نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    ملانصرالدین و همسرش
    روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟
    گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.
    همسرش گفت: بگو ان شاءا...
    او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.
    از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
    ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.
    همسرش گفت: کیست؟
    او جواب داد: ان شاءا... منم.
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    مرده متحرک
    روزی ملا در خارج از شهر به گردش رفته بود. و چون به قبرستان رسید، از دور صدای سوارانی شنید که به طرف او می آمدند. ملا حسابی ترسید و داخل یکی از قبر های خالی پرید.
    سواران که جلو آمدند و او را در این حالت دیدند پرسیدند که چرا به این صورت در آمده؟
    ملا جواب داد: من از مرده های متحرک هستم و برای گردش بیرون آمده ام.

    خیرات پدر
    ملا یک روز از قبرستانی رد میشد که دید سگی روی قبری دستشویی می کند. او تا این صحنه رو دید، عصبانی شد و با چماق به او ضربه زد و سگ هم در جوابش به او حمله کرد.
    ملا به سرعت تعظیم کرد و گفت: بفرما کارت رو ادامه بده، من و ببخش که نمی دونستم قبر پدرته و داری براش خیرات می کنی.
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    لامپ اضافی خاموش
    ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود.
    ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    عینک در خواب
    ملا شبی از خواب پرید و به زنش گفت : زود باش عینک مرا یباور.
    زن ملا عینک را آورد و پرسید : این وقت شب و با این عجله عینک برای چه می خواهی؟
    ملا گفت : خواب شیرینی می دیدم ، بعضی جاهاش خوب معلوم نبود، خواستم عینک بزنم تا درست ببینم.
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    دعوت
    ملا در مراسم تدفین سومین همسر یکی از دوستانش حضور یافت. وقتی به خانه برگشت سخت متأثر و اندوهگین بود. زنش علت تأثر را پرسید. ملا گفت: پرا متأثر نباشم زیرا دوستم تاکنون سه مرتبه مرا در چنین مراسمی دعوت کرده است و من هنوز نتوانسته ام یک بار از او چنین دعوتی به عمل بیاورم.
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    رفع خستگی
    پیرمردی به ملا گفت : مدت ها است که وقتی راه می روم خیلی خسته می شوم به نظر شما چه کنم که خسته نشوم؟
    ملا گفت : سوار کالاسکه شو!!!

    بچه
    شخصی با ناراحتی جلوی ملا را گرفت و فریاد زد : آقاجان! جلوی بچه تان را بگیرید. دیروز زده شیشه منزل من را شکسته.
    ملا گفت : شما به 4 دلیل اشتباه می کنید : اول این که تا آن جایی که من میدانم آن خانه مال زنتان است. دوم این که بچه ما اصلا دیروز خانه نبوده. سوم این که بچه ما هیچ وقت اهل شکستن و بازی نیست. در آخر هم این که ما اصلا بچه نداریم...!
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    خر حاکم
    روزی ملا خرش را گم کرده بود. دوستی به او رسید و گفت: ملا دنبال چه می گردی؟
    ملا گفت: خرم گم شده و دارم پی او می گردم.
    دوستش برای این که سربه سر ملا بگذارد به شوخی گفت: خرت را در دارالحکومه دیدم که حاکم شده بود.
    ملا گفت: راست می گویی! من گفتم بالآًخره این خر من برای خودش کسی می شود چون هر بار که من درس می دادم او سرش را به طرف ما می گرفت و با دقت به حرف های من گوش می داد.
    ملا فردای آن روز افسار خر و کمی یونجه برداشت و به دارالحکوکه رفت و به حاکم نزدیک شد و بدون آن که قیافه اش را ببیند یونجه را به او نشان داد و گفت : خر عزیزم بیا غذایت را بخور بعد نزدیک تر رفت و افسار را به گردن حاکم انداخت و او را کشید. مردم به سمت ملا آمدند و گفتند : ملا این کارها از تو بعید است. این چه کاری است می کنی. ملا گفت تقصیر این شهر بی قانون است که خر مرا به زور حاکم کردند.تازه خر من قبلا این قدر سنگین نبود و چهارپا داشت نه دوپا!
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    امانت داری ملا
    ملا در صحرایی نشسته بود و داشت هندوانه ای سرخ وآب دار می خورد. رهگذری به او رسید و گفت: ملا اجازه بدهید من هم یک قاچ بخورم.
    ملا جواب داد: اجازه نمی دهم چون مال کسی است و وقتی آمد آن را از من می خواهد.
    رهگذر گفت: پس چرا شما خودتان مشغول خوردنش هستید؟ ملا گفت: درست است ولی صاحب این هندوانه آن را به من داده تا من آن را بخورم نه کس دیگری!!!
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    زن زشت
    همسايه هاي ملا او گول زده و زن زشتي را به او تحميل نمودن. پس از عروسي وقتي ملا خواست از خانه بيرون رود آن زن گفت: خوب بود به من مي گفتي كه هر يك از نزديكان و دوستانت را چه قسم احترام به گزارم و دوست داشته باشم. ملا گفت: سعي كن از من يكي بدت بيايد، باقي را خود داني هر كه را مي خواهي دوست داشته باشي مهم نيست!
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    حاضر جوابي ملا
    روزي ملا به ميدان مال فروشان رفته بود تا خر بخرد .جمع زيادي از دهاتي ها آن جا بودند و بازار خر فروشي رواج داشت. در اين بين مردي كه ادعاي نكته سنجي مي كرد با خري كه بار ميوه داشت از آن جا مي گذشت خواست كمي سر به سر ملا بگذارد پس گفت: در اين ميدان به جز دهاتي و خر چيز ديگري پيدا نمي شود. ملا پرسيد: شما دهاتي هستيد؟ مرد گفت: خير . ملا گفت: پس معلوم شد كه چه هستيد!
     
    ســ . پــــروانـہ, :) Taranom.ES و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.