نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان درخت گردو
    روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
    مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
    ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان قیمت حاکم
    روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
    ملا گفت : بیست تومان.
    حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
    ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان قبر دراز
    روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
    شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
    ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان خانه عزاداران
    روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی خواست در خانه بود و گفت : نداریم!
    ملا گفت: لیوانی آب بده!
    دخترک پاسخ داد: نداریم!
    ملا پرسید: مادرت کجاست:
    دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
    ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان بچه ملا
    روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغـ*ـل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
    ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
    زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
    ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان ملا در جنگ
    روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی بـرده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
    ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان نردبان فروشی ملا
    روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
    باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
    ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان لباس نو
    روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
    ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان ملا و گوسفند
    روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
    ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
    دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
    ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
    روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان داماد شدن ملا
    روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
    ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.