نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    مهمان شدن ملانصرالدین
    روزی ملانصرالدین به عده ای رسید که مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت السلام یا طایفه ی بخیلان!
    یکی از آن ها گفت: این چه نسبتی است که به ما می دهی؟ خدا گواه است که هیچ یک از ما بخیل نیست.
    ملانصرالدین گفت: اگر خداوند این طور گواهی می دهد، از حرفی که زدم توبه می کنم، و نشست سر سفره ی آن ها و شروع کرد به غذا خوردن.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    شکایت الاغ
    الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت: ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!!!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    دو تا خر
    روزی ملانصرالدین و دوستش دو خر خریدند.
    دوست ملا گفت: چه طور بفهمیم کدام خر از آن کیست؟ ملاگفت: خوب من یه گوش خرم را میبرم آن که یه گوش دارد مال من و آنهم که دو گوش دارد مال تو!
    فردای آن روز خر ملا گوش خر دیگر را از سر حسادت خورد!!!
    دوست ملا گفت: حالا چیکار کنیم ملا گفت: من هر دوگوش خر خود میبرم!!!
    و فردا باز ماجرا تکرار شد...
    دوست ملا دگر بار گفت: حال چه کنیم؟ و ملا گفت: من دم خرم میبرم!
    فردا بازهم قضیه دیروز شد...
    دوست ملا با عصبانیت گفت: حال دیگر چه کنیم؟
    ملانصرالدین هم پاسخ داد: عیبی ندارد خب حال خر سفید مال تو خر سیاه هم از آن من.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    عقل سالم
    زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    کفاره گـ ـناه
    ملا را زنی بدشکلی نصیب شده بود شبی مدتی از چهره او تفرس کرد. زن پرسید سبب اینکه این همه مرا نگاه می کنی چیست. گفت امروزچشمانم به صورت زن خوبروئی افتاد وهرچه خواستم از صورتش چشم بردارم میسر نشد امشب بکفاره آن برای اینکه گناهم بخشیده شود دو برابر آنچه به او نگاه کردم، چشمم را به صورت تو می اندازم !!!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    تعارف بی موقع ملا
    روزی ملا در مزرعه ای نشسته بود، سواری عبور می کرد.
    گفت: بفرمائید!
    سوار از اسب پیاده شد.
    پرسید: افسار اسب را کجا بکوبم؟
    ملا که گمان نداشت تعارفش چنین نتیجه ای بدهد، گفت: بر سر زبان من.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    سوختن ملا
    روزی ملا غذایی بخورد از زیادی فلفل اندرونش بسوخت. بی تاب شد و فریاد برآورد: آب در اندرون من بریزید که سوختم.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان گم شدن ملا
    روزی ملا خرش را گم کرده بود و در کوچه ها راه می رفت و شکر می کرد. در این میان شخصی او را دید، پرسید: حالا خرت را گم کرده ای، دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
    ملا گفت: به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    سیاه پوش شدن ملا
    ملا روزی قبای سیاهی در برداشت.
    پرسیدند: این لباس را چرا پوشیدی؟
    گفت: پدر پسرم مرده است.
     
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    روشنایی
    انگشتر ملا در اطاق گم شده بود و او قدری تجسس کرده آن را نیافت از اطاق خارج شد در حیاط آمد زنش گفت که انگشتر در اطاق گم کردی در حیاط چرا می گردی گفت اطاق تاریک بود حیاط روشن است چشمم اینجا را بهتر می بیند.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.