نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

回 كتاب داستان بچه هاي نگاه 回

شروع موضوع توسط ldkh ‏24/4/17 در انجمن داستانک

برچسب ها:
  1. Negin.k

    Negin.k کاربر ویژه عضو انجمن

    3,456
    22,798
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏5/12/16
    جنسیت:
    زن
    دوست
    همینکه پام به مدرسه رسید، الی و زینو و حدی و فاطی و ملی و نازی و سوگ (الناز و زینب و حدیثه و فاطمه و ملیکا و نازنین زهرا و سوگند) هفتا دوست خل و مل و بی اعصابم رو سرم آوار شدن.
    - ای مرض بگیرید همتون. سکته کردم باو. فک کردم قوم مغول بهم حمله کردن، البته همچین فرقیم با قوم مغول ندارین.
    الی حرصی زد تو سرم که یه لگد حواله ساق پاش کردم.
    الی: ایییی مرض بگیری بیام ملاقاتت واست بندری برقصم. کجا بودی دیروز؟ نیومدی همچین کلاس خلوت بود معلما اومدن کلی فیض بردن.
    خندیدم.
    - آره جون اون دایی خپلوت. کلاس ساکت با وجود شما هفتا خل و چلا؟ عمرااااا.
    زینب دستشو به کمر توپولیش زد و گفت:
    زینو: مگه ما چمونه؟
    لپ تپلیشو کشیدم. آخ که من اینو انقد دوست دارمااا حد نداره.
    - هیچیتون نیست فقط یه نموره شلوغ و چپل و چلین.
    بدو بدو رفتم سمت کلاس. الی و ملی و ننه‌ی قلی(فاطمه) جیغ کشیدن و دویدن سمتم. وای که من عاشق دوستامم. معلم موضوع انشاء داد. ای بابا. من نخوام درباره دوست بنویسم کیو باید ببینم؟ ولی خب من نویسنده کلاسم خانم از من انتظار داره.
    به نام خدا
    یک ماهی بود ندیده بودمش. راستش موقع کلاس زبان رفتن همراه هم میرفتیم و به سه کله پوک معروف بودیم. بخاطر تعطیلی کلاس و مدرسه، چند وقتی بود ندیده بودمش. با شوق به مدرسه رفتم. با چشم دنبالش گشتم که دیدمش. بین اون همه دختر با مانتو مقنعه یکسان، مثل گاو پیشونی سفید واسم بود، چون کاملا میشناختمش؛ به هر حال دوستم بود. پیش دوست صمیمیش بود، این یعنی نمیتونم برم پیشش. وقتی فهمیدم تو یه کلاس نیوفتادیم، کلی پکر شدم. ای بابا. کل کلاس نفهمیدم چجور گذشت، ولی با صدای زنگ تفریح، به بیرون پرواز کردم. اما وقتی با قیافه پوکرفیس و لحن سردش برخورد کردم، و با حرفایی از قبیل اینکه دوست صمیمیش از من خوشش نمیاد و اونم نمیخواد دیگه باهام دوست باشه، شکستم. با حرفاش بد غرورمو شکوند و رفت...

    آروم اشکام که روون شده بود رو پاک کردم. حدی یدونه سیخونک زد.
    - چته؟
    حدی: نبینم کشتیات غرق بشه رفیق.
    الی قلقلکم داد. بلند بلند خندیدم که خانممون صدام زد.
    معلم: یا نخند یا بیا انشات رو بخون.
    رفتم و انشام رو خوندم و تهش اضافه کردم که خدا یکی رو گرفت اما هفتا بهم داد، و مثل همیشه نمره کامل گرفتم و تشویق خانممون که من

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    نویس بشم. و من مثل همیشه لبخندی زدم و با بچه ها سر به سر هم گذاشتیم.
     
    *ᾋẏṩᾄ*, Tidk, Melika_mghzi و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. ԼƠƔЄԼƳ

    ԼƠƔЄԼƳ مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,006
    22,552
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/16
    محل سکونت:
    زیر سقف آسمون
    دوست:
    خیلی هوامو داشت...تو همه ی مراحل زندگی پا به پام اومد و آخ نگفت.از هر دوستی به من نزدیک تر بود. دوست که چه عرض کنم، مثل یه کوه پشتم بود. مثل یه حامی...مثل یه یاور. قصد نداشتم بی هیچ وجه ترکش کنم. به هم دیگه قول دادیم که همیشه کنارهم باشیم و هوای هم دیگه رو داشته باشیم.

    خیلی به من وفادار بود. هرچی بیشتر میگذشت بیشتر وابسته اش می‌شدم و هرروز بیشتر از روز قبل بهش پایبند...سرتونو درد نیارم، مثل دو روح در یک بدن.
    یادمه همیشه مینالید از دست روزگار و آدماش. هیچوقت راضی نبود از وضع زندگیش. خوب یادمه یه بار که داشت نفسای آخرشو میکشید، محکم گفت:«جای جای بدن من پر از زخمه که هرکدوم شون تاریخی داره...زخمای بدنم که خوب بشن،باید خیلی هارو زخمی کنم!».این جمله آخرین وصیتی بود که برای من به یادگار گذاشت و بعد چشم هاشو برای همیشه بست...مُرد!دوست همراه و همیشگی من مرد...کشتنش. به دست کسی که قرار بود دنیامو بسازه ولی دنیا و آخرتمو ویرون کرد...


    آه!یادم رفت دوستمو بهتون معرفی کنم.دوست من غرور بود...غرور!چه اسم پر ابهتی.غرور من وقتی نابود شد که دستای مرد زندگیم رو گره در دستای دیگری دیدم...آن موقع بود که غرورم فاتحه شو خوند و باهام وداع کرد.

    غروری که مثل یه دوست و همدم همه ی لحظات کنارم بود و من از اون به عنوان سلاحم در برابر مشکلات استفاده می‌کردم، به یکباره خورد شد و منو با کوهی از درد و رنج تنها گذاشت و من الان سیاه‌پوش و عزادار دوستی ام که که مرگش در گرو خوشبختی دو نفر دیگه بود... .

    بیخیال!نمیخوام با این خاطرات چند ساله ام دوباره داغ نزدیک ترین دوستم رو تازه کنم، دوستی که سهم من از مرگش اینه که که شب ها کنار پنجره دودی رنگ بشینم و قاب عکسی رو در بغـ*ـل بگیرم که رویش با خط خوانا نوشته شده غرور و خیره به روبان مشکی گوشه عکس زار بزنم.

    سرنوشت خیلی از آدمام شبیه غروره...باید تاوان اشتباهات دیگرونو پس بدن و بعدش هم فریاد مرگشون لابه لای زیرکاری های خــ ـیانـت کارا، خفقان بگیره.
     
    آخرین ویرایش: ‏13/9/17
    *ᾋẏṩᾄ*, Tidk, MESHKI و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. ldkh

    ldkh نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    3,971
    123,319
    امتیاز:
    1,126
    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    مازندران
    ممنون از عزيزاني كه زحمت كشيدن.:aiwan_lggight_blum:

    اين هفته اومدم با موضوعي جديد،هرچند كه خيلي دير كردم:aiwan_light_bdslum:
    موضوع اين هفته درمورد چيزيه كه حتما تا به حال تجربه اش كرديم.


    " قضاوت"

    ببينم چه ميكنيد:aiwan_light_spiteful:
     
    *.*حیات*.*, he.s, فاطمه صفارزاده و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    قضاوت، سخت‌ترین کلمه‌ای است که می‌توان درموردش نوشت.
    نوشتن درمورد عدالت و حتی فیزیک از نوشتن درباره‌ی قضاوت، آسان تر است.
    قاضی هم حتی همیشه در حکم دادن درست قضاوت نمی‌کند مگر خدا(!) تنها قاضی مهربان.
    قضاوت نکنیم!
    قضاوت را به خدا بسپاریم!
    قضاوت...قضاوت...قضاوت!
    چقدر کلمه‌ی سختی است؛ هیچ توصیفی نمی‌توان برایش پیدا کرد.
    قضاوت یعنی عدالت
    اما کدام عدالت؟ عدالتی که در این سرزمین است مگر عدالت است؟! هه...
    قاضی نباش؛ یک طرفه قضاوت نکن.
    خیلی از قاضی‌ها با قضاوت نادرست، خیلی‌ها را به سوی مرگ سوق دادند!
    هه
     
    ldkh, SʜᴀʜDᴏᴋʜᴛ❥ و Arusha از این پست تشکر کرده اند.