نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

رمان گردون l فاطمه د کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط فاطمه د ‏10/9/17 در انجمن رمان های در حال انتظار

قلمم چه طوره؟

  1. خیلی عالیه

    67.4%
  2. مشکلی نداره

    21.7%
  3. خیلی پیچ و تاب می دی

    2.2%
  4. خیلی ساده و ابتدائیه

    8.7%
  1. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    [​IMG]
    نام

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    =
    گردون
    (گردون: هر چیزی که بگردد، آسمان، استعاره از زمانه و سرنوشت)
    نام کاربری نویسنده= فاطمه د کاربر انجمن نگاه دانلود
    سطح

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    =
    موفق
    نام ناظر= h.esmaeili
    ژانر= تاریخی، عاشقانه، تراژدی
    (بخش عاشقانه-تراژدی

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    از نیمه به بعد آغاز می شود)
    خلاصه= آدرین، جوانی زخم خورده است. یک زخم نه! هزاران زخم بر روی قلبش خودنمایی می کنند؛ آن هم به جرم بی گناهی اش. و او برای انتقام همراه دوستانش روانه سرزمین پارت می شود. چرا که "خون پارتی" را، مسبب درد هایش می داند. اما امان از بازی گردون، که عاشقانه، دل و دین می رباید...

    لینک تاپیک نقد

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    =

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!



    منابع:
    دانشنامه اینترنتی ویکی پدیا
    کتاب تاریخ ایران قبل از اسلام (ایران قدیم) نوشته حسن پیرنیا (مشیر الدوله)


    ویرایش ها با رنگ سبز، و در محتوای مخفی با آبی مشخص شده اند.
     
    آخرین ویرایش: ‏9/4/18
    ::Բɑʀรɦiɗ::, deimos, zahra.kh و 78 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,369
    56,905
    امتیاز:
    976
    تاریخ عضویت:
    ‏10/6/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبــــ❤️ـــریز
    [​IMG]
    نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

    خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!


    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    گروه کتاب نگاه دانلود
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/2/18
    deimos, *LEYLA*, Raha2681 و 37 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    گردون (به قلم فاطمه دشتی)

    مقدمه:
    جوانی نزد پروردگارش شکوه کرد:
    «از چه ما در چرخ گردون پایینیم و مهتران بالا؟
    از چه این سو ظلم و جور، آن جا جلال؟
    از چه من خدمتگزار، او بی نیاز؟
    از چه من برده، او در مقام؟
    از چه ما در نا امیدی مانده ایم؟
    وز همه اُمّید ها دست شسته ایم؟
    پس چرا آنان نمی بینند مرا؟
    و تو را، و یکی درمانده را؟
    پس چرا آواره غم ها بشد این سینه ام؟
    پس چرا دوستی یار حرام شد بر دلم؟
    پس کجاست؟ کو مهر و عدل؟
    پس چرا عاشقی را نبایستی بکرد؟»
    جوان آهی بکشید و زبان باز کرد:
    «از چه این دل خون بشد پروردگار؟
    وان یکی دوست، جزایم را بداد؟
    جزای نشناختنت ای کریم...
    سزای او بود یا این حقیر؟»
    پشیمان شد در دلش، لب گشود و گفت:
    «ببخشم ای اهورا مزدای من.
    دلم خون است ز این تبعیض ها
    پس چرا من نبودم بر فراز؟
    پس چرا رومیان نبُدند در قعر چاه؟»
    خداوند با آرامشی پاسخ داد:
    «غمگین مباش. می گردد.»
    جوان سر بالا برد. با شوق بپرسید:
    «یعنی خوشبختی در راه است؟»
    خداوند بخندید و پاسخ داد:
    «نه جانم. خوشبختی خود راه است.
    اما یادت نرود ای بنده ام...
    این چرخ می گردد. و تو هم،
    باز خواهی گشت، به شروعش...
    پس دردانه خلقتم...
    صیقل خور؛ همچون جواهران....
    جلا یاب؛ همچون یاقوت و الماس...
    محکم شو؛ بیشتر از پولاد...
    پس بازگرد به من...
    بازگرد به خاک...
    پاک تر از نور،
    زلال تر از آب.»

     
    آخرین ویرایش: ‏9/3/18
    samwnh, ::Բɑʀรɦiɗ::, deimos و 50 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    بسم الله الرحمن الرحیم

    چشمان درشتش در میان دودهای آتشفشان می درخشید و چهره اش را خوف انگیز می ساخت. خشمی بی سابقه در چهره اش نمایان شده بود. تیز و برنده به چشمان آدرین* خیره گشته بود. آدرین نگاهی به او انداخت. همچون دیگر رومیان توگایی* سپید بر تن داشت. آدرین پوزخندی زد. به راستی او همان پسر مهربان و خوش بیان پیشین بود؟ از میان لب هایی که در گذشته میعاد گاه لبخند بود، غرش های سهمگینی بیرون می آمد. صدای آدرین طنین انداز کوه وزوو* شد:
    -ننگ بر تو باد آرمین که آوازه هرزگی هایت شهره آفاق گشته و ناقوس بی غیرتی ات در تمام هفت ملکوت نواخته می شود.
    پوزخندی بر لبان آرمین نشست. زمانه با او چه کرده بود؟ صدای غرش آسمان به گوش رسید. اما خبری از باران نبود و گرد خاکستر ها، هر لحظه بر شانه آرمین می نشست. کوه وزوو کوهی با شیب تند بود. در اطراف آنان که در میانه کوه بودند، هیچ گیاهی وجود نداشت. اما پایین تر سبز بود و منظره زیبایی به وجود آمده بود. آرمین و آدرین بر روی صخره ای کوچک ولی مسطح ایستاده بودند. نسیم بی جانی، موهای مواج مشکی آرمین را تکان می داد. موهایی که تا زیر گوش هایش می رسیدند. برق چشمان مشکی اش برای آدرین یاد آور کراسوس* بود. خاطرات در ذهن او جولان می دادند.

    "-خوب آدرین! به هوش باش تا کسی تو را نشناسد. هر چه یافتی و دانستی برایم در نامه ای بفرست.
    مشتی بر سینه کوبید و بر یک زانویش نشست و دیگری را ستون خود کرد. سر به زیر فرود آورد و گفت:
    به گوش جان سرورم.
    کراسوس* لبخندی برلبانش نشاند. کمی پارچه توگایش را به پشت راند تادست و پا گیر نشود. آن گاه گفت:
    -می خواهم همه چیز را دقیق به من برسانی. ژولیوس اقوام گل* را شکست داده و پومپئوس با پیروزی اش در بالکان توانسته وجهه خود را بالا ببرد. من نیز باید با پیروزی بر پارتیان و تصاحب سلوکیه به آنها نشان دهم که امپراتوری از آن کیست.
    طمع بود که در میان سخنانش جولان می داد. و شاید اندکی حس حسادت. حق داشت. در میان رقبای دیرینه اش کمتر خود را نشان داده بود. اما آدرین به حرف های کراسوس نمی اندیشید. بلکه ذهنش تنها مغشوش مأموریت جدیدش بود. برای انتقامش. کراسوس با سکوت آدرین از رویاهایش بیرون آمد و در حالی که سعی داشت حالت دقایقی پیشش را جمع کند، با جدیت گفت:
    -بسیار خوب آدرین. می توانی بروی و برای سفرت آماده گردی.
    آدرین بار دیگر مطیعانه در برابر کراسوس سر خم کرد و گفت:
    -اطاعت سرورم."

    با نعره ای از خاطراتش بیرون کشیده شد. آرمین بود که با شمشیری به او حمله می کرد. شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. آرمین شمشیر را چنان گرزی به سوی سر آدرین روانه کرد تا مغزش را بشکافد. اما ناگاه شمشیر آدرین سدی بر خنجر او گشت. با خشم به آدرین نگاه کرد. اما معصومیت چهره او گذشته ها را به یادش آورد. دستانش شل شد و شمشیرش را پایین آورد. چشمانش را بست تا صدای آن خنده های مستانه را از ذهنش دور کند. اما مگر می شد؟ به ناگاه تمام خاطرات را پس زد. غرشی از گلویش بیرون آمد و با صدایی دورگه گفت:
    -آدرین! من او را به تو باز پس نمی دهم. این کوه شاهد نفس های آخر تو خواهد بود. پس شمشیر بکش و مرا بکش، پیش از آنکه خود قربانی خشم من گردی.
    آدرین نمی توانست. نمی توانست باز هم کسی را بکشد. همان ها برای یک عمر عذاب وجدانش کافی بودند. فریاد کشید:
    -هرگز!
    برق شمشیر آرمین خاطره ای دیگر را در ذهن او زنده کرد.


    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    1=(تغییر یافته آدریانوس)
    2=(پارچه ای از جنس پشم یا کتان به طول شش متر که مردان به دور خود می پیچیدند.)
    3=(کوهی آتشفشانی در ایتالیا واقع در شرق ناپل)
    4=(Crassus)
    5=(یکی از سه تریوم ویر که امور حکومت روم در دست آن ها بود)
    6=(Gaule)
    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/18
    samwnh, deimos, ❣~ASAL~❣ و 55 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/18
    narges21, deimos, رهای من و 107 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/18
    کوثر.ح, samwnh, narges21 و 97 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/18
    کوثر.ح, narges21, NAVA-K و 75 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/18
    کوثر.ح, NAVA-K, Leianma و 74 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/18
    کوثر.ح, NAVA-K, Leianma و 73 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. فاطمه د

    فاطمه د کاربر فعال عضو انجمن

    655
    23,055
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {خر زدن!
    محل سکونت:
    شمالی ترین شهر ایران....
    شب شده بود و آن ها، چند فرسخی از خانه خویش دور شده بودند. هیچ کس به جز فرمانده و کراسوس از مأموریت آن ها خبر نداشت. و بدین علت، آن ها در زیر سقف آسمان و بدون قبول کمک شخصی دیگر می خفتند. هادریان در خواب هفت پادشاه به سر می برد و دو یار دیرین به آتش خیره بودند. آنتونی با صدایی آرام از آدرین پرسید:
    -آدرین؟
    -چه شده آنتونیوس؟
    آنتونی کمی خود را جلو تر کشید و به آدرین نزدیک تر شد. با کمترین صدایی که می تواست با آن سخن بگوید پرسید:
    -آدرین، راستش... راستش من برای مأموریت کمی مضطربم.
    آدرین نگاهی مهربان به او انداخت. لبخندی به وسعت تمام تلخی های زندگیش به او زد. دوست دوران نوجوانی اش نگران آینده بود. به راستی او از کی این چنین با او صمیمی گشته بود؟ روز هایی را به یاد آورد که در میان مردان جوان و قوی هیکل، تنها بود و هیچ پشتیبانی نداشت. آن زمان بود که آنتونی را یافت. فرزند یکی از فرماندهان بود که به واسطه علاقه اش، وارد ارتش شده بود تا آموزش ببیند. آنتونی و آدرین چهارده ساله، در میان آن سربازان چونان تافته های جدابافته به نظر می رسیدند. پدر آدرین از طبقه پاتریسین* بود. اما مادرش کنیزی ایرانی بود که او را به دنیا آورده بود. پدرش او را با خفت و خواری بسیار نگه می داشت. اما پس از مرگ مادرش که بانویی زیبا بود، پدرش او را با ذلت از خانه اش راند. پسر مطرود چند شبی با وجود سرمای زمستان در خیابان ها گذراند. اما در نهایت به واسطه ضعف بسیار و بیماری اش، زمین گیر شد. آدرین به خاطر داشت که گوشه ای از برزن های شام بر روی زمین افتاده بود و نفس هایش به شماره افتاده بودند. و هر کس از راه می رسید، لگدی بر پهلویش می زد و بی توجه از کنارش می گذشت. عده ای نیز با ترحم به او نگاه می کردند و با تکان دادن سری به نشانه افسوس، به راه خود ادامه می دادند. شب هنگام نیز در سرمای استخوان سوز بر روی زمین با دستانش خود را در آغوش می کشید تا کمی، تنها کمی از آن سرما کم کند. شب ها زوزه گرگ ها می پیچید و آدرین چهارده ساله جانی نداشت که چوبی در دست بگیرد و از خود دفاع کند. تنها بود و با تنهاییش انتظار مرگی غریبانه را می کشید. مرگی که به حتم تا طلوع آفتاب کسی شاهدش نمی توانست باشد. حتی غریبه ای. چرا که همه مردمان در آن سرما شب هنگام جرئت بیرون آمدن را نداشتند و با خانواده خویش به دور خود پتویی می پیچیدند و همسر و فرزندانشان را در آغوش می کشیدند. همان هنگام بود که فرمانده او را یافت و با خود به مرکز برد تا مورد آموزش قرار بگیرد. آنتونی و آدرین در طی یک دوره پنج ساله آموزش دیدند و به مردانی قوی بدل گشتند تا به کشورشان خدمت کنند. حال آن ها در این مسیر قرار گرفته بودند. آدرین شکایتی نداشت. چراکه سرنوشتش را پذیرفته بود. اما آنتونی سخت آشفته بود. آدرین با آرامش پرسید:
    آنتونی، تو در آن دوره پنج ساله چقدر سختی کشیدی؟

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    12=(ثروتمندان)
    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/18
    کوثر.ح, ❣~ASAL~❣, ✴Aida✴ و 32 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.