نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های ملانصرالدین

شروع موضوع توسط Amelia ‏27/4/17 در انجمن داستانک

  1. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    داستان مرکز زمین
    یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
    ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
    اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  2. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    طلب بخشش
    جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه و خنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند. در گوشه ی میدان الاغی بایستاده و خاموش در هیاهوی آنان می نگریست. ملانصرالدین به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت: اینان را ببخشایید که نام خود بر شما نهاده اند!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  3. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    خر نخریدم ان شاءالله ...!
    ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت: به بازار تا درازگوشی بخرم.
    مردگفت: ان شاءالله بگوی. گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازگوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
    چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
    گفت: از بازار می آیم ان شاءالله، پولم را زدند ان شاءالله ، خر نخریدم ان شاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم ان شاءالله!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  4. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    وظیفه و تکلیف
    روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
    یکی گفت: جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟
    ملانصرالدین جواب داد: اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی داند. من وظیفه ی خودم را می دانم و هیچ وقت از آن غافل نمی شوم.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  5. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    علت نا معلوم
    ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
    دوستش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟
    ملا گفت: علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  6. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    ماهی ای که زندگی کسی را نجات داد
    ملا نصرالدین از جلو غاری می گذشت، مرتاضی را در حال مراقبه دید و از او پرسید دنبال چه می گردد.
    مرتاض گفت:" بر حیوانات مطالعه می کنم، از آن ها درس های زیادی می گیرم که می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند."
    ملا نصرالدین پاسخ داد:" بله، قبل از این، یک ماهی جان مرا نجات داده. اگر هرچه را که می دانی به من بگویی، من هم ماجرای ماهی را برایت می گویم."
    مرتاض از جا پرید:" این اتفاق فقط می توانست برای یک قدیس رخ بدهد."
    بنابراین هرچه را که می دانست به او گفت.
    -" حالا که همه چیز را به تو گفتم، خوشحال می شوم که بدانم چگونه یک ماهی جان شما را نجات داد؟!"
    ملا نصرالدین پاسخ داد:" خیلی ساده! موقع قحطی داشتم از گرسنگی می مردم و به لطف آن ماهی توانستم سه روز دیگر دوام بیاورم"
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  7. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    سر پشت پنجره
    ملا نصر الدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.
    کلفت پیری در را باز کرد.
    ملا گفت:" بگو ملا نصر الدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند."
    کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
    -" اربابم در خانه نیست."
    -" پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  8. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    دیرباور
    روزی یکی از همسایه ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
    ملانصرالدین گفت: خیلی معذرت می خواهم خر ما در خانه نیست. از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
    همسایه گفت: شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می کند.
    ملا عصبانی شد و گفت: عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی. حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  9. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    بوقلمون
    روزی ملانصرالدین از بازار رد می شد که دید عده ای برای خرید پرنده ی کوچکی سر و دست می شکنند و روی آن ده سکه ی طلا قیمت گذاشته اند.
    ملا با خودش گفت مثل اینکه قیمت مرغ این روزها خیلی بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگی گرفت و به بازار برد، دلالی، بوقلمون ملا را خوب سبک سنگین کرد و روی آن ده سکه ی نقره قیمت گذاشت.
    ملا خیلی ناراحت شد و گفت: مرغ به این خوش قد و قامتی ده سکه ی نقره و پرنده ای قد کبوتر ده سکه ی طلا؟
    دلال گفت: آن پرنده ی کوچک طوطی خوش زبانی است که مثل آدمیزاد می تواند یک ساعت پشت سر هم حرف بزند.
    ملانصرالدین نگاهی انداخت به بوقلمون که داشت در بغلش چرت می زد و گفت: اگر طوطی شما یک ساعت حرف می زند در عوض بوقلمون من دو ساعت تمام فکر می کند.
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.
  10. Amelia

    Amelia مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    5,745
    34,155
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    کرامت ملا
    روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.
    گفتند دلیلت چیست؟
    گفت: می توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می گذرد؟
    گفتند: اگر راست می گویی بگو.
    گفت: همه ی شما در این فکر هستید که آیا من می توانم ادعایم را ثابت کنم یا نه!
     
    ســ . پــــروانـہ از این پست تشکر کرده است.