1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

داستان کوتاه آخرین رویا | cliff کاربرانجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط * عطیه * ‏22/7/17 در انجمن کتاب های متفرقه در دست ویرایش

?

نظرتون راجع به رمان چیه ؟

  1. عالی

  2. خوبه میتونه بهتر بشه

  3. افتضاح

Results are only viewable after voting.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    به نام خداوند بخشنده مهربان

    دوستای گلم سلام ، بعداز چندین ماه دوباره میخوام فعالیتمو تو انجمن شروع کنم .
    امیدوارم از کار جدیدم خوشتون بیاد .


    نام داستان کوتاه : آخرین رویا
    نام نویسنده:cliffکاربر انجمن نگاه دانلود

    ژانر : تراژدی ، عاشقانه
    ناظر داستان : -کـآف جـانـا-

    طراح : نفیس مهرسان

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!



    خلاصه :


    پرواز این بار روایت میکند داستانش را ...
    مینویسد و مینویسد تا خالی شود ، پرواز برای دست یافتن به رویایش به دنبال دست آویزی بود که این دست آویز حامی ، ناجی و عزیزش شد . دخترک عاشق مردی میشود که کاخ رویاهایش را از ریشه میسوازند ، پرواز با عشق بهای سنگینی در برابر رویای کوچکش داد .
    اینبار اما ... نه دست آویزی خواست و نه مرحمی ، خواست خودش ادامه دهد
    اما دیگر بالی نداشت ، باید دید که آیا میتواند بلند شود یا نه ؟ ...اگر هم بلند شود به کجا میرسد؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/11/17 ساعت 18:26
    f.k, Narcissus.97, hasmik0069 و 18 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. -کـآف جـانـا-

    -کـآف جـانـا- ناظر تالار رمان عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    تاریخ عضویت:
    ‏25/2/17
    ارسال ها:
    5,049
    تشکر شده:
    27,005
    امتیاز:
    901
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    هُنرمنـد :)
    محل سکونت:
    بندر انزلی
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    [​IMG]

    نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

    خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!


    دقت به این نکات و رعایت تمامی این مواردد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    گروه کتاب نگاه دانلود
     
    melika mashhadi, Dictator, زهرابهاروند و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    مقدمه :

    _ جانم ؟
    متعجب نگام کرد و نگران گفت : اتفاقی افتاده ؟...نگرانم کردی
    سرم و انداختم پایین و گفتم : نگران نباش ...اتفاقی که افتاده ولی خب ...
    حرفمو قطع کرد و گفت : یه راست برو سر اصل مطلب
    زبونمو رو لبم کشیدم و دستای لرزونمو تو هم دیگه قفل کردم ، بغض کرده بودم ؛ قورتش دادم و مطمئن گفتم : من دوسِت دارم

    پست اول


    پله هارو با دو بالا رفتم از استرس پام دوبار پیچ خورد و یه بارم نزدیک بود با مخ بخورم زمین که خداروشکر ختم به خیر شد ، نیم نگاهی به سردرش انداختم نشریه ی نورا با تعجب وارد شدم و در و پشت سرم بستم
    هرکس سرش تو کار خودش بود چشمم خورد به یه خانومی که میزش حفاظ نداشت ، حتما منشی دیگه ...به سمتش پاتند کردم و گفتم : سلام
    با تاخیر سرش و اورد بالا و متعجب نگام کرد و گفت : سلام ...جانم ؟
    متوجه تعجبش شدم برا همین لبخند نیم بندی زدم و گفتم : پرواز کمالی هستم ، میتونم مدیر نشریه و یا مسئول چاپتون رو ببینم ؟
    خانمِ یه جوری نگام کرد و گفت : مدیر نشریه مون که هنوز نیومدن ولی مسئول چاپمون هست حالا میخوای چیکار ؟
    تو دلم حرص خوردم و گفتم : میخوام راجع به چاپ کارام باهاشون حرف بزنم
    خانمِ گفت : ببین عزیزم نشریه خیلی سخت میگیره و در ضمن مسئول چاپمون خیلی سرشون شلوغه
    نیشخندی زدم و گفتم : خانوم ....؟
    زن گفت : ملکی هستم
    گفتم : ببینید خانم ملکی هرچی هم که باشه درسته سنم کمه اما .. مطمئن باشید به امتحانش می ارزه
    پوفی کرد و گفت : یه ساعتی معطل میشی
    لبخند کمرنگی رولبام شکل گرفت و از ته دل گفتم : ممنونم
    اصولا ادم کینه ای نبودم و خیلی زود با هر چیز کوچولویی ذوق زده و خوشحال میشدم
    رو مبل کرم رنگی که گوشه ی سالن بود نشستم و شروع کردم به انالیز دفتر نشریه ، از در که وارد میشدی یه اتاق بود که روش نوشته بود سرویس بهداشتی و بعدشم ابدارخونه بود ... در ادامه یه راهرو نسبتا عریض میخورد که به همین سالن ختم میشد سالن دکوراسیون کرم و بنفش کم رنگی داشت که خیلی حس خوبی بهت میداد و میزهایی حفاظ دار که در کنار هم چیده شده بودن و هرکس مشغول کار خودش بود و انتهای سالن یه در خیلی بزرگ میخورد که نوشته بود اتاق مدیر و کنارش یه دره بزرگتر که نوشته بود چاپخانه
    هنزفریمو از تو کوله مشکی ام در اوردم و گداشتم تو گوشم و اهنگ هوای گریه بامن از همایون شجریان رو پلی کردم ، خب نسبت به هم سن و سالام خیلی رفتارام عجیبه البته نه اینکه رپ و این چیزا گوش ندم ولی بیشتر پاپ و این روزا که بیشتر علاقه ام داره میره سمت سنتی ... میدونین من با اینکه اسمم پروازه اما تاحالا نتونستم با میل خودم به جایی که میخوام پرواز کنم
    اصولا ساکتم و کم حرف و مواقعی که خیلی ذوق زده ام پر حرف و پر انرژی میشم ، یه دوست صمیمی بیشتر ندارم که مثل خواهرمه اسمشم آویده است .
    اهنگ و عوض کردم و از اینه گوشیم زیر زیرکی نگاهی به صورتم انداختم مامانم میگفت زشته دختر بجه تو مردم اینه دست بگیره .
    نمیدونم چقدر گذشت که خانومه صدام کرد ... دستی به مانتو سنتی بلندم کشیدم و رفتم سمتش : بله خانوم ؟
    _ میتونی بری پیششون ...انتهای سالن چاپخانه یه در داره اون تو هستن .
     
    آخرین ویرایش: ‏7/11/17
    f.k, Narcissus.97, Kamand13 و 24 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    پست دوم

    سرمو به معنای فهمیدن تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم ادم استرسی نبودم ولی اینبار مثل همیشه به خودم مطمئن نبودم و یه حس قوی بهم هشدار میداد که راه زیادی پیش رومه
    تقه ای به در زدم و بدون اینکه منتظرشم رفتم تو ، یه اتاق پراز سروصدا و ماشین های چاپ یه میز اونجا بود پر کاغذ معذب یه لنگه پا ایستاده بودم که یه صدای بم و مردونه گفت : پس شما میخواستین من و ببینین ؟
    سرم و بالا اوردم یه مرد در حدود چهل سال بود سرم و به معنای اره تکون دادم و گفتم : میتونم بشینم ؟
    لبخندی محو زد و گفت از این طرف ، محکم قدم برداشتم و پشت سرش رفتم به اتاقی که میگه نشست روی صندلی چرم و به من هم گفت بشینم روبه روش ، یه نیم نگاه اجمالی به اطراف انداختم و بی هیچ حرفی دفتر قطورم و از تو کوله ام دراوردم و گفتم : میخوام بدونم شرایط چاپ تون چیه ؟
    نیشخندی زد و گفت : دخترجون چندسالته ؟
    حس بدی داشتم ...چرا انقدر سن برای ادما ملاک ؟...یه نگاه بندازین شاید از خیلی سن بالاترها بهتر نوشته باشم
    سعی کردم خونسرد باشم گفتم : 17 سالمه و سوم دبیرستانم
    _ چی از نویسندگی میدونی ؟
    لبامو با زبونم تر کردم و سرم و انداختم پایین و گفتم : ملاک چاپ کردن شعر و نثر نویسنده ها سن و درصد دونستنشون از نوشتن ؟
    سری به معنای تاسف تکون داد و گفت : نوجوونید دیگه ...ببین خانم ...؟
    _ کمالی هستم
    _ ببین دخترم ، خانوم کمالی چاپ کاراتون که الکی نیست سلسله مراتب داره ...اول باید بخونمشون بعد اگه مناسب بودن میره برای ویرایش بعدم شما سرمایه ای هم داری ؟
    مات موندم ...مگه پول هم میخواست ؟
    گنگ گفتم : یعنی چی که سرمایه دارم ؟
    مرد لبخندی زد و گفت : دیدی گفتم چیزی سر در نمیاری ، تو باید اول یه سرمایه ی اولیه در اختیار نشریه بزاری برای چاپ کتابت بعد که کارات فروش رفت و خوب بود نشریه خودش روش سرمایه گذاری کنه و تازه اون موقع باید پول ویراستار بدی و پول فروش کتابهارو نشریه هم باهات شریک میشه
    نیشخندی زدم و گفتم : یعنی نمیشه همین اول کار روکارام سرمایه گذاری کنید ؟....شما که نخوندینشون اصن
    مرد پوزخندی زد و گفت : اولا که تصمیم گیرنده من نیستم و باید با اقای مرندی مدیر نشریه صحبت کنید بعدم تا حالا چنین موردی نداشتیم ، نه تنها نشریه ی ما باقی نشریه ها هم همین طورند
    نا امید لب گزیدم و گفتم : مدیر نشریه کی تشریف میارن ؟
    لبخند نیم بندی زد و گفت : فعلا که یه هفته ای نیستن ، هفته بعد همین روز تشریف بیارید ساعت 11 اینا هستن
    لبخندی زدم و قدردان گفتم : ممنون خداحافظ
    تا دم در بدرقه ام کرد ، از خانم ملکی هم تشکر کردم و از نشریه خارج شدم
     
    آخرین ویرایش: ‏17/9/17
    f.k, Narcissus.97, Kamand13 و 24 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    پست سوم

    تا ایستگاه اتوبوس تند و با عجله رفتم و به موقع رسیدم ، صندلی خالی پیدا کردم و روش لم دادم حالا باید چیکار میکردم ؟
    من یه بار میخواستم به میل خودم کاری کنم ...رشته تحصیلی ام انتخاب مامان بابام بود ، نه اینکه دوسش نداشته باشم اما دوست داشتم که نمایش ( تئاتر) بخونم
    هرکاری که خواستم بکنم تصمیم گیرنده اصلی خانواده ام بودن ، یه بارم رفتم به میل خودم کار کنم اونا هم گفتن که برای کارام کسی ارزشی قائل نمیشه و اوناهم پول مفت ندارن که حرومش کنن واسه این جور چیزا ...واقعا جای تاسف داره ما ایرانیا فرهنگ و ادبیات پارسی مون رو چرت و بیهوده میدونیم و خارجی ها ... دارن خودشون و میکشن تا قسمتی از ادبیات مارو درک کنن
    بی هدف به بیرون نگاه کردم ...هرکس سرش تو کار خودش بود
    با الارم گوشیم دست از دید زدن برداشتم ... پرهام بود ، بی حوصله جواب دادم : بله ؟
    _ سلام ...کجایی ؟
    _ بیرون
    پوف کلافه ای کشید و گفت : پرواز به من درست جواب بده میدونی که قاطی کنم بد میشم
    بغض داشت بهم هجوم میاورد از همه ور روم فشار بود ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم : دنبال کارام
    _ الان دقیقا کدوم نقطه از تهرانی ؟
    بی توجه به پرهام کرایه اتوبوس و حساب کردم و پیاده شدم و گفتم : نزدیک خونه
    _ نرو خونه ...بیا خونه خاله
    _ من درس دارم ...امتحانا شروع شدن ...منم امتحان نهایی دارم محض اطلاعت به مامان اینا هم بگو نمیام
    بی هیچ حرف دیگه ای قطع کردم .... پرهام داداشمه ، 25 سالشه و خیلی هم مغرور و لجباز و فکر میکنه اختیار من تو دستشه البته با همه اینا من دوسش دارم اما طی قرارداد نانوشته ای فعلا هردو رو مُد لج و لجبازی رفتیم
    نگاهی به کوچه خلوتمون انداختم ، عجیبه چقدر امروز خلوت ... بی حوصله مغنعه امو رو سرم جا به جا کردم و سعی کردم تند تر راه برم
    در و با کلید باز کردم و پله هارو دوتا یکی کردم حوصله ی اسانسور نداشتم ...خونمون طبقه دوم یه اپارتمان چهارطبقه و هشت واحدی بود ، همسایه ی روبروییمون یه پسر جوون بود که فکر میکنم استاد دانشگاه اینا بود و نامزد داشت مثل اینکه و خونه ام مال باباش بود
    مغعه مو با یه حرکت دراوردم و رو رخت اویز ، اویزش کردم ...کلا ادم مرتبی بودم ، مانتو و شلوارمو هم روش اویز کردم و افتادم روتخت یک ونیم نفره ام ...چون خیلی داغون میخوابم تخت دونفره هم کممه
    گوشیمو در اوردم اول اینستامو چک کردم و پیامای دایرکتم و نخونده پاک کردم ، تو فاز پسر بازی و اینا نبودم دوست داشتم زندگی ام رو هدفهای بزرگتری از شوهر کردن و یه زندگی رویایی و خونه فلان و بهمان بچرخه .
    یه اهنگ از خلسه پلی کردم و رفتم تو تلگرامم کلی پیام از کانال های مختلف یه پیام از یه شماره نا اشنا که ریپورتش کردم و پیامای آویده ...آخی دیشب وسط چت خوابم برده بود .
     
    آخرین ویرایش: ‏17/9/17
    f.k, Narcissus.97, melika mashhadi و 19 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    پست چهارم

    با عجله شروع کردم به جواب دادن بهش ...آویده دوست پسر داشت و خیلی هم پسر خوبی بود و من خیلی باهاش مچ بودم
    اهنگ و عوض کردم و یه اهنگ از سامان جلیلی گذاشتم و برای آویده توضیح دادم اتفاقای نشریه رو
    یه ذره هم با رامتین یکی از دوست های عادی مجازی ام چت کردم ، ساعت تازه هشت شب بود ...از گشنگی درحال غش کردن بودم از جام بلند شدم و یه تیکه نون با کره و مربا برداشتم و یه لیوان چایی تو ماگم ریختم ...خیلی چایی خورم ، کلا کل خانواده پدری ام چایی خورن البته به جزء پرهام که چسی هات چاکلت و کافی میکس میاد
    سریع جمع و جور کردم و دوباره خیمه زدم رو گوشیم ...تصمیم گرفتم یه ذره درس هم بخونم لااقل ، شیمی مو دراوردم چون مدرسه نمونه دولتی بودم بعد از امتحانا یه 15 روز اینا تعطیل بودیم دوباره از 15 تیر اینا باید بریم مدرسه برای خوندن پیش دانشگاهی
    دو درس مونده بود که نخونده بودمشون ... ساعت یازده بود که خوابیدم چون صبح ساعت 8 باید بلند میشدم و میرفتم مدرسه

    ***

    مغنعه امو سرم کردم و اخرین نگاه و از اینه به خودم انداختم با اویده میرفتم خونه هامون تو یه خیابون بود
    با تکی که انداخت با عجله از مامان اینا خداحافظی کردم و کتونی هامو پوشیدم و همینطور کله کردم که برم ، محکم خوردم به یه جسم سخت ، سرم و اروم اوردم بالا با دیدن همسایه روبه روییمون از خجالت ذوب شدم و ببخشید کوتاهی گفتم و با عجله از پله ها دوییدم ولی صدای تک خنده اشو شندیم
    با حرص به اویده دست دادم و گفتم : الهی تو بمیری من از شرت خلاص شم
    اویده مبهوت گفت : پرواز ؟...سرت به جایی خورده ؟...سر صبحی با من چییکار داری ؟
    جریان و براش تعریف کردم ...کرکر میخندید با حرص زدم پس کله اش و گفتم : زهرعقرب ...ابروم رفته تو داری میخندی ؟
    بازم خندید و گفت : واااای پرواز چه رمانی ...!
    حرصی نیشخندی زدم و گفتم : دِ اخه عنتر ...مردِ نامزد داره
    اویده لبشو جوید و گفت : اععع خب زودتر بگو من تا شب عروسیتون پیش رفتم
    جیغ خفه ای کشیدم و محکم زدم تو بازوش که اخش در اومد و گفت : پرواز ... تمام تنم از دستت کبوده نفله
    یه خنده حرص درار کردم و بی حرف کنارش راه رفتم که گفت : پرواز جونم ؟
    _ باز چه گندی زدی ؟
    _ خب اینجوری میگی که ادم زهله اش اب میشه
    نیشخند زدم و گفتم : بگو
    _ با علی قرار گذاشتم
    داد زدم : چی ؟
    _ هیسسس الان میخوای همه ملت بفهمن ؟ ...یه قرار ساده اس تازه تو رو هم باخودم میبرم .
     
    آخرین ویرایش: ‏17/9/17
    f.k, Narcissus.97, melika mashhadi و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    پست پنجم

    کفری نگاش کردم و یه نیشگون ریز از بازوش گرفتم که اخش رفت هوا
    به همه بچه ها دست دادم و با آویده رفتم و پاتوق همیشگی مون نشستم و گفتم : آوید ؟
    _ هووم ؟
    _ زهرمارو هوم ... میگم به نظرت از کارام خوشش میاد ؟
    _ کی ؟...همسایه روبه روییتون ؟
    حرص خوردم و خواستم یه چیزی بگم که گفت : اهان ...مدیر نشریه رو میگی ؟
    خاموش شدم ...گفتم : اره دیگه ...به نظرت اگه قبول نکردن چیکار کنم ؟
    شونه ای بالا انداخت و گفت : یه ذره به مامان و بابات اصرار کن شاید ...
    حرفشو نصفه گذاشتم و گفتم : تو هنوز منو نشناختی ؟...هرچیزی یه بار اصرار بی فایده اس
    آویده یه ذره فکرکرد و گفت : از پرهام بگیر خب ...داداشت یعنی نمیتونه انقدر حمایتت کنه ؟
    پوزخندی زدم و گفتم : پرهام اولن که چنین کاری نمیکنه دومن که من عمرا بهش روبندازم ...سومن اونم تو جبهه مامان بابامه ، چهارمن ....
    آویده با صدای بلند گفت : بسه اه ...گوه خوردم بابا انشا مینویسی برام ؟
    سرم و انداختم پایین ... به ساعتم نگاه کردم الانا امتحان شروع میشد از جام بلند شدم و خاک مانتومو تکوندم و آویده رو هم بلند کردم و باهم رفتیم تو سالن ، هرکی سرجاش نشست و برگه هارو دادن
    خوب دادم امتحان و با آویده از مدرسه اومدیم بیرون
    _ پرواز ؟
    _ بله ؟
    _ پس امروز ساعت چهار میام دنبالت که بریم
    _ کجا ؟
    _ اِ، به این سرعت یادت رفته ؟...قرار دارم با علی
    _ اهان ...باشه
    دیگه حرفی رد و بدل نشد ، دم در خونه ما از هم خدافظی کردیم
    در و با یه حرکت باز کردم از پله ها با دو رفتم بالا ، در ورودی خونه رو هم باز کردم و یه لنگه پا داشتم کتونی هامو در می اوردم که یهو یکی از پشت گفت : مواظب باش خانم کوچولو
     
    آخرین ویرایش: ‏17/9/17
    f.k, Narcissus.97, melika mashhadi و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    پست ششم

    تعادلم بهم خورد و نزدیک بود با مخ بخورم زمین که یه دستی گرفتنم با تعجب و خجالت برگشتم با دیدن همسایه رو به روییمون اخم کمرنگی نشست رو صورتم و گفت : من از کلمه کوچولو متنفرم بعدم اون لنگه کتونی مو با حرص دراوردم و رفتم تو خونه و در و بهم کوبیدم .
    مغنعه و مانتو مو باحرص در اوردم ....پسره ی نکبت ، شلوارم و هم عوض کردم و رو تختم ولو شدم
    تو گوشیم یه دور زدم و وقتی دیدم خبری نیس ، تصمیم گرفتم بخوابم .

    ***

    با صدای الارم گوشیم از خواب بلند شدم ، دست و روم و شستم و رفتم سر میز غذا
    سلام ارومی کردم و نشستم
    پرهام : به به ابجی خانم ساعت خواب
    لبخند محوی رو لبام شکل گرفت
    بابا : پرواز جان چرا دیشب خونه خاله ات نیومدی ؟
    _ درس داشتم بابا
    مامان که تا اون لحظه ساکت بود دلخور گفت : نخیر تو از عمد نیومدی
    پووف کلافه ای کردم و گفتم : شرمنده من اصلا حوصله بحث ندارم ، درس هم دارم بعداز ظهرم همراه آویده میخوام برم یه سر بیرون
    دیگه هیچ حرفی زده نشد ، غذامو زودتر از همه خوردم و مستقیم برگشتم تو اتاقم
    دفترم و باز کردم و یه نگاهی به نوشته هام انداختم ، ممکنه خوشش نیاد ؟
    کتاب دینی مو اوردم و شروع کردم به درس خوندن ...انقدر توش غرق شدم که وقتی ساعت و نگاه کردم 3 بود
    تندی بلند شدم و تن پوشم و برداشتم و رفتم حموم .
    یه ربع بعد رو صندلی میز توالت اتاقم نشسته بودم و داشتم موهام و شونه میکردم ، رو چهر ه ام دقیق شدم
    پوست سفید و چشمای بادومی نسبتا درشت با مردمکای خرمایی روشن که دورش و انگار با قهوه ای سوخته خط کشیدن ، ابروهای کمونی که تازگی ها وسط و زیرش و برداشته بودم البته موی انچنانی نداشت
    دماغ گوشتی که به صورت گردم میومد و موهای پرپشت خرمایی مواج .درکل قیافه معمولی و قابل قبولی داشتم .
    مانتو سنتی کرم ، ابی اسمونی مو دراوردم و باشلوار کرم پوشیدم ...کوله مشکی مو هم برداشتم و چیزایی که میخواستم و ریختم توش شال ابی اسمونی مو هم سرم کردم و گردنبند بلند مو که حالت ریش ریشای مشکی داشت و انداختم و دستبند ستش و هم گذاشتم در اخر یه خورده کرم پورد به صورتم زدم و به خط چشم کشیدم و ریمل زدم و در اخر رژ صورتی مو هم کمرنگ زدم ، خوب شده بودم دخترونه و ملیح
    از مامان و بابا خدافظی کردم و پرهامم نبود ، کتونی های مشکی مو هم پوشیدم و کوله ام و رو دوشم جابه جا کردم و تند تند اومدم پایین از پله ها
     
    آخرین ویرایش: ‏17/9/17
    f.k, F.sh.76, Narcissus.97 و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    پست هفتم

    دم در منتظر اومدن آوید بودم که یه شاسی بلند مشکی جلو در خونه ایستاد یه پسر چهارشونه و هیکلی که قیافه معمولی داشت ازش پیاده شد ، نگاهمو ازش گرفتم و به سمت مسیری که آوید از اون سمت میاد سوق دادم
    _ ببخشید خانم ؟
    برگشتم و سوالی نگاش کردم و گفتم : بفرمایید ؟
    _ اقای لواسانی کدوم واحدن ؟
    لواسانی همون همسایه روبه روییمون منظورش بود ... گفتم : واحد 7 طبقه چهارم
    مرد سری به معنای فهمیدن تکون داد و گفت : ممنونم
    تو همین لحظه ها آویده هم رسید ، مرموز نگام میکرد ...دستشو کشیدم و درهمون حال گفتم : چرا دیر کردی ؟
    _ همش دو دقیقه دیر کردم
    سرتاپاش و نگاهی انداختم ، مانتو مدل کتی مشکی با جین قد 90 و کتونی مشکی گلبهی و شال گلبهی و کوله مشکی
    سری تکون دادم و گفتم : من باید یه سر شهرکتاب هم برم ، کتاب میخوام
    _ ایندفعه چی میخوای ؟
    یه کم فکر کردم و گفتم : ایندفعه میخوام فریدون مشیری بگیرم
    تا ایستگاه تاکسی پیاده رفتیم ...سوار شدیم قرار بود تو یه کافه ای که خیلی هم دور نبود هم دیگه رو ببینن
    من تا وقتی که فرد ایده آلی پیدا نکنم نه باهاش دوست میشم و نه قرار میزارم
    آویده استرس داشت ، اروم گفتم : چرا اقدر استرس گرفتی ؟ ... مثلا میخواد چی بشه ؟
    _ کسی ببینتمون چی ؟
    پوزخند زدم : اون وقتی که قرار میزاشتی باید به اینجاش فکر میکردی ولی عیب نداره بگو داداش پرواز اتفاقی اینجا دیدیمش
    تک خنده ای کرد و گفت : چقدر تو زرنگی پرواز جونم ؟
    خودمم خندیدم و گفتم : زهرمار منو مسخره میکنی ؟
    از تاکسی پیاده شدیم و رفتیم به سمت کافه
    کافه اش خیلی دنج بود ...من خیلی از وقتا تنهایی یا با بچه ها و آویده اینجا میومدم
    موسیقی لایتی که بخش میشد تابلو های شعر و تخته ی گچی که هرکی دلش میخواست یه چیزی روش مینوشت
    مستقیم رفتم سمتش و با گچ صورتی نوشتم : هرچه آید به سرم باز گویم گذرد !
    وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد !
    پسری که پشت پیشخوان بود من و میشناخت تک خنده ای کرد و گفت : پرواز خانم از این ورا ؟
     
    آخرین ویرایش: ‏17/9/17
    f.k, F.sh.76, Narcissus.97 و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. * عطیه *

    * عطیه * کاربر نیمه فعال کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/15
    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    3,600
    امتیاز:
    441
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    بهشت ایـــــران ... مازندران :)
    وضعیت تاهل:
    مجرد
    پست هشتم

    خندیدمو گفتم : خلاصه درگیر امتحانا و مدرسه ایم شروین خان
    رو خانش تاکید کردم چون بدش میومد با پیشوند یا پسوند صداش کنی ، حرصی نگام کرد و گفت : اخرش درست بشو نیستی
    شروین خیلی پسر خوبی ...خیلی از وقتها که تنهایی میام اینجا میاد و کنارم میشینه و باهم یه ذره حرف میزنیم و یه کمی هم مشاعره میکنیم
    شروین هم مینوشت ولی نه مثل من ، هروقت که مرحمی پیدا نمیکرد .
    یاد اولین باری که با بچه ها اومده بودیم اینجا و من برای حساب کردن رفته بودم ...کارت دادم تا پول بکشه و شروین گفت : قابل نداره و من حواسم پرت حرفای مانا بود و فکر کردم گفت : کارت خوان نداریم براهمین عصبی گفتم : چی ؟...کافه به این عظمت کارت خوان ندارید ؟
    شروین بزور خنده اشو کنترل میکرد درهمون حال گفت : عرض کردم قابل نداره
    خجالت زده گفتم : ببخشید فکرکردم گفتید کارت خوان ندارید بچه ها که غش کرده بودن منم حساب کردم و باهم اومدیم بیرون ولی کلی سرشون غر زدم که چرا خندیدن
    با صدای آویده از فکر اون روزا اومدم بیرون ، با هم رفتیم سمت میزی که علیرضا ( دوست پسر اویده ) روش نشسته بود
    باهم سلام کردیم و اون با لبخند بلند شد و ایستاد و با هردومون دست داد
    متوجه شدم که هردوشون استرس دارن و خجالت زده ان برا همین بحث و شروع کردم و گفتم : چه خبر اقا علی ؟
    لبخندی زد و گفت : هستیم ...درگیر کار و زندگی و دل
    آویده هم لبخند زد و علی روبه گارسون گفت بیاد و درهمون حال گفت : چی میخورید ؟
    من هم لبخند کوچیکی برای خالی نبودن عریضه زدم و گفتم : من که شیک نوتلا
    آویده : من بستنی شکلاتی
    گارسون اومد و علی سفارش : یه شیک نوتلا و بستنی شکلاتی و بستنی میوه ای براخودش داد
    هیچ حرفی زده نشد تا وقتی سفارشا رو بیارن منم سرم و کردم تو گوشیم تا اون دوتا راحت باشن ...رامتین پیام داده بود داشتم باهاش حرف میزدم اون دوتاهم یخشون باز شده بود و داشتن باهم حرف میزدن
    انقدر غرق حرف زدن با رامتین بودم که متوجه نشدم آویده صدام میکنه ، با مشت زد تو بازوم که سرم و اوردم بالا و سوالی نگاش کردم و گفت : علی میگه موافقین بریم یه دوری بزنیم
    _ نه ... ساعت حول و هوش شش منم باید برم کتاب بگیرم اگه میخواین دوتایی برین
    آویده دودل مونده بود که چیکار کنه دم گوشش گفتم : نکبت تو اولین قرار وا نده ...دوست داری خونشون هم بری ؟
    آویده حرصی لبخندی زد و بلند گفت : نه گلم ...خوب نیست رفیق نیمه راه باشم ..دور دور باشه یه وقت دیگه منم باهات میام ...منم شاید کتابی چیزی خریدم
    از علی خداحافظی کردیم و ازکافه اومدیم بیرون و رفتیم سمت شهر کتاب ، یه نیشگون از پشت دستم گرفت و گفت : بیشعور این چیزا چی بود میگفتی ؟
     
    آخرین ویرایش: ‏17/9/17
    f.k, ATASH.R, hasmik0069 و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)