش خوش آمده بود. از پیچی می گذریم، پدر انگار برای رسیدن عجله داشت و این سرعت کمی برای من خطر ناک بود! همیشه از سرعت زیاد وحشت داشتم، درست مثل گربه های پشمالوی سیاه رنگ!
    پدر: از دوستت چه خبر؟
    _ دوستم!؟
    پدر: اونیکه آخرین بار اومدم ببینمت، دیدمش. اسمش چی بود؟ اِ...
    لبخند شرمگینی می زنم و میون حرفش می پرم: اِریک.


     
    یاسمین. الف, روشنک.ا, Narcissus.97 و 41 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    درود و اینا دوستان :aiwan_light_blumf: صبح همگی به شادی و سلامت! و به دور از یخ زدگی:aiwan_light_sddsdblum: من که از دیشب تا همین نیم ساعت پیش با اینکه تو ماشین و زیر دو تا پتو بودم ولی حس می کنم از داخل تمام اجزای بدنم یخ زده:campe45on2: انشالله که خدا نظری به بندگانش بندازه و رحم کنه!
    فکر کنم تا الان تا حدودی متوجه ی زندگی گذشته ی جنی شده باشید :aiwan_light_blumf:
    اینجا یکم هیجان بد نیست :aiwan_light_blumf::aiwan_light_biggrin:



    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    یاسمین. الف, روشنک.ا, زینب خانم و 61 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران

    و اولین

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    ، از سه

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    دوست عزیزمون

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    به پایان خودش رسید :aiwan_light_blumf: :campeon4542::campeon4542:
    تبریک، تبریک ، تبریک :aiwan_light_blumf:

    و "مرگ مرا باور کن!" عضو زیبا و مهربانی به داستان می پیوندد!
    پست چهارم
    ***



    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    یاسمین. الف, روشنک.ا, Narcissus.97 و 53 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    درود :aiwan_light_blumf: احوالِ خوب همگی؟
    یه مدته دوست عزیزی دورادور (بارمانش!) زیادی ذهن منو به بازی می گیره!:aiwan_lighft_blum:

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    عزیز که به نظر من قلمی متفاوت داره:aiwan_light_blumf:
    ساده، زیبا و روان و موضوعاتی که در عین سادگی با ذهن و:campe45on2:روح و روان خواننده بازی می کنه25r30wi

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    ، این

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    چهارمین

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    ایشونه و از همینجا براش آرزوی موفقیت می کنم:aiwan_lighft_blum:می دونم(!) روزی می رسه که من ایشون رو تو جایگاه معروف و شاخصی می بینم :aiwan_light_blumf:

    پست پنجم
    ***



    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    یاسمین. الف, روشنک.ا, Narcissus.97 و 48 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    زندگی گر هزار باره بُوَد
    بار دیگر تو؛ بار دیگر تو

    "فروغ فرخزاد"

    امروز 8دی ماه #وفات_حضرت_معصومه(س)
    و #میلاد_امام_حسن_عسگری(ع)
    به علاوه زاد روز شاعر عزیز #فروغ_فرخزاد

    پست ششم
    #آتروسن ها کی هستند!؟
    ***


    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**

     
    یاسمین. الف, روشنک.ا, Narcissus.97 و 44 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    پست هفتم
    ***



    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏30/12/17
    یاسمین. الف, *AFSOON*, روشنک.ا و 43 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. F.sh.76

    F.sh.76 کاربر ویژه عضو انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏8/10/15
    ارسال ها:
    1,681
    تشکر شده:
    9,438
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران
    :campe545457on2: شاعر (سعدی جانمان) میگه:
    رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود
    رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود!

    حکیات بنده ست :) بعله!


    پست هشتم و همون(آهسته و پیوسته!) تقدیمِ دوستان :)
    ***

    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    یاسمین. الف, *AFSOON*, روشنک.ا و 41 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)