نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

VIP مرکز کتاب ℘

شروع موضوع توسط Mojtaba ‏19/2/17 در انجمن داستانک

  1. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    مرکزِ کتاب ، فرصتی برای کتاب خواندن
    خوشحال میشم اگر تاپیک رو پسندیدید ، بالای موضوع گزینه : " پیگیری موضوع " رو به صورت اطلاعیه ای انتخاب کنید ، تا با ارسال پست های جدید تاپیک ، مطلع بشید .
    در صورت تمایل میتونید

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    رو در امضاتون قرار بدید .


    ---

    ابتدا نوشت : آمار سرانه مطالعه در ایران حکایت از آن دارد که هنوز تلاش ها برای بالا بردن این سرانه مطالعه ثمر بخش نبوده است ، گرچه نه آمارهای رسمی و نه اظهارات کسانی که از "سرانه پایین" سخن می گویند ، را نمی توان از دیدگاه کیفی چندان معتبر دانست ، چرا که فرایند کتابخوانی را اولا" در قالبی کلاسیک درک می کنند که شامل مطالعه کتاب های کاغذی و به شیوه ای کلاسیک ، یعنی خواندن کامل یا نسبتا کامل کتاب است ، و ثانیا" آمارهایشان بر باد هوا و هر دقیقه یک رقم است ! .

    ضمن نوشت : این فرهنگ و این مهم را هیچکس غیر از من و شما نمی توانیم برای خود و دیگران جا بیندازیم ، به همین سبب در راستای عزم به مطالعه بیشتر چه مجازی و چه کلاسیک ، من در این تاپیک ، قسمت هایی گلچین شده از کتاب هایی که مطالعه می نمایم را با شما به اشتراک می گذارم ، امیدوارم که مورد استقبال و استفاده قرار بگیرد .


    پی نوشت : سایر گرامیان نیز در صورت علاقه می توانند اقدام به نشر قسمت های مورد علاقه از کتاب های مورد علاقه شان بنمایند ، لکن سعی شود شیوه نگارش ، ظاهر و زیباسازی متن همچنین انسجام متون مشابه موارد و نمونه های ارسالی باشد .

    سپاس از همراهی شما
     
  2. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد ، فکرِ نانِ تازه مرا کاملا" از خود بی خود می کرد ،
    من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان .
    چشم هایم می سوخت ، زانوهایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست . نان

    ---
    قطعه ای از کتاب : : نان سال های جوانی | هاینریش بل
    پ.ن : ترجمه : محمد اسماعیل زاده | نشر چشمه
     
    NEGIN_R, *Mondlicht*, شب زده__αуαтαу و 59 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت


    [​IMG]

    همگی ما ، تمام مدت ، نقاب به چهره زده ایم .
    ما چهره ای از خودمان ، نمونه ای از وجود خویش را ، به جهان و به همدیگر ارائه می دهیم .
    ما بسته به اینکه همراه چه کسی هستیم و آن ها چه توقعی از ما دارند ، چهره متفاوتی اختیار می کنیم .
    حتی زمانی هم که تنها هستیم ، نقاب دیگری به چهره میزنیم ؛
    همان حالتی از خودمان که مورد پسندمان است .

    ---
    قطعه ای کتاب : زندگی دوم | اس جی واتسون
    پ.ن : ترجمه : شقایق قندهاری | نشر اموت
     
    *Mondlicht*, شب زده__αуαтαу, f.rastgoo و 50 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    مرد در دنیای عشق امیدوار است که قلب زن برای نخستین بار به روی او گشوده شده
    و اولین کسی باشد که در آستانه او راه می یابد ،
    و زن آرزومند است آخرین کسی باشد که در قلب مرد رسوخ کرده
    و در آن پناهگاه ِ نیاز ، برای همیشه جای گیرد .
    ---
    قطعه ای از کتاب : روان شناسی زن | لمبروزو
     
    شب زده__αуαтαу, f.rastgoo, PrAiSe و 45 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    دلم می خواهد قلبم را منفجر کنم تا هر آنچه در آن گرفتار است بتواند ترکش گوید .
    قلب های ما بس بهتر از خود ما هستند و بین احساسات ما و شیوه های ما برای کشف این احساسات هزار پرده هست .
    ---
    قطعه ای از کتاب : نامه های عاشقانه یک پیامبر | جبران خلیل جبران
     
    شب زده__αуαтαу, f.rastgoo, PrAiSe و 43 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    تو باید یاد بگیری سکوت رو گوش کنی .
    روی تخت خواب دراز بکش .. چشمات رو ببند .. و فقط به سکوت گوش کن .. باشه ؟
    تو باید تصور کنی که این سکوت صدای منه ، که این سکوت خود منم ، میفهمی ؟
    همین جوری بمون و تکون نخور ، این سکوتی که نوازشت می کنه خودِ منم ...
    آروم باش .. من با توام .. گوش کن .
    ---
    قطعه ای از کتاب : داستان خرس های پاندا | ماتئی ویسنی یک
     
    *Mondlicht*, شب زده__αуαтαу, f.rastgoo و 41 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. ♡Ghazal♡

    ♡Ghazal♡ کاربر ویژه عضو انجمن

    1,822
    7,292
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏20/11/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نقاش،علاقمند به روانشناسی،حرفه ام زبان❤❤
    محل سکونت:
    Aરτ Ȼίτϓ
    #یک_دقیقه_مطالعه

    کتاب #زن

    اثر #اشو




    زنی سمت پلیس رفت و گفت:
    "سرکار، آن مرد که در آن گوشه ایستاده، مرا آزار می دهد."
    پلیس گفت:
    "ولی خانم من مدتی است که او را زیر نظر دارم، او حتی به شما نگاه هم نکرده است."

    زن گفت:
    "آیا این آزار دهنده نیست؟!"
     
    *Mondlicht*, کوکیッ, شب زده__αуαтαу و 31 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    ببین مارکوس الان جامعه ی ما در وضعیتی قرار گرفته
    که مردم دائما" بین انتخاب عقل یا احساس دو دلن .
    یادت باشه ، عقل هیچوقت به کار کسی نیومده و احساس ممکنه هستی یک نفر رو ازش بگیره .

    ---
    قطعه ای از کتاب : پرونده های هری کبر | ژوئل دیکر
     
    *Mondlicht*, شب زده__αуαтαу, f.rastgoo و 39 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Mojtaba

    Mojtaba مدیریت کل سایت عضو کادر مدیریت مدیریت کل سایت

    [​IMG]

    زن قادر است با سنگدلی و تمسخر مرد را دیوانه کند
    و احساس ناراحتی وجدان هم نداشته باشد .
    چون هر وقت که به تو نگاه کند ، به خودش می گوید :
    من جانِ این مرد را به لبش می رسانم ، اما بعد با عشق خودم دوباره زنده اش می کنم .

    ---
    قطعه ای از کتاب : ابله | داستایوفسکی
     
    *Mondlicht*, شب زده__αуαтαу, f.rastgoo و 37 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. ♡Ghazal♡

    ♡Ghazal♡ کاربر ویژه عضو انجمن

    1,822
    7,292
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏20/11/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نقاش،علاقمند به روانشناسی،حرفه ام زبان❤❤
    محل سکونت:
    Aરτ Ȼίτϓ
    ‍ #یک_دقیقه_مطالعه

    #نادر_ابراهيمي

    مادر بزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر، برنامه ای چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر، بعد از نماز، خود را صفا می داد، جلوی خانه را آب و جارو می کرد، قدری گلاب به فضا می بخشید، و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت، برای مادربزرگ ، حضرت خضر بود. مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست، چیز تازه ای نمی خواست، توقعی نداشت، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت. مادربزرگ، فقط، زیر لب می گفت: ای حضرت ! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن. مادر بزرگ ، غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود. من ، بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحر گاهی و آن عطر خاک آب خورده، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم، می لرزیدم، و به یاد می آوردم که مادربزرگ، با کمک حضرت خضر، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد.
    خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست، ساده بگیریم.
    خوشبختی را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ی کوچک مان نگه داریم.
     
    *Mondlicht*, کوکیッ, شب زده__αуαтαу و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.