نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

تاپیک جامع نامه‌ها و وصیت نامه‌ها

شروع موضوع توسط سما جون ‏31/8/14 در انجمن داستانک

  1. سما جون

    سما جون کاربر حرفه ای عضو انجمن

    2,756
    909
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/14
    محل سکونت:
    ایران
    روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم
    را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی

    را وداع کرد.



    زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان

    همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش

    متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من

    خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.


    البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در

    تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند !!!

    منبع:bartarinha.ir
     
    ghabkhatre و فاطمه صفارزاده از این پست تشکر کرده اند.
  2. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    بسم الله الرحمن الرحیم​


    نامه عاشقانه سورناک
    میبینی عزیزم که چقدر زمانه بی وفاست؟
    میخواهند ما را از هم دور کنند !
    خورشید دیگر برای ما نمی تابد ، حتی او نیز دلسوز ما نیست.
    گلی چیدم و خواستم آن را به تو بدهم ، طوفان آمد و آن گل را پر پر کرد.
    سرنوشت با ما نامهربان است ، جرم من تنها عاشقی است روزگار با ما ناسازگار است.
    در این دنیا باشم یا در آن دنیا ، برای تو میمیرم.
    روزگار بر ضد ما خود را آماده کرده ، لحظه ها تند تند میگذرد ، انتظار معنایی ندارد، نمیدانند در قلب ما چه میگذرد .
    صدای ما را کسی نمیشنود ، درد دل ما را کسی نمیفهمد ، راز قلب ما را کسی نمیداند، انگار باید رفت از اینجا ، باید سوخت در این راه ، برای من زیباست این لحظه ها زیرا عاشقم ، عاشق تو که لایق منی عشق من.
    چه شیرین است آنگاه که تو در قلبمی و من میمیرم ، احساس میکنم همراه با تو به آن دنیا میروم .
    گـ ـناه من این است که مجنون تو هستم ، مرا از این دنیا جدا کردند چون دیوانه ام!
    ای روزگار بگذار وصیتی بنویسم برای عزیز دلم ، تنها یک کلام ، یک لحظه !
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  3. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    نامه‌ای به امام زمان(عج)

    به نام خدایی که زمین را از حجت خود خالی نمی کند
    سلام ، سلام من به سلطاني که سالياني است سلطنش به خاطر سياهي دلهايي به سالي بعد افتاده است .
    سلام ، سلام من به مولايي که بندگان همچون مَنَش ، عنان خودخواهي را به دست گرفته اند و زَرِ دل را با زَنگاري معاوضه مي کنند وخبرندارند درکوچه ها ، دلبري به اميد دلي نشسته است.
    سلام ، سلام مولای من
    بر اُوراق گنجانده تاريخ ورقهايي از آناني ، که با صورت بي سيرتي صداي رهگذري که نداي آشنا را بر زبان داشت و نواي آشنا را به گوشهاي دل نوا مي داد نمي شنيدند ونمي ديدند که يوسف شدن در زيبايي صورت نيست ، بلکه زيبا شدن در يوسف سيرت بودن است و اي آقاي من بهانه ی دلم از نوايي است که بايد يوسف شد ، و ديد که کارد به استخوان اثر نمي کند.
    آقاي من ؛ هنوز نمي دانم که جمعه ها بها هستند يا بهانه و هنوز نمي دانم که ندبه ها ندا هستند يا نشانه وکُمِيتِ کميلم که بر سبزه زارهاي دل به تندي مي تازد ، راه را گم کرده است يا نه آنکه شاه راه را مي داند و به بيغوله مي رود و هر جمعه که مي گذرد سر در زندان مي گذارم و در زندان دل خويش ، با زنده اي زمزمه مي کنم .
    ای آقای من و ای مولای ، زبان ، بهانه اي دوباره از امام زمان خويش دارد و اي شهسوار شبهاي بدون سحر ، و اي مونس همدم يتيمان بدون پدر ، ای آقاي من جاده ی سبز انتظار با استقبال دلهايي همراه است که کُمِيتِ کميلشان لنگ مي زند و نواي ندبه شان دلي را به چنگ نمي زند.
    آقاي من ، مهدی من ، دوست دارم در سرزمين دل خبر از آشنايي گيرم که با او آشتي کنم و بگويم که دگر گـ ـناه نميکنم ، حرام را نگاه نمي کنم ، پا به هرجايگاه نمي کنم و پناه به هر پناهگاه نمي کنم .
    اي آقاي من و ای سیدِ من ، حق داري ، ادعاي شيعه شيفتگي مي زنيم و حرم ، و پاکي دل را که جاي نامحرمان نيست به هر نامحرمي ، محرم مي کنيم و با خبرداري ، خود را به بی خبري مي زنيم ، و پاکي دل را که قدوم انتظار ، بايد محرمش باشد به هر ناشايستي ، شايسته مي پنداريم و با اين حال ، باز مي گوييم ؛ منتظرت هستيم .
    اي مولاي من و ای سرور من ؛ انتظار ، واژه اي است که دل را به انقلاب وا مي دارد ، که در برابر اهريمن ها و وسوسه هاي دروني به پا مي خيزد و نشان مي دهد انتظار ، واژه اي است پاک و مقدس و مدال و تاج و تختي بي مانند که فقط منتظر ، مي تواند ازآن بهره ببرد .
    اي مولاي من ، مي دانم اگر علم عشق را برپا مي کني و باز دلت را اَلمِ مي کني و ما باز پاکي دل را به ناپاکان مي سپاريم ، و به روي خود نمي آوريم که مي بيني و مي داني احوالمان را ، و تو خود را مدهوش مي کني .
    اي آقاي و مولاي من ، اين صخره هاي گـ ـناه ، دل را به سُخره مي گيرند و شميم انتظار را که جز بر منتظران ، شادابي و طراوتي ندارد ، به باد وزاني تشبيه مي کند که از سرزمين خزان مي وزد.
    اي آقاي من و ای مولاي من ، جويبار اشک ، ديگر دريا را مي طلبد که شايد اميد رميده ی دل غايبي ، بشکسته و به ناخداي دريا برسد و بگويد جويبار هم به دريا مي ريزد ، و عطر يار را از سرزمين آشنايي به مشام جان برساند .
    اي آقا و ای مولا ، خوب شدن و با تو بودن سرمايه مي خواهد ، که سرزمين دل به دنبال آن است ، ولي هرکجا که مي نگرد از عطشناکي خود به سرابي مي رسد و باز تشنه تر از قبل به اميدي ، دوباره مي گردد و اما نمي داند اين سرمايه کلمه اي است که عشق تو را در درون خود گنجانده است.
    اي آقا و مولاي من ، مي دانم ديدن اين چنين يوسفي ، دل يعقوبي را مي خواهد که با نابينايي چشم ، با روشني دلي ، پر نور بگردد و کنعاني مي خواهد تا نسيم بوي يوسف را از سرزمين هاي دور بر مشام آن پير کنعان برساند و بگويد که انتظـار ، کليدِ برگشت يوسف به شهر کنعان بُوَد.
    اي آقاي من و ای مولاي من ، پنجره دل را به سوي خورشيد انتظار باز مي کنيم ، تا شايد خبري از آشناترين ، آشناي هستي ، که در دل سيه و تاريک ما گم شده است ، دريابم و ندايي را که از آهنگ خوش ندبه ی جمعه ها ، با مضموني با ذکر « يابن الحسن يابن الحسن » است به تو هديه کنم .
    اي آقا و مولاي من ، چشمانم بهانه مي گيرند ، که چقدر به جاده ی انتظار نگه کرديم و هر روز از نسيم دل خبر زآشنا گرفتيم و خيره شديم ، باز هم جز آن نسيم که خبري از انتظاري دوباره داشت نديديم .
    اي آقای من ، ای مولاي من و ای شادی دُوران ها و آرزوی دل مؤمنان ، جمعه را ميعادگاهي مي دانم که وعده يار درآن ميعادگاه به تحقق مي پيوندد .
    سلامتی و تعجیل در امر فرج یوسف زهرا «عج»
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  4. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    نامه‌ای به خدا


    شـــــکــــرت خـــــــــــــدا جـــــونـــــــم
    امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
    نگاهت می کردم،
    امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
    حتی برای چند کلمه،
    نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
    از من تشکر کنی؛
    اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
    مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،
    وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
    فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
    اما تو خیلی مشغول بودی.
    یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
    بعد دیدمت که از جا پریدی اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
    تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
    متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
    شاید چون خجالت می کشیدی،
    سرت را به سوی من خم نکردی!!!
    تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
    بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
    در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.
    در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لـ*ـذت می بری.
    باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
    موقع خواب،
    فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛ اما اشکالی ندارد،
    آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
    هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود را عاشقانه لمس کردم.
    چقدر مشتاقم که به تو بگویم:
    چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی…
    احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
    من صبورم،
    بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
    حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی.
    من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،
    منتظر یک سر تکان دادن،
    یک دعا،
    یک فکر،
    یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.
    خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.
    خب،
    من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،
    به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
    آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟
    اگر نه،
    عیبی ندارد،
    من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم.
    من هرگز دست نخواهم کشید…
    روز خوبی داشته باشی.
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  5. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    ارسطو یا پرستو؟

    یادداشتی از شهید احمد رضا احدی

    رتبه اول کنکور پزشکی سال 64
    ساعتی قبل از شهادت
    چه کسی می داند جنگ چیست؟
    چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
    چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
    به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
    کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
    آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند .
    کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
    چه کسی در هویزه جنگیده؟کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
    چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
    نبرد تن و تانک؟!
    اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
    چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
    آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
    گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
    کدام گریبان پاره می شود؟
    [​IMG]
    کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
    و کدام کدام ....
    توانستید ؟؟؟
    اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید؛
    هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری
    سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید ، مورد اصابت موشک قرار می دهد اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟
    کدام سر می پرد؟
    چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
    چگونه باید آنها را غسل داد؟
    چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
    چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
    چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
    کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
    به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟
    از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟
    كدام اضطراب جانت را می خورد؟
    دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
    دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین؟
    به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟
    صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن
    آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟
    آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
    هیچ می دانستی؟ حتما نه...!!!
    هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی؟ و آنگاه كه قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی
    اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد......
    1. اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،
    2. لااقل حرمله مباش
    3. كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
    4. من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد....
    5. پس بیاید حرمله مباشیم...
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  6. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    تکه‌ای از وصیت نامه شهید شوشتری:

    ديروز ازهرچه بودگذشتيم
    امروزازهرچه بوديم گذشتيم
    انجاپشت خاكريزبوديم واينجادرپناه ميز
    ديروزدنبال گمنامي بوديم و امروزمواظبيم ناممان گم نشود
    جبهه بوي ايمان ميداد و اينجا ايمانمان بوميدهد
    آنجا درب اتاقمان مينوشتيم يا حسين فرماندهي از آن توست
    الان مينويسيم بدون هماهنگي واردنشويد
    الهي نصيرمان باش تا بصير گرديم
    بصيرمان كن تا ازمسيربرنگرديم
    آزاد(رها) مان كن تا اسيرنگرديم
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  7. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,891
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    نماز ظهر و عصرش را که خواند دو زانو روبه‌روی مادر نشست:
    ـ می‌خوام برا یکی که خیلی برام عزیزه کادو بخری!
    مادر نگاهی متعجبانه به او دوخت و گفت: دوست داری کادوی گرونی باشه یا ارزون؟! اصلاً خودت بگو قیمتش چقدر باشه!
    «عبدالرحمن» با حالتی صمیمی پاسخ داد: نه مادر! او اونقدر برام عزیزه که مطمئنم در هیج مغازه و بازاری چیزی وجود نداره که ارزش اون را داشته باشه!
    مادر که از پاسخ فرزندش شگفت‌زده شده بود، گفت: مگه اون کیه که این قدر برای تو عزیزه و اصلاً چرا من باید براش هدیه بخرم؟!
    عبدالرحمن لبخندی زد و پس از مکثی کوتاه گفت: اون عزیز، خداست!
    مادر که همه ماجرا را فهمیده بود، از اینکه او با ایما و اشاره حرفش را گفته بود، برآشفت و با صدایی نه چندان آرام گفت: یعنی می‌گی تو رو به خدا کادو بدم؟!
    [​IMG]
    بعد هم بغضش ترکید و زار زار گریست...
    عبدالرحمن مجبور شد لحن خودش را عوض کند و از راه دیگری وارد شود:
    ـ مادر من! این همه تو جبهه تعریف تو رو کرده‌ام و به بچه‌ها گفتم مادرم خیلی صبر و استقامت داره! اونوقت تو می‌خوای من جلوی دیگرون سرافکنده بشم؟! از تو می‌خوام که پدر و خواهران و برادرانم را دلداری بدی و سمبلی از استقامت باشی.
    این را گفت و دست مادر را بوسید و با بدرقه‌اش راهی منطقه عملیاتی شوش شد. ساعاتی بعد وصیت نامه کوتاه خود را می‌نویسد و وسایل شخصی‌اش را به دوستانش می‌دهد و تنها کارت پستال عکس امام و لباس سبز سپاه را نزد خویش نگاه می‌دارد.
    دوستی تقاضای عکس امام را از او می‌کند؛ ناراحت شده و می‌گوید: ‌من دو چیز را برای خودم باقی می‌گذارم؛ اول همین عکس امام، و دوم لباس پاسداری‌ام را!
    او بامداد سی امین روز از بهار سال ۱۳۶۰ با گلوله دشمن آسمانی شد و خانواده و دوستانش فقط این چند کلمه را از «عبدالرحمن عطوان» به یادگار در گوشه قلبشان نشاندند:
    ۱ ـ تفنگ و وسایل جنگی‌ام را به برادر بزرگم در صورتی که سپاه اجازه دهد بدهید.
    ۲ـ کتابخانه‌ام نصیب بچه‌های محل.
    ۳ ـ مرا با‌‌ همان لباس سبز سپاه و بدون غسل دفن کنید.
    همین.

    -------------------------
    شهید عبد الرحمن از دوستان و همکلاسی‌های شاعر بزرگ شادروان دکتر قیصر امین‌پور بود که او در یکی از زیبا‌ترین شعر‌های خودش به این وصیت کوتاه این گونه اشاره دارد:

    این سبز سرخ کیست؟
    این سبز سرخ چیست که می‌کارید؟
    این زن که بود
    که بانگ «خوانگریو» محلی را
    از یاد بـرده بود
    با گردنی بلند‌تر از حادثه
    بالا‌تر از تمام زنان ایستاده بود
    و با دلی وسیع‌تر از حوصله
    در ازدحام و همهمه «کِل» می‌زد؟
    این مادر که بود که می‌خندید؟
    وقتی که لحظه، لحظهٔ رفتن بود
    آن سبز، با سخاوت خورشید
    بخشید هر چه داشت
    جز آن لباس سبز
    و نقش آن کلام الهی را
    رهْتوشهٔ شهید همین بس:
    یک جامه، یک کلام
    تصویری از امام
    او را چنان که خواست
    با آن لباس سبز بکارید
    تا چون همیشه سبز بماند
    تا چون همیشه سبز بخواند
    او را
    وقتی که کاشتند
    هم سبز بود هم سرخ
    آنگاه
    که یار بی‌قرار
    آرام در حضور خدا آسود
    هر چند سرخ سرخ به خاک افتاد
    اما
    این ابتدای سبزی او بود...
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  8. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,858
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    عزیزترینم,فرزندم
    من مادرت هستم…
    من با عشق, با اختیار, با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم
    تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد,
    من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد…
    من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود…
    تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد…
    من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین …
    بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست که در اغوشم رویای پروانه ارزوهایت را میبینی…
    من مادرم ,همانی که خالقم ذره ای از عظمتش را به من بخشید تا تجربه کنم حس بزرگی و لامتناهی شدنش را.
    من هیچ نمی خواهم هیچ … هیچ روزی به من تعلق ندارد, همه روزها ساعت ها و ثانیه های من تویی ومن دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو وهیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من
    با اختیار به عشق
    تو را به این دنیای پر اشوب
    خوانده ام…
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  9. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,858
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید





    همه افراد با توجه به دارایی های خود و برای اینکه پس از مرگشان اختلافاتی به وقوع نپیوندد وصیت نامه خود را تنظیم میکنند و اموال و دارایی خود را تقسیم میکنند.اما بعضی مواقع این وصیت نامه ها باعث تعجب همگان میشوند.

    عده ای هستند که بعد از مرگ خود برای انتقام یا برای مشهور شدن یا به علت نداشتن هیچ وارثی وصیت هایی میکنن که مورد تعجب همگان میشود.در زیر تعدادی از این وصیت های عجیب را میخوانیم:



    1-بچه بیشتر بیاری ارث را میبری:چارلز وانس میلر،در سال 1926 درگذشت،او یک وکیل بود اما هیچ وارثی نداشت به همین علت وصیت کرد تا اموالش را بفروشند و به زنی که بیشترین بچه را به دنیا آورده بدهند.در این رقابت چهار زن با به دنیا اوردن 9 فرزند به مقدار مساوی از دارایی های میلر برخوردار شدند.او با مرگ خود باعث شد 36 بچه زندگی خوبی داشته باشند.



    2- روزی یک شاخه گل: جک بنی یک از کمدین های بزرگ آمریکا،بسیار عاشق همسرش بود.او وصیت کرد بعد از مرگش هر روز یک شاخه گل رز به درب خانه همسرش ببرند.این کار به مدت 9سال انجام شد تا سرانجام او نیز درگذشت.
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.
  10. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,858
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    3-همه چیز مال سگم:الکساندر مک کویین یکی از طراحان خوب لباس،هیچ وارثی نداشت و تنها دوستش سگش بود او تمام دارایی خود را به این سگ بخشید و مقدار زیادی نیز به کمیته های حمایت از حیوانات کمک کرد.


    4- اززندگی درجوب تا کاخ نشینی:به مانند بالا کارلوتا لیبنستین پس از مرگش در سال 1991 مقدار زیادی پول برای سگ خود به ارث گذاشت او همچنین خانه بزرگ و ویلایی خود را به تعدادی سگ بخشید تا دیگر در جوی آب نخوابند و خانه بزرگی داشته باشند.
     
    ghabkhatre از این پست تشکر کرده است.