نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

VIP مرکز کتاب ℘

شروع موضوع توسط Mojtaba ‏19/2/17 در انجمن داستانک

  1. یگآنه.غ

    یگآنه.غ حامی انجمن عضو انجمن

    139
    1,928
    امتیاز:
    336
    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/15
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    زیر یه سقف آبی
    #یک_قاچ_کتاب

    تمام آدم‌ها کور زاده می‌شوند. هیچ انسانی در دنیا از ابتدای تولدش نمی‌بیند. انسانها دو چشم روشن دارند اما هیچ نمی‌بینند. از کور بودنت هراسی نداشته باش. تو باید ابتدا معنای دیدن را درک کنی. قصه‌ی بینایی چیز ساده‌ای نیست. هرگز کسانی که چشم دارند بصورت مطلق نمی‌بینند...

    #بختیار_علی
    از کتاب: آخرین انار دنیا
     
  2. یگآنه.غ

    یگآنه.غ حامی انجمن عضو انجمن

    139
    1,928
    امتیاز:
    336
    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/15
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    زیر یه سقف آبی
    #یک_قاچ_کتاب

    زندگی آدمی جاده ای است پرفراز و نشیب و همهٔ آدمهای عاقل با ترمز بر آن حرکت می کنند. اما من مدتهاست که ترمز خود را ول کردم_ و همینجاست اربـاب، که ارزش من معلوم می شود_ چون من از چپه شدن نمی ترسم.

    زوربای یونانی
    #نیکوس_کازانتزاکیس
     
  3. یگآنه.غ

    یگآنه.غ حامی انجمن عضو انجمن

    139
    1,928
    امتیاز:
    336
    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/15
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    زیر یه سقف آبی
    #یک_قاچ_کتاب

    بابا گفت: فقط یک گـ ـناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گـ ـناه دیگری هم نوعی دزدی است.
    اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟

    #خالد_حسینی
    از کتاب: بادبادک باز
     
  4. یگآنه.غ

    یگآنه.غ حامی انجمن عضو انجمن

    139
    1,928
    امتیاز:
    336
    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/15
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    زیر یه سقف آبی
    #یک_قاچ_کتاب

    ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم ؛ یک وفاداری کاذب...خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم ، یا خیلی به ندرت و تصادفا" نگاه میکنیم . ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم. عکس ، فقط برای مهمان است...
    "این را یادتان باشد که ذره یی در قلب ، بهتر از کوهی بر دیوار است "

    از کتاب: رونوشت، بدون اصل
    #نادر_ابراهیمی
     
  5. یگآنه.غ

    یگآنه.غ حامی انجمن عضو انجمن

    139
    1,928
    امتیاز:
    336
    تاریخ عضویت:
    ‏19/8/15
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    زیر یه سقف آبی
    #یک_قاچ_کتاب

    قلب خاطرات بد را کنار می گذارد و خاطرات خوش را جلوه می دهد؛ و درست از تصدق سر همین فریب است که می توانیم گذشته را تحمل کنیم ...!

    #گابریل_گارسیا_مارکز
    از کتاب: عشق سالهای وبا
     
  6. شاه دخت مرگ

    شاه دخت مرگ کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    2,825
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏22/4/17
    جنسیت:
    زن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    غرور و تعصب / جین اوستین / مترجم: رضا رضايي
    ... خودخواهی و غرور، دو چیز متفاوتند، هر چند که معمولا مترادف گرفته می شوند. ممکن است کسی مغرور باشد اما خودخواه نباشد. غرور بیشتر به تصور ما از خودمان بر می گردد، خودخواهی به چیزی که دیگران درباره ما می گویند...!
    ...ممکن است بدون قصد بدخواهی برای دیگران بدی کرد و میتوان از روی سهو و خطا سبب بدبختی دیگران شد. بی فکری، عدم توجه به احساس دیگران و عدم تصمیم باعث چنین کارهایی میشود...!
     
    Mehrrad.@, SKY LIGHT, *نونا بانو* و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. شاه دخت مرگ

    شاه دخت مرگ کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    2,825
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏22/4/17
    جنسیت:
    زن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    بابا لنگ دراز / جین وبستر / مترجم: مهرداد مهدویان
    ... من رمز خوشبخی واقعی را یافته ام. باید حال را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هم می تواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، هم می تواند کشاورزی خود را به یک قطعه زمین کوچک محدود کند و از همان نقطعه ی کوچک نهایت استفاده را ببرد. من هم میخواهم کشت و کارم را به یک قطعه ی زمین کوچک محدود کنم. میخواهم از لحظه لحظه ی عمرم لـ*ـذت ببرم و بدانم که دارم لـ*ـذت می برم. بیشتر مردم زندگی نمی کنند، فقط می دوند. آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست بیابند، اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلا مناظر زیبای محیط آرام اطراف خود را نمی بینند. وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمیکند به هدفشان برسند یا نه...!
    ... آیا به آزادی اراده عقیده دارید؟ من که دارم بی چون و چرا.
    من با فیلسوفانی که فکر میکنند اعمال ما جبری است و از عواملی غیر ارادی ناشی میشود، مخالفم و و این عقیده را غیر اخلاقی میدانم. اگر این را قبول داشته باشیم، نباید کسی را به خاطر کارهایش سرزنش کنیم. اگر آدم به قضا و قدر معتقد باشد، باید دست روی دست بگذارد و بگوید:« خواست خدا هرچه باشد،همان می شود.» و آنقدر سرِ جایش بنشیند تا بمیرد. من به آزادی اراده و همت برای رسیدن به خواسته هایم اعتقاد کامل دارم. این اعتقاد کوه را جابه جا میکند...!
     
    Mehrrad.@, SKY LIGHT, *نونا بانو* و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    کسی را که با او خندیدی فراموش می‌کنی، ولی کسی را که با او گریستی از یاد نخواهی بُرد .
    ---
    قطعه ای ‎از کتاب : ماسه و کف | ‎جبران خلیل جبران
     
    SKY LIGHT, بشارت, *SAmirA و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    ‎او واقعاً مرا دوست دارد .
    برای همین هم می‌خواهد اذیتم بکند …
    چون عشق خودش یک جور آدم‌کشی است .
    ---
    قطعه ای ‎از کتاب : خداحافظ گاری کوپر | ‎رومن گاری
     
    فاطمه سادات:), *SAmirA, Mehrrad.@ و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. minoo.346

    minoo.346 کاربر ویژه عضو انجمن

    1,732
    5,234
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    معتادِ پاستیل⁦⁦^_^⁩
    محل سکونت:
    «کُنْجٍِ اُتاقَمْ»

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    توضیح


    «سلام بر ابراهیم» کتابی است که در قالب زندگینامه ای مختصر و ۶۹ خاطره درباره شهید بزرگوار و مفقود الاثر «ابراهیم هادی» منتشر شده است. این نوشتار حاصل بیش از پنجاه

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    از خانواده، یاران و دوستان آن شهید است که همگی نگارنده را در گردآوری این مجموعه ارزشمند یاری رساندند.


    شهید هادی در یکم اردیبهشت ماه سال ۳۶ دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پر فراز و نشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، بیست و دوم بهمن سال ۶۱ به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و همانطور که از خداوند می خواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند...
    دو خاطره از مفقود شدن شهید هادی را تقدیم خوانندگان عزیز می کنیم:


    یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. بچّه هایی که با ابراهیم رفیق بودند هیچ کدام حال و روز خوبی نداشتند. هر جا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم.
    برای دیدن یکی از بچّه ها به بیمارستان رفتیم، رضا گودینی هم اونجا بود. وقتی که رضا رو دیدم انگار که داغش تازه شده باشه بلند گریه می کرد. بعد گفت: "بچّه ها دنیا بدون ابراهیم برا من جای زندگی نیست. مطمئن باشید من تو اولّین عملیات شهید می شم."
    یکی دیگه از بچّه ها گفت: "ما نفهمیدیم ابراهیم کی بود. اون بنده خالص خدا بود که اومد بین ما و مدّتی باهاش زندگی کردیم تا بفهمیم معنی بنده خالص خدا بودن چیه" یکی دیگه گفت: "ابراهیم به تمام معنا یه پهلوان بود یه عارف پهلوان"
    ***
    پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما پرسید: "چرا ابراهیم مرخصی نمی آد؟" با بهانه های مختلف بحث رو عوض می کردیم و می گفتیم: "الآن عملیاته، فعلاً نمی تونه بیاد تهران و... خلاصه هر روز چیزی می گفتیم."
    تا اینکه یکبار دیدم مادر اومده داخل اتاق و روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک می ریزه. اومدم جلو و گفتم: "مادر چی شده؟"
    گفت: "من بوی ابراهیم رو حس می کنم. ابراهیم الآن توی این اتاقه، همینجا و... "
    وقتی گریه اش کمتر شد گفت: "من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده".
    مادر ادامه داد: "ابراهیم دفعه آخر خیلی با دفعات دیگه فرق کرده بود، هر چی بهش گفتم: بیا بریم، برات خواستگاری، می گفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمی گردم. نمی خوام چشم گریانی گوشه خونه منتظر من باشه"
    چند روز بعد مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه می کرد. ما هم بالاخره مجبور شدیم به دایی بگیم به مادر حقیقت رو بگه. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدید شد و در سی سی یو بیمارستان بستری شد.
    سال های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا می بردیم بیشتر دوست داشت به قطعه چهل و چهار بره و به یاد ابراهیم کنار قبر شهدای گمنام بشینه، هر چند گریه برای او بد بود. امّا عقده دلش رو اونجا باز می کرد و حرف دلش رو با شهدای گمنام می گفت.
     
    *SAmirA, SKY LIGHT و بشارت از این پست تشکر کرده اند.