نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

回 كتاب داستان بچه هاي نگاه 回

شروع موضوع توسط ldkh ‏24/4/17 در انجمن داستانک

برچسب ها:
  1. Arusha

    Arusha کاربر ویژه عضو انجمن

    1,839
    35,473
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    اصفهان
    قضاوت(موضوع آزاد)
    آرام آرام در کوچه قدم می زنم...
    چرا؟مگر جز محبت و عشق چیز دیگری نثارش کرده بودم؟خــ ـیانـت کرد؟کسی که ادعای پاکی و عشق داشت؟
    هه...راست می گویند عشق برای قصه هاست ...کشک است...
    به خانه می رسم،اشک هایم را پاک می کنم و وارد می شوم.مثل همیشه خانه سوت کور است.طبق معمول پدر سرکارست و اما مادر؟
    جلوی عکس مامان می ایستم ربان سیاه دور قاب برایم خوشایند نیست.نبودش در خانه و جای خالی اش فریاد می زند.
    - مادر اگه بودی وضعم این بود!نیستی تا برای عشق از دست رفته و خیانتی که دیدم دلداریم بدهی.
    قفل موبایلم را باز می کنم ،عکس سهیل را که روی صفحه ی موبایلم است نگاه می کنم...دلم برایش تنگ شده
    "شاید خریت محض باشد دلتنگ شوی برای آدمی که برایش مهم نیستی"
    هیستریک می خندم،دوزانو روی زمین می افتم.از میان اشک هایم چهره اش را تار می بینم.
    ذهنم به چند ساعت قبل پرواز می کند:
    شماره اش را می گیرم ،منتظرم تا صدای گرمش روحم را نوازش بدهد،انتظارم پایان میابد اما بر خلاف انتظارم صدای سردش در گوشم پژواک می شود
    +بله؟
    -الو!سهیل!
    +کاردارم
    و تمام...یعنی چی؟چرا قطع کرد؟من مهم ترم یا کار؟
    ناراحت شدم،دلم گرفت،پاهایم ناخودآگاه من را به سمت پاتوق همیشگیمان کشاند.وارد کافه شدم و طبق روال معمول به میزی که همیشه آنجا می نشستیم نزدیک شدم.اما یک دختر و پسر دقیقا آنجا نشسته اند.وای خدا!سهیل؟درست می بینم؟پس کارش قرار عاشقانه اش با دیگری بود؟بدون جلب توجه از کافه بیرون می آیم..."
    با صدای زنگ موبایلم دست از حلاجی اتفاقات تلخ این چند ساعت بر می دارم،اسم سهیل روی صفحه نقش می بنندد؛ریجکت می کنم و بعد موبایل را خاموش می کنم.
    نمی دانم چه کار می کنم ... وقتی به خودم می آیم سردی تکه ی آینه ی شکسته روی شاهرگم ،تنم را می لرزاند.به تصویر هزار تکه شده ی خودم در آینه نگاه می کنم.
    آیا ارزشش را دارد؟خودم را برای چه بکشم؟برای عشق چندین ساله ام که خــ ـیانـت کرده؟نه!نه!چرا خودم را بکشم؟او را می کشم.طبق گفته های خود سهیل در اوایل آشناییمان جزای خیانتکار مرگ است.
    با صدای زنگ در، تکه آینه را روی زمین می اندازم وبه سوی پنجره می روم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم.
    خودش است به استقبال مرگ آمده...بدنم گرم می شود نه از روی عشق!از روی بغض و درد و نفرت...
    به سوی آشپزخانه می روم کار تیزی را برمی دارم و به سوی در پرواز می کنم.در را باز می کنم قامت سهیل در چارچوب در نقش می بندد.با صدای نگرانی می پرسد:چرا گوشیتو خاموش کردی عزیز من...از نگرانی داشتم دق می کردم.
    لحظه ای در تصمیمم تردید می کنم اما با فکر اینکه دارد بازیم می دهد و همین حرفا و کلمات محبت آمیز را برای دختر دیگری نیز گفته،مصمم می شوم.
    - من از آدمای خیانتکار بدم میاد
    +چی ؟
    - می کشمت عوضی هوسباز
    وقت عکس العمل به او نمی دهم...
    چاقو را تا ته در شکمش فرو می کنم.صدای ناله اش گوشم را به درد می آورد.چاقوی خون آلود را روی زمین می اندازم کنام جسم بی جونش زانو می زنم و گریه می کنم.
    نمی دانم گریه برای عشق از دست رفته ام یا...
    با صدای آژیر پلیس به خودم می آیم اما برای فرار دیر است.دستبند به دستم می زنند و من به سوی آینده ای تاریک قدم می زنم...
    امروز حکم دادگاه صادر شد"اعدام"
    با دست های بسته توی راهروی دادگاه ایستاده ام.دختری با چشم های اشکی جلویم می ایستد.چهره اش آشناس.این... این همان دختری است که در کافی شاپ مقابل سهیل نشسته بود.
    با سیلی که روی گونه ام می نشیند مبهوت به دختر خیره می شوم.
    +حالم ازت بهم می خوره...قاتل...تو برادرمو کشتی برادری که به خاطر تو، تو روی همه ایستاد...به خاطر تو قهر کرد و از خونه رفت...یواشکی با من حرف می زد تا مادرمو برای خواستگاری از تو راضی کنم اما تو چیکار کردی؟آرزو هاشو،خودشو،آینده اشو پر پر کردی...
    او حرف می زد و من فقط تکان خوردن لب هایش را می دیدم ...حرف های دختر در مغزم اکو می شود...یعنی خواهرش بوده؟من اشتباه کردم؟دست دستی عشقمو کشتم؟
    آن هم سر یک قضاوت اشتباه!؟
     
    آخرین ویرایش: ‏17/5/17
    Bi_Nam, he.s, ԼƠƔЄԼƳ و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. ldkh

    ldkh نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    3,970
    123,193
    امتیاز:
    1,126
    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    مازندران
    سلام عزيزان.سپاس از داستان هاي زيباتون!
    يه هفته گذشت و من اومدم با يه موضوع جديد!موضوع جديد درباره عشق دخترا تو خونست!
    فكر كنم ديگه خودتون فهميديد ديگه!موضوع امروز درباره فرشته زميني به نام " پدر" هستش!
    ببينم چيكار ميكنين لوساي بابا!
     
    he.s, akhtar, ShAd ShAd و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. N..sh

    N..sh کاربر ویژه عضو انجمن

    1,489
    16,249
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    تحصیـــــــــــــــل
    محل سکونت:
    وایت لند *_* D:
    " پدر"
    یک عصر پاییزی بود... خنکای هوا، لذّت بخش بود...
    برگ های زرد و قرمز و نارنجی با هر نگاه نسیم، در هوا می رقصیدند و با ناز و ادا، به روی زمین می افتادند...
    آسمان آبی،اما دلگیر بود!

    لبخندی به تعابیر شاعرانه ام زدم و نگاهم را از پنجره گرفتم و به سمت اتاق پدرم قدم برداشتم.
    طبق معمول همیشه، دو تِقِّه به در زدم و بعد از اجازه گرفتن، وارد اتاق شدم.

    نگاهش معطوف تلویزیون دیواری بود، اما تا حضور مرا حس کرد، نگاه زیبای عسلی اش را در چشمانم دوخت!
    با اینکه دستانش لرزان و چروک شده بود، با اینکه نگاهش بی فروغ که نه، اما کم فروغ شده بود...
    با اینکه موها و محاسنش یک دست سفید شده بود، اما هنوز مثل جوانی هایش زیبا بود...
    هنوز لبخندش، آغـ*ـوش گرمش برایم همان آغـ*ـوش قدیمی بود...
    لبخندی به چهرۀ مهربانش زدم و گفتم:
    _ سلام بابا! خوبی؟
    خنده ای نمکی کرد و گفت:
    _ سلام دخترم... الحمدالله؛ تو خوبی؟
    _ مگه میشه شما رو ببینم و بد باشم؟
    _ پدر سوخته! ببین چجوری زبون می ریزه!
    لبخندم را مجدداً تمدید کردم و گفتم:
    _ بابا، دکتر فیزیوتراپ الآن میاد خونه. خواهش میکنم، خواهش میکنم... مثل دفعه ی قبل باهاش بدخلقی نکن... اون بهترین فیزیوتراپ کل تهرانــ...
    حرفم را قطع کرد و با عصبانیّت گفت:
    _ برای چی دوباره اون پسره باید بیاد اینجا؟ اگه اون بهترین فیزیوتراپ کل تهرانه، منم بهترین کشتی گیر کل تهرانم! میگی نه، برو یه حریف بردار و بیار، تا ببینی!
    لبخند کلافه ای زدم و گفتم:
    _ آخه پدر من... چرا لجبازی میکنی؟....

    اما حرف هایم هیچ نتیجه ای نداشت... و پدرم که بر خواسته اش مصّر بود، بالأخره پیروز شد!
    ....
    اکنون، پنج سال از رفتن او می گذرد!
    پدرم... پدری که عاشقانه برایش می مُردم و دیوانه وار دوستش داشتم....
    مرا تنها گذاشت...
    مرا تنها گذاشت و به آسمانها صعود کرد!
    ...
    کاش، کاش می شد زمان بازهم به گذشته برمی گشت... تا باز هم پدرم در کنارم بود و مرا با آن حرفهای شیرین و خنده دارَش، می خنداند...
    کاش او بود و من تنها نمی ماندم....
    کاش...
    کاش...
    کاش... :)

    / پایان/
    / نوشتۀ: نیلوفر شایانی/
    / 29/2/96، جمعه/
     
    Bi_Nam, he.s, ShAd ShAd و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Arusha

    Arusha کاربر ویژه عضو انجمن

    1,839
    35,473
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    اصفهان
    موضوع:پدر
    نگاهم را به در دوخته ام.پدر وارد خانه می شود.بادیدن من نقاب خوشحالی به صورتش می نشاند،اما نمی داند که من دیگر آن بچه ی پنج ساله نیستم که اینگونه فریب بخورم.
    با عصبانیت به استقبالش می روم.
    - چرا امروز امدی جلوی در دانشگاه دنبالم؟مگر من بچه ی دوساله ام؟می دونی چقدر خجالت کشیدم؟با این قیافه ی داغونت!یک ماه دیگه عروسیمه اما من هنوز جهزیه ندارم.می خوای جلوی خانواده ی شوهرم هم آبرومو ببری؟آره؟تو که از پس مخرج من برنمی اومدی چرا وارد این زندگی نحس کردیم؟
    اشک در چشمانش حلقه زده،اما انگار من از سنگم.
    بغضش را فرو می دهد.انگار که اصلا من حرفی نزده باشم می گوید:سلام دخترم،خسته نباشی!
    با پوزخندی عمیق از کنارش رد می شوم.
    اما هنوز چند قدمی برنداشته ام که با حرفش میخ کوب می شم.
    پدر:بیا دخترم توی این کارت اینقدر پول هست که بتونی جهزیه ات رو بخری.
    با قدم های شتاب زده راه رفته را برمی گردم و کارت را از دستش چنگ می زنم.
    با لحن نچندان دوستانه ای می گویم:راست می گویی؟
    بدون توجه به لحن سخن گفتنم،لبخندی می زند و می گوید:آری.
    جهزیه ام را تمام و کمال خریدم حتی بدون آنکه بپرسم،پولش از کجا آمده!
    امروز روز عروسیم است.در آرایشگاه منتظر شوهرم هستم،خیلی خوشحالم،اما از بودن پدرم در مجلس عروسی ناراحتم.خجالت می کشم بگویم او پدر من است.مردی که صورت فوق العاده زشت و وحشتناکی دارد،از آن زمان که یادم است،صورتش اینگونه بوده.می گویند در تصادف صورتش داغون شده.
    نه!نه!نمی خواهم امروز بیاید.من...من آبرو دارم.
    موبایل را بر می دارم و شماره ی پدر را می گیرم.
    صدای شادش در گوشم می پیچد.
    پدر:سلام دخترم،مبارک باشه.کجایی بابا؟
    بدون توجه به لحن شادش و سوال هایش می گویم:نمی خوام امروز توی عروسی ام باشی.خجالت می کشم.
    با صدای بی فروغی می گوید:چرا بابا؟من آرزومه تو رو توی لباس عروسی ببینم.
    با فریاد می گویم:اما من دوست ندارم بیای.از این که بگم این مرد زشت پدرمه خجالت می کشم.می فهمی؟
    با صدای بسیار آرامی می گوید:باشه،هرجور تو راحتی!
    خوش حال و خندان از این که او امشب در مراسمم نیست،به سوی دامادی می روم که چند دقیقه ای است منتظر من است.
    در ماشینی که به خوشگلی تزیین شده می نشینم.
    با شعف و شور به ماشین هایی که دنبالمان می آیند نگاه می کنم.ناگهان با صدای بلندی نگاهم را به جلو برمیگردانم.
    ماشینی منحرف شده و به سرعت به سمت ما می آید.دردی در تمام بدنم می پیچد و دیگر چسزی حس نمی کنم جز سیاهی محض.
    وقتی چشمانم را باز می کنم،محیطی نا آشنا می بینم.یاد مراسم عروسیم و آن تصادف می افتم.وای علیرضا چه شد؟
    بلند داد می زنم و اسم شوهرم را صدا می زنم.
    پرستاری داخل می آید.
    پرستار:آروم باش...هیس...اینجا بیمارستانه
    سکوت می کنم اما در درونم غوغایی است.
    -چیشده؟
    پرستار:شوهرت سالمه،مرخص شده رفته و برات یه نامه گذاشته و یه نامه هم از پدرت داری،فقط یه مشکلی هس!
    - چه مشکلی؟
    پرستار:به خاطر شکستن شیشه ی جلو،صورتت داغون شده.
    مات و مبهوت به پرستار نگاه می کنم.نمی دانم چرا دلم هوای پدرم را کرده.
    با صدای لرزونی می پرسم:پدرم کجاست؟
    پرستار با چهره ای محزون می گوید:ببین عزیزم،مرگ حقه...
    با عصبانیت می گویم:چی شده؟چرا اینقدر مقدمه چینی می کنی؟
    پرستار:پدرت بعد از شنیدن خبر تصادف،سکته کردن و متاسفانه فوت شدن.
    دنیا روی سرم خراب شد.من الان فقط در این دنیاشوهرم را داشتم.
    نامه ی پدرم را باز می کنم با خطی درشت و با این مضمون نوشته بود"الان که این نامه رو برات می نویسم،تو ،توی مجلس عروسیت مثل ماه می درخشی.دخترم معذرت می خواهم که این سال ها باعث رنج و عذاب و خجالتت شده ام.من همه کاری کردم تا تو،توی رفاه باشی،کلیه ام را فروختم تا پول جهزیه ات را جور کنم.ببخش بابا،اگه پدر خوبی برات نبودم..."بی توجه به ادامه ی نوشته ها،نامه ی شوهرم را باز می کنم یک خط بیشتر ننوشته بود"ببخشید که تنهایت می گذارم،من نمی توانم یک عمر با دختری که صورت زشت و وحشتانکی دارد زندگی کنم"
    کاغذ دیگری نیز در نامه بود،شوک زده کاغذ را باز می کنم،ضربه ی آخر"طلاق".
    یادم می آید که دبیرمان می گفت"دل هیچ پدری را نشکنید،مادر دعایش گیراست و پدر آهش."
     
    آخرین ویرایش: ‏1/6/17
    Bi_Nam, he.s, ShAd ShAd و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. ldkh

    ldkh نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    3,970
    123,193
    امتیاز:
    1,126
    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    مازندران
    سلام.يه هفته گذشت و فقط دوتا پست گذاشته شد!بابا شما كه اينقدر هنرمندين هنراتونو نشون بديد ديگه!
    موضوع اين هفته درمورد امتحانات خرداد ماهه!دوستاني كه طنز نويس خوبي هستند اين موضوع براشون خيلي خوبه!
    ببينم چ ميكنيد.
     
    he.s, ShAd ShAd, maria.na و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Negin.k

    Negin.k کاربر ویژه عضو انجمن

    3,456
    22,796
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏5/12/16
    جنسیت:
    زن
    موضوع:امتحانات خرداد
    امروز امتحان خرداد ماه ادبیات دارم.خداییش اگه یه کلمه بلد باشم!دیروز مهمونی بودیم و منم بعد مهمونی نشستم پای فیلم خاطرات یک خون آشام بعدشم که خوابیدم!
    نشستم رو صندلی.یا خدا اگه سخت باشه من چه کنم؟!کاش خودم رو به مریضی میزدم که بعدا بدم.ولی دیگه دیره.یهو یه دختره اومد و اسمم رو صدا زد.فکر کردم فرشته نجات اومده من رو ببره از امتحان بیرون،که گفت:
    -بیا باید قرآن بخونی.
    جانم!من قرآن بخونم؟یا خدا!من جز سوره حمد و توحید هیچ سوره ایی رو حفظ نیستم!چیکار کنم حالا؟
    مثل احمق ها داشتم به میکروفون نگاه میکردم.چی بخونم؟آخرشم گفتم هر چه بادا باد!شروع کردم با صوت سوره توحید خوندن!صدای خنده از کلاسا میومد.حقم دارن خو!هیچی دیگه.خوندم رفتم نشستم.خانممون یک دو سه گفت که برگه هارو برداریم.حالا انگار مسابقه دو گذاشتیم یک دو سه میگه!البته از یه معلم ورزش بیشتر از این نمیشه انتظار داشت.اولین سوالش معنی بیت های زیر را بنویسید،بود.یا خدا!الان معنی بیت:
    میلاد گل و بهار جان آمد
    برخیز که عید می کشان آمد
    چی میشه؟وللش بذار بریم سوال بعدی.حالا یکی به من بگه معنی:
    آوخ
    واپسین
    فراست
    قوس قزح
    چی میشه؟بذار ببینم.معنی فراست رو نوشتم:
    فراست:به دختری که قدرت کنترل یخ داشته باشد فراست میگویند!
    آوخ:به آخ و اوخ کردن وقتی که صدمه دیدیم آوخ میگویند!
    قوس قزح:سرسره!
    واپسین:به عطسه موقع واکسن زدن واپسین میگویند!
    خب بریم سوال بعدی.تذکره الاولیا برای کی بود؟آها فکر کنم کلر هلن!خب سعدی کی بود!آها دانشمند قرن دو!خب اینم از این.خب من قطعا بیست میشم.برگه رو تحویل دادم و اومدم بیرون.آخیش راحت شدم.فردا کارنامه میدن.
    "فردا"
    چی؟من صفر شدم؟حتما اشتباهی شده.رفتم کتابم ر باز کردم.
    آوخ:آه و افسوس
    فراست:هوشمندی
    واپسین:آخرین
    قوس قزح:رنگین کمان
    تذکره الاولیا برای عطار نیشابوری.
    سعدی شاعر قرن ۷ بود.
    مرسی حافظه!هی خدا مجبورم شهریور امتحان بدم.اینم از عاقبت درس نخوندن!

    پ.ن:دوستان این فقط یک داستان طنز بود مدیونین فکر کنین خودمم اینجوریم.به جون داروین عشقم(پسران بد)من تا الان یدونه مردودی هم نداشتم.
     
    he.s, maria.na, فروغ ارکانی و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. *.*حیات*.*

    *.*حیات*.* کاربر فعال

    652
    13,936
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏28/11/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    وبگرد
    محل سکونت:
    نگاه دانلود
    امتحانات خرداد



    با دیدن تعداد سوالات مخم هنگ کرد، متعجب زمزمه کردم: چه خبره؟ ۳۰ تا سوال! سر هر کدوم حداقل ۱۵ دقیقه باید فکر کنم ولی وقت کم میارم، چیکار کنم؟
    با دست های لرزونم شروع کردم به نوشتن و غر غر کردن.
    -طراح سوال عقده ای بوده، از همین سوال اول معلومه! نام پدر ناصر الدین شاه که بود؟ آخه من چه میدونم! مگه مم مفتشم؟ اه.
    سوال اول رو بیخیال شدم و مشغول خوندن سوال دوم شدم.
    -سرانجام غائله ی کردستان چه شد؟
    لبخند پهنی روی لبم نشست و نوشتم: به خوبی و خوشی تموم شد.
    استیکر خنده هم چسبوندم تنگش و با یه لبخند ملیح به جوابم خیره شدم. خیلی بلدما! باید یه اسفند برای خودم دود کنم.
    نگاهی به اطرافم انداختم، همه سرشون تو برگه بود و تند تند مشغول نوشتن بودند. انگار فقط من بودم که بلد نبودم!
    رسیدم به سوال های شیرین چهار گزینه ای، من عاشق جواب دادن به این سوالا هستم.
    چشم هام رو بستم و شانسی دست روی یه گزینه ای گذاشتم، از گوشه ی چشم به محلی که دستم فرود اومده بود خیره شدم. بله! دستم روی قسمت خالی بود. دوباره امتحان کردم و این بار گزینه ی ۳ در اومد، علامتش زدم و رفتم سوال بعدی؛ کشف ارتباط یا همون وصل کردنی خودمون بود.
    کمال الملک رو به تاسیس مدرسه وصل کردم ولی بقیه رو بلد نبودم.
    بیخیال شدم و شمردم دیدم که سر جمع به ۱۰ می رسم، با اعتماد به نفس بلند شدم و برگه رو تحویل دادم.
    دوست خرخونم بیرون اومد، نیشش باز بود و معلوم بود که عالی داده و بیست میشه.
    -چند میبری مژده؟
    سـ*ـینه ام رو جلو دادم و با غرور گفتم: 10!
    ***
    یک ماه بعد

    با دیدن کارنامه و نمره ی تاریخ چشم هاش گرد شدند و آب دهنم توی گلوم پرید، شروع کردم به سرفه کردن.
    مامان کارنامه رو ازم گرفت و با جیغ گفت:
    -باز تو گند زدی! این چه وضع نمره است؟ 8 هم شد نمره آخه؟
    پکر گفتم:
    -آخه حساب کردم ۱۰ میبردم.
    مامان چشم غره ای بهم رفت که ترجیح دادم حرف نزنم و سکوت پیشه کنم، چون اگه یه کلمه دیگه حرف می زدم، اعدام انقلابی می شدم.
    ***
    دو ماه بعد/ شهریور ماه

    معلم بالای سرم ایستاد، با اخم های تو هم گفت:
    -درس خوندی؟
    با لبخند پهنی بله ای گفتم. معلم سرش رو تکون داد و از کنارم رد شد.
    آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم: احتمالا دی هم باید امتحان بدم، دیشب مهمون داشتیم.
    نگاهی به سوال ها انداختم، سرم رو بلند کردم و به افق خیره و توش محو شدم!

    اگه بد بود، به بزرگی خودتون ببخشید.:campe45on2:
     
    he.s, ԼƠƔЄԼƳ, Negin.k و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Arusha

    Arusha کاربر ویژه عضو انجمن

    1,839
    35,473
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    اصفهان
    یه خاطره اس...طنز نیست اما خب نوشتم دیگه...ضایع است اما همیشه می گن"کاچی به از هیچی"
    موضوع:امتحانات خردادماه
    با اعتماد به نفس کامل رفتم سرجلسه.کتاب رو قورت داده بودم.روی صندلی چوبی نشستمو و شروع کردم زیر لب صلوات فرستادن.
    برگه ها رو جلومون گذاشتند،بعضی سوال ها رو نوشتم اما مطمئن بودم بیشتر از 16 نمی شدم.سوالاش خیلی سخت و مسخره بود.
    یکیش اینجوری بود"پنج ضلعی داریم که نسبت زاویه ی خارجی آن بر زاویه ی داخلی آن به ترتیب 1بر9 است.مقادیر xوyرا پیدا کنید."
    مقادیرتو از کجا پیدا کنم؟تو گمش کردی به من چه؟!
    نشسته بودم و مغموم به در و دیوار زل زده بودم تا شاید فرجی بشه و از آسمون جواب سوالا نازل بشه یا مثل این فیلم کره ای یه کدو حلواییه جادویی بیاد و جوابارو بهم بگه.بیچاره عمه ی طراح سوالا!
    همینجور که برگه رو با چشام بالا و پایین می کردم
    نگاهم خورد به تیتر بالای برگه"آزمون آزمایشی آموزش و پرورش استان اصفهان"
    گیج به اینور و اونور نگاه کردم همه یا سرشون تو برگه بود یا چپ و راست رو نگاه می کردند تا تقلب کنن.با جرعت دستمو بلند کردم.
    دبیرمون گفت:چیشده خانوم؟
    - ببخشید این آزمون آزمایشی آموزش و پرورش استان اصفهان دیگه چه صیغه ای؟
    مرد میانسالی با ذوق پا تند کرد سمتم.
    مرد گفت:چطوره؟خوبه سوالا؟این سوالا را رو خود آموزش و پرورش طرح کرده خودم هم یکی از طراحانش هستم و الان طرح آزمایشیشون روی مدرسه ی شما اعمال شده...
    یارو همینجور حرف می زد و من در این فکر بودم که برگه رو مچاله کنم بکنم تو دهنش یا خودکارمو از پهنا.
    با لبخند عریض گفت:دوست دارم نظرت رو درباره ی سوالا بدونم.
    من هم بدون لحظه ای مکث گفتم: مزخرفه
    شوک زده گفت چی؟
    بی خیال شونه ای بالا انداختم.یکی از برگه های چسبی رو از توی جامدادیم در اوردم و با خطی درشت و خوانا روش نوشتم،"من خرم با این سوال طرح کردنم،عرعر!"
    در همین حین که داشت رد میشد به بهانه ی برداشتن خودکارم از روی زمین،کاغذ رو به کتش چسبونم،دعا دعا می کردم کاغذ نیوفته و خدا بالاخره یه جا صدامو شنید.
    برام خیلی گرون تموم می شد اگه این امتحان رو کم می شدم،چون اولا نمره ای جز بیست وارد کارنامه ام میشد و دوما دوست نداشتم جلوی رقیبم کم بیارم.
    اون مردک به ظاهر محترم توی سالن راه می رفت و مثلا می خواست رو بچه ها نظارت داشته باشه،خیلی تیز بود،اصلا نمی شد تقلب کرد.
    بچه ها با دیدن اون نوشته پشت کتش شروع می کردن خندیدن،اون بیچاره هم که خبر نداشت چه اتفاقی افتاده هی به این و اون چشم غره می رفت.داشت از ردیف ما رد می شد که سر کفشمو خیلی نامحسوس گذاشتم جلوی راهش،نتونست خودشو کنترل کنه و پخش زمین شد،در همون حین به بهانه ی کمک بهش بلند شدم،همه ی حواسا روی مرد بود و من از فرصت استفاده کردمو برگمو سریع با دوستم که جلو نشسته بود عوض کردم،دوستم خیلی خرخون و فوق العاده با هوشه.سریع برام برگه رو پر کرد.
    اما بیچاره مرده،افتاد رو دستش ودستش شکست...اما حقش بود تا اون باشه اونطوری سوال طرح نکنه...ما تجربیا رو چه به ریاضی؟
    "اما هنوز دلم می خواد خودکارمو از پهنا بکنم تو حلقش،دلم کاملا خنک نشده"
     
    Bi_Nam, he.s, Negin.k و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. ldkh

    ldkh نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    3,970
    123,193
    امتیاز:
    1,126
    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    مازندران
    سلام ممنون از داستان هاي زيباتون اما فقط سه تا؟از شما كاربراي انجمن بيشتر انتظار ميره ها!
    خب اينبار موضوع ميشه گفت يه موضوع خاص شايد باشه.درمورد اتفاقي كه چندي پيش اتفاق افتاد و 17 كشته داشت!17 ادم بي گناهي كه به دست سياه ترين ادما كشته يا شهيد شدن!
    موضوع درمورد حال و هواي همون چندي پيشه.يك داستاني حماسه اي،احساسي در مورد اتفاق ديروز.ببينم چ ميكنيد.
     
    *.*حیات*.*, he.s, نیایش یوسفی و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. نیایش یوسفی

    نیایش یوسفی نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    377
    10,083
    امتیاز:
    731
    تاریخ عضویت:
    ‏26/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ....
    محل سکونت:
    Esf
    به نام خدا

    خدایا دست من رو هم بگیر

    ""اللهم الرزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک""

    .......تیله مشکی........

    _ بابا می خری دیگه ؟
    کُتش را پوشید و بار دیگر نگاهی به ساعتش انداخت
    _من اون ماشینو امروز میخوام'' اگه امروز هادی بیاد خونمون و ببینه هنوز نخریدمش مسخره ام می کنه!
    عطر مشهدی با رایحه گل محمدی را از جیبش بیرون آورد و به زیر گردن و مُچ دست هایش زد .
    و چه زیبا بود این رایحه معنوی ... !
    پسرک لَبه کُت پدر را کشید
    _بابایی اصلا حواست هست من چی می گم؟
    نگاهش را به دو تیله مشکی رنگ پسرک داد
    چرا پسرش امروز خواستنی تر از هر وقت دیگری شده بود؟!
    لبخندی روی لب نهاد و با آرام بخش ترین صدا گفت:
    _ مرد و قولش ... امروز هر طور شده ماشینو برات میخرم. ولی شما هم باید به من قول بدی مامان و خواهر کوچولوت رو اذیت نکنی .
    از نگاه کردن به چشمان زیبا و سیاه پسرش دل نمی گرفت ..!
    امروز با همه روزهایش فرق می کرد ... ! شوری که از سحرگاه وجودش را سر تا سر شیرین و آمیخته با احساس جدیدی کرده بود. احساس خوبی بود و پر از حس خدایی!!!
    _ دیرت میشه وحید جان
    بـ*ـوسـه ای به صورت پسرش زد :
    _ مامان و خواهرتو اذیت نکن.. نگاهی عمیق به چشمان پسرش انداخت
    _ مرد خونه باش ...!
    و چرا مثل همیشه نگفت مرد خونه باش تا بر گَردم؟!
    نگاهش را به چهره هَمسرش داد و با گفتن مراقب خودتون باشید از خانه خارج شد.
    نگاهی گذرا به ساعتش کرد ... چه اشکال داشت برای دل پسرَش نیم ساعت تاخیر داشته باشد؟
    با این فکر مسیر ش را سوی خیابان دیگری تغییر داد.
    _علی جان اون کنترل تلوزیونو بیار بده من مامان
    قاشق دیگری از فرنی پر کرد و در دهان دخترک مو طلایش گذاشت و چه قدر عزیز بود این دختر برای پدرش!
    شبکه های تلوزیون را بی هدَف تغییر می داد

    _ به گزارش اطلاع رسانی خبرنگار ما صبح امروز سه یا چهار فرد مسلح در پوشش مراجعه کننده، وارد راهروی ورودی مجلس شده و با ماموران حفاظتی درگیر شدند. در پی تیراندازی و درگیری مسلحانه مهاجمان مسلح با نیروهای حفاظتی تعدای از نیروهای حفاظت و شماری از مردم عادی و مراجعه کنندگان شهید یا مجروح شدند. تا این لحظه ( ساعت 14 و 20 دقیقه ) خبرها حاکی از هلاکت مهاجمان و خاتمه غائله تبلیغاتی تروریست هاست. بر اساس آخرین اخبار دریافت شده در این حمله احتمالا 12 نفر شهید و دست کم 35 نفر مجروح شده اند.

    قاشق پر از فرنی از دستش افتاد ..دلش به شور آمد .. بی اختیار از جایش بلند شد و سوی تلفن رفت
    شماره گرفت نه یکبار بلکه چندین بار ... بوق می خورد و بوق... اما صدای جانم گفتنی نمی شنید .
    پاهایش سست شد و روی زمین نشست ... !
    ترس وجودش را برداشت ... ترس ندیدنش ... ترس نبودنش ..ترس یتیم شدن فرزندانش!
    _ مامان چرا گریه می کنی ؟
    نگاهش را به دو تیله مشکی داد.. شدت باریدن اشک هایش بیشتر شد دوباره شماره گرفت ولی پاسخی دریافت نکرد ...!
    صدای زنگ دَر بلند شد ... از جا بلند شد و سراسیمه چادر به سَر انداخت و در را باز کرد
    نگاهش به مرد ناآشنا افتاد
    _منزل آقای وحید سپه سالار ؟؟؟
    _بله اینجاست
    _این بسته مال شماست.. لطفا اینجا رو امضا کنید
    با تامل امضا کرد و بسته را گرفت
    وارد خانه شد ..
    همان جا پشت در نشست و بسته را باز کرد
    با دیدن ماشین درخواستی پسرش غم به دلش راه باز کرد .. ! دلشوره اش بی اساس نبود ... مطمئن بود این دلهره بی جهت به جانش نیفتاده است .
    علی خوشحال از دیدن ماشینش بالا و پایین می پرید و فریاد می زد
    _ خیلی دوستت دارم بابای خوش قولم ...!

    نمی دونم داستان خیالیم خوب شد یا نه ..! اما دلم خیلی با نوشتن این داستان هوای گریه کرد .. واسه اونایی که بی گـ ـناه در چنگال حیوان صفت هایی افتادن که بویی از رحم و مروت نبردند.
    به امید روزی که خون و خون ریزی در هیچ کجای دنیا وجود نداشته باشد
    نیایش یوسفی
     
    آخرین ویرایش: ‏17/6/17
    Bi_Nam, he.s, فروغ ارکانی و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.