نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان لباس نو
    روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
    ملا به خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    لطیفه
    شخصی به بالین بیماری رفته بود.
    پرسیدند: امروز چه دوائی داشتی؟
    گفت: دوای مسهل.
    ملا گفت: واضح است چون بوی گندش از دهانت می آید.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    گم شدن خر
    يک روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي کند.
    موقع گشتن به دنبال آن يک گورخر پيدا مي کند.
    به آن مي گويد: اي کلک لباس ورزشي پوشيدي تا نشناسمت!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    ما نوح را فرستاديم
    روزي ملانصرالدين بالاي منبر رفت و يک آيه خواند : " و ما نوح را فرستاديم... " بعد هرچه کرد ادامه آيه را يادش نيامد تا اينکه يکي از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمي ياد يکي ديگه رو بفرست!!!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    تجربيات اثبات شده
    ملا در اتاقش نشسته بود که مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يک بالش را مي کند. مگس کمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي کند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنيد گوش او کر مي شود.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    خواب خوش
    شبي ملانصرالدين خواب ديد که کسي ۹۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي کند که ۱۰۰ دينار بدهد که عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹۹ دينار را بده، قبول دارم.»
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    سطل آب
    روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
    ملا در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟!
    ملا گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    آرایشگاه
    روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
    ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    مرگ
    روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
    به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
    زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
    ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,829
    34,345
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    زن حامله
    زن ملا حامله بود ولی نمی زائید، همه نگران شده بودند به همین جهت نزد ملا رفتند تا او چاره اندیشی کند!
    ملا قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد، گردو ها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!