نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

VIP مرکز کتاب ℘

شروع موضوع توسط Mojtaba ‏19/2/17 در انجمن داستانک

  1. minoo.346

    minoo.346 کاربر ویژه عضو انجمن

    1,758
    5,565
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    معتادِ پاستیل⁦⁦^_^⁩
    محل سکونت:
    «کُنْجٍِ اُتاقَمْ»

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    امام دارد می‌آید


    یک شب سفره را انداخته بودم، داشتم بشقاب‌ها را توی سفره می‌چیدم. صمد هم مثل همیشه رادیوش را روشن کرده بود و چسبانده بود به گوشش. گفتم: «آن را ولش کن بیا شام بخوریم، خیلی گرسنه‌ام.»

    نیامد. نشستم و نگاهش کردم. دیدم یک‌دفعه رادیو را گذاشت زمین و بلند شد. بشکنی توی هوا زد و دور اتاق چرخید. بعد رفت سراغ خدیجه او را از توی گهواره برداشت. بغلش کرد و بوسید و روی یک دست بلندش کرد.

    به هول از جا بلند شدم و بچه را گرفتم. گفتم: «صمد چه خبر شده. بچه را چه کار داری. این بچه هنوز یک‌ماهش نشده. دیوانه‌اش می‌کنی!»

    می‌خندید و می‌چرخید و می‌گفت: «خدایا شکرت، خدای شکرت!» آمد جلو سرم را بوسید و گفت: «قدم! امام دارد می‌آید. امام دارد می‌آید. الهی قربان تو بچه‌ات بروم که این‌قدر خوش قدمید.» بعد کتش را از روی جالباسی برداشت.

    ماتم بـرده بود. گفتم: «کجا؟!»

    گفت: «می‌روم بچه‌ها را خبر کنم. امام دارد می‌آید!»

    گفتم: «پس شام چی؟! من گرسنه‌ام.»

    برگشت و تیز نگاهم کرد و گفت: «امام دارد می‌آید. آن‌وقت تو گرسنه‌ای؟! به جان خودم من اشتهایم کور شد. سیر سیرم.»

    .... خیلی از شب گذشته بود که باصدای در از خواب پریدم. صمد بود. صبح زود که برای نماز بلند شدم. دیدم دارد ساکش را می‌بندد. بغض گلویم را گرفت. گفتم: «کجا؟!»

    گفت: «با بچه‌های مسجد قرار گذاشتیم بعد از اذان راه بیفتیم. گفتم که، امام دارد می‌آید.»

    یک‌دفعه اشک‌هایم سرازیر شد. گفتم: «از آن وقت که اسمت روی من افتاد، یا سرباز بودی، یا دنبال کار. حالا هم که اینطور. گـ ـناه من چیست؟! از روز عروسی تا حالا، یک هفته پیشم نبودی. رفتی تهران پی کار، گفتی خانه‌مان را بسازیم، می‌آیم و توی قایش [روستایی در اطراف همدان] کاری دست و پا می‌کنم، نیامدی. من که می‌دانم تهران بهانه است. افتاده‌ای توی خط تظاهرات و اعلامیه پخش کردن و از این‌حور حرف‌ها. تو که سرت توی این حرف‌ها بود، چرا زن گرفتی؟! زن گرفتی که اینطور عذابم بدهی؟ من چه گناهی کرده‌ام؟»

    خدیجه با صدای گریه من از خواب بیدار شده بود و گریه می‌کرد. صمد رفت گهواره را تکان داد و گفت: «راست می‌گویی. هرچه تو بگویی قبول دارم. ولی به جان قدم، این دفعه دیگر دفعه آخر است. بگذار بروم امامم را ببینم و بیایم. اگر از کنارت جُم خوردم، هرچه دلت خواست بگو.»

    بعد بلند شد و به من نگاه کرد و با یک حالتی گفت: «قدم! نفس تو خیر است. تازه از گـ ـناه پاک شده‌ای. برای امام دعا کن به سلامت هواپیمایش بنشیند.»

    با گریه گفتم: «دلم برایت تنگ می‌شود. من کی تو را درست و حسابی ببینم...»

    چشم‌هایش سرخ شد و گفت: «فکر کردی من دلم برای تو تنگ نمی‌شود؟! بی‌انصاف! اگر تو دلت برای من تنگ می‌شود، من دلم برای دو نفر تنگ می‌شود.»

    خم شد و صورتم را بوسید. صورتم خیس خیس بود.
     
    Zahraツ, SKY LIGHT و بشارت از این پست تشکر کرده اند.
  2. minoo.346

    minoo.346 کاربر ویژه عضو انجمن

    1,758
    5,565
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    معتادِ پاستیل⁦⁦^_^⁩
    محل سکونت:
    «کُنْجٍِ اُتاقَمْ»

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    من زنده‌ام!

    ... سلمان نگاهی به من کرد و گفت: قول بده گاهی با یه نوشته ما رو از سلامتی‌ات مطلع کن.

    با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟ توی این بزن بزن من چطوری قول بدم، نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟

    با عصبیانت گفت: با التماس و گریه و زاری، کریم [برادر بزرگ خانم آباد که در زمان وقوع جنگ ساکن تهران بوده است] و از تهران اومدی اهواز، با قلدری، رحیم [یکی دیگر از برادران راوی کتاب که بعدها به شهادت رسید] رو راضی کردی اومدی آبادان؛ توی این آتیش و خون حالا حتی زیر بار یه خط نامه‌ام نمیری که لاقل دلمون آشوب نباشه؟!

    گفتم: آخه تو این آتیش و خون دنبال کاغذ و قلم و نامه نوشتن باشم، چی بنویسم؟

    گفت: بابا چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نگفتم شاهنامه بنویس، فقط بنویس «من زنده‌ام».

    نمی‌دانستم چرا باید بنویسم من زنده‌ام. با این حال بی‌اختیار با انگشت در خیال روی پایم نوشتم: «من زنده‌ام»...

    ... [حالا بعد از گذشت بیش از دوسال که در زندان‌های امنیتی عراق بودم] برگه آبی رنگی به دستمان دادند و گفتند از این به بعد شما با این شماره شناسایی می‌شوید و با این کد شناسایی می‌توانید برای

    خانواده‌یتان نامه بنویسید و همه طبق شرایط بین المللی نگهداری می‌شوید.

    این برگه آبی نامه فوری است که ظرف 24 ساعت به خانواده شما داده می‌شود و هیچگونه کنترل امنیتی بر آن نیست ولی فقط می‌توانید در این نامه دو کلمه بنویسید و مرتب روی این موضوع تاکید می‌کرد:
    -Just two words

    بعثی‌ها هم می‌ترسیدند ما در نامه‌ی اول که express letter بود بیشتر از دو کلمه بنویسیم و مرتب تکرار می‌کردند:

    - کتبن کلمتین فقط. (فقط دو کلمه بنویسید)

    خانمی که از طرف صلیب سرخ آمده بود گفت: به همراه این نامه یک عکس هم بگیرید و ارسال کنید. از فاطمه [فاطمه ناهیدی یکی از سه بانویی که همراه راوی در اسارت بودند.] و حلیمه [حلیمه آزموده یکی از سه بانویی که همراه راوی در اسارت بودند.] عکس جداگانه گرفتند اما به من و مریم [شمسی بهرامی، که در لحظه اسارت خود را مریم آباد معرفی کرده بود] گفتند شما که خواهرید یک عکس مشترک بگیرید تا برای خانواده‌تان بفرستیم. خوشحال شدم خواهر بودنمان برای صلیب سرخ پذیرفته شد.

    بعد از نوزده ماه با جسمی نحیف و رخساری رنجور و رنگ پریده برگه نامه‌ام که هنوز خالی از آن دو کلمه بود در دستم بود و باید به دوربین نگاه می‌کردم و لنز دوربین در واقع چشم وطنم و هموطنم بود که به چشمان من دوخته شده بود و آن‌ها می‌خواستند از این دریچه‌ی همه چیز را بدانند. فکر کردم با چه حالتی به لنز دوربین خیره شوم که به آنها آرامش دهد. به لنز دوربین خیره شدم برای اینکه به مادر و پدرم و همه‌ی آن‌هایی که دوستشان داشتم نگاهی فارغ از درد و رنج هدیه کنم. تبسمی گذرا بر لبانم نقش بست. تبسمی که حکایت از بی‌دردی و شعف بود.

    بعد از عکس انداختن نوبت نامه نوشتن شد. بعد از دو سال و این همه بی‌خبری از کجا بنویسیم که در دو کلمه مفهوم باشد. اصلا به چه کسی و به چه آدرسی؟ خانه من کجاست؟ در این دو سال آیا خانه‌ای سالم مانده است؟ کسی زنده مانده است؟ یادم آمد که من یادداشت سومی را که به سلمان قول داده بودم با خودم به عراق آورده‌ام و همان یادداشت رمز عملیات یک ژنرال شد. به قولم وفا کردم و برای بار سوم اما با وقفه‌ دو ساله دو کلمه نوشتم:

    - من زنده‌ام... بیمارستان الرشید بغداد
    معصومه آباد 61/2/25
     
    Zahraツ, SKY LIGHT و بشارت از این پست تشکر کرده اند.
  3. minoo.346

    minoo.346 کاربر ویژه عضو انجمن

    1,758
    5,565
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    معتادِ پاستیل⁦⁦^_^⁩
    محل سکونت:
    «کُنْجٍِ اُتاقَمْ»

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



    «پسرک فلافل فروش» عنوان کتابی است که دربردارنده زندگینامه و خاطرات بسیجی مدافع حرم، طلبه شهید محمدهادی ذوالفقاری است.
    شهید ذوالفقاری، روز بیست و ششم بهمن 93 در سامرا به فیض شهادت نائل آمد.
    «پسرک فلافل فروش» حاوی مجموعه خاطراتی از پدر، مادر، خواهر و جمعی از دوستان و آشنایان شهید در ایران و عراق، از دوران کودکی تا زمان شهادت است و عنوان کتاب نیز برگرفته از عنوان یکی از همین خاطرات می باشد.
     
    Zahraツ, بشارت و SKY LIGHT از این پست تشکر کرده اند.
  4. دینه دار

    دینه دار کاربر ویژه عضو انجمن

    1,561
    29,016
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏30/8/16
    شغل :
    با چشمانِ بسته تا تهِ جهان ....

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



    پیامبر اسلام ص : قومی که زنی بر آنان حکومت کند، رستگار نخواهند شد.

    زن، اشتغال، مالکیت - مرضیه روشن فر
     
    Zahraツ, ن. مقصودی(ngn), فروغ ارکانی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. دینه دار

    دینه دار کاربر ویژه عضو انجمن

    1,561
    29,016
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏30/8/16
    شغل :
    با چشمانِ بسته تا تهِ جهان ....

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



    همه حیوانات باهم برابرند، امّا برخی برابرترند.

    مزرعه حیوانات - جورج اوروِل
     
    Zahraツ, Aster, ن. مقصودی(ngn) و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت مدیریت کل سایت

    ‎بذار یه چیزی بهت بگم رفیق. امید چیز خطرناکیه. امید میتونه یه آدمو دیوونه کنه

    ‎از فیلمنامه‌ی رستگاری در شائوشنک
    ‎فرانک دارابونت
     
    Zahraツ, ن. مقصودی(ngn), ریحانه سادات و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    ‎مردی که بتواند یک‌بار برای همیشه از رابـ ـطه با شمارِ زیادی از آدمیان بپرهیزد ، مردِ خوشبختی‌ست
    ---
    ‎از کتاب درمان شوپنهاور - ‎اروین د یالوم |‌ ترجمه : سپیده حبیب
     
    فاطمه صفارزاده, Zahraツ, ن. مقصودی(ngn) و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•

    [​IMG]

    محبوس/ کرت ونه‌گت
    مترجم: علی شیعه‌علی


    ▪قسمتی از کتاب:

    هنوز هم معتقدم که صلح فراوانی و شادی روزی در همه جا فراگیر خواهد شد. یک احمق بیشتر نیستم.
     
    Zahraツ, ن. مقصودی(ngn) و فاطمه سادات:) از این پست تشکر کرده اند.
  9. minoo.346

    minoo.346 کاربر ویژه عضو انجمن

    1,758
    5,565
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    معتادِ پاستیل⁦⁦^_^⁩
    محل سکونت:
    «کُنْجٍِ اُتاقَمْ»

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    معرفی کتاب:
    این مجموعه دربردارنده داستان زندگی و ماموریت دختری جاسوس از اداره ی متساوای سازمان موساد در منطقه غرب آسیاست. آن دختر، همانند دیگر خواهرانش به خــ ـیانـت به تاریخ مشغول بوده و جنایت های دیگر را از طرف رژیم غاصب صهیونیستی مرتکب می شود تا بتواند مدیریت رفتاری و تصمیم ساز سران داعش را در دست بگیرد.
    این داستان مستند به وقایع تاریخی است که به شهادت کتاب پنجاه درصد کتاب را شامل می شود و الباقی به منظور جذابیت توسط نویسنده به شکل داستانی درآمده است.
    اکثر اسامی و تاریخ نگاری ها قابل مشاهده در منابع اینترنتی و بقیه موارد به جهت مسائل امنیتی در کتاب ذکر نشده است.
    گزیده کتاب:
    البغدادی به فلوجه می رود و حیفا والعدنانی هم به الرمادی می روند. در خلال مدتی که حیفا در زندان است یا شاید تازه با العدنانی از زندان فرار کرده و به الرمادی رفته اند، طی یک حفره اطلاعاتی در موساد و به دنبالش نفوذ نیروهای اطلاعاتی جبهه مقاومت (ایران، عراق و حزب الله) از این حفره مدارک مربوط به این ماموریت موساد لو می رود و توسط تیم اطلاعاتی جبهه مقاومت تحلیل می شود. ونهایتا ردپای حیفا (حفصه) و ابومحمد العدنانی در الرمادی کشف می شود.

    کتاب 188 صفحه‌ای «حیفا» اثر محمدرضا حدادپور جهرمی با قیمت 10هزار تومان به چاپ دوم رسیده است.

    ( من خودم به شخصه ازاین کتاب خیلی خوشم اومد پیشنهاد میکنم حتما بخونید تا از چگونه شکل گیری گروهداعش مطلع بشید و بفهمید ک چجوری روی مغز این افراد کار میشده و چه کسی گروه داعش رو پایه گذاری کرده.همه و همه در کتاب "حـیـفـا" )
     
    Zahraツ, ن. مقصودی(ngn) و ریحانه سادات از این پست تشکر کرده اند.
  10. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    ‎معجزه عشق این‌طور است ،
    زمانی غرق در تصورات مختلفی هستید ولی زنی که محبوبه شماست از در به داخل می‌آید.
    آن وقت یک‌باره تمام افکاری که بر سر داشته‌اید از میان می‌رود و به جز او و فکر او ، چهره و اندام او چیز دیگری باقی نمی‌ماند .
    ---
    ‎از کتابِ مردی که می‌خندد
    ‎ویکتور هوگو
     
    دینه دار, Zahraツ, کوکیッ و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.