نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

回 كتاب داستان بچه هاي نگاه 回

شروع موضوع توسط ldkh ‏24/4/17 در انجمن داستانک

برچسب ها:
  1. Negin.k

    Negin.k کاربر ویژه عضو انجمن

    3,464
    22,381
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏5/12/16
    جنسیت:
    زن
    تابستان
    عرق ریخته شده روی پیشانیم را پاک کردم.چقدر گرم است!از آسمان آتیش می‌بارید.روی صندلی اتوبوس ولو شدم.خیلی گرم بود.الان که تیر بود انقدر گرم بود،وای به حال مرداد!با یاد مرداد لبخندی به لبم آمد.تولدم درست دوم مرداده(واقعانی تولدمه)و دوستم اول مرداد!سرم به دوران می‌افتاد.طاقت گرما را ندارم!گونه هایم داغ و سرخ و سرم سنگین بود.چشم غره‌ای به خورشید وسط آسمان کردم.به قول اون جکه:
    -آروم تر وحشی،پختیم از گرما!
    دوباره گرم شد و ما از بوی عرق مردم مستفیض شدیم!ادکلن ها هم بوی حشره کش می‌دهند تا ادکلن!بی حوصله با ناخن هایم روی پاهایم ضرب گرفتم اونم با ریتم آهنگ ایکبیری!بالاخره اتوبوس رسید و من به داخل خانه پرواز کردم.وقتی رسیدم،دیدم کولر خاموش است!با تعجب به مامان شرمنده‌ام نگاه کردم که با خجالت می‌گفت:
    -شرمنده دخترم.دوباره خراب شده.
    غمگین نگاهش کردم و سری تکان دادم.مستاجری همین است دیگر!صاحاب خانه‌مان فکر می‌کند خودش آدم است و ما حیوان.هیچکاری برایمان انجام نمی‌دهد و انتظار دارد پول هنگفت از ما بگیرد.آهی کشیدم و جلوی تلویزیون پهن شدم.

    امیدوارم خوب بوده باشه :)
     
    Arusha, gisia, -ÑïX- و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. ldkh

    ldkh مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    3,882
    120,111
    امتیاز:
    1,126
    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    مازندران
    دوستان عزيز يه مدت تاپيك قفل بود معذرت ميخوام.
    اما امروز اومدم با موضوعي جديد.موضوع قبلي كه داستانش خيلي كم بودBoredsmiley
    و اما موضوع!:campe45on2:
    موضوع درباره خانه دوم ما "مدرســه" است!
    ببينم چه ميكنيد!:NewNegah (8):
     
    Arusha, « «N¡lOo£aR» », sm.mousavi70 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. ldkh

    ldkh مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    3,882
    120,111
    امتیاز:
    1,126
    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    مازندران
    پيش تر بيشتر شركت ميكرديناBoredsmiley
     
    Arusha, -ÑïX-, he.s و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Negin.k

    Negin.k کاربر ویژه عضو انجمن

    3,464
    22,381
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏5/12/16
    جنسیت:
    زن
    مدرسه
    فریاد حمتی بلند شد:
    - تهرانی!
    یه نگاه بهش کردم. دلم می‌خواست دهنم رو باز کنم و بهش بگم "ها" ولی مبادی الآداب شدم و گفتم:
    - هوم.
    حمتی: مگه نمیگم به درس گوش کن؟
    دستم رو به نشونه بر بابا تکون دادم.
    - من سر هندسه و فیزیکم دهنم رو نمی‌بندم سر کلاس ریاضی ببندم؟ در ضمن (با لبخند خبیث زدم) تو معلم ما نیستی و حق درس دادن نداری. می‌خوای برم به خانم مدیر بگم که داری درس میدی؟
    با حرص لب هاش رو روی هم فشار داد و به سمت کیفش رفت. به شدت برش داشت و در رو با شدت بیشتری کوبید. بچه ها یک صدو گفتن:
    بچه ها: آخیش راحت شدیم.
    با خنده گفتم:
    - دستم درد نکنه راحتتون کردم.
    بچه ها: دستت درد بکنه انگشتر جون.
    چپ چپ نگاهشون کردم و به هستی که صداش از همه بلند تر بود گفتم:
    - هسته جون بلند گو شدی که!
    هستی با حرص گفت:
    هستی: عموت بلند گوئه!
    با ادا و اصول گفتم:
    - عموم جون نداره فیرتیقش رو بکشه بالا چه برسه به داد زدن اونم با این صدا!
    همه به قول دوستم الی پاچیده بودن! در باز شد و خانم ریاضیمون، خانم الله تقی اومد تو. بی حوصله به دستاش که مثل رقصیدن نازنین (خواهرم) تکون می‌داد. اه حوصله‌ام سر رفت بابا! این الله تقیم که مثل مرغ پر کنده هی می‌پره اینور می‌پره اونور هی ایکس رو ببر اونور ایگرگ بیار اینور حالا اینورش کن اونورش کن! بی حوصله پام رو تکون می‌دادم. آخرش هم شروع کردم به چرت زدن! ول کن این درس مرس رو!
     
    evil girl0061, Arusha, « «N¡lOo£aR» » و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. he.s

    he.s کاربر ویژه عضو انجمن

    2,293
    10,860
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏9/7/16
    مدرسه خانه دوم ماست!
    (من میخوام این داستان و در قالب یه انشا بنویسم با اجازتون)
    دفتر به دست پای تخته رفتم تا انشا رو بخونم
    نیم نگاهی به دبیر انداختم که موشکافانه نگاهم میکرد
    سرفه مصلحتی کردم و آرزو کردم کاش زنگ بخوره!
    عجب آرزوی محالی!اونم اول زنگ
    دبیر با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که بخونم
    نفسی عمیقی کشیدم و شروع به خوندن کردم:
    مدرسه خانه دوم ماست!
    شاید در ابتدا جمله ساده ای به نظر برسد اما در واقعیت اینگونه نیست و در واقع مدرسه خانه دوم ما نیست!
    شاید تعجب کرده باشید ولی این جمله بی نهایت معروف غلطه!
    بذارید براتون یه مثال بزنم
    شما تو خونه اولتون با مانتو،شلوار و مقعنه می گردید؟
    خونه دوم که هیچی!من تو خونه سوم و چهارمم هم با این فرم لباس نمیگردم
    اصلا کی تو خونه اینجوری میگرده
    امروز که به مدرسه رسیدم معاون عزیز به شلوار دمپایی که پوشیده بودم گیر داد
    حالا اون هیچی!نمیدونم مشکلش با لاکام چی بود؟!
    آیا شما تو خونتون لاک نمیزنید
    اصلا امروز از همون اولش بناش بد گذاشته شد چون وقتی زنگ اول رو نیمکت ولو شده بودم و کم کم چشمام داشت گرم می شد دبیر فیزیک بهم اخطار داد بعد اون هم که سر کلاس قرمه سبزی میخوردم خیلی محترمانه ازم خواست از کلاس برم بیرون اما اینا دقیقا همون کارایی بود که من تو خونمون می کردم
    زنگ دوم هم سر اینکه با اومدن دبیر بلند نشدم کلی نصیحت شنیدم
    آیا شما با اومدن مادر و پدرتون به خونه بلند میشید؟

    اصلا اینا به کنار؛موبایل و بگو
    باورتون میشه زنگ تفریح که داشتم زیر تابلو موبایل ممنوع با موبایلم کار میکردم معاون سر رسید موبایل عزیزتر از جانم و ازم گرفت؟
    مگه شما تو خونتون با موبایل کار نمیکنید آخه؟
    خیلی موارد هست که اگه بخوام بهشون اشاره کنم تا آخر زنگ که هیچ،تا فردا صبح طول میکشه و البته کیه که از پریدن این زنگ و البته خلاص شدن از نوشتن مشق های فردا بدش بیاد
    اما اگه بخواید با وجود همه این موارد این جمله رو درست بگیرید در این صورت سفید بودن دفتر انشای من هیچ تعجبی نداره چون من تو خونه برای خونه انشا نمینویسم!
     
    Negin.k, Arusha, « «N¡lOo£aR» » و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. نیایش یوسفی

    نیایش یوسفی نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    369
    9,784
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏26/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ....
    محل سکونت:
    ...
    به نام خدا....

    ((( مدرسه )))


    یادمه روز اولی که میخواستم واسه اولین بار به مدرسه برم ، به قدری گریه کردم که دیگه نفسم بالا نمی اومد .
    به مامانم نق میزدم و بابامو حرص می دادم .
    یادمه اون اوایل به خاطر ترسی که از معلم بداخلاق و عبوس کلاس اولم داشتم ، از مدرسه فراری شدم.
    به قصد مدرسه خونه رو ترک کردم و ساعت ها تو حیاط پشتی مدرسه به انتطار زنگ آخر خودمو یه گوشه پنهون کردم .
    هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره بعد از چند ساعت پر از ترس و استرس و بی حوصله گی ، که واسه من هفت ساله به اندازه یک سال گذشته بود ، با صدای زنگ به قدری خوشحال شده بودم که انگار کل اسباب بازی های دنیا رو بهم داده باشند ، سوی خونمون پرواز کردم .
    شب موقع خواب خوشحال از اینکه کسی متوجه کارم نشده بود با خودم عهد بستم دیگه هیچ وقت سر کلاسم نرم .
    و به همین شوق چشامو بستم و خوابیدم .
    فردا صبح با شور و ذوق بیشتری لباسامو پوشیدم .کیفمو به جای کتاب و دفتر پر کردم از عروسک و اسباب بازی و در مقابل چشمهای پر از تعجب مادرم راهی مدرسه شدم.
    بیچاره حق داشت ، هر روز از نق نق های من برای نرفتن به مدرسه کلافه شده بود .
    بساطم رو تو مخفیگاه پهن کردم و مشغول بازی شدم اونقدر تو بازیم غرق شده بودم که متوجه حضور ناظم مون نشدم.
    وقتی صداش که می گفت تو اینجا چیکار می کنی؟ به گوشم خورد ، از ترس حتی نفس هم نکشیدم .
    در واقع قبض روح شدم .
    چقدر اون روز از همه حرف خوردم دروغ چرا دو تا پس گردنی آب و نون دار هم از مادرم نوش جون کردم .
    خلاصه به خاطر یه روز و نصفی غیبت از کلاس ، به اندازه یک عمر حرف خوردم.
    منو به زور متصل کردن به مدرسه ..به درس به معلم ترسناکم.
    ولی هر چی که می گذشت از این اتصال بیشتر خرسند می شدم .
    خدا می دونه هر چی بزرگتر می شدم بیشتر دلبسته به مدرسه می شدم .
    اگه معلم کلاس اول و دبیر دین و زندگی دوم راهنماییم رو فاکتور بگیرم ، بقیه شون عالی بودند .

    میم .دال .ر .سین .ه، الفبای علم.
    پنج حرف از زیباترین های الفبا
    مدرسه یعنی روزهای طلایی هر فرد
    مدرسه یعنی اوج هیجان و زندگی ناب هر کس.
    یعنی هیاهو و شیطنت های بکر
    یعنی کلی دوست جون جونی و خوب.

    داستان بالا واقعی هست و هیچ وقت هم فراموشم نمیشه امیدوارم مورد قبول شما دوستان گل هم قرار بگیره.
    نیایش یوسفی
     
    آخرین ویرایش: ‏22/8/17
    evil girl0061, Negin.k, Arusha و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. ԼƠƔЄԼƳ

    ԼƠƔЄԼƳ مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,007
    22,510
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/16
    محل سکونت:
    زیر سقف آسمون
    به نام خدا
    (این یه خاطره تقریبا واقعی از یه دوسته)
    ***
    نفسمو با کلافگی فوت کردم بیرون و با خودکاری که بین انگشتام بود بازی کردم...انگار عقربه های ساعت حرکت نمیکردن و گرمای جان فرسای اون روز رو توی کلاس،غیرقابل تحمل می کردند.
    زنگ آخر مدرسه با درس مزخرف ادبیات و دبیر مزخرف تر واقعا حال به هم زن شده بود.!
    نگاهم رو از خودکار گرفتم و به معلم دوختم..معلمی که در نظر من فقط لباش تکون میخورد...گویا مشغول خوندن غزلیات حافظ بود ولی من هیچ نمیفهمیدم و در خیالات بی سر و ته خودم سیر میکردم.
    در ظاهر نگاهم به دیوان حافظ پیش رویم بود ولی مشغول فکر کردن به کش جوراب خال خالی معلم بودم که ناگهان صدای خانم پور فتاح منو از هپروت بیرون کشید:
    _قربانی؟حواست کجاس؟
    با شنیدن اسمم از زبون خانم،به خودم اومدم و به مِن و مِن افتادم.خانم پورفتاح با عصبانیت نگاهشو به من دوخت و درحالی که با سرش به دیوان حافظ اشاره می کرد،خطاب به من گفت:
    _از ادامه بیت بخون...سریع باش!
    نفسم در سـ*ـینه حبس شد.حالا چیکار میکردم؟گم کردن بیت از یه طرف و ترس تجدید شدن در ادبیات از سوی دیگه آزارم میداد و دلهره به جونم انداخته بود.آب دهانم و قورت دادم و این پا و اون پا کردم...خانوم پورفتاح نگاه خشمگین و غضبناکش رو دوخت به من و غرید:
    _نشنیدی چی گفتم؟زود باش از ادامه ی بیت بخون...
    با دستپاچگی نگاهمو دور کلاس چرخوندم تا شاید فرجی بشه و یکی از بچه ها بهم برسونه؛اما بی فایده بود...اکثر همکلاسیام با یه لبخند خبیث و احمقانه نگاهم میکردن و از گرفتن مچم توسط خانوم پورفتاح لـ*ـذت می بردن..لبمو گاز گرفتم و دستان لرزونمو به سمت دیوان بردم...دلمو به دریا زدم و تصمیم گرفتم که یه بیت رو به طور شانسی انتخاب کنمو بخونم(!)من که چه میخوندم و چه نمیخوندم یه صفر میگرفتم پس بهتره خودمو نبازم و کم نیارم .اینجوری از این جو سنگین هم نجات پیدا میکردم ...آب دهنمو پرسروصدا قورت دادم و با صدایی که سعی در کنترل لرزشش داشتم شروع کردم:

    مطلب طاعت وپیمان وصلاح ازمن مـسـ*ـت
    که به پیمانه کشی شهـره شدم روز السـت
    من همان دم که وضوساختم ازچشمه ی عشق
    چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست
    می بده تا دهمـت آگهــی از سر قضــا
    که به روی که شدم عاشق و از بوی که مـسـ*ـت
    کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
    نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست
    به جز آن نرگس مسـ*ـتانه که چشمش مرساد
    زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
    چشامو بستم و منتظرشدم تا خانم پورفتاح مثل همیشه ابروانش رو درهم کنه و با صدای نکره ش صداشو بندازه رو سرش و یه صفر بره داخل پرونده انظباطیم اما بر خلاف انتظارم،با صدای آرام و پراز تعجب گفت:
    _کافیه...خوب بود!نفر بعدی بخونه
    چشام داشت از حدقه بیرون میزد...آخه چطور ممکنه؟الان باید دبیر فرصت طلبمون با جیغ جیغاش کلاس و بزاره رو سرش نه اینکه انقدر ریلکس باشه...
    سرمو بردم کنار گوش بغـ*ـل دستیم و خیلی آروم زمزمه کردم
    _قضیه چیه؟
    بغـ*ـل دستیم که سعی داشت خندش رو پنهون کنه آروم گفت:
    _تو بیت رو درست خوندی...وای!قیافه پورفتاح دیدنی بود...خیت شد بدبخت...خون خونش رو میخورد...دمت گرم!خوب حالشو گرفتی
    اصن چیزی که از زبون زهرا(بغـ*ـل دستیم)شنیدم قابل هضم نبود... خب!اگه خدا بخواد از این عجیب ترشم میشه .کم کم نگاه تعجب بارم رنگ پیروزی به خودش گرفت...
    چشامو تنگ کردم و با یک لبخند پیروزمندانه نگاهمو به دیوان حافظ پیش روم دوختم و زیر لب زمزمه کردم:خدایا!عاشقتم
     
    آخرین ویرایش: ‏23/8/17
    Negin.k, Arusha, « «N¡lOo£aR» » و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. ldkh

    ldkh مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    3,882
    120,111
    امتیاز:
    1,126
    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    مازندران
    سلام دوبـــاره!
    خيلي ممنونم از اون كساني كه داستان نوشتن و زحمت كشيدن :aiwan_lggight_blum:
    اما امروز اومدم تا دوباره يه موضوع جديد بدم:campe45on2:
    اما چه موضوعي!نه واقعاً چه موضوعي؟:aiwan_light_bdfglum:
    آها يادم اومد25r30wi موضوع امروز درباره كساني يا كسي هستش كه شايد هر كسي يكي،دوتا،سه تا،چهار تا،پنج تا.....:aiwan_light_sddsdblum: ازش رو داشته باشه. كسي كه هم ميتونه دليل خوشي هات باشه،هم دليل غصه هات. اون شخص "دوست"ادمه!
    موضوع اين بارمون هم درباره دوستي و رفاقت هستش.:NewNegah (11):
    ميخوام توي داستانتون حالا به هر زباني(طنز،غمگين و ....) اين دوستي و دوست و رفاقت رو به تصوير بكشين.ببينم چه ميكنين!:aiwdffan_light_blum:باز كم ارسال نكنينااا:aiwan_light_sdblum:
    موفق باشين.:aiwan_light_clapping:
     
    آخرین ویرایش: ‏25/8/17
    Negin.k, Arusha, ԼƠƔЄԼƳ و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. he.s

    he.s کاربر ویژه عضو انجمن

    2,293
    10,860
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏9/7/16
    "دوست"
    ** داستان واقعی! **
    (خب خیلی چیزا میتونم درباره دوست بنویسم اما الان میخوام درباره معلمی بنویسم که دوست بود
    شاید براتون عجیب باشه اما تو داستان دلیلش و میفهمید
    و از بین همه دوستان اون و انتخاب کردم چون دیگه بینمون نیس
    جوگیر و مرده پرست نیستم فقط
    میخوام یادش زنده بمونه)

    وارد حیاط مدرسه شدم که از خلوتی آن جا خوردم
    یک صبح تابستانی هوا آنقدر گرم یا سرد نبود که کسی در حیاط نباشد
    نگاهی به ساعت کردم شاید دیر رسیده باشم اما با دیدن عقربه کوچک و بزرگ که به ترتیب 7 و 6 را نشان می دادند این فکر هم دود شد و به هوا رفت
    طبقه اول و دوم خالی از دانش آموز بود و این طبیعی نبود
    همیشه بچه ها برای فرار از فضای پر استرس کنکور طبقه سوم به این طبقات پناه می آوردند
    داشتم به این نتیجه می رسیدم که مدرسه امروز تعطیل است اما چیزی فراتر از اینجا بود
    مثل اینکه در یک خانه ارواح بودم با کلی روح سرگردان
    با رسیدن به طبقه سوم به حقیقت فکر خودم رسیدم
    طبقه مانند خانه ارواح شده بود و بچه ها مانند روح های سرگردان آن!
    با دیدن صمیمی ترین دوستم که مانند بیشتر بچه ها اشک می ریخت به سمتش رفتم که خودش را در بغـ*ـل انداخت و گفت:خانوم(...) رفت!تصادف کرده
    باورم نمیشد!اگر فقط او بود میگفتم شوخی میکند اما حال بچه ها چه میگفت پس؟
    خودم را به وضوخانه رساندم تا مبادا اشک هایم روان شوند و لعنت به این غرور لعنتی
    خاطرات جلوی چشمانم جان گرفتند
    دوم دبیرستان بودیم که معلمی وارد کلاس شد
    معلمی با جامدادی و ماژیک های رنگی که دلبرترین بودند و با آن ها پای تخته می نوشت و بعد از تمام شدن میگفت بنگارید
    همان که وقت هایی در زنگ های تفریح و تایم های استراحت کلاس همچون دوستی مهربان می نشست و با تمام وجود به درد و دل ها و حرف های بچه ها گوش می کرد،با آنها میخندید،ناراحت می شد،راهنماییشان میکرد
    و از همان روز اول تا پایان سوم دبیرستان و حتی بعد از آن شد همدم بچه ها
    روزی که برف آمده بود با وجود 16،17 سال سن شوق برف بازی داشتیم و چون امتحان داشتیم عزا گرفته بودیم که باید قید برف بازی را بزنیم اما وقتی وارد کلاس شد با وجود اینکه فقط دو هفته از فوت مادرش میگذشت گفت: امتحانتون و جوری طرح کردم سر ده دقیقه بنویسید ببرمتون حیاط...
    و همان شد و خودش پا به پای ما برف بازی کرد
    روز آخر که با اصرار ما،به حیاط رفتیم،ترجمه درس آخر را گفت و بعد آزادمان گذاشت و وقتی ما رفتیم تا وسطی بازی کنیم با ما همراه شد
    آری!مگر معلم نمیتواند یک دوست باشد؟!
    یا تعریف یک دوست غیر از این هاست؛
    کسی که به درد و دل آدم گوش کند و راهنماییش کند و
    در غم ها و شادی ها همدم او باشد
    او دوست ما بود و ما یک دوست را از دست داده بودیم،یک دوست تکرار نشدنی...
    کسی که حرف های آخر شبی مان در شبکه مجازی به راه بود و منتظر رسیدن اول مهر بودیم تا بعد از سه ماه زمان دیدنش برسد اما خبر رفتنش رسید!
    ***
     
    Negin.k, Arusha, ԼƠƔЄԼƳ و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Arusha

    Arusha کاربر ویژه عضو انجمن

    1,842
    35,382
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    اصفهان
    به نام خدا
    موضوع:دوست
    دوست خوب موهبت الهیه که شامل هر کس نمیشه!
    الان براتون سوال شده دوست خوب کیه؟!
    من تا مدتی قبل فکر می کردم دوست خوب دوستیه که پایه ی همه ی شیطنتات و دیوونه بازیات باشه و صداشم در نیاد!
    تصورم این بود که خدا ما رو قابل دونسته و این موهب الهی رو شامل حال ما کرده،اونم از مهد کودک تا دبیرستان!
    من همیشه نقشه می کشیدم و اون اجرا می کرد بعضی وقتا هم بیچاره طئمه ی نقشه هام می شد.
    مهدکودک که بودیم یادمه یه بار مربی مون دعوام کرد منم نقشه کشیدم حالشو بگیرم.اون ساعت کار با گواش داشتیم،منم دوستم رو گواش به دست بردم پیش مربی به بهونه ی اینکه دوستم گواش من رو برداشته!
    اون بیچاره هم بی خبر از همه جا دلیل میاورد تا ثابت کنه گواش مال خودشه منم در یک حرکت نا محسوس دستم رو زدم زیر دست دوستم و گواش خالی شد روی مانتوی اون مربی بیچاره!
    دوستم فهمید کار من بود اما هیچی نگفت و بعدش خودش شد پایه ی شیطنتام و همدست نقشه هام و دوست صمیمیم!
    روز به روز بزرگ تر می شدیم و شیطنتامون بیشتر!
    توی مدرسه آتیش می سوزوندیم اما به صورت مخفیانه!
    با هم بزرگ شدیم،باهم شیطنت کردیم،باهم درس خوندیم،از خواهر به هم دیگه نزدیک تر بودیم.دروغ بینمون نبود!حسادت نبود!خــ ـیانـت نبود!
    اما من یادم رفته بود که ذات هم خودشو بعد یه مدت نشون می ده!یادم رفته بود هر کس خوب یا بد مطلق نیست!
    رفته رفته رابطمون بهم ریخت،دروغ می گفت،حسادت می کرد،طعنه می زد،اما با این حال سعی کردم نگهش دارم،سعی کردم بر گردونمش به قبل؛اما نشد!
    اون کاری کرد که توی خط قرمز های من کثیف ترین کار بود!
    اعتمادم بهش شکست،دوست داشتنم نفرت شد جوری که یادآوری خاطراتش هم عذابم میده!
    بعد این اتفاق دیدم به دوست عوض شد!
    دوست خوب شد دوستی که مانع پیشرفتت نباشه،تشویقت کنه به کار های خوب،مایه ی آرامشت باشه نه مایه عذاب و دردسر،شیطنت هاتو کنترل کنه!
    اما با این همه توصیف نمیشه که بشه دوست صمیمت!محرم همه راز هات!
    چون ذات آدما پنهانه!
    من دوست صمیمیم رو پیدا کردم نه بین آدم ها!نه!
    دوست صمیمیم شد اون بالایی!
    اون که نه حسادت می کنه نه خــ ـیانـت!
    هر وقت بخوای باهاش حرف بزنی وقت داره!
    همه راز هاتو می شنوه بدون این که بترسی که روزی افشا بشه!
    همه گناهات رو می دونه بدون این که به روت بیاره یا از خودش دورت کنه!
    از همه بهت نزدیک تره!
    خالصانه دوستت داره و توی احساسش ریا نیست!
    بهترین رو برات می خواد بی شیله پیله!
    این صفات دوست واقعیه!
    همه ی آدما خوبن تا اینکه بدی هاشون پوشنده باشه و من این رو یادم رفته بود!
    به امید روزی که خدا بشه جایگزین همه ی دوست ها و باورهامون!
     
    آخرین ویرایش: ‏1/9/17
    ldkh, Negin.k, he.s و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.