نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    استراحت ملا
    شخصی از ملا پرسید: ساعات استراحت تو چه وقت است؟ ملا گفت: چند ساعت در شب و دو ساعت در بعد از طهر ها که او میخوابد. آن شخص پرسید: او کیست؟ ملا گفت: عیال من. شخص مزبور گفت: نادان پرسیدم خودت کی استراحت میکنی. به عیالت چه کار داشتم. ملا جواب داد: نادان خودت هستی مگر نمیدانی ساعاتی که زنم در خواب است من میتوانم نفس راحتی بکشم.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    شرط طلاق
    ملا در بازار پیراهن زری برای زنش میخرید. رفیقش گفت: تو میخواستی زنت را طلاق بدهی پس پیراهن زری برای کی میخری؟ ملا جواب داد: زنم شرط کرده که اگر پیراهن زری برایش بخرم پیش قاضی بیاید و طلاق را قبول کند.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان ملا در جنگ
    روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی بـرده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
    ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    شتر سواری ملا
    روزی ملا بر شتر سوار بود و به جایی میرفت شتر از طریق مقصود بیرون رفت و راه دیگری در پیش گرفت یکی از رفقای قدیمی به او رسید و پرسید به کجا میروی گفت: هر کجا که میل شتر باشد.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    چادر شب فروختن ملا
    روزی ملا چادر شبی پاره به بازار جهت فروختن برد کسی نخرید گفتند این چادر شب پاره است و به چیزی نمی ارزد گفت دروغ می گویید به جهت آنکه اگر پاره بود مادرم در آن آرد نمی ریخت.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان ملا و گربه (طنز)
    زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد... زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد. ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلندگفت: قرآن را بیاور! گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.
    گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟
    گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟گربه گفت: اشتباه شما همین جاست! ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان ملا و مادر نش
    ملا شنید که مادر زنش را آب بـرده است بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود!
    با تعجب از او پرسیدند چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
    ملا گفت : چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس بـرده باشد.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان دم خروس
    یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
    ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
    ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان خروس شدن ملا
    یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
    ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
    ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان الاغ دم بریده
    یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
    اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
    اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.