نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان مرشد شدن ملا
    مریدی از ملا نصرالدین پرسید:
    -" چطور مرشد عرفان شدید؟"
    ملا نصرالدین گفت:" همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم، اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم.
    برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.
    یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلو من ایستاد.
    خواستم از جلو من کنار برود و دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد.
    فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد.
    شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم.
    مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.
    چند هفته گذشت و از او پرسیدم:" استاد بگو چه کار باید بکنم؟"
    پاسخ داد:" اما من فکر می کردم تو مرشدی!"
     
    آخرین ویرایش: ‏5/5/17
    ســ . پــــروانـہ, ELIFA, Ramesh و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    گریه بر مرده
    روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه ی یکی از ثروتمندان می رفت و با صدای بلند گریه می کرد. یکی به او دالداری داد و گفت: این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟
    ملا جواب داد: هیچ! علت گریه ی من هم همین است.
     
    آخرین ویرایش: ‏5/5/17
    ســ . پــــروانـہ, ELIFA, Ramesh و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    میخ کوبیدن ملا
    روزی ملا میخی بر دیوار طویله می کوفت. اتفاقا دیوار طویله سوراخ شد وطویله خانه همسایه که در جنب آن بود نمودار شد و اسب وشتر بسیاری در آنجا دید. به زن مژده داد، گفت: بیا طویله ای پر از اسب و شتر پیدا کردم. گمانم این است که اینها را کسی از قدیم الایام در اینجا پنهان کرده است واز عهد دقیانوس در اینجا مانده است .
     
    آخرین ویرایش: ‏5/5/17
    ســ . پــــروانـہ, ELIFA, Ramesh و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    سن زن ملا
    ملا از زنش پرسید تو چطور سن خود را نمی دانی؟ زن گفت من همه اسباب خانه را مراقبم وهر روز می شمرم برای اینکه مبادا دزد آمده آنها راببرد اما سنم را که کسی نمی برد که هر روز بشمرم.
     
    آخرین ویرایش: ‏5/5/17
    ســ . پــــروانـہ, ELIFA, Ramesh و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    هرکس از زن خود ناراضي
    روزی ملا در بالاي منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضي است بلند شود.
    همه ي مردم بلند شدند جز يک نفر.
    ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضي هستي؟
    آن مرد گفت : نه! ولي زنم دست و پامو شکسته نمي تونم بلند شم!
     
    آخرین ویرایش: ‏5/5/17
    ســ . پــــروانـہ, ELIFA, Ramesh و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    شیرینی
    روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
    شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!
     
    آخرین ویرایش: ‏5/5/17
    ســ . پــــروانـہ, ELIFA و Ramesh از این پست تشکر کرده اند.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    دندان درد
    ملا دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود، یکی از دوستانش او را دید و گفت: بلا دور است ترا چه شده است؟
    ملا گفت: دندانم درد می کند، دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش.
    ملا گفت: اگر در دهان تو بود می دادم آن را بکشند!
     
    آخرین ویرایش: ‏5/5/17
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    خواستگاری کردن از دختر ملا
    روزی ملا گاوی لاغر داشت که می خواست آن را به بازار شهر ببرد و بفروشد.
    ملا به زنش گفت:
    - این گاو لاغر به درد ما نمی خورد.
    زن ملا چیزی نگفت و فقط به شوهرش و آن گاو نگاه کرد. ملانصرالدین ادامه داد:
    - گاو را به بازار می برم تا به کسی بفروشم و از شرش خلاص شوم.
    گاو همان طور که سرش پایین بود و دم تکان می داد، همراه ملا از حیاط بیرون رفت.
    زن ملا به طرف در حیاط دوید و فریاد کشید:
    - آهای ! با تو هستم! مگر صدایم را نمی شنوی؟
    ملا برگشت و با چهره ای درهم کشیده گفت:
    - چه خبره؟! چرا فریاد می کشی؟
    همسرش با همان صدای بلند گفت:
    - بهتر است زود به خانه برگردی؛ چون قرار است برای دخترمان خواستگار بیاید.
    ملانصرالدین که با شنیدن این خبر خوشحال شده بود، با مهربانی گفت:
    - بسیار خوب؛ خیلی زود برمی گردم.
    بعد هم به راه افتاد و زیرلب با خوش گفت:
    - سال ها از وقت شوهر کردن دختره گذشته است. خدا کند خواستگار این دفعه ، او را بپسندد.
    بازار شهر شلوغ بود و مردم همه چیز خرید و فرش می کردند؛ اما هیچ کس سراغ گاو ملا نمی آمد؛ چون خیلی لاغر و بی حال به نظر می رسید.
    کم کم غروب می شد و ملانصرالدین که چند ساعتی برای فروش گاو فریاد بی نتیجه کشیده بود، خودش هم مثل گاو، خسته و بی حال در گوشه ای نشست.
    مرد دلالی که زمان زیادی ملا را زیر نظر داشت و منتظر همین لحظه بود، جلو آمد و گفت:
    - اگر من بتوانم این گاو مردنی را بفروشم، چه قدر به من می دهی؟
    ملانصرالدین که باور نداشت کسی آن گاو را بخرد، بدون معطلی گفت:
    - هر چه فروختی، نصف نصف شریک هستیم.
    مرد دلال پذیرفت و چند قدم دورتر از ملا و گاوش ایستاد و فریاد کشید:
    - آی مردم! بیایید که یک معامله سودمند در انتظارتان است.
    چند نفری که نزدیک او بودند ، دورش حلقه زدند. مرد دلال در حالی که با انگشت به گاو اشاره می کرد، گفت:
    - یک گاو فروشی داریم که خیلی کم خوراک است. اما روزی ده من شیر میدهد و تازه، شش ماهه هم آبستن است. هر کس این گاو را بخرد، به زودی صاحب گوساله ای خواهد شد.
    عاقبت ، یک نفر آدم زودباور که حرف دلال را درست می دانست، حاضر شد تا پول خوبی برای گاو بدهد.
    ملانصرالدین با رضایت و خوش حالی فراوان از انجام آن معامله، به قولش عمل کرد و نصف پول را به مرد دلال داد. بعد هم با عجله به سوی خانه راه افتاد و زیرلب گفت:
    - باید زودتر به خانه بروم تا از زبان تند و تلخ همسرم در امان باشم.
    وقتی به خانه رسید، متوجه شد که خواستگاران ، قبل از او به خانه اش آمده اند. همسرش در حالی که تندتند از دخترشان تعریف می کرد ، به ملانصرالدین چشم غره رفت که چرا دیر آمدی؟
    ملانصرالدین که هنوز هم از خوشحالی گاو بیرون نیامده بود، خواست زنش را راضی کند؛ برای همین بود که بدون مقدمه وارد گفت و گو شد:
    - زنم درست می گوید و این دختر ما خیلی خوب و مفید است.
    جوان خواستگار به خواهر و مادرش نگاه کرد. انگار که هیچ کدام آنان از حرف ملا سر در نیاوره بودند. زن ملا هم چشم درانیده بود و ملا را نگاه می کرد.
    ملا که به یاد بازار گرمی مرد دلال افتاده بود، خواست حرف های او را تقلید کند و در ادامه حرف خودش گفت:
    - از همه ی حرف ها من و همسرم که بگذریم، باید بگویم که دختر ما شش ماهه آبستن است و تا چند ماه دیگر صاحب یک بچه خواهد شد و...
    همسر ملا هر چه را دم دستش بود، به سمت ملا پرتاب کرد و خواستگاران پا به فرار گذاشتند.
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    آنجا که خدا هست
    یکی از دوستان ملا نصر الدین به کنایه از او پرسید:
    -"اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم.
    ملا نصرالدین پاسخ داد: اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    الاغ مرده
    ملانصرالدين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ به قیمت ۱۵درهم خرید و قرار شد کدخدا الاغ را فردا به او تحویل دهد.
    ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    «ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!»
    ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
    «ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ.»
    كدخدا ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ !ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ»
    ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»
    كدخدا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»
    ملا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»
    كدخدا ﮔﻔﺖ: «مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»
    ملا ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣيشه. ﺣالا ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ الاﻍ ﻣﺮﺩﻩ.»
    ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟»
    ملا ﮔﻔﺖ:
    «به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت 2درهم در قرعه كشي شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شوید.
    به پانصد نفر بلیت ۲درهمی فروختم و ۹۹۸ درهم سود کردم.»
    كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟»
    ملا ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
    من هم ۲درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.
    و این شد كه همراه اول و ايرانسل جریان پیامک های شرکت در مسابقات رو راه انداختن!!!
     
    ســ . پــــروانـہ و ELIFA از این پست تشکر کرده اند.