نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    گرسنگی
    روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
    روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند، ملا پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
    ملا خندید و گفت: هیچ غذایم ندادند، رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    پیری
    یک روز از ملا پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ ملا با تعجب گفت: که اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
    چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آنرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
    به همین جهت زور بازویم هرگز کاهش نیافته است.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    بی خوابی
    شبی ملا بی خوابی به سرش زده بود، به همین جهت از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه ها می گشت.
    یکی از دوستانش ملا را دید و از او پرسید: نیمه شب در کوچه ها چرا پرسه می زنی؟
    ملا گفت: خوابم پریده، دنبالش می گردم شاید پیدایش کنم!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    درد
    کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
    ملا از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ!
    ملا گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,827
    34,466
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    خرید کفش
    ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد، در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند.
    فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد.
    ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت.
    هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.
    ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد!
    آنها را پوشید، دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند، چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد بالاخره تصمیم خود را گرفت، می دانست که باید این کفشها را بخرد…
    از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟
    فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند!
    ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می کنی؟
    فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!
    این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست، همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است و ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم.
    خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم و فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است.
    خود کم بینی و اغلب خود نابینی باعث می شود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشیم.
    ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم در حالی که اغلب آرزو می کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت می خوریم.
    پس تا امروز، دیروز نشده قدر بدانیم و برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  6. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد! ملا به خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
     
  7. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد. ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است . دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی! روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
     
  8. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟! ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند.
     
  9. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟ ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!
     
  10. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟ ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آنن نشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟