نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

VIP مرکز کتاب ℘

شروع موضوع توسط Mojtaba ‏19/2/17 در انجمن داستانک

  1. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت مدیریت کل سایت

    گریستن به خاطر شفای انسان نیست به خاطر وفای انسان است

    ‎از کتاب #آتش_بدون_دود
    #نادر_ابراهیمی
     
    نیاز پاشائی و sama_t از این پست تشکر کرده اند.
  2. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت مدیریت کل سایت

    ‎در محله‌ی ما
    ‎پدران کار می‌کنند
    ‎مادران کار می کنند
    ‎و غم
    ‎مسئولِ بزرگ کردنِ بچه‌هاست

    ‎از کتابِ #غمهای_تزئینی
    #محسن_بیدوازی
     
    سها.رز, Bitter opium, کوکیッ و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. F.hnia

    F.hnia کاربر فعال عضو انجمن

    690
    5,624
    امتیاز:
    571
    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی داروسازی
    محل سکونت:
    Qom
    چقدر خوب می شد اگر آدم می توانست گذشته اش را به شکل دیگری رقم بزند، اینجا و آنجا بعضی چیزها را تغییر بدهد، برای مثال دست از بعضی حماقت هایش بردارد. اما اگر این امکانپذیر بود، گذشته همیشه در حال دگرگونی بود و هرگر آرام و قرار نمی گرفت و هرگز به روزهایی از جنس مرمر مبدل نمی شد.
    ازکتاب# یک زن بدبخت
    اثر#
    ریچارد براتیگان

     
    سها.رز, کوکیッ, نیاز پاشائی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Nιℓσƒαя.Gн

    Nιℓσƒαя.Gн همکار تالار بیوگرافی عضو کادر مدیریت همکار تالار

    4,390
    66,294
    امتیاز:
    976
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    [​IMG]
    در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان!
    با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه!
    لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.
    مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم.
    پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!!
    چشمانمگرد شد. گفتم: هیچی؟!
    جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الن تپه خالیه!
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟
    گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟!
    فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟!
    این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟!
    اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد:
    به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشـ ـروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا...
    دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی یعد ادامه داد:
    برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه؟!
    هیچ حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است. باهم از سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه میکرد. میگفت: من را ببخش، من شلیک کردم. بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرز گو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد. گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت و حمله آنها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات محمد رسول الله در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلان غرب کم شد.

    کتاب سلام بر ابراهیم، کتابی با ارزش
    پ.ن اگه علاقه داشتید بیش‌تر بدونید به تایپک زیر مراجعه کنید

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


     
    فاطمه صفارزاده, سها.رز, Bitter opium و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت مدیریت کل سایت

    ‎در سنینِ خاصی، بی‌اعتمادیِ انسان آن‌قدر دقیق و حساس می‌شود که دیگر تمایل به باور کسی نداری

    ‎از کتابِ #ننگ_بشری
    #فیلیپ_راث
    ترجمه: #زهرا_طراوتی
     
    سها.رز, Bitter opium, کوکیッ و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. kianick

    kianick همراه انجمن عضو انجمن

    753
    24,886
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏14/8/17
    شغل :
    مردم آزاری!
    محل سکونت:
    دل آتش!
    گاهی وقت‌ها به ماهی‌های قرمز غبطه می‌خورم. ظاهرا دامنه‌ی حافظه‌شان فقط در حد چند ثانیه است. محال است بتوانند سلسله‌ای از افکار را پی‌گیری کنند. آن‌ها همه‌چیز را برای اولین بار تجربه می‌کنند. هر بار. و مادامی که از نقص و معلولیتشان بی‌خبر هستند حتما زندگی برایشان داستان بلند خوب و خوشی است. یک جشن. شور و هیجان از سحر تا غروب…!

    ابر ابله | ارلند لو |مترجم شقایق قندهاری | انتشارات ثالث
     
    Bitter opium و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.
  7. kianick

    kianick همراه انجمن عضو انجمن

    753
    24,886
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏14/8/17
    شغل :
    مردم آزاری!
    محل سکونت:
    دل آتش!
    تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلیش کردی مسئولی …

    آنتوان دو سنت‌ اگزوپری | شازده کوچولو | احمد شاملو
     
    Bitter opium و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.
  8. kianick

    kianick همراه انجمن عضو انجمن

    753
    24,886
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏14/8/17
    شغل :
    مردم آزاری!
    محل سکونت:
    دل آتش!
    رویای غیرممکن‌ها نام ویژه‌ای دارد که به آن امید می‌گوییم.

    دختر پرتقالی | یوستین گردر
     
    Bitter opium و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.
  9. kianick

    kianick همراه انجمن عضو انجمن

    753
    24,886
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏14/8/17
    شغل :
    مردم آزاری!
    محل سکونت:
    دل آتش!
    در زمان ما، خنده ارزان نيست – خنده‌ي از ته دل. تا بخواهي، پوزخند و زهر خند و ريش‌خند؛ اما يك خنده‌ي پاك، كاش مي‌جستي، قايمش مي‌كردي، و به ديوار اتاقت مي‌كوبيدي

    نادر ابراهیمی | آتش بدون دود کتاب چهارم: واقعیت های پر خون|
     
    سها.رز, Bitter opium و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.
  10. kianick

    kianick همراه انجمن عضو انجمن

    753
    24,886
    امتیاز:
    671
    تاریخ عضویت:
    ‏14/8/17
    شغل :
    مردم آزاری!
    محل سکونت:
    دل آتش!
    کار مردان ایل با تفنگ به ویژه تفنگ پنج تیری بنام برنو به عشق و عاشقی کشیده شده بود. تفنگ خوش دست و موشکاف و دور بردی بود. ساخت یکی از شهرهای فرنگ بنام برنو بود. لُـرها این تفنگ را به نام آن شهر برنو می خواندند ...
    برایش شعر می سرودند. دختر زیبا را برنو می گفتند. یار بلند بالا را برنو می خواندند. معلوم نبود که زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست داشتند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغـ*ـوش!

    بخارای من ایل من | بهمن بیگی |
     
    Bitter opium, F.hnia و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.