نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

پیشنهادی دسترنج های قلم ما....

شروع موضوع توسط کوکیッ ‏18/4/17 در انجمن داستانک

چقدر از این بخش راضی هستید؟؟؟

  1. عالیه

    81.3%
  2. خوبه

    18.8%
  3. متوسط

    0 رای
    0.0%
  4. نیاز به پیشرفت

    0 رای
    0.0%
  1. ツѕєριтα

    ツѕєριтα کاربر فعال عضو انجمن

    770
    10,027
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏16/2/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    esf:)
    اذان- چادر- مسجد
    با صدای اذان از خواب می پرد و گیج و منگ به اتاقش نگاه می کند...
    یادش میاید که با خودش عهدی کرده بود ...
    با سرعت هرچه تمام تر وضویش را گرفت و لباس پوشید و با بر داشتن چادرش از خانه بیرون زد
    و دوید...
    در راه از خدایش تشکر میکرد بابت اینکه اورا بیدار کرده بود...
    به مسجد که رسید چادر گلگلیاش را سر کردو وارد مسجد شد ولبریز از حس خوب وفای به عهد.....
     
    yeganeh83, ZahraHayati, Sみ£ɨのค و 17 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_A

    FATEMEH_A همراه انجمن عضو انجمن

    60
    882
    امتیاز:
    246
    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده
    محل سکونت:
    Tehran
    اذان-مسجد-چادر
    کنترل تلوزیون را محکم بر روی میزِ مقابلش می‌کوباند. سرش را میان دستهایش می‌گیرد. با خود فکر می‌کند :
    ـ خدایا چند روز است که درگیر این کلافگی ام؟ کی می‌خواهد تمام شود؟!
    نگاهش را سر تا سرِ خانه می‌چرخاند. با دیدن چادر سفیدِ گل گلیِ مادرش بر روی صندلی، لحظه ای شوکه می‌شود. آب‌دهانش را قورت می‌دهد. قلبش دیوانه وار در قفسه سـ*ـینه اش می‌کوبد. نفس
    عمیقی می‌کشد و از جایش بلند می‌شود. به سمت اتاق مادرش می‌رود و در را باز می‌کند و سرکی داخل اتاق می‌کشد. مادرش در حالِ صاف کردن چادرِ سیاهش است. با کنجکاوی می‌گوید :
    ـ مامان می‌ری مسجد؟!
    مادرش با لبخندی سرش را به معنای تایید تکان می‌دهد.
    ـ خب...منم میام!
    مادرش با تعجب، لبخندش را پررنگ تر می‌کند و از کشویش چادرِ صورتیِ ماتی در می‌آورد و در دستانِ دخترش می‌گذارد. دخترک به جلوی آینه می‌رود و چادر را بر سرش می‌اندازد. حس می‌کند تمامِ کلافگی ای که این چند روز بر احساساتش چیره شده بود، به یک باره با انداختن چادر از بین می‌رود. لبخندِ پر اقتداری می‌زند و همراه مادر از اتاقش خارج می‌شود. مادرش چادرش را از روی صندلی برمی‌دارد و هر دو از خانه خارج می‌شوند. در راهِ رفتن به مسجد، صدای اذان بر کل کوچه حاکم می‌شود. لبخندی می‌زند و بر عهدی که با خدایش بسته است، مصمم تر می‌شود.


    خودم به شخصه، یاد این کارتون هایی افتادم که بچهه چادرش رو سر میکنه و با مامانش میره مسجد. بعد کلی هم شعر میخونه که من نماز و چادرم رو دوست دارم و مامانم برام یه چادر و سجاده ی گل گلی دوخته:\\\
    اولین پستم توی این تاپیک بود و به نظرم همچین جالب نشد.
    1396.2.30
    12:25
     
    Fatemeh Ashrafi, یاسمین. الف, ZahraHayati و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Mobina_N.I

    Mobina_N.I کاربر حرفه ای عضو انجمن

    2,756
    30,996
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ♡دنیای مردگان♡
    ازپنجره اتاقش به بیرون زل زده بود و داشت کوچه رانگاه میکرد....روبه روی پنجره اتاقش گلدسته های مسجدبازیبایی و شکوه عظمت خودرابه نمایش گذاشته بودند....
    صدای اذان بلندشد و او زنی رادید که باصورتی نورانی،وباچادری که بسیار به او وقار و متانت میبخشید به سوی مسجد درحال حرکت است....
    آدم معتقدی نبود...ولی دوست داشت یک بارتجربه کند و ببیند نمازخواندن چه شور و وصافایی دارن...
    اوهم به سمت مسجدراه افتاد...
    در راه برگشت باصورتی خیس از اشک و پشیمانی برگشت که چراتااین زمان درخواب غفلت به سرمیبرد...
    حالادیگرپشتش به خدایی گرم بودکه همیشه با اوست...
     
    ZahraHayati, Behnaz Gorgnai, ghazal♥ و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Sみ£ɨのค

    Sみ£ɨのค کاربر فعال عضو انجمن

    881
    11,903
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏31/12/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بد بودن.
    محل سکونت:
    TEHRAN
    بازم با گریه اصرار کرد ..ولی نشد که نشد
    مادر چه میدانست از دل دخترک شش ساله اش ..دخترک چادر میخواست ،شاید میخواست ثابت کند که خانومی شده است ...ولی مادرش میگفت هنوز زود است ..میگوید ..سه سال تا نه سالگی ات مانده ..بزار به سن تکلیف برسی بعد بهت میدم ...
    الان میخوای چادر میخواهی چکار اون موقع که باید سر کنی سر نمیکنی ولی حالا...
    موقع ناهار شد ...دخترک قهر کرده بود
    و به قول بزرگترا اعتصاب غذا کرده بود
    او فقط چادر میخواست ..همین ..
    صدای در که اومد سریع به زیر پتو رفت
    صدای خش خش پلاستیک آمد..و بعد صدای بسته شدن در..
    با کنجکاوی بلند شد و داخل کیسه را دید ..چشمانش برق زد ..همانی بود که میخواست
    با خوشحالی به سوی مادرش رفت و بـ*ـوسـه بر روی گونه اش گذاشت
     
    ZahraHayati, Behnaz Gorgnai, ghazal♥ و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,455
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    زانوانم را یارای عبور نیست.
    صدای اذان می‌پیچد بر گلدسته‌ها و فواره‌ها.
    نجوای گداخته بلال از لابلای تاریخ، رها بر جای جای خاک است؛ بالا رفته از گنبد، پیچیده چون نیلوفری سبز.
    صدای اذان می‌آید از مسجد که در جذبه‌های ناگهانی نور ایستاده است.
    نشاط عبادت، در ستون ها وزان است.
    پناهگاه دیر پای تنهایی و بندگی! لحظاتم را عزیز داشته‌ای، آنگاه که سر بر دیواره‌هایت گریسته‌ام بندگی‌ام را.
    تنها تکّه از زمین که نه متعلّق به کسی هستی، نه متعلّق به خاک رهاشده، رهاننده، رساننده تا معبود!
    مسجد!جدا از سایه‌های وهم ایستاده‌ام و چشم می‌چرخانم در مسیر سقف‌های بی‌مدار.
    ایستاده‌ام و چشم دوخته‌ام به جبروت خداوندی از دریچه‌ای اینگونه.
    ایستاده‌ام و نسیمِ عبادت، بی‌خویشم می‌کند و دریای مرده جانم را خروشان
    پیراهن طغیان از تن به در آورده‌ام و پلک بر هوایی دیگر گشوده‌ام.چادر سفید را به سر کرده ام.....!!!!!
    این جا خانه خداست.
    بندگی‌ام را به نماز ایستاده‌ام.
    مباد امتداد روزهای بی‌خورشید!
    از این دریچه، از این قداست پیچیده در دیوارها و خشت‌ها، از این هوای چنین زلال، سرشارم کن!
    شتاب از ضربان‌هایم می‌رود، شریان‌هایم منبسط شده‌اند.این جا بلندای عشق است.
    هنوز صدای اذان می‌آید.
    پا به کدام گستره نور گذاشته‌ام؟
    این جا مسجد است؛ آستانِ مسافرِ جاده‌های تا همیشه رحمت...
     
    آخرین ویرایش: ‏17/11/17
    یاسمین. الف, ZahraHayati, Behnaz Gorgnai و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,455
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    کلمات شماره ۴:

    ترقه
    چهارشنبه سوری
    اتیش
    فامیل
    شادی


    یا حق!
     
    BlackSea, فاطمه صفارزاده, yeganeh83 و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    * به نام خدا *
    دوباره رسید. آخرین چهارشنبه سال دوباره رسید. چهارشنبه سوری! با مادرم به سمت آتش کوچکی رفتیم تا هم گرم بشویم و هم تفریح کنیم. همه ی آدم های دورمان شاد بودند. شادتر از هر آدمی! انگار سال های پی در پی همدیگر را ندیده بودند و حال که یکدیگر را دیدند، می‌خواهند تمام مدت بنشینند و به هم زل بزنند! همه به همراه فامیل هایشان آمده بودند. من هم به همراه خانواده ام آمده بودم. اما کسی نمی‌دانست که خانواده ی من متشکل از من و مادرم است!
    ناگهان صدای ترقه ای وحشت انگیز و صدای ترمز ماشینی همه ی صورت ها را به خودش جلب کرد. دیدم دیگر دست مادرم در دستم نیست! به پشت سرم نگاه کردم. با فاصله ی 3 متر از من فردی روی زمین افتاده بود! نزدیکش شدم. نزدیک و نزدیک تر! تا اینکه... بدن پر از خون مادرم را بر روی زمین یافتم! باورم نمی‌شد! یعنی این فردی که روی زمین افتاده است مادر من است؟ یعنی مادرم دیگر نیست که دست هایم را بگیرد؟ یعنی مادرم دیگر نیست تا بتوانم با او حرف بزنم؟ دیگر شب ها در بغـ*ـل چه کسی بخوابم؟ دیگر شب ها چه کسی برایم داستان تعریف کند؟ دیکر چه کسی هست که موهایم را نوازش کند؟ یعنی از حال دیگر من تنهایم؟ دیگر کسی را ندارم؟ خدایا چرا من؟ چرا من باید مادرم را از دست بدهم؟
    ***
    دیگر از آن روز، چهارشنبه سوری برایم معنی ندارد. دیگر از آن روز، من خانواده ای ندارم. دیگر از آن روز هیچ‌وقت شاد نبودم. دیگر از آن روز تنها ترین آدم روی زمین بودم و دیگر از آن روز... زندگی نکردم! تنها فقط زنده بودم!
     
    yeganeh83 از این پست تشکر کرده است.
  8. yeganeh83

    yeganeh83 حامی انجمن عضو انجمن

    163
    8,114
    امتیاز:
    506
    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/18
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    بجنورد

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    کلمات شماره ۲ =
    سیب
    لبخند
    مادر


    یا حق !!
    کلیک کنید تا بازشود...
    لبخند سرد پشت قاب ازآن مادر من است؟همانی که دنیایی هـ*ـوس بـ*ـوسـه می کرد وقتی گونه های سیب انداخته اش چال می افتاد؟پس کو؟قطره هایی اشکم که بر ساحل گونه هایم می نشیند....
    آرام که نه اما خاموش که می شوم....بر روی این خاک ماتم‌زده که دوباره قدم می گذارم حسادت می کنم.به گرد و غباری که روی دست های گرمش را گرفته...حسادت می کنم حتی به آن سنگی که رویش را پوشانده به همان موریانه هایی که می بینندش...حسادت به خدا که عیبی ندارد مگر نه؟حسادت می کنم به آن خدایی که مادرم را برد...حسادت در دل من نبود ها آن را از کوچه هایی یاد گرفتم که چشمشان درآمد از بس مادرم مارا از خاک کند و گریه ام را در سـ*ـینه اش خفه کرد،حسادت را از خاطره هایی یاد گرفتم که به این همه خوبی خاطره هایم چشم کردند،
    وگرنه حسادت در راه و رسم مادرم جایی نداشت همان مادری که دیگر نیست...
     
    کوکیッ از این پست تشکر کرده است.
  • فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,382
    36,084
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    ترقه
    چهارشنبه سوری
    اتیش
    فامیل
    شادی
    کلیک کنید تا بازشود...


    چهارشنبه بود. چهارشنبه‌ای که شادی را در غم خود غرق کرد.
    چقدر بی‌رحمانه با شما بازی کرد این چهارشنبه سوری؛ که به چهارشنبه سوزی تبدیل شد. آتش غفلت دامان همه را در بر گرفت و سوزاند.
    و حالا همگی با پیراهنی مشکین رنگ از جنس پشیمانی دور آتش غفلت خود ایستاده‌اند؛ چه فامیل و چه دوست و چه آشنا.
    ترقه می‌انداختید در آتش؟ حالا جورش را بکشید!
    روی خاک هم می‌توان ترقه انداخت؛ ترقه‌ای که نه می‌سوزد و نه می‌ترکد و نه بقیه را هیجان‌زده می‌کند.
    چه شد؟ شما فکر کردید داغ‌دار شدن در چهارشنبه سوری فقط مختص بقیه است؟!
    نه! به خدا که حادثه خبر نمی‌کند...
    حالا چه برایتان مانده است؟
    یک قبر از فامیل...
    بیایید فاتحه‌ای بخوانید و بروید. چهارشنبه سوری‌ها هم یک آتش جهل درست کنید؛ شما هم که جاهل(!)، از روی آن بپرید.
     
    zansia و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.
  • *فاطمه بانو*

    *فاطمه بانو* کاربر ویژه عضو انجمن

    1,433
    5,906
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/17
    جنسیت:
    زن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    کلمات شماره ۴:

    ترقه
    چهارشنبه سوری
    اتیش
    فامیل
    شادی


    یا حق!
    کلیک کنید تا بازشود...
    بسم الله الرحمن الرحیم
    چهارشنبه سوری
    با شنیدن این کلمه از زبون فرشته بهترین دوستم تو دبیرستان لبخند تلخی زدم و سوال هاشو که مبنی بر این بود که میشه منم باهاش برم محله اونا تا با هم خوش بگذرونیم رو بی جواب گذاشتم , ولی اون که ول کن نبود هی از میخواست که برم با مادرم صحبت کنم تا شاید اجازه بده.
    در اخر وقتی که دیدم فرشته ول کن ماجرا نیست با گفتن اینکه خیلی خوشحال می شدم اگه میتونستم باهاش برم و مسافت دور خونه هامون رو بهونه کردم, اخه چطور میتونستم بهش بگم که کسی تو خاندان ما چهارشنبه سوری رو اخرین چهر شنبه سال رو جشن نمی گیره؟؟ چون اقاجون و بزرگ خاندان معتقده که درست نیست عین ولگردا تا اخر شب تو خیابون بمونیم یا بهتره بگم این قانون نانوشته فقط برای دختراست وگرنه پس چراپارسال اقاجون وقتی فهمید کیوان رفته محله دوستاش تا راحت تر و دوراز چشم فامیل چهارشنبه سوری رو جشن بگیره چیزی بهش نگفت؟
    هر سال وقتی می دیدم که بچه های محل از کوچیک تا بزرگ جلوی مغازه ها صف کشیدن تا انواع ترقه بخرن و شادی کنن داغ دلم تازه می شد و بیشتر و بیشتر از این که تو این خانواده ی تعصبی بزرگ شدم متنفر می شدم من توی اتیشی می سوختم که خودم روشنش نکرده بودم.
    ولی یه روزی خاموشش می کردم مطمئن بودم اینو من نمی ذاشتم که کسی دیگه ای هم عین من تو آتیش خود خواهش های اونا بسوزه.
     
    ZahraHayati و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.