نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

رمان استراتژی تلخ (جلد دوم ملکه مافیا) | DENIRA نویسنده انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط DENIRA ‏18/2/17 در انجمن رمان های در حال انتظار

چه پایانی رو برای رمان می پسندید؟!

  1. خوش

  2. تلخ

  3. باز

Results are only viewable after voting.
  1. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    به نام خدایی که همیشه با من است.
    نام

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    :

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    استراتژی تلخ(جلد دوم ملکه مافیا)
    نویسنده : DENIRA نویسنده انجمن نگاه دانلود
    نام تایید کننده: کهربا
    سطح

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    : موفق_ویژه
    طراح جلد: نفیس
    ویراستار:
    ژانر: تراژدی، جنایی_مافیایی، علمی تخیلی
    خلاصه:

    دلسا مسئولیتی سنگین بر دوش دارد؛ سنگین‌تر از حد تحمل شانه‌های نحیفش! او باید یک سال در استراتژی به تلخی زندگی‌اش بازی کند. با ارکیده‌ای که سرتاسر وجودش را کینه بر گرفته است، مهرادی که ساحره‌ای به تمام معناست و دایانی که زندگی‌اش را از او گرفت همکار می شود و روزی به عقب بازمی‌گردد تا بفهمد تاس این بازی بر دستان چه کسی بود که دائم شش آورد!
    خلاصه‌ای کوتاه از جلد اول:
    بانو شمس در کودکی توسط مردی به نام فرهاد دزدیده می‌شود. او برای آن‌که بتواند یک باند را اداره کند، باید تبدیل به دلسا مشرقی شود؛ اما این تنها ظاهر ماجراست؛ زیرا فرهاد نقشه‌های دیگری هم برای او دارد. بانو پس از این‌که به سختی خانواده خود را پیدا کرد، با پسرعمه‌ی ناتنی‌اش، شهریار، آشنا می‌شود و به او دل می‌بندد؛ اما شهریار به طرز عجیبی از گذشته‌ی او باخبر می‌شود و از ایران می‌رود. یک هفته بعد از رفتن شهریار، انفجاری در خانه‌ی بانو رخ می‌دهد و همه خانواده‌اش را از دست می‌دهد. مسبب این انفجار تنها یک نفر است! آن یک نفر کسی نیست جز...
    ***

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:43
    *Z_gharib-tous_T*, امیرعلی ۱۰, Sogand_a و 229 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کهربا.م.ر

    کهربا.م.ر نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    114
    4,596
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏22/4/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس ارشد حسابداری
    محل سکونت:
    شیراز
    [​IMG]
    نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

    خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!


    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    گروه کتاب نگاه دانلود
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/2/18
    Sogand_a, :(Ailin, Crystal-ht و 110 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    چند نکته:
    ۱_دلسا و بانو یک نفر هستند.
    ۲_در تاپیک

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    پستی ارسال نکنید.

    ۳_این

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    فقط برای انجمن نگاه دانلود است و انتشار آن در باقی سایت‌های دیگر ممنوع است! در غیر این صورت با برخورد شدید مواجه خواهید شد!(کاملا جدی!)

    4_برای نوشتن این

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    وقت زیادی گذاشته شده و من برای هر قسمت

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    به طور وسیعی تحقیق کردم، اگر موردی در متن

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    بود حتما به من اطلاع داده بشه.

    5_این

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    برای من ارزش زیادی داره و برای هر خطش هزار فکر کردم؛ اما

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    بی عیب و نقصی نیست. برای نقد یا به پروفایلم یا به تاپیک نقد برید و در نظر داشته باشید که یک نقد با لحن ملایم و آرام تاثیر بیشتری دارد تا یک نقد پر از تخریب!

    6_ این

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    به هیچ‌وجه قصد توهین به قشر، دین و...ندارد! تمام موضوعات مورد بحث در

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    با تحقیقات زیاد نوشته شده اند.

    7_این

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    دارای معما، شخصیت و اتفاق‌های زیاد است، اگر با سلیقه شما جور نمی‌باشد، لزومی بر خواندنش نیست.

    8_ژانر عاشقانه در این

    مهمان گرامی برای مشاهده لینک عضو یا وارد شوید برای دیدن لینک و دانلود وارد ویاعضو شوید!

    کم است.

    مقدمه:
    دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
    ناکرده گنه چنین مجازات شدیم؟
    کشتیم خرد،
    دار زدیم دانش را،
    در بند و اسیر صد خرافات شدیم!
    ***
    فصل اول:
    «بازیچه یا بازیکن؟»

    به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن. تعظیم آنان همانند خم‌شدن دو سر کمان است که هرچه به هم نزدیک‌تر شوند، تیرش کشنده‌تر است!
    #جلال آل احمد
    هوای سرد گاراژِ تنگ و تاریک به تن نحیفش نفوذ کرده بود. بوی نم دیوارها حالش را بد می‌کرد. زمین سرد بود و تنها یک مانتوی ساده بر تن داشت. گاراژ کوچک بود و حس خفگی در آن جریان داشت. شک نداشت که اگر تا دقایقی دیگر از این گاراژ نحس، سرد، تاریک و خفه‌کننده بیرون نرود، خفه می‌شود! تا به حال، حتی یک لحظه هم در همچین صحنه‌ی نحسی قرار نگرفته بود. تا به حال، حتی به این فکر نکرده بود که در یک گاراژ کوچک بیست‌متری، به صندلی چوبی قهوه‌ای رنگ بسته شود و حتی نداند که چه کار کرده است که باید این عذاب الیم را بکشد. سکوت تلخ گاراژ خالی را شکست و با صدای خشدارش گفت:
    - داری چیکار می‌کنی؟
    صدای خشن مرد را از پشت سرش شنید:
    - این رو از من نپرس، از خودت بپرس. فکر می‌کنی چیکار کردی؟
    اخمی روی صورت زیبایش نشاند و پیشانی سپیدش کمی چروک شد. کارهای زیادی کرده بود. آن‌قدر زیاد بودند که برای شمردنش باید از شن‌های بیابان استفاده می‌کردند. صدای مرد گوشش را آزرد:
    - بذار من بهت کمک کنم. این چاقو رو تا حالا دیدی؟
    چاقویی جلوی پاهای بسته‌شده‌اش افتاد. با تفکر به آن نگاه کرد. آشنا بود؛ اما به یاد نمی‌آورد که همچین چیزی را دیده باشد. شايد در گذشته‌اي نه چندان دور؛ اما حال نه! خواست سرش را به علامت منفی تکان دهد که مرد موهای مشکی‎رنگش را از ریشه با شدت کشید و گفت:
    - عجیبه! یعنی یادت نمیاد؟ این همون چاقویی بود که...
    بقیه حرف‌های مرد را نشنید. ذهنش در حول اتفاقات گذشته می‌چرخید؛ اتفاقاتی که او را از یک دختر ساده تبدیل کرد به یک دیو که حال روی صندلی با دست و پای بسته نشسته است. اتفاقاتی که مانند هوای اینجا نفس‌گیر بود، قلبش را چند ثانیه از تپش می‌انداخت و بعد از چند ثانیه دوباره به کار می‌افتاد. رنگش پریده و پوستش سپید تر شده بود. زیر لب گفت:
    -من چیکار کردم؟
    و حال کارهای گذشته‌اش یادش آمد؛ تک‎تک کارهایش، خاطره‌هایش. لحظه‌های زندگی‌اش درست مانند یک فیلم از جلوی چشمانش گذشت. اشک‌هایش مانند مرواریدی درخشان، آرام‌آرام بر روی گونه‌هایش غلت خوردند و روی مانتو‌ی سبز و ساده ای که از آن دخترک چشم سبز گرفته بود، ریختند. غرورش را شکست. همان غرور که به‌خاطرش خیلی‌ها را فدا کرد. غروری که تنها باعث نابودی خودش نبود، باعث نابودی هزاران نفر بود که در دامی که او پهن کرده بود افتادند و برای نجات خود به هر ریسمانی چنگ زدند؛ اما بیشتر فرو می‎‌رفتند و راه نجات را باید در خواب می‌دیدند.
    لبخندی زد و زمزمه کرد:
    -می‌تونی من رو بکشی، من سزاوار مرگم.
    مرد پوزخندی زد. روبروی او، به دیوار خاکستری رنگ تکیه داده بود. چند سال از آن اتفاق می‌گذشت؛ اما هنوز هم لباس‌های سیاهش را از تنش در نیاورده بود. ته‎‌ریشی که نه تنها جذابش نمی‌کرد؛ بلکه او را پیرتر نشان می‌داد روی صورتش جاخوش کرده بود و زیر چشم‌های سیاه‌رنگش به اندازه دو بند انگشت گود رفته بود. پوست صورتش تیره و چروک شده بود. ابروهایش نامرتب بودند و موهایش... آه موهایش! موهای سیاه لـخت که آشفتگی را فریاد می‌زدند و دختر را به یاد گذشته می‌انداختند. با بغضی که در گلویش نشسته بود گفت:
    - برادرم رو بردی گوشه قبرستون، مادرم از شدت غم و غصه دق کرد لعنتی. تو چه‌جور آدمی هستی؟ چه آدم عوضی هستی؟ چه‌جوری تونستی؟ چرا برادر من؟ تو رو حتی مرگ هم قبول نداره.
    و بالاخره بغض چند ماهه مرد با تلنگری ساده شکست. اسلحه را به گوشه‌ای پرت کرد و زانوهایش خم شدند. روی زمین خاکی افتاد و با دست‌هایش سعی کرد خود را نیم‌خیز روی زمین نگه دارد؛ اما دست‌هایش جان نگه‌داشتن او را نداشتند و در آخر روی زمین نشست، اشک‌هایش راه خود را پیدا کردند و از گونه‌اش به پایین حرکت کردند. دست‌هایش می‌لرزیدند و این لرزش برای یک مرد سی و چهار ساله کمی عجیب بود. او مقصر این لرزش دست‌ها بود! او مقصر آن بغض در گلوی او بود. او مقصر همه‎‌ی اتفاقات تلخ این خانواده بود و حال ثمره خودخواهی‌هایش روبرویش بود و فریاد می‌کشید:
    -لعنت به تو یلدا، لعنت بهت! زندگی همه رو با خودخواهیات نابود کردی لعنتی. چه‌طوری تونستی؟
    یلدا با چشم های پر از اشکش به او خیره شد و هق‌هق کرد. اشک‌هایش با ریمل مشکی رنگش درهم آمیخته و سرش را به سمت آسمان که سقف گاراژ بود گرفت. او یلدا بود؛ اما نه آن یلدایی که پدرش دست روی سرش می‌کشید و با افتخار می‌گفت این دختر من است! دیگر آن یلدای افتخار آفرین نبود. حال یلدایی بود که کمر پدر و برادرش را خم کرده بود. مادرش را شکسته و خواهرش را از خود متنفر ساخته بود. دیگر آن یلدایی نبود که با خجالت کاسه‌ای آش را برای همسایه‌شان می برد و بعد با سرعت به سمت خانه‌شان برمی‌گشت. او عوض شده بود و شاید هم به قول او... عوضی شده بود!
    از روی زمین بلند شد و به سمت یلدا حرکت کرد. یلدا به چشم‌های قرمزش خیره شد و سعی کرد تا غرور از دست رفته‌اش را پیدا کند. موهای مرد بهم ریخته بود؛ اما باز هم دل یلدا را می‌سوزاند! چرا باید تنها وجه شباهت این دو برادر، موهایشان باشد؟
    یلدا: خودکشی برادرت به من هیچ ربـ....
    با سیلی محکمی که به صورتش خورد حرف در دهانش ماسید. حس کرد فک محکمش جابه‌جا شده، طعم خون را در دهانش احساس کرد. چشم‌هایش را بست، او سزاوار این سیلی بود. او سزاوار هزاران سیلی سنگین بود؛ آن‌قدر سنگین که باعث شود تمام دندان‌هایش خورد و وارد معده‌اش بشوند. سرش را که به سمت چپ متمایل شده بود صاف کرد و با جدیت به چشم‌های مشکی روبرویش خیره شد. پوزخندی زد و بی‌رحم گفت:
    - برادر تو یه کنه به تمام معنا بود.
    صدای فریادش در کل گاراژ بیست متری پیچید. یلدا احساس کرد که هر چهار دیوار گاراژ می‌لرزند و بعد روی سر آن دو آوار می‌شوند. آب دهانش را قورت داد و حتی گفتن حقیقت هم به این مرد روبرویش یک حماقت محض بود.
    -حرف دهنت رو بفهم!
    پوزخندی زد، به چهره‌ی عصبانی او نگاه کرد. باید وقت می‌خرید؛ هرچند که نمی‌دانست وقت خریدن به چه کارش می‌آید. اصلا فایده‌ای دارد یا ندارد؟ دلش می‌خواست کمی، فقط کمی اکسیژن حرام کند تا اگر زنده ماند بتواند به این افتخار کند که شش ساعت و بیست و یک دقیقه در مقابل یک مرد روانی، عصبی و زخم‌خورده از گذشته‌ای که یلدا نحسش کرد؛ نفس کشید.
    یلدا: چرا نمی‌خوای بفهمی؟ برادرت یه احمق به تمام معنا بود. نمی‌فهمید که دوستش ندارم. نمی‌فهمید که ازش متنفرم. بارها و بارها بهش گفتم برو، ازم دور شو؛ اما گوش نکرد. تنها راه چاره‌م این بود که برم با کسی که دوستش دارم.
    با صدای آژیر پلیس لبخندی زد. این حس ششم همیشه به دردش می‌خورد. زیر لب زمزمه کرد:
    -تموم شد.
    -نه تموم نشده!
    اسلحه را جلوی چشم‌هایش دید. با ترس به بدنه مشکی‌رنگش نگاه کرد و تا خواست سخنی بگوید صدای شلیک گلوله در هوا پیچید. در گاراژ با صدای بدی باز شد و ماموری که لباس فرم پلیس در تن داشت با صدای بلند گفت:
    -اسلحت رو بنداز زمین، زود باش!
    به جسد یلدا نگاه کرد. وسط پیشانی‌اش شکافته شده بود و خون همه‌جا پخش شده بود. چشم‌های مشکی‌رنگش باز بودند. زیر لب زمزمه کرد:
    -حالا تموم شد.
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:45
    :(Ailin, *...NEYBAD...*, elahe 1379 و 339 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    سروان همان‌طور که با عجله ورقه‌ها را جابه‌جا می‌کرد، با چشم جلوی پایش را می‌پایید تا نقش بر زمین نشود. قدم‌هایش را بلند و تند برمی‌داشت و همان‌طور که یک چشمش رو به زمین و چشم دیگرش خط‌های پرونده را دنبال می‌کرد، گفت:
    -مقتول یلدا معتمد و قاتل هم حامد سمیعی.
    سرگرد دستگیره اتاق را در دست‌هایش گرفت و به سمت او برگشت. ابرویش را بالا انداخت و به حالت راه رفتن سروان نگاه کرد. به چشم‌های درشت قهوه‌ای سروان که بهترین دوستش بود خیره شد و گفت:
    -انگیزه‌ی قتل چی بوده؟
    سروان دوباره به پرونده نگاهی انداخت. تره‌ای از موهای سیاه رنگش که روی پیشانی بلندش افتاده بود را با حرکت سر بالا انداخت و بعد از خواندن چند سطر از پرونده قطور رو به رویش، پرسید:
    -زیاده، کدومش رو بگم؟
    در اتاق را باز کرد. هوای نسبتا گرم به پوست صورتش برخورد و سردی را کاملا از تنش دور کرد. اتاقی نسبتا کوچک که با وسایل چوبی چیده شده بود، کتابخانه‌ای که سمت چپ قرار داشت و در آن پر بود از پرونده‌های کوچک و بزرگ. پرونده‌هایی که هر کدام رازی را در خود نهفته بودند و هر کدام سرنوشتی داشتند. نور از پنجره بالای اتاق به داخل می‌تابید و باعث گرمای اتاق شده بود. پایش را بر روی سرامیک با طرح پارکت گذاشت و زمزمه کرد:
    -همش رو...!
    سروان روی مبل مشکی نشست و پایش را روی آن پایش انداخت. پرونده را باز کرد. دوباره با چشم‌هایش خط‌ها را دنبال کرد. شروع جمله‌ها آسان بود؛ اما در انتها به یک معمای بزرگ وصل می‌شد. مشغول توضیح دادن شد:
    -یلدا معتمد، بیست و سه ساله. فرزند سوم خانواده معتمد. توی کرج به دنیا اومد و وقتی که ده سالش شد اومدن تهران.
    سرگرد خودکار بیکش را روی میزش کوبید. روی صندلی چرخانش نشسته بود و به سروان که پسری با موهای شکلاتی و چشم‌های درشت قهوه‌ای بود، نگاه می‌کرد. می‌خواست سروان هم کسی مانند خودش باشد، کسی که همه رویش حسابی دیگر باز می‌کردند و این پتانسیل پیشرفت را در سروان جوان به خوبی می‌دید. خیره به سروان پرسید:
    -چرا اومدن؟
    سروان چشم غره‌ای رفت. متنفر بود از این‌که کسی وسط حرفش بپرد. به مبل مشکی رنگ تکیه داد و صفحه دیگری از پرونده را باز کرد.
    -پدرش ورشکسته شد و اونا برای فرار از طلبکارا اومدن تهران و با همون مقدار پولی که باقی مونده بود یه خونه توی پایین شهر خریدن. اون‌جا یه همسایه داشتن که از قضا دوست یکی از اون طلبکارا بوده. مرده به پدر یلدا معتمد می‌گـه که حاضره کمک‌شون کنه؛ اما فقط به یه شرط.
    سروان پوفی کشید و دوباره به صفحه نگاهی انداخت. از این همه معما در یک پرونده بدش می‌آمد. ای کاش همه پرونده‌ها سریع جمع می‌شدند و بعد می‌رفتند قسمت بایگانی و خاک می‌خوردند. حیف که حتی آن پرونده‌های بایگانی شده هم هزاران راز نهفته در خود دارند که هر یک به دیگری وصل است.
    -مثل اینکه اون مرده توی یه شرکت که توی کار قاچاق بودن کار می‌کرده. اونا دنبال یه طعه می‌گشتن و چه‌کسی بهتر از پدر یلدا؟
    فکری به ذهن سرگرد رسیده بود. حس می‌کرد که یک تشابه فامیلی در این میان وجود دارد. یک تشابه فامیلی میان این پرونده حل نشده و یکی از پرونده‌های بایگانی شده. یک تشابه فامیلی و شاید هم تشابه سرنوشتی!
    -پدر یلدا... امیر معتمد نبوده احیایا؟
    سروان پوشه را روی میز جلویش گذاشت. دیگر لازم نبود کلی مقدمه چینی کند تا به او بگوید. زیر لب گفت:
    -زدی تو خال!
    سرگرد دست‌هایش را به هم مالید و با اشتیاق به سروان خیره شد. تا الان پیشرفت چشم گیری داشتند؛ پس اگر با همین نیرو و اراده پیش می‌رفتند حتما، بی‌شک این پرونده را حل می‌کردنند. سروان نگاهی به اطراف انداخت.
    -کیان میگم ممکنه که....
    کیان اخمی کرد. نفسش را حبس و بعد با لحن بسیار آرامی زمزمه کرد:

    - بقیه اش رو بگو اشکان تا مطمئن بشم.
    اشکان چشم‌هایش را بست و نفسش را فوت کرد. با هر دم و باز دمی که انجام می‌داد حس می‌کرد قلبش تیر می‌کشد.
    -بعد از این که امیر معتمد به جرم حمل مواد مخـ ـدر می‌افته زندان، اوضاع خانواده یلدا بهم می‌ریزه. اون مرده فرار می کنه، از ایران خارج می‌شه و یه همسایه جدید میاد. اون موقع یلدا پونزده ساله بوده و تنها منبع در آمدشون برادرش بوده و عموی یلدا! اون همسایه جدید یه پسر داشتن که حدودا بیست ساله بوده و در کمال تعجب اون پسر به یلدا دل می‌بنده. خانواده یلدا هم برای این‌که بتونن بار سنگین مخارج یلدا رو از دوش‌شون بردارن با ازدواج یلدا موافقت می‌کنن؛ البته به این شرط که بعد از کنکور یلدا، به عقد هم در بیان.
    کیان نفسش را فوت کرد. سوالی در ذهنش به وجود آمده بود را زیر لب زمزمه کرد:
    -اون پسر کی بود؟
    -حسین سمیعی.
    کیان چشم‌هایش را درشت کرد و با بهت گفت:
    -برادر... برادر حامد سمیعی؟ همین قاتل یلدا؟!
    اشکان سری به علامت مثبت تکان داد و از جایش بلند شد. کیان شروع کرد به قدم زدن در اتاق، دلش کمی آرامش می‌خواست. آرامشی که سال‌ها بود از او گرفته شده بود و خدا می‌دانست کی می‌توانست باز هم آرامش را در آغـ*ـوش خود بگیرد. اگر حدس اشکان درست باشد و این پرونده به آغاز ماجرایی باشد که از ترسش شب ها خواب نداشت، دیگر تا ابد رنگ آرامش را هم نمی دید!
    -یلدا توی کلاس‌هایی که می‌رفته با یه پسری آشنا می شه و بهتره بگم عاشق هم دیگه می‌شن. یلدا هم نامزدیش رو به طرز وحشتناکی با حسین بهم می‌زنه. جلوی همه تحقیرش می کنه و بعد هم از خونه بیرون می‌زنه و میره پیش اون پسره؛ اما...
    کیان منتظر به اشکان نگاه کرد. پرونده را محکم روی میز انداخت و با حرص زمزمه کرد:
    -پسره کشته شده بود. فردای اون روز، خبر فوت حسین و اون پسره مثل بمب می‌ترکه. تمام شواهد نشون می داده که ارسلان زند رو یلدا کشته. یلدا هم فرار می کنه و تا امروز مفقود الاثر بود. می‌دونی کیان، انگار شروع شده!
    اخمی محو بر روی چهره کیان نشست و پرسید:
    - مطمئنی؟
    اشکان از جایش برمی‌خیزد. موهای شکلاتی رنگش را به آرامی نوازش می‌کند و عکس یلدا را با دست راستش، از داخل پرونده در می‌آورد.
    اشکان: «استراتژی با مرگ یکی از مهره های بزرگ، شروع میشه!» این جمله رو یادت میاد؟
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:45
    :(Ailin, elahe 1379, Faezeh.abdi و 272 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    «چند ماه پیش»
    در قهوه‌ای رنگ خانه را با آرمش بست. نفسش را فوت کرد. قدم‌هایش را آرام آرام برداشت و به سمت سالن راه افتاد. صدای کفش‌های ورزشی آدیداسش که روی پارکت‌های قهوه‌ای کشیده می‌شد، در سالن می‌پیچید. دست‌هایش را داخل جیب پالتوی مخمل مشکی رنگش کرد. هنوز کامل وارد نشده بود که صدای فریادی او را از جایش پراند:
    -کدوم گوری بودی؟
    پوزخندی زد. کدام گور بود؟! خودش هم نمی‌دانست؛ فقط رفته بود تا آرامشی را پیدا کند که چهارسال بود از او گرفته شده بود. نگاهش را به او دوخت و همراه با افکارش در جای دیگر سیر می‌کرد. آب دهانش را قورت داد، چه جوابی داشت؟ برای آن همه افتضاح چه جوابی داشت؟ به مرد روبه‌رویش باید جواب پس می‌داد یا برای کسانی که او را کنترل می‌کردند؟ صدای فریاد او را از فکر در آورد:
    -کجا بودی لعنتی؟ کجا بودی؟!
    از چند پله‌ای که هال و راهرو را بهم وصل می‌کرد با غرور پایین آمد. سرش سنگین شده بود و حس می‌کرد که ممکن است کاملا به سمت چپ کج شود؛ حتی تصورش هم خنده دار بود! سرش به سمت چپ کج شده باشد؛ اما بدنش کاملا صاف باشد. سرش را با اعتماد به نفس بالا گرفت و به چشم‌های خشمگین روبه رویش نگاه کرد. خونسردی در چشم‌های سبز رنگش موج می‌زد و در چشمان مشکی مردِ خشمگین عصبانیت!
    -به تو ربطی نداره!
    با سیلی که محکم به صورتش خورد، حرف در دهانش ماسید. صورتش از چپ به راست متمایل شده بود. قرار بود که صورتش به سمت چپ کج شود؛ اما با آن سیلی تمام فرضیه‌ها با شکست مواجه شد. همان‌جا بود که تصمیم گرفت دیگر از این ایده‌های ناب در ذهنش راه ندهد. دست‌هایش را مشت کرد تا خودش را کنترل کند. سرش را بالا گرفت و با بی‌پروایی به چشم‌های پر از خشم روبه رویش نگاه کرد. آرام پلک زد و قدرت زبانش را به رخ کشید:
    -حیف که به معصومه قول دادم؛ وگرنه الان جنازه‌ات رو از این جا می‌بردن بیرون. به اونی که جواب می خواد، جواب میدم. به اونی هم که درد می خواد، درد میدم! تو لایق جواب دادن نیستی!
    نتوانست نیش نزند. نتوانست زخم نزند؛ زخم نزند؟ او یک عقرب بود! اگر زخم نمی‌زد که روز و شبش نمی‌گذشت؛ طبیعت او نیش زدن بود؛ نه نوازش کردن. بی‌توجه به چشم‌های مهبوت روبه رویش به سمت پله‌ها عقب گرد کرد. زیر لب زمزمه کرد:
    -حقش بود!
    از پله‌های مارپیچ به آرامی بالا رفت. با هر قدمی که بر روی پله سنگی می‌گذاشت، حالش بدتر از قبل میشد. صدای کفش ورزشی‌اش روی پارکت‌ها حس خوبی به او می‌داد؛ اما نمی‌توانست آن همه حس بد را از او دور کند. به آخرین پله رسید و در اتاق را باز کرد، وارد اتاقش شد. حس غم وجودش را گرفت. همه اشیاء داخل اتاق ترکیبی از رنگ مشکی و خاکستری بودند. خاکستر؛ مانند باقی مانده خانواده‌اش، خانواده‌ای که به خاطر او و خودخواهی‌هایش خاکستر شدند و سیاه مانند بختش. بختی که روی هر چه سیاهی بود را کم کرده بود.
    آهی کشید و در را محکم بست. شالش را از روی سرش کشید و داخل کمد پرت کرد. پالتوی مخملش را از تن ظریفش در آورد و روی پارکت‌ها انداخت. به سمت تخت خوابش حرکت کرد؛ اما صدای موبایلش باعث شد که از حرکت بایستد. پوفی کشید و موبایلش را از روی میز پاتختی برداشت. با دیدن شماره ضربان قلبش بالاتر رفت؛ چه گفته بود؟ به آنی که جواب می خواهد، جواب می دهد! حالا وقت جواب پس دادن بود، می توانست باز هم از آن دروغ های حرفه ای تحویل بدهد یا باید جا میزد؟ چقدر خبرها سریع به گوشش رسید؛ هرچند اگر نمی‌رسید جای تعجب داشت! دستش را روی قسمت سبز رنگ کشید و گفت:
    -بله؟
    صدای پر از ابهتش را شنید. دلش می‌خواست گوشی، دراور چوبی گوشه اتاق، آینه تمام قد کنار تخت، پاتختی کنارش و تخت بزرگ دو نفره مشکی که در بالای اتاق جاخوش کرده بود را با تمام قوا، روی سر خودش و او خورد می‌کرد تا از شر این زندگی راحت می‌شد.
    -کجا بودی؟
    پوفی کشید و آب دهانش را قورت داد. هرچه‌قدر که می‌توانست با خیره سری روبه‌روی مهراد بایستد، جلوی او نمی‌توانست. از روی تخت بلند شد و با قدم‌های آهسته به سمت پنجره‌های تمام قد حرکت کرد. در فکر این بود که چه‌گونه آینه سنگین تمام قد سمت چپ اتاق را بلند کند و روی سر خودش خورد کند؛ هیچ راهی نبود! توان می‌خواست و او بی‌توان‌تر از هر کسی در هستی بود. انعکاس خودش را در آینه می‌دید. چشم‌هایی رنگی که یک روز درخشان بودند؛ اما حال...
    -مگه مهمه؟
    سکوتی پشت خط حاکم بود. انعکاس پوزخندش را در آینه دید. دستش را روی شیشه سرد گذاشت و به باغ پایین پایش خیره شد، سرسبزی موج می‌زد. باغی که در شب آن‌قدر ترسناک می‌شد که قدم زدن در آن کار هرکسی نبود؛ اما حال در روز آن‌قدر زیبا بود که ناخودآگاه وجود را پر از شادی و نشاط می‌کرد. سبز، رنگی انرژی بخش و این بهترین نوع انرژی گرفتن بود!
    -دلم نمی‌خواد برات مشکلی پیش بیاد، تو برام مهمی! تا زمانی که خلافش ثابت بشه.
    تمام انرژی مثبتی که از رنگ سبز باغ گرفته بود پر کشید و رفت! برایش مهم بود؟ وقتی برای آن ضمیر غایب که معلوم نیست کجاست، مهم نبود؛ مهم بودن برای او برود به جهنم! پوزخندش تبدیل به قهقه‌ای هیستریک شد. آن‌قدر بلند می‌خندید که صدایش در کل اتاق پیچیده بود و حدس می‌زد که تا بیرون از اتاق هم برود. روی زمین نشست. ناگهان بغض گلویش را فشرد. با بغض زمزمه کرد:
    - تا کی باید پای لرز خربزه نخورده بشینم؟
    دندان‌هایش روی هم دیگر می‌لرزیدند. هجوم خاطرات تبدیل شده بود به یه بغض روی گلوش! بغضی که نه از بین می‌رفت و نه می‌ترکید تا حداقل حالش را کمی بهتر کند؛ مانند یک بختک گلویش را می‌فشُرد تا زمانی که بمیرد؛ چرا حتی آن بختک هم جان نداشت که او را بِکُشتد؟
    - تا وقتی که طعم اون خربزه از زیر زبونم بره!
    تماس را بی‌حرف قطع کرد و به صفحه گوشی اپل نگاهی انداخت. اخمی کرد و از جایش بلند شد. به آینه قدی نگاهی انداخت. همان آینه‌ای که می‌خواست محکم در سر خودش خوردش کند؛ اما آینه خورد شدن خودش را، نابود شدن خودش را، به ته خط رسیدن خودش را نشان می‌داد. زیر چشم‌هایش به اندازه دو بند انگشت گود رفته بود؛ اما باز هم جذابیت خود را حفظ کرده بود. پوستش از همیشه سفیدتر بود. لب‌هایش ترک خورده بود و رنگش به سوی صورتی کمرنگ می‌رفت. دستش را روی موهایش کشید. موهایش را با دست‌هایش کشید و بعد از چند ثانیه رها کرد. قلبش تیر می‌کشید. او سال‌ها بود که فراموش شده بود! او یک ملکه فراموش شده بود! چقدر دور بودن آن روزهایی که آرزو می کرد ملکه نباشد، حال دیگر حتی نمی توانست آرزو کند! زیر لب زمزمه کرد:
    -زیبای فراموش شده!
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:44
    :(Ailin, elahe 1379, Faezeh.abdi و 274 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    به آینه خیره شد و پالتوی مخمل مشکی رنگش را روی تنش صاف کرد. جذابیتش نفس گیر شده بود! شلوار کتان جذب مشکی‌اش را کمی بالاتر کشید و مچ پای سفیدش نمایان شد. آستین‌هایش را بالا داد تا ساعت سفیدش خودنمایی کند و شال مشکی اش مثلِ همیشه عقب و موهایش را به نمایش گذاشته بود.
    سعی کرد لبخندی بزند؛ اما با کج شدن لب‌هایش، قلبش تیر کشید. حتی لبخند زدن هم حرام شده بود. در اتاق با صدای بدی باز شد. نگاهش را از روی آینه برداشت و به در دوخت. با دیدن ارکیده اخمی کرد. او این‌جا چه می‌کرد؟ ارکیده وارد اتاق شد و کیف سامسونگ مشکی رنگ را روی تخت انداخت.

    -بیا! اینم اون پولایی که خواسته بودی.
    با اخم به کیف نگاه کرد. چه‌قدر زودتر از آن‌چه که فکرش را می‌کرد به دستش رسید. انتظار داشت به خاطر رفتنش تنبیه شود؛ اما...این ماموریت جدید از هر تنبیهی بدتر بود. کی می‌شد تا برای همیشه از دست این همه تنبیه خلاص می‌شد؟ چهارسال بود که به خاطر کار نکرده تنبیه شده بود؛ کاری که فرهاد انجام داد و او تنبیه شد.
    -خیلی خوب! می‌تونی بری.
    چشم‌هایش را بست، دلش از شدت گشنگی ضعف می‌رفت و گلویش خشک شده بود. پلک‌هایش را از هم فاصله داد و دست‌هایش را از روی دراور مشکی رنگ برداشت. به سمت تخت حرکت کرد و دستش را آرام روی کیف سامسونگ مشکی کشید. انگشت‌هایش را روی قسمت قفل گذاشت و با یک حرکت بازش کرد. با دیدن چندین بسته تراول لبخندی تلخ گوشه لبش نشست. او هم زندگی‌اش را به همین تراول‌ها باخته بود. در کیف را بست و روی تخت نشست. سرش را داخل دستانش گرفت و به پارکت‌ها خیره شد. بیشتر از قبل به شکستن آینه اتاق فکر می‌کرد! ای کاش می توانست بشکند آینه ای که شکستن خودش را به رخش می کشید!
    ***
    از پله‌ها با غرور پایین آمد، انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش در اتاق به حال خود افسوس می‌خورد. ارکیده پایش را روی آن پایش انداخته بود و با سردی به تلویزیون خیره شده بود. جمیله و زهرا مشغول چیدن سفره صبحانه بودند. با شنیدن صدای پاشنه‌های کفش او، سریع سرشان را بالا آوردند. جمیله زیر لبی صبح بخیری نثارش کرد؛ اما زهرا طبق این چند سال حرفی نزد. نه این که دلش نخواهد حرفی بزند، نه! اتفاقا می‌خواست تا دهان باز کند و با تمام توان به او ناسزا بگوید؛ اما نمی‌توانست. سه سال بود که زبانش را بریده بودند؛ چون به پلیس‌ها اطلاعات باند را داده بود. هرچند که بیشترشان غلط بود و شاید هم این که اطلاعات غلط بود باعث زنده ماندن او شده بود؛ وگرنه خوراک سگ‌ها شده بود. ارکیده از جایش بلند شد و به سمت میز صبحانه حرکت کرد. او هم در این چهارسال زیاد حرف نمی‌زد؛ اما چشم‌هایش پر بود از حرف‌های ناگفته! پر بود از نفرت که به سوی دلسا پرتاب می‌شدند. دلسا صندلی چوبی را به سمت عقب کشید و پرسید:
    -مهراد کجاست؟
    جمیله قوری را برداشت و داخل استکان‌ها چای خوش عطری ریخت. سرش را بلند کرد و به چشم‌های سبز دلسا خیره شد. مهراد مانند جن می‌ماند؛ سریع غیب می‌شد و ناگهان پیدا می‌شد. ارکیده همیشه به او آقای جن می‌گفت و مهراد هم جوابش را با تلخی تمام می‌داد، آخر سر هم هر دو به اتاق‌شان می‌رفتند و شاید مانند دلسا به شکستن آینه فکر می‌کردند؛ حداقل ارکیده آن‌قدر جربزه داشت که دو بار آینه بالای اتاقش را با حرکت مشت شکسته بود؛ اما دلسا...
    جمیله لبخند زوری روی لب‌هایش نشاند و جواب داد:
    -آقا صبح زود رفتند.
    ارکیده نان را از داخل سبد برداشت و کنارش گذاشت. سعی می‌کرد تا حدالامکان به دلسا نگاه نکند تا نفرتش بیشتر نشود. زهرا چای را جلوی دلسا ارکیده گذاشت و بعد سینی به دست به سمت آشپزخانه که ضلع شرقی خانه بود حرکت کرد. دلسا نگاهی به پذیرایی انداخت. مبل‌های سلطنتی کرم، پرده‌های کرم و قهوه‌ای رنگ، فرش‌های تمام ابریشم کرم و تلویزیونی که سمت راست هال قرار داشت. کاناپه‌های مخمل قهوه‌ای زیبایی می افزود به عمارت! لبخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
    -برای امشب این‌جا خوبه! لازم نیست برم رو بندازم به مسعود.
    ارکیده فنجان را محکم روی میز کوباند، جوری که کمی از چای آن روی میز ریخت. دلسا به فنجان نگاهی کرد و ابرویش را بالا انداخت. ارکیده چاقو را به سمت دلسا گرفت و با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفت:
    -امشب، این‌جا هیچ جشنی گرفته نمیشه. اجازه نمیدم پای کاراتون به این عمارت باز بشه! هر کثافت کاری که می خوای بکنی بیرون از این جا بکن.
    اخمی کرد. ارکیده برای او تصمیم می‌گرفت؟ انگار هنوز حالی‌اش نشده بود که دلسا کیست! ابرویش را بالا انداخت و با نگاهی موشکافانه به چشم‌های پر نفرت ارکیده خیره شد، حدس می‌زد که اگر دست و بال ارکیده باز بود حتی یک لحظه هم او را زنده نمی‌گذاشت. پوزخندی زد و کم کم تبدیل به خنده شد.
    -اون‌وقت تو می‌خوای جلوی من رو بگیری؟ دست بردار بابا! کم من رو بخندون.
    ارکیده از جایش بلند شد و با قدم‌های محکم به سمت در حرکت کرد و آخرین اخطارش را داد:
    - من حرفام رو زدم، اگر جشنی امشب این‌جا برپا بشه کاری می کنم که تبدیل به عزا بشه.
    دلسا با آرامش مشغول خوردن صبحانه‌اش شد، اهمیتی هم به ارکیده نداد! خوب می‌دانست که تنها راه این که ارکیده را عصبانی کند بی‌توجهی است. بی‌توجهی به تمام رفتارهای ارکیده؛ هرچند که ارکیده آنقدر پوست کلفت بود که با بی‌توجهی از طرف دلسا هم هیچ کارش نشود؛ اما از هیچی که بهتر بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:44
    Faezeh.abdi, طهور, aroosha و 243 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    با صدای جیغ و داد و فریاد پسران و دختران گوش‌هایش را گرفت. مي‌توانست به خوبي دختران و پسراني كه با هم می‌رقصیدند را تصور كند. دختر پسرانی که جام‌های پر از آن مایع حرام شده را بالا می‌گرفتند و به سلامتی هم می‌نوشیدند و از یاد بـرده بودند که خدایی در آن بالا نگاهش به آن‌هاست.
    همان‌طور که روی تخت چمباتمه زده بود به آینه روبه رویش می‌نگریست. دختری در آینه با نگاهی سرد به او خیره شده بود. چشم‌های عسلی دختر تیره شده بود و دیگر جذابیت قبل را نداشت. لب‌هایش را ورچید و نگاه از دخترک شکسته داخل آینه برداشت. میل عجیبی به شکستن شیشه آینه داشت. آینه‌ای که دورش با چوب، قاب گرفته شده بود و به حالت نیم دایره روی دراور گذاشته شده بود. بیشتر از قبل به پیشنهاد آن مرد پیر فکر کرد.
    باز هم دلسا موفق شده بود. چیز عجیبی نبود!

    از جایش بلند شد و به سمت بطری‌های داخل ظرف روی پاتختی حرکت کرد. نیاز داشت! نیاز داشت به آرامشی که سال‌ها بود از او سلب شده بود. در بطری را باز کرد و داخل لیوان ریخت. با یک حرکت سر کشید. نمی‌دانست چند بار لیوان را پر و خالی کرده بود، سرش گیج می‌رفت. دستش را گوشه دراور چوبی گرفت تا خود را نگه دارد. همه صحنه‌های گذشته از جلوی چشم‌هایش می‌گذشتند. گذشته‌ی تلخش را دوباره دید. تلخ بود یا تلخ‌تر از تلخ؟ اصلا کلمه تلخ برای آن گذشته لعنتی بی‌مفهوم بود. باید صدها اسپرسو را روی هم می‌گذاشتند تا کمی، فقط کمی از تلخی را با آن نشان می‌داد. حرف های مرد در سرش می پیچید. مانند یک خون آشام که خون می خواست، او انتقام می خواست! انتقام از کسانی که زندگی اش را به گند کشیده بودند. انتقام از دلسا، از دایان، از فرهاد، از همه! او امید را داشت، تازه احساس امنیت در وجودش جوانه زده بود که دلسا اسید ریخت پای آن! امید... آخرین بار که از او خبری داشت، سه سال پیش بود. هنگامی که خبر ازدواجش را شنید و حالش تا چند روز بد بود. مطمئن بود که امید او را پیدا می کند و نجاتش می دهد؛ اما انگار همه آن ها خیالات ذهن مریضش بوده.
    صدای باز شدن در اتاق را شنید، نمی‌دانست چه کسی وارد اتاق پر از غم او می‌شود. صدای مبهوت مهراد را شنید:
    -ارکیده داری چیکار می‌کنی؟
    لیوان پر را به سوی مهراد گرفت. با لحنی کشیده جواب داد:
    - یعنی می‌خوای بگی معلوم نی... نیست؟
    سری به علامت تاسف تکان داد و زیر بازوهای ارکیده را گرفت تا او را بلند کند. ارکیده دستش را دور گردن او انداخت و بلند خندید؛ با خنده ای که در اعماقش بغض دیده میشد زمزمه کرد:
    - می دونی مهراد... فکر کنم بزی که من باید به دهنش... شیرین می اومدم رو گرگه خورده!

    و با خنده دستش را داخل موهایش کشید. مهراد زیر لب نچ نچی گفت و به سمت حمام داخل اتاق حرکت کرد. دست ارکیده شل شد و لیوان محکم بر روی زمین افتاد و با صدای بدی روی پارکت‌های سفید رنگ شکست. خدا را شکر کرد که صدای آهنگ و موزیک پایین آن‌قدر زیاد بود که صدای شکستن لیوان به گوش آن‌ها نمی‌رسید.
    در قهوه‌ای رنگ حمام را باز کرد و ارکیده را با یک حرکت داخل وان انداخت. دوش آب یخ را باز کرد و از وان فاصله گرفت تا لباس‌هایش خیس نشوند. دیوارهای حمام کمی خیس بودند و نشان از آن بود که همین یک ساعت پیش او در حمام بوده. ارکیده از شدت شوک آب یخ چشم‌هایش باز شدند، جیغ خفه‌ای کشید و گفت:
    -این لعنتی رو ببند، یخ زدم!
    مهراد شیر آب را بست و به موهای خیس ارکیده خیره شد. ارکیده نفس نفس می‌زد و با دست‌هایش به زور دیوار وان را گرفته بود تا در آب فرو نرود. کمی خودش را بالا کشید تا از شدت سرد بودن آب یخ نزند؛ اما هوای بیرون بیشتر از آب سرد بود. مهراد با نهایت تاسف گفت:
    - علاوه بر این‌که آدم نیستی، آدم بشو هم نیستی!
    ارکیده نفس نفس زنان از وان بلند شد. لباس‌هایش به تنش چسبیده بودند. مهراد حوله سفید را به سمتش پرت کرد که با شدت به صورت و موهای ارکیده برخورد کرد. گفت:
    -زهرا رو می‌فرستم برات لباس بیاره، دیگه همچین خریتی نکن.
    و از حمام خارج شد. به اتاق نگاهی سرسری انداخت. وضع اسف باری بود! از گوشه دیوار گذشت تا شیشه‌های لیوان به پایش برخورد نکند. دستش روی دستگیره لغزید و با یک حرکت آن را باز کرد. سرکی به داخل راهرو کشید و بعد بیرون آمد. در هر دو طرف راهرو کسی دیده نمی‌شد و این از خوش شانسی‌اش بود. کتش را صاف کرد و از پله‌ها پایین رفت.
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:44
    elahe 1379, Faezeh.abdi, طهور و 228 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    نگاهی به در چوبی انداخت. آب دهانش را قورت و در را به سمت داخل هول داد. گرمای سالن به پوست سردش برخورد. قدم‌هایش را آرام آرام روی سرامیک‌های سفید کشید. نگاهش را به شومینه دوخت که روبه رویش او نشسته بود و سیگار دود می‌کرد. نگاهش بین او و سیگارش دو دو می‌زد. کاناپه‌ای که گوشه‌ای از سالن بود، فرش دست‌بافت گران قیمت و ساعت قدی تنها وسایل داخل خانه بودند؛ در عوض طبقه بالا دنیای دیگری بود. آن‌قدر به آن طبقه بالا رفته بود که به طور کامل تمام وسایلش را حفظ کرده بود. مبل‌های سلطنتی سفید رنگ، فرش‌هایی که دور تا دور سالن چیده شده بودند و رنگ‌شان با مبل‌ها هماهنگ بود، تابلوهایی با تصویر حیوانات مختلف و مجسمه‌هایی از الهه و خدایان مختلف.
    صدایش را شنید:
    - دیر کردی!
    به ساعت قدی گوشه دیوار خیره شد؛ فقط پنج دقیقه! یادش رفته بود که هر یک دقیقه می‌تواند یک آینده راعوض کند. در یک دقیقه هم می‌توان زندگی بخشید و هم می‌توان زندگی را گرفت. نفسی کشید و سعی کرد لحنش را جدی کند:
    - بالاخره که اومدم.
    به سمت او حرکت کرد. آتش شومینه سردی را دور می‌کرد. کنارش ایستاد و به جای آن‌که به او خیره شود، به آتش قرمز نگاه کرد. سرما آرام آرام از بدنش دور شد و گرمای لـ*ـذت بخشی جای آن احساس یخ را گرفت. گرما را دوست داشت؛ بهتر از سردی بود!
    - از اون ملکه خوش خیال چه خبر؟!
    پوزخند صدا داری زد و روی تنها مبل سالن جا خوش کرد. پایش را روی آن پایش انداخت و قهوه روی میز که از قبل گذاشته شده بود را برداشت، نگاهی به فنجان انداخت. ظریف کاری‌های طلایی رنگی که روی فنجان به کار گرفته شده بود هارمونی جالبی با رنگ سفید و سرخ فنجان داشت.
    - خبر خاصی نیست. احمق فکر می‌کنه من هم مثل خودشم و هیچ چیزی نفهمیدم! هه، مثلا زرنگه.
    سرش را بلند کرد و به چشم‌های عسلی ارکیده خیره شد. موهای بلوند خوشرنگش دورش ریخته شده بودند و چشم‌هایش پر بود از نفرت و حسی به نام انتقام.
    کامی از سیگارش گرفت و از جایش بلند شد. ارکیده یک بازیچه‌ای بیش نبود. مانند دلسا و هزاران نفر مانند دلسا. همه آن‌ها یک بازیچه بودند. مهره اصلی خودش بود! بقیه همه مهره‌های سوخته بودند که هنوز در بازی حضور داشتند. آن‌ها مانعی بودند تا خودش نسوزد.
    دست ارکیده را روی شونه‌های پهنش حس می کرد. ارکیده با لحنی جذاب زمزمه کرد:
    - کی وقتش می‌رسه؟! من دیگه تحمل ندارم که هر روز اون لعنتی رو ببینم. اون زندگیم رو ازم گرفت، پس کی من می‌تونم زندگیش رو بگیرم؟ دلم می‌خواد حتی یک لحظه هم رنگ آرامش رو نبینه، مثل من توی آتیش بسوزه و کسی نتونه نجاتش بده. آرزو دارم یک روز توی وضعیتی ببینمش که هر شب توی رویاهام تصورش می‌کنم؛ توی قبر!
    لب‌هایش به پوزخند کج شدند. همین را می‌خواست! نفرتی که در حرف‌های ارکیده موج می‌زد را می‌خواست. بی‌خیالی دلسا از جانب ارکیده را می‌خواست. او چندین سال برای این نقشه زحمت کشیده بود. آن کسی که آتش را از بین بـرده بود به زودی به سزای کارش می‌رسید و تا ابدیت هیچ‌کس فراموش نخواهد کرد که آتش از همه قوی‌تر است! آتش نابود نمی‌شود؛ مگر این که خودش بخواهد.
    یادآوری گذشته برایش سخت بود؛ این‌که چه روزهای سختی با آتش داشت را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند. برادر و مادرش چه راحت او و آتش را رها کردند؛ تنها کسی که ماند خواهرش بود. همه فکر می‌کردند که آتش دیگر باز نمی‌گردد و درست هم فکر کردند؛ آتش در آتش حرص و طمع خود سوخت، بیش از حد عجول بودن کار دستش داد؛ ولی او فرق داشت. آرام آرام کار کردن یکی از خصوصیات بارزش بود.
    - به زودی ارکیده، خیلی زود اون موقع هم می‌رسه! البته قرار مون یادت نره، وقتی من بفهمم شیدا چی می دونست، تو هم به خواسته هات می رسی.

    ارکیده با دو دلی به او نگاه کرد و از او فاصله گرفت. به پنجره قدی رو به رویش خیره شد. چشم‌هایش درخت‌های داخل باغ روبه رویش را می‌دیدند؛ اما فکرش هزاران جا بود. به خوبی حس می‌کرد که برای این نقشه باید هزاران نفر را قربانی کند تا قدرت آتش برگردد؛ اما قربانی‌هایش...
    با صدای قدم‌های ارکیده از فکر در آمد. ارکیده کیفش را از روی کاناپه‌های زرشکی رنگ برداشت و زمزمه کرد:
    - میرم توی اتاق وسایلم رو بذارم، بعد میام. باهاشون هماهنگ کردی؟
    سری به علامت تایید تکان داد و سیگاری از داخل جعبه برداشت. همه را، حتی اگر لازم بود خودش را هم قربانی می‌کرد تا آتش بازگردد.
    هرچند که دیگر آتشی وجود نداشت؛ اما برای به دست آوردن باقی مانده قدرتش باید به هر ریسمانی چنگ میزد.
    ***
    لباسش را از روی تخت چنگ و تن زد. روبه روی آینه نگاهی به خودش انداخت. نفرت انگیز بود! خودش هم این را بهتر از هر کس دیگری می‌دانست. چشم‌های سبز رنگش را باز و بسته کرد. با شنیدن صدای زنگ موبایلش نفس را فوت کرد و زیر لب گفت:
    - باز معلوم نیست چی شده.
    با دیدن اسم مهراد که روی صفحه گوشی خودنمایی می‌کرد نفسی کشید. تا به حال سابقه نداشت که اسم مهراد روی صفحه گوشی گران قیمتش بیفتد و اتفاق خوبی در راه باشد. مهراد همیشه برایش نحس بود! نحسی که شاخ و دم نداشت، خودش را با کارهایش نشان می‌داد.
    - بگو!
    مهراد با عجله، تند تند و در حالی که به شدت نفس نفس می زد و کلافگی در صدایش موج میزد جواب داد:
    - محموله لو رفته، یکی به پلیسا خبر داده. بیا شرکت، همه چیز بهم ریخته.
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:45
    elahe 1379, Faezeh.abdi, طهور و 227 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    با عجله داخل راهرو قدم برمی‌داشت. سکوتی وحشتناک شرکت را فرا گرفته بود. تلق تلق پاشنه کفش‌هایش این سکوت خوف انگیز را می‌شکست. ضربان قلبش بالا رفته بود و استرس در تمام وجودش رخنه کرده بود.
    به اتاق کنفرانس رسید. نفسی کشید و دستگیره را به سمت پایین گرفت و در را باز کرد. کف دستانش عرق کرده بودند و از یک چیز می ترسید؛ اگر همه چیز بر باد برود چه؟ اگر همه تلاشش به هدر برود چه؟
    مهراد روی صندلی‌های نرم قهوه‌ای رنگ نشسته بود و سرش را در میان دست‌هایش گرفته بود. چندین پرونده روی میز روبه رویش افتاده بود. حتی دکوراسیون اتاق که همیشه به او آرامش می‌داد هم حال استرسی بی‌نظیر به او وارد می‌کرد. پایش را روی پارکت گذاشت که صدای پاشنه کفشش باعث شد مهراد سرش را بلند کند و نگاهی پر از خستگی به او بی‌اندازد.
    - چی شده مهراد؟ وقتی گفتی محموله لو رفته با عجله خودم رو رسوندم.
    صدایش پر بود از استرس و ترس. دست و قلبش مانند صدایش می‌لرزیدند. پوزخندی روی لب‌های مهراد خود نمایی م‌ی کرد. روبه روی دلسا ایستاد. چشم‌هایش روی صورت او می‌چرخیدند. در نظرش این مسخره ترین سوالی بود که تا به حال شنیده بود. دستش را مشت کرد و روی میز کوباند.
    - همون طور که گفتی محموله لو رفته. پلیسا فهمیدن و همه شون رو...
    ادامه نداد. نفسش در سـ*ـینه حبس شد. به دلسا چه می‌گفت؟ می‌گفت محموله‌ای که چند ماه برایش نقشه کشیدی به هوا رفته است؟ مهراد از کنارش گذشت و به سمت در حرکت کرد. صدایش در اتاق پخش شد:
    - کی به پلیس خبر داده؟ اصلا تو از کجا فهمیدی؟ کارکنان این شرکت از کجا متوجه شدن که همه دارن پچ پچ می‌کنن؟

    چند قدم جلوتر به سمت مهرادی که سرجایش میخ کوب شده بود رفت. مهراد برنگشت تا چشم‌های منتظر دلسا را ببیند. نمی‌توانست جوابی بدهد، ذهنش کار نمی‌کرد، اگر اسمش را می‌آورد پیمان دوستی شان را شکسته بود و اگر نمی‌آورد در حق دلسا ظلم کرده بود. همان طور که پشتش به او بود پرسید:
    - به نظرت کی می‌تونه بگه؟ همونی که به من گفته؛ به کارکنان شرکت هم گفته!
    چشم هایش را تنگ کرد. کیفش را روی مبل پرت کرد و به سمت پنجره قدی حرکت کرد. دستش را داخل موهای فر شده‌اش که از شالش بیرون ریخته شده بودند کشید و زمزمه کرد:
    - نمی‌خوام بهش فکر کنم که کار اون بوده. نمی‌خوام قبول کنم که بهم خــ ـیانـت می‌کنه؛ هرچند اون خیلی وقته که دوستی‌مون رو فراموش کرده و من در نظرش یه دشمنم؛ اما نمی‌تونه؛ اون‌قدر بد نیست که بخواد این کار رو بکنه. این معامله برای خودش هم سود بیش از حدی داشت. امکان نداره! این غیر ممکنه.
    مهراد در را باز کرد و تنها گفت:
    - مشکل ما دشمنامون نیستن، مشکل ما دوستاییه که ادای دوستی رو در میارن.
    از چهارچوب در بیرون رفت؛ اما قبل از خروج، نگاهی کوتاه به دلسای روبه ویرانی انداخت و بعد... در را محکم بست.
    پیشانی‌اش را به شیشه خنک چسباند و نفسی عمیق کشید. خنکی شیشه به اندام نحیفش نفوذ می‌کردند. آب دهانش را قورت داد و به جمله مهراد فکر کرد. هنوز که هنوزه متوجه نشده بود، او دشمن بود یا دوست؟ شاید هم یک دشمن در نقاب یک دوست! زمزمه کرد:
    - داری چیکار می‌کنی؟ می‌خوای به کجا برسی؟ مشکل منم یا تو؟ من چیکارت کردم آخه؟
    مشتش را آرام روی شیشه کوبید. قلبش تیر می ‌شید. طاقت خنجرهای دوستش را نداشت. طاقت نداشت که ببیند چه‌قدر راحت دارند زندگی‌اش را نابود می کنند. زمزمه کرد:
    - خــ ـیانـت پشت خــ ـیانـت!
    به سمت کیفش حرکت کرد و گوشی‌اش را برداشت. شماره‌ای را گرفت و سعی کرد لحن خونسردش را حفظ کند. نباید می‌گذاشت بقیه از این وضع باخبر شوند. اگر این ماجرا ادامه پیدا می‌کرد باید فاتحه خودش و زحمت‌هایش را می‌خواند. حالا هم زیاد دیر نشده بود، می‌توانست جوری جبران کند.
    - بله؟
    آب دهانش را قورت داد. دستش را داخل جیب پالتویش کرد. لبخند مضحکی زد و گفت:
    - پرینت تمام تماس‌هاش رو می‌خوام، هر قدمی که برداشته و برمی‌داره. چند نفر رو مامور کن تا فعالیت‌هاش رو زیر نظر بگیرن. فعلا خودت بهش رسیدگی کن مهراد؛ اگه دیدی اتفاق مهمی داره میفته بهم خبر بده. باشه؟
    سکوتی حاکم شد. صدایش در گوش دلسا طنین انداز شد:
    - باشه؛ اما نوش دارو پس از مرگ سهراب؟!
    اخمی روی چهره ظریفش نشست. با همان لحن جدی‌اش جواب داد:
    - تو به کارت برس!

    بعد تماس را قطع کرد و موبایل را داخل کیفش پرت کرد. روی صندلی چرخان نشست و به پرونده‌ها خیره شد. باید این مسئله را حل می‌کرد. نمی‌خواست به این فکر کند که هر آن امکان دارد در اتاق با شدت به دیوار برخورد کند و او وارد شود، صدای فریادش تمام اتاق را در بر گیرد و در آخر هم همه چیز را بهم ریزد و برود؛ اما تا ساعتی بعد از او خبری نبود جز اس ام اسی که از صدتا دعوا بدتر بود.
    «بهتره که اون محموله رو برگردونی؛ چون ارزشش از تو بیشتره!»
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:45
    elahe 1379, Faezeh.abdi, طهور و 221 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,606
    73,672
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران
    قدم‌هایش را محکم بر روی پله‎های چوبی گذاشت. تا جایی که می‌توانست از لرزش زانوهایش جلوگیری می‌کرد. نمی‌دانست چه‌گونه و با چه نیرویی از پله‌ها بالا می‌رود؛ فقط می‌دانست که مهراد بی‌شک تا الان تمام حرصش را روی ارکیده خالی کرده است. به آخرین پله که رسید، صدای داد و فریاد مهراد از سمت چپ سالن به گوشش رسید:
    - بس کن ارکیده، بس کن! با این کارات به کجا می‌خوای برسی؟ دست از سر این کینه بردار. به هیچ جایی نمی‌رسی! دوتا سیلی به صورتت خورد یهو عوض شدی؟
    آب دهانش را قورت داد و به سمت در اتاق قهوه‌ای رنگ حرکت کرد. مهراد نمی‌دانست که ارکیده دو سیلی نه؛ بلکه هزاران سیلی بر روی تنش را تحمل کرده است. دلسا هم نمی‌دانست. دلسا و مهراد نمی‌دانستند که ارکیده به زندان رفت، شکنجه شد و مرگ را به چشم خود دید.
    دستگیره را لمس کرد. اتاق ارکیده درست روبه روی اتاقش بود و بعد از آن اتاق مهراد.
    - به تو هیچ ربطی نداره که من چیکار می‌کنم و چیکار نمی‌کنم، می‌فهمی؟! به تو ربطی نداره من دور و بر کی می پلکم، با کی هستم و با کی نیستم. از من به تو نصیحت، یکم به گذشته ات نگاه کن! ببین کی تو رو توی این باتلاق انداخت؟ کی تو رو تبدیل کرد به اینی که الان هستی؟ داری طرف اون دختره رو می گیری؟ داری پشت کسی وایمیستی که معصومه رو کُشت! چشمات رو باز کن مهراد، ببین دور و ورت رو! اون دختره دلساست!
    صدای پر از نفرت ارکیده قلبش را لرزاند. چه کار کرده بود که ارکیده این‌گونه شده بود؟ اصلا چه شده بود؟ چه کسی معصومه را کشته بود؟ دلسا؟ ارکیده می دانست که دلسا آرزوی هر لحظه اش این است که در آن انفجار خودش هم می مُرد؟ می دانست؟ نمی دانست دیگر!
    دستگیره را به پایین کشید و در اتاق را باز کرد. ارکیده دست به سـ*ـینه با خشم روبه روی مهراد ایستاده بود. قدمی به سمت آن دو برداشت. ضربان قلبش روی هزار بود. مهراد به سمتش بازگشت. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش را آرام کند؛ هرچند که در اعماق چشمانش می توانست تاثیر حرف های ارکیده را ببیند.
    - تو این‌جا چیکار می‌کنی دلسا؟
    به سمت ارکیده که با چشمانی لبریز از حس نفرت به او خیره شد بود، حرکت کرد. پاشنه کفشش صدای «تلق» آرامی روی پارکت‌ها ایجاد می‌کرد. زمزمه کرد:
    - ممنونم که بهم یاد دادی یه دوست، در واقع دشمنیه که هنوز حمله نکرده!
    عقب گرد و به سمت در اتاق حرکت کرد. زیر چشمی به اتاق وضع افتضاحی داشت نگاه کرد. همه چیز بهم ریخته بود؛ ملافه و بالش روی زمین افتاده بودند و مانتو و شال ارکیده روی صندلی پرت شده بودند. آب دهانش را قورت داد و زمزمه کرد:
    - چه بخوای، چه نخوای ما اسیریم! سرنوشت ما رو این‌جوری نوشتن. اگه تونستی راهی برای دور زدن سرنوشتت پیدا کنی، اون وقت خوشبختی!
    و در اتاق را محکم بهم کوباند. نفهمید چه‌گونه در اتاقش را باز کرد، روی تخت دراز کشید و به خواب فرو رفت تا حداقل بتواند آرامش را در خواب پیدا کند.
    ***
    دود سیگارش را به آسمان فرستاد. حوصله حرف‌های اطرافیانش را نداشت. به لوله باریک سفید رنگ سیگار نگاهی انداخت. از همه فاصله گرفته بود. همه از او می‌ترسیدند، چند سال پیش که این گونه نبود؛ بود؟
    - کجایی تو؟ هان؟!
    سرش را بلند کرد و به اندام ظریف دخترک نگاهی انداخت. دختر رو به رویش جاخوش کرد. پاهای خوش تراشش را با ناز روی هم انداخت، دستش را زیر چانه‌اش زد و به او خیره شد. لبخندی زیبا زد و با لحنی اغواگرانه گفت:
    - توی فکری!
    موهای مشکی رنگش که دورش ریخته شده بودند جذابیتش را نفس‌گیر می‌کرد. چشم‌های درشت مشکی رنگش به صورتش زیبایی می‌بخشید؛ اما باز هم جای او را نمی‌گرفت. جای آن دخترک با موهای قهوه‌ای و چشم‌های درشت مانند جنگل را هرگز نمی‌گرفت. نه تنها این دختر روبه رویش؛ بلکه تمام دختران جهان جای او را نمی‌گرفتند. آن دختر مو قهوه‌ای نه معصوم بود و نه زیبایی خاصی داشت، او فقط به خوبی توانسته بود این مرد را عاشق خود کند. برای رسیدن به هدفش، پیش آن دختر چشم سبز رفت و وقتی که ترکش کرد تازه فهمید دنیا جلوی چشم سیاه شدن یعنی چه!
    دخترک خود را به سوی او خم کرد. اخمی کرد و گفت:
    - داری چیکار می‌کنی سحر؟!
    سحر لبخندی زد و صاف نشست. سیگار را از انگشتان او کشید و روی زمین انداخت. کمی صندلی فانتزی را جلوتر کشید تا به او نزدیک‌تر شود. با ناز گفت:
    - نکش؛ سیگار نکش!
    اهمیتی نداد. از جایش بلند شد و به سمت بالکن حرکت کرد. دستش را روی نرده‌های سرامیکی سفید گذاشت و به آسمان بی‌انتها خیره شد. آسمانی که هر شب قبل از خواب به آن نگاه و به گذشته شومش فکر می‌کرد. به آینده‌ای که در انتظار او بود، به تمام مشکلات سر راهش. ذهنش پر شده بود از معادله و مجهولاتی که هیچ کدام را نمی‌توانست حل کند. سحر بازویش را گرفت و با لحنی پر از ناز و نیاز گفت:
    - وقتی که پیش منی نباید به چیزی جز من فکر کنی شهریـ....
    بازویش را از دستان سحر بیرون کشید و با لحن پر از تمسخر سخنش را قطع کرد:
    - مسعود خبر داره که این‌جایی؟
    سحر سرش را پایین انداخت. با تنه‌ای از کنار او گذشت و به سمت در اتاق حرکت کرد. زمزمه‌اش را به گوش سحر رساند:
    - سحر، تو حیفی. مثل من نشو، مثل مسعود نشو؛ مثل ماها نشو!
    آهی کشید و در دلش گفت:
    - مثل اون نشو.
    دوباره سیگارش را بر روی لبان تیره اش قرار داد و به بیرون خیره شد. مهمانی های مسعود، با وجود سحر غیر قابل تحمل بود. نگاهی به اطراف انداخت و سیگار را، بدون آن که روشن کند، به سمت بیرون پرتاب کرد. نمی توانست... نمی توانست حتی بدون لحظه ای فکر به گذشته، زندگی کند! چهار سال گذشته بود و او، آن آدم قبلی نبود. آن کسی که تمام اعضای خانواده اش را در آتش سوزاند نبود، عوض شده بود. نمی دانست بهتر شده یا بدتر؛ فقط می دانست که عذاب وجدان داشت او را خفه می کرد.
    دستش را آرام بر روی گلویش کشید، پوستش را لمس کرد. نبضش را احساس کرد. به یاد خواهر یکی یک دانه اش، نیلوفر و همه کسانی که از خون نیلوفر بودند؛ اما هم خون او نبودند افتاد. آن ها دیگر زنده نبودند؛ اما او هنوز داشت اکسیژن حرام می کرد.
    تقصیر او بود؛ همه بلاهایی که بر سر آن دخترک چشم جنگلی آمده بود، تقصیر او بود! و ای کاش خدا او را از روی زمین محو کند.

    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏11/12/18 ساعت 22:46
    ._Mehrsa, :(Ailin, elahe 1379 و 228 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.