نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

پیشنهادی دسترنج های قلم ما....

شروع موضوع توسط کوکیッ ‏18/4/17 در انجمن داستانک

چقدر از این بخش راضی هستید؟؟؟

  1. عالیه

    83.8%
  2. خوبه

    16.2%
  3. متوسط

    0 رای
    0.0%
  4. نیاز به پیشرفت

    0 رای
    0.0%
  1. Respinnaaa

    Respinnaaa همراه انجمن عضو انجمن

    90
    1,671
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/17
    جنسیت:
    زن
    دختری دو سیب در دست داشت
    مادرش لبخندی زد و از او خواست که یکی از سیب هایش را به بدهد
    دختر گازی به سیب اول زد
    و بعد گازی به سیب دوم زد
    لبخند بر لب های مادر خشک شد
    که ناگهان دختر یکی از سیب ها را به طرف مادرش گرفت و گفت .. بیا مادر این خوشمزه تر است
    مادر لبخندی زد و سیب را را گرفت . چه فکر ها که با خود کرده بود

    زود قضافت نکنید .بگذارید طرف مقابلتان حرفش را بزند حتی اگه با تجربه تر باشید
    قضافت نکنید ........
     
    ghazal♥, sama_t, soheyla1280 و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    کلمات شماره ۳ =
    اذان
    چادر
    مسجد

    یاحق !!!!
     
    ☾♔TALAYEH_A♔☽, sama_t, soheyla1280 و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. پريا قاسمى

    پريا قاسمى کاربر VIP انجمن کاربر VIP انجمن

    423
    35,735
    امتیاز:
    851
    تاریخ عضویت:
    ‏23/12/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    :/
    صدای اذان که از بهر جان موذن مسجد ،گوش نواز هر
    بشری است،عرق شرم را بر قلبم روان ساخت.

    چه فرقی می کند ساقی میخانه باشی یا خادم مسجد، جاهل زمانه باشی یا کندآور جامعه.

    وقتی صدای پر از احساس موذن که از ته جان خدا را ستایش می کند را می شنوی؛ از خودت شرمگین می شوی که چگونه تا کنون کر بودی و نادان
    از خودت بیزار می شوی که تا کنون چرا عبادت

    نکردی،تعبد نکردی،شکر نکردی،یک کلام از خودت شرمگین می شوی که چرا بندگی نکردی.

    ذهنم در آن پستوی احساسم می نالد آنچنان با احساس که قلبم می گیرید.

    ناله اش را شنیدم .
    رو به آسمان کردم و ناله ی ذهنم را به لب آوردم:
    _خدایا تو باز خدایی کن.

    لبخندی ناخودآگاه بر لبم ، زینت بخش چهره ی حالم شد.

    چادر گلدار مادر جان را با کلی خجالت به سر کردم ، موهای رنگ شده ام را هول زده به داخل فرو فرستادم و رو به قبله ای ایستادم که سالها بود از آن غافل بودم.


    ....بطلب بار دگر به سجودت آیم...
    ...پریا.ق...

     
    ghazal♥, sama_t, soheyla1280 و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Negin.k

    Negin.k کاربر ویژه عضو انجمن

    3,456
    22,798
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏5/12/16
    جنسیت:
    زن
    از زبان مسیحی در ایران:
    صدایی در هتل پیچید.اشک هایم را پاک کردم.دلم گرفته بود و نمی‌تونستم شاد باشم.حتی به صلیب مقدس هم پناه بردم اما آروم نشدم.صدا،هر چی بود،آرامش بخش بود.متوجه نبودم که چی میگه ولی صدایی زیبا بود.عربی می‌گفت و من متوجه نمی‌شدم چی میگه اما آرامشش انقدر زیاد بود که باعث شد لبخندی بر لبام بشینه.
    دیدم صدای همهمه میاد.در را باز کردم دیدم همه دارند به جایی می‌روند.از یکی پرسیدم:
    Where are you going?
    کجا دارید می‌روید؟
    اون مرد جواب داد:
    به مسجد.
    -برای چه؟
    مرد:برای خواندن نماز.
    -نماز چیست؟
    مرد:بیا به مسجد.همسر من یادت می‌دهد.
    به مسجد رفتم.خانم ها و آقایان جدا بودند.خانمی تیکه پارچه ایی بزرگ به من داد.
    -این چیست؟
    زن:چادر.
    -به چه درد می‌خورد.
    زن:به خیلی درد ها.اگر چادر بپوشی،مرد های نامحرم نگاه های بد بهت نمی‌اندازند.برای رفتن پیش خدا هم خانم ها چادر می‌پوشند.خانم ها با چادر زیبا تر می‌شوند.
    از چادر خوشم آمد.پوشیدم و به کمک آن خانم نماز خواندم و همان جا مسلمان شدم.الان من چند سالی می‌شود در ایران زندگی می‌کنم و هنوز هم آن چادر زیبا را دارم.
     
    ghazal♥, sama_t, soheyla1280 و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. °º¸кยzɠยภº°

    °º¸кยzɠยภº° مدرس زبان + کاربر ارزشمند طبیعت و جانداران مدرس زبان

    6,973
    19,412
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏25/1/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ارومیه
    اذان
    چادر
    مسجد

    به سرعت از خانه اش خارج شد. صدای اذان از مسجد که کنار خانه اش بود به گوش میرسید بخاطر کار های خانه کمی دیر کرده بود به در وردی مسجد رسید چادر گل گلی اش که بوی گلاب میداد را به جلو کشید و وارد بخش خانم ها شد.

    این اولین باره که تو این تاپیک شرکت میکنم واسه همین یکم کوتاه شدHanghead
     
    ghazal♥, sama_t, soheyla1280 و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    لیلی با ترس از وسط خیابان عبور کرد چادرش را روی دستای کوچک دخترش کشید که از سرما سرخ شده بود زیر لب زمزمه کرد بخواب عزیزم الان می رسیم ...
    غروب شده بود صدای اذان از گلدسته های مسجد به گوش می رسید ..... لب های کوچک دختر بچه از سرما خشک شده بود ..... اما لیلی هنوز نگران آمدن امیر بود اگر زودتر از او به خانه برسد .....
    مادر بود دیگر و نگران فرزندش که مبادا پشت در بماند...... !!!!!!!!
     
    ghazal♥, ☾♔TALAYEH_A♔☽, sama_t و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Saghar21

    Saghar21 همراه انجمن عضو انجمن

    79
    1,089
    امتیاز:
    326
    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/17
    محل سکونت:
    تنهایی
    در خیابان قدم میزد و در فکر بود.افکار مختلف آشفته اش میکرد.ناگهان با صدای اذان به خود آمد به اطراف نگاهی انداخت.گم شده بود٬در همین حین چشمانش روی مسجد ثابت ماند.
    ناخوداگاه به سمتش رفت ولی روبروی مسجد از حرکت ایستاد.
    به طرف مغازه های اطراف رفت میدانست باید چادر داشته باشد.
    بعد از خرید چادر به داخل رفت٬میخواست با نماز و حرف زدن با خدا کمی افکارش را آرام کند.
     
    آخرین ویرایش: ‏17/11/17
    ghazal♥, ☾♔TALAYEH_A♔☽, sama_t و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. mim.ka

    mim.ka حامی انجمن عضو انجمن

    207
    4,153
    امتیاز:
    416
    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    كنكوريــ
    محل سکونت:
    بهــشت خدا
    چادر مشكي اش را بر سر مي اندازد ...
    نوزاد شير خواره اش را ميسپارد به مريم خانم...
    ساليان سال است كه برايش مادري ميكند
    از همان روز ها كه تنها در خانه بود ...
    و همدمي نداشت!
    سر به زير راه مي افتد
    حرف هاي اطرافيان برايش اهميت ندارد
    زير لب زمزمه ميكند
    اگر كسي باشد كه لباس هاي نو نداشته باشد...
    اما هر روز استكان هارا برق بياندازد
    كفش ها را جفت كند
    حاضري براي دلش دعا كني؟؟....
    صداي اذان اورا از نجواهاي زير لبش غافل ميكند
    و اينبار مصمم تر به سمت مسجد گام بر ميدارد...:)
     
    Saghar21, ghazal♥, sama_t و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. dehqani

    dehqani کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    424
    6,491
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏25/9/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    صدای اذان از گلدسته مسجد به گوش رسید.
    دست از کار کشید. دستش که کفی بود را شست و با حوله توی آشپز خانه خشک کرد. تشت و پارچ را برداشت و به طرف اتاق مادر رفت.
    دستهای پیر و چروکیده مادرش را شست. خودش برای مادرش وضو گرفت. چادر گلدار مادر که بوی گلاب ناب کاشان را می‌داد را سرش کرد. مهری آورد و کمک مادر کرد تا نمازش را بخواند.
    به طرف اتاق مادر رفت. تخت خالی بود! نگاهی روی قاب عکس روی دیوار انداخت...
     
    ZahraHayati, ghazal♥, sama_t و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. dokhye-shar

    dokhye-shar همراه انجمن عضو انجمن

    57
    1,241
    امتیاز:
    316
    تاریخ عضویت:
    ‏12/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ندالم
    محل سکونت:
    یه جایی دیگه بچه فضول
    بنام او که خالق عالمیان است و بس!
    به سمت در خانه رفتم کوله ام را برداشتم چادرم را در دست گزاشتم .
    به داخل آسانسور رفتم
    ناگهان اسانسور خراب شد
    ترسی نداشتم زیرا صدای اذان طنین آرامش را در من نهاد
    از کیفم سجاده ام را در اوردم
    در تاریکی به نماز پرداختم
    و خدا میدانست که فکر کردم نمازم در مسجد است و بس
    خوب بود؟
     
    ZahraHayati, ghazal♥, sama_t و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.