نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    با انصافي ملا
    ملا مقداري چغندر و هويج و شلغم و ترب و سبزيجات مختلف ديگر خريد و در خورجيني ريخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد. يكي از دوستانش كه آن حال را ديد پرسيد: ملا جان چرا خورجين را به ترك خر نمي اندازي؟ ملا جواب داد : دوست عزيز آخر من مرد منصفي هستم و خدا را خوش نمي آيد كه هم خودم سوار خر باشم و هم خورجين را روي حيوان بيندازم!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    ادعاي عالم بودن
    شخصي كه ادعاي معلومات بسيار داشت روزي در مجلسي كه ملا هم آن جا بود داد سخن مي داد و اظهار وجود مي كرد و خود را برتر از همه مي پنداشت. ملا كه از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسيد: اين معلومات را از كجا فرا گرفته اي؟ آن مرد گفت: از كتاب هاي بسياري كه مطالعه كرده ام. ملا گفت: مثلا" چند كتاب خوانده اي ؟ آن شخص گفت:به قدر موهاي سرم.ملا كه مي دانست آن شخص كچل است و حتي يك تار مو هم به سر ندارد ، ذربيني از جيب در آورد و بعد از برداشتن كلاه او ذربين را روي كله بي موي او گرفت و پس از دقت بسيار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    مردن ملا
    روزي ملا از زنش پرسيد: از كجا معلوم مي شود كه يك نفر مرده است؟ زنش جواب داد: اولين علامت اين است كه دست و پاي او سرد مي شود. چند روز بعد كه ملا براي آوردن هيزم به جنگل رفته بود هوا خيلي سرد بود، دست و پايش يخ كرد.ناگهان به ياد گفته زنش افتاد و با خود گفت: نكند كه من مرده باشم و خودم خبر ندارم.براثر اين فكر خودش را به زمين انداخت و مانند مردگان دراز به دراز خوابيد. اتفاقا" يك دسته گرگ گرسنه از راه رسيدند و اول به سراغ خر رفته و آن حيوان زبان بسته را از هم دريده و مشغول خوردن شدند. ملا آهسته سر خود را بلند كرد و گفت: حيف كه مرده ام و گر نه به شما حالي مي كردم كه خوردن خر مردم اين قدر ها هم بي حساب نيست!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    خر بد ادا
    روزي ملا خر خود را به بازار برد تا بفروشد، ولي هر مشتري كه داوطلب خريدن آن درازگوش مي شد. اگر از جلو مي آمد خر مي خواست او را گاز بگيرد و اگر از عقب مي رفت به آن لگد مي زد. شخصي به ملا گفت : با اين بد ادايي هايي كه اين حيوان از خود در مي آورد هيچ كس خريدارش نمي شود. ملا گفت: من هم براي همين اين حيوان را به بازار آورده ام تا مردم بدانند كه من از دست اين حيون چه مي كشم!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    قضاوت ملا
    دو نفر به شراكت شتري خريدند. يكي دو ثلث قيمت و ديگري ثلث قيمت آن را پرداخته و قرار گذاشتند كه منفعت را هم به تناسب سرمايه قسمت كنند.اتفاقا" شتر با بار در صحرا گرفتار سيل شد و از بين رفت. در نتيجه بين شركا نزاع در گرفت و صاحب دو ثلث كه مرد ثروتمندي بود از شريكش دست بردار نبود و از وي خسارت مي طلبيد. عاقبت كارشان به محضر قاضي كشيده شد و هر دو نفر نزد ملا كه بر مسند قضاوت نشسته بود رفتند.ملا پس از شنيدن ادعاي طرفين چون وضعيت را حس كرد چنين راي داد : چون دو سهم صاحب دو ثلث سنگيني كرده و باعث غرق شتر در سيل گشته است، او بايستي سهم طرف ديگر را به پردازد!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    ملا و گدا
    روزي ملا در بالاخانه بود كه صداي در خانه بلند شد.ملا از بالا پرسيد:كيست؟كسي كه در مي زد، گفت بي زحمت بياييد پايين در را باز كنيد.ملا پايين آمد و در را باز كرد . چشمش به گدايي افتاد كه گفت: محض رضاي خدا يك لقمه نان به من بده. ملا گفت: با من بيا بالا. مرد فقير به دنبال ملا از پله ها بالا رفت، چون به بالاخانه رسيدند ملا گفت: خدا بدهد، چيزي ندارم. گدا گفت: خوب مرد حسابي تو كه نمي خواستي چيزي به من بدهي چرا همان پايين به من نگفتي و از اين همه پله مرا بالا آوردي!؟ ملا گفت: تو كه چيزي مي خواستي ، چرا از همان پايين نگفتي و مرا تا دم در كشاندي؟
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    گمشدن خورجين ملا
    روزي ملا از دهي عبور مي كرد خورجينش را از روي الاغش ربودند. ملا هم اهل آن آبادي را جمع كرد و گفت : يا خورجين مرا پيدا مي كنيد يا كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ساده دل با هزار زحمت خورجين ملا را پيدا كردند و به او دادند. وقتي ملا مي خواست برود كدخدا از او پرسيد: ملا جان، اگر خورجينت پيدا نمي شد چه مي كردي؟ ملا جواب داد: هيچ، گليمي را كه در خانه دارم پاره مي كردم و خورجين ديگري براي الاغم مي دوختم!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    گردن بند
    ملا هميشه از دست اذيت هاي دو زن خود در عذاب و ناراحتي به سر مي برد . روزي براي جلب محبت و آسودگي از دست و زبان آن ها دو عدد گردن بند خريد و هر كدام را به يكي از آن ها داد و سفارش كرد ديگري نفهمد، ولي پس از چند روز باز زن ها تصميم گرفتند او را وادار سازند كه اقرار كند به كدام يك بيشتر محبت دارد. ملا كه مي دانست آن ها قضيه گردن بند را به همديگر نگفته اند ، فكري به خاطرش رسيد و گفت: من به آن كسي كه گردن بند داده ام بيشتر علاقمندم. با اين جواب هر دو راضي و خوش حال شدند. زيرا هر يك خيال مي كرد كه تنها خودش گردن بند را از ملا گرفته است.
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    لحاف ملا
    شبي از شب هاي سرد زمستان ملا خوابيده بود كه ناگاه سر و صداي زيادي از كوچه به گوشش رسيد. ملا براي اين كه ببيند چه خبر است لحافش را به دور خود پيچيد و به كوچه رفت . اتفاقا" رندي دست انداخت و لحاف ملا را از دوش او بر داشت و فرار كرد و در همين بين غائله دعوا نيز خوابيد. ملا كه چنين ديد، بدون لحاف به خانه برگشت. زنش پرسيد: اين سر و صدا براي چه بود و مردم چرا دعوا مي كردند؟ ملا گفت : چيزي نبود تمام دعوا بر سر لحاف من بود!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    دم الاغ ملا
    روزي ملا الاغ خود را به بازار برد تا بفروشد. در بين راه الاغ در لجن زاري افتاد و دمش كثيف شد. ملا با خود گفت: اگر الاغ را با اين دم كثيف به بازار ببرم ممكن است خوب نخرند. و با اين خيال دم الاغ زبان بسته را بريد و در خورجين نهاد. چون به ميدان مال فروشان رسيد شخصي مشتري الاغ شد وقتي با دقت اعضاي حيوان را نگاه كرد متوجه دم بريده آن شد و گفت: اين الاغ هيچ عيبي ندارد الا اين كه دمش را بريده اند و من الاغ بي دم نمي پسندم. ملا با عجله گفت: شما اول معامله را تمام كنيد و از بابت دم نگراني نداشته باشيد من آن را از خورجين در آورده به شما تقديم مي كنم.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.