1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    ساعت 12 بود که مهتا اینا رفتن عمارت خودشون. بعد از شب بخیر گفتن رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم صدای سرو صدای آنید و سپی نیومد! از تخت رفتم اومدم پایین. روی میزه کنار تخت یه برگه بود که با چشمای نیمه باز خوندمش. خط آنی بود:رویا جونم آجیه گلم چون ناز و ملوس خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم ما با بچه ها رفتیم بیرون از اون جایی که هممون جفت بودیم و تو فقط نوخاله بودی بیدارت نکردم سوز به دلت ما رفتیم بیرون
    چشمام کاملا باز شد.بی شعورا بدون من رفته بودن بیرون؟! یه بار دیگه نامه رو خوندم. دیوونه ای بود آنید واسه خودش نه به اول نامه نه به بقیش! کاغذ رو پاره کردم و رفتم پایین. اه بی بی که نبود، حتما رفته عمارت بزرگ. پوفی از بی حوصلگی کشیدم و رفتم دوباره بالا تو اتاقم لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. راه افتادم سمت روستا حداقل می رفتم با سوسن حرف می زدم حالم سرجاش می اومد. داشتم از جلوی مغازه اون پیر مرده رد می شدم که صدام کرد :دختر خانوم؟
    _بله
    پیرمرد :می شه چند لحظه حرف بزنیم؟
    _چه حرفی ؟
    پیرمرد:شما بیا می فهمی
    از کنجکاوی رفتم تو و گفتم :بفرما
    یه ذره من من کرد و گفت:ببین دختر خانوم من از شما خیلی خوشم اومده و می خوام خانوم خونم بشی
    _چی؟! شما چطور به خودتون اجازه می دید این حرف رو به من بزنید؟ شما جای پدر بزرگ منید
    پیرمرد:چون پیرم نباید عاشق بشم؟ مطمئن باش به دستت میارم
    از حیرت دهنم باز موند! سری به عنوان تاسف تکون دادم و رفتم. از عصبانیت تا عمارت رو دویدم. رفتم تو خونه شروع کردم به جیغ زدن. چطور به خودش اجازه داد اون حرفا رو بهم بزنه؟ اعصابم خیلی خورد بود از حرفای پیر مرده. خجالت نمی کشه اون حرفا رو می زنه؟! نزدیکای 1 بود که بچه ها با نیش باز اومدن. با دیدن اخمم نیششون بسته شد و اومدن دورم نشستن و شروع کردن به توجیح کردن که داد زدم :اه بسته دیگه هر جایی که رفتید به من چه ولم کنید
    همه با تعجب نگام می کردن. با صدای در آنید رفت در رو باز کرد. ماکان با اخم وحشتناکی اومد تو و بهم نگاه کرد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 18:43
    hani. aa, مطهره آراسته, Mahdieh.s و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بهم گفت :بیا بیرون
    بعد خودش از خونه رفت بیرون. بلند شدم برم که سپی:یعنی چیکارت داره؟
    _چه می دونم دارم می رم ببینم
    سپی:خیلی خب بد اخلاق
    پوفی کشیدم و رفتم بیرون. رفتم رو به روش وایستادم که گفت:توضیح بده
    _چیو؟
    ماکان:حرفایی که احمد تو روستا می زنه
    بی حوصله گفتم :احمد کیه؟
    ماکان با پوزخند گفت :همون پیرمردی که امروز مغازش بودی
    یهو شروع کردم به حرف زدن این قدر گفتم تا خالی شدم. ماکان با اخم گفت :پس اینطور
    _برای چی پرسیدی؟
    بهم نگاه کرد که گفتم :آهان یعنی سوال نپرسم؟
    ماکان:خوبه فهمیدی
    بعد برگشت و رفت سمت عمارت خودش.
    وجی:الهی قربونش بشم ببین چه قدر آقاست نه؟
    _وجی وسط عصبانیت یهویی ظاهر می شی؟
    وجی:خب میام آرومت کنم
    _نمی خوام
    وجی:بی لیاقت
    رفتم تو دیدم بچه ها با دیدنم از جاشون بلند شدن. اخم کردم و رفتم بالا. ساعت 3،4 بود که به زوره آنید و سپی و مهتا لباس پوشیدم تا بریم بیرون،می خواستن جبران کنن. زدیم از خونه بیرون و رفتیم کنار پسرا. رفتیم نزدیک در که شدیم مش رجب گفت :شرمنده ارباب گفتن کسی حق نداره از عمارت خارج بشه
    مهتا :یعنی چی مش رجب؟ باز کن می خوایم بریم بیرون
    مش رجب:خانوم کوچیک ارباب گفتن
    ماهان :تو در رو باز کن من جوابشو می دم
    مش رجب:شرمنده ارباب اما ارباب ماکان تاکید کردن به هیچ عنوان نذارم کسی بیرون بره
    مهیار :ای بابا
    برگشتیم و بچه ها تصمیم گرفتن برن سمت عمارت بزرگ. من خواب رو بهونه کردم و رفتم سمت خونه. رفتم تو ، از پله ها رفتم بالا و وارد تو اتاقم شدم. لباسام رو در آوردم و دراز کشیدم رو تخت. بی هدف به سقف زل زدم که گوشیم زنگ خورد،سوسن بود. آخرین باری که دیدمش شمارم رو بهش دادم. جواب دادم :بله
    سوسن :الو الو
    _می شنوم سوسن
    سوسن :رویا می خوام بهت بگم یه مدت نیا روستا این جا اوضاع یکم به هم ریخته اس
    _وا چرا؟
    سوسن :من بهت می گم اما تو به روی خودت نیار. این احمد همه جا برگشته گفته که تو باهاش رابطه داشتی ارباب اومدش بعد از یه کتک حسابی از روستا اخراجش کرد. بابایی گفت بهت زنگ بزنم بگم یه مدت نیایی روستا آخه این مردم یکم دهن بیننن. آخ این قدر دلم خنک شد از روستا رفت مرتیکه هیز
    _ای بابا خجالت نمی کشه جای بابا بزرگم بود! بازم دستت درد نکنه که خبر دادی
    سوسن :خواهش می کنم عزیزم فعلا کاری نداری؟
    _نه بازم ممنون فعلا
    قطع کرد. گوشی رو بردم جلوی صورتم و بهش نگاه کردم. یعنی ماکان به خاطر من این کار رو کرده؟! تو فکر ماکان بودم که گوشی از دستم ول شد و خورد تو صورتم. آخ خدا لعنت کنه که خیالت هم باهام دشمنه. یه ذره بینیم رو ماساژ دادم تا دردش کمتر شد. و فکر ماکان هی می اومد تو ذهنم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 19:03
    hani. aa, مطهره آراسته, Mahdieh.s و 19 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با صدای گوشی دوباره برداشتمش. سپی بود جواب دادم:هان مزاحم چی می خوای ؟
    سپی :بی شعور بی بی گفت پاشو بیا
    _بیام اون جا چیکار؟
    سپی:از تنهایی گندیدی
    _اوف قطع کن الان میام
    از تخت بلند شدم و به خودم نگاه کردم لباسم خوب بود، یه شلوار مشکی با تیشرت صورتی. رو موهام دستی کشیدم یه تل صورتی زدم و رفتم پایین. از خونه زدم بیرون و خیلی آروم تا عمارت رفتم. در زدم مهتا در رو باز کرد و گفت :وااای عزیزم اومدی؟
    باتعجب گفتم :مگه قرار بود نیام!
    مهتا :نه عزیزم دلم برات یهویی تنگ شد
    چشمام رو گرد کردم و رفتم تو. سهند با دیدنم گفت :عزیزه دلمم اومد
    با تعجب گفتم :این چند ساعتی که نبودم دوریم روتون تاثیر گذاشته!
    آنید دستم رو گرفت پیش خودش و سپی نشوند و گفت :نگو عزیزه دلم
    ماهان :اصلا با اومدنت این جا رو روشن کردی
    سپی شروع کرد گونم رو ناز کردن و منم شروع کردم بسم الله بسم الله گفتن
    آنید:چی شد قربونت برم؟
    _بسم الله شما ها جن زده شدید؟
    مهتا :نه عزیزم برای چی می گی؟
    _آخه این همه مهربونی یهویی؟!
    مهیار:رویا جان ما که همیشه مهربونیم
    چشمام رو ریز کردم وگفتم:این همه مهربونیه یهوییتون نمی تونه الکی باشه بگید ببینم چی می خواین؟
    سپی همچنان به ناز کردن گونم ادامه می داد. هی سرم رو تکون می دادم تا ولم کنه اما بازم ادامه می داد. آنید دستام رو گرفت. مهتا گفت :امروز که نتونستیم بریم بیرون ماهان نظر داد بریم کلبه
    مشکوک گفتم :خب
    مهتا:هیچی دیگه ازت می خوایم بری با ماکان حرف بزنی
    داد زدم و گفتم:چی؟من برم باهاش حرف بزنم!
    سپی نازم می کرد و می گفت:آروم آروم
    داد زدم :اه ولم کن دیگه
    سپی:باشه
    _خب نگفتید چرا من حرف بزنم؟
    مهیار:آخه به حرف ما گوش نمیده که
    با دست به خودم اشاره کرد وگفتم:
    _اون وقت به حرف من گوش می ده؟
    سهند:ای بابا تو با اون زبونت می تونی مار رو از لونش بکشی بیرون می تونی ماکان رو راضی کنی
    _نه بابا من نمی رم
    همه با هم گفتن :تو رو خدا
    _نه
    با مظلومیت بهم نگاه کردن که پوفی کشیدم و گفتم :ایش مرده شوره قیافتونو ببرم
    بلند شدم و گفتم:حالا کجاس؟
    مهتا با ذوق گفت :اتاق کارش
    _وای وای چه جالب حالا اتاق کارش کجاس؟
    ماهان :الان می گم یکی ببرتت
    یکی از خدمتکارا رو صدا زد و گفت من رو ببره پیش ماکان. وقتی ازشون دور شدم شنیدم که مهیار گفت :خدا رحمتش کنه دختر خوبی بود
    خدمتکار جلوی یه در وایستاد وگفت :بفرمایید
    در زدم که صدای محکمی گفت :بفرمایید
    در رو باز کردم و رفتم تو.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/3/17 ساعت 11:11
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دیدمش پشت میز نشسته بود. رفتم تو و در رو بستم. داشتم فکر می کردم چطوری حرف رو پیش بکشم که یه نیم نگاهی بهم کرد و گفت:کارتو بگو
    _هان؟
    ماکان:می گم کارتو بگو
    _چیز...سلام خوبی ؟
    ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:مطمئنم نمی خواستی حالمو بپرسی
    با دستم بازی کردم و چشمام رو بستم و گفتم:بچه ها چون امروز نتونستن برن بیرون تصمیم گرفتن برن کلبه اما چون نتونستن بهت بگن به من گفتن بهت بگم
    حرفام که تموم شد پوفی کشیدم و وقتی دیدم چیزی نمی گه یکی از چشمام رو باز کردم که دیدم داره بهم نگاه می کنه. اون یکی چشمم باز کردم و سریع گفتم :ببین گ*ن*ا*ه دارن این دفعه اجازه بده دفعه بعد چیزی خواستن خودم می زنم تو دهنشون هان؟ نظرت چیه؟
    ماکان :حرفات تموم شد؟
    _آره
    مظلوم بهش زل زدم که با اخم گفت :بگو فردا میتونن برن
    یهویی پرسیدم :توام میای ؟
    خیره شد بهم که گفتم :هان مرسی من برم
    سریع رفتم بیرون.دستم رو گذاشتم رو قلبم و تند تند نفس کشیدم. وقتی احساس کردم حالم خوب شد رفتم پایین. قبل از این که برم تو قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم بعد رفتم پیششون که با دیدنه قیافم گفتن :نشد ؟
    چیزی نگفتم که با دیدن قیافه ناراحتشون گفتم :شما ها تا حالا دیدین من چیزی که می خوام به دست نیارم؟
    سهند با ذوق گفت:من می دونستم کارت حرف نداره
    بقیه شروع کردن به حرف زدن و برنامه ریزی کردن. تنها بودم که مهتا اومد کنارم و آروم پرسید:
    رویا چطوری داداشمو راضی کردی ؟
    _دیگه دیگه مهتا جون چیزی نیست که من بخوام به دستش نیارم
    مهتا:اوووه
    _بله بله
    برنامه ریزی بچه ها که تموم شد پرسیدم :بی بی کجاس؟
    بی بی از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:چه عجب یاد من افتادی!
    _
    بی بی جونم یادت همیشه تو قلبم هس
    بی بی:برو خودتو دست بنداز دختره ی زبون باز
    بعد گفت ما دیگه بریم. هر چه قدر بچه ها گفتن بمونیم قبول نکرد و ما ها رو به زور برد خونه.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 19:16
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بی بی رو فرستادم تو اتاقش یکم استراحت کنه و سهند رو مجبور کردیم واسمون غذا درست کنه و خودمون نشستیم پشت میز آشپزخونه و به کارای سهند می خندیدم. باقر همه کاراش رو انجام می داد.هر وقت بهمون نگاه می کرد باناز یه ایش می گفت و به قر دادنش ادامه م یداد و کارش رو می کرد. آخرش که تموم شد با عشوه گفت:میز رو بچینین من برم عشقمو بیارم
    بعد رفت دنبال بی بی. میز رو چیدیم اومدن و سهند با دیدن میز گفت :آفرین آفرین نه بابا یه هنری دارید
    زبونمون رو در آوردیم. بی بی بامهربونی گفت :دستتون درد نکنه
    سهند :قابل نداشت بی بی جون
    یه صندلی برای بی بی کشید بیرون. گفتم:ای پاچه خوار
    سپی:خود شیرین
    آنید :بو گندو
    بهش نگاه کردیم که شونه انداخت بالا و گفت :خب چیه؟ گفتم یه چیز گفته باشم
    شام تو رو با خنده و شوخیامون خوردیم و دوباره سهند رو مجبور کردیم تنهایی ظرف بشوره بعد سه نفره رفتیم تو اتاقم کلی حرف زدیم و شوخی کردیم بعدش خوابیدیم. البته بعداز ساختن دیواری که از ضربات اینا درامان باشم. صبح با صدای جیغ و داد آنی و سپی بیدار شدم. می دیدم که با هول هی این ور اون ور می رن! با تعجب نگاشون می کردم که آنید گفت :بیدار شدی؟ پاشو برو آماده شو
    _کجا برم ؟
    سپی:تو اتاقت دیگه
    _خب تو اتاقمم دیگه
    دوتایی هین کشیدن وگفتن:می بینم هیچی سر جاش نیس
    بعد دوتایی از اتاق رفتن بیرون. دستم رو به صورت دعا بردم بالا و گفتم:
    خدایا شفا نده بذار من یکم بخندم
    از تخت بلند شدم دست صورتم شستم و رفتم سمت کمد، از توش یه شلوار مشکی با یه مانتو مشکی جلو باز با شال سبز که همرنگ چشمام بود برداشتم. برای زیر مانتوم یه تیشرت سبز به رنگ شالم برداشتم. لباسام رو پوشیدم و رفتم سمت میز آرایشم. پوستم که سفید و صاف بود و نیازی به کرم نداشت یکم مداد مشکی تو چشمام کشیدم چشمام انقدر ناز شد که نگو.
    وجی :یکم از خودت تعرف کن
    _ایش برو بابا
    یه رژ جیگری زدم و موهام رو مثل همیشه ریختم تو صورتم و از رو میز دستبد وساعتم رو برداشتم و بستم. کتونیام رو برداشتم و رفتم پایین. با دیدن بچه ها سوت زدم و گفتم :اووووه فدای هر چی جیگره
    آنید :فدای تو
    سپی:فدات
    سهند که اومد گفتم :آقا شماره بدم؟
    سهند با ناز رو ش رو برگردوند و گفت:نه من قصد ازدواج ندارم می خوام درسمو ادامه بدم
    یه دونه پس گردنی بهش زدم که گفت :چرا می زنی؟
    _تا تو باشی واسه من ناز نیای
    ایشی گفت و از بی بی خداحافظی کرد و رفت بیرون. از بی بی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. داشتیم با بچه ها حرف می زدیم ومی خندیدیم که با دیدن ماکان خنده از یادم رفت. یعنی می خواست بیاد؟! به تیپش نگاه کردم ،یه شلوار مشکی با تیشرت مشکی جذب که اینقدر جذب بود هر لحظه ممکن بود پاره بشه از بس که عضله داشت. موهاش رو انگار حوصله نداشته شونه کنه اما لامصب خیلی بهش می اومدم. دستش تو جیبش بود و با اخم داشت به حرف پسرا گوش می داد. وقتی حرف زد به لبش نگاه کردم گوشتی بود لامصب بینیشم خوب بود در کل صورت جذابی داشت که و همیشه ته ریش داشت. با نزدیک شدنمون سرم رو انداختم پایین. بعد سلام و احوال پرسی اینا تصمیم گرفتن دخترا با یه ماشین پسرا با یه ماشینه دیگه. البته رانندمون سهند بود چون مهتا با اینکه گواهی داشت اما می ترسید ماشین برونه!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/3/17 ساعت 11:32
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    کله راه رقصیدیم و آهنگ خوندیم. از وسط جنگل رد شدیم و رسیدیم به یه کلبه چوبی. ماکان ماشین رو پارک کرد و سهند پشت ماشینش پارک کرد. سریع پریدم پایین و شروع کردم به نفس کشیدن که مهیار گفت:خفه نشی
    همون موقع شروع کردم به سرفه کردن و وقتی که سرفه هام تموم شد گفتم :تو روحت با اون زبونت
    خندید و سری تکون داد. سریع وسایل رو برداشتن و شروع کردن به درست کردن کباب. بعد از این که غذا خوردیم بچه ها بعد از استراحتی کوتاه شروع کردن به بازی کردن. من نشسته بودم نگاشون می کردم که یهویی چشمم به یه خرگوش سفید افتاد. رفتم سمتش تا بگیرمش که فرار کرد. دنبالش رفتم و وقتی به خودم اومدم دیدم گم شدم و دور تا دورم فقط درخته. رفتم نزدیک یکی از درخت ها و تکیه دادم بهش و نشستم. منتظر شدم اگه تا پیدام کنن. هوا تاریک شده بود، دیگه نا امید شده بودم. سرم رو گذاشتم رو زانوم. با صدای پایی و نزدیک شدن چیزی چشمام رو بستم که دستم یهویی کشیده شد. شروع کردم به جیغ زدن که صدای عصبی ماکان رو شنیدم :بسته دختره ی خیره سر
    چشمام رو باز کردم و با دیدنش دستم رو دورش حلقه کردم و آروم گفتم:خدایا شکرت پیدا شدم
    با صدای رعد و برق ماکان گفت :بسته تا بارون نیومده بیا بریم
    _بچه ها کجان ؟
    ماکان :رفتن
    _چی؟ یعنی چی رفتن؟ اصلا نگران من نشدن؟ خجالت داره والا نمی کشین
    یه دفعه وایستاد که محکم خوردم به پشتش. برگشت سمتم و گفت:خیلی دارم خودمو کنترل می کنم که نزنمت توی بی فکر داری حرف از نگران بودن میزنی؟ من مجبورشون کردم تا برن چون از بی فکریه یه آدم بی عقل نزدیک بود سکته کنن پس ساکت باش تا نزدمت
    تو سکوت تو چشماش خیره شدم که بارون شروع به باریدن کرد. ماکان دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. یکم که راه رفتیم به کلبه رسیدیم بارون شدت گرفته بود. ماکان گفت:تا وقتی از شدت بارون کم بشه تو کلبه می مونیم
    رفتیم تو ماکان رفت تو اتاق لباساش رو عوض کرد بعد با یه دست لباس دخترونه اومد و گفت :برو عوض کن
    لباسا رو گرفتم و تشکر کردم و رفتم تو اتاق. بعد از عوض کردن لباس رفتم بیرون که دیدم ماکان دم پنجره وایستاده و به بارون نگاه می کنه. رفتم کنارش و گفتم:بارون قطع نشد؟
    ماکان :می بینی که
    سرم رو بلند کردم بهش نگاه کردم. وقتی دید خیره شدم بهش سرش رو برگردوند و نگام کرد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/3/17 ساعت 11:50
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    سریع ازش دور شدم و رفتم رو کاناپه نشستم. یکم نگام کرد بعد اومد رو به روم نشست سرش رو به کاناپه تکیه داد و چشماش رو بست. بلند شدم رفتم از اتاقا بالش و پتو مسافرتی برداشتم و اومدم بیرون. یکی از پتو و بالش واسه خودم گذاشتم. بالش رو کنارش گذاشتم اما پتو رو انداختم روش که چشماش رو باز کرد هول شدم وگفتم :دیدم چیز نه اینکه چیز بودی گفتم چیز کنم
    ابروهاش رو انداخت بالا که گفتم:منظورم این بود که دیدم خوابی گفتم روت پتو بندازم سردت نشه
    بدون هیچ حرفی نگام کرد. پوفی کشیدم بالشم رو برداشتم و رو کاناپه گذاشتم و خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم ماکان خواب بود. حتی تو خواب هم اخم می کرد! بلند شدم یهویی دلم خواست براش صبحانه آماده کنم. اول رفتم دست و صورتم رو شستم بعد رفتم تو آشپزخونه دره یخچال رو باز کردم. ماشالا همه چیز توش بود! اول کتری رو گذاشتم رو گاز تا آبش جوش بیاد بعد وسایل رو از یخچال در آوردم چیدم رو میز. دوتا تخم مرغ برداشتم نیمرو درست کردم. آب که جوش اومد چای گذاشتم و برگشتم برم ماکان رو بیدار کنم که دیدم به اوپن تکیه داده داره نگام می کنه. با لبخند و خوش حالی گفتم:صبحت بخیر امیدوارم سر و صدام بیدارت نکرده باشه
    ماکان:نه بیدار بودم
    با دستم به میز اشاره کردم وگفتم:بفرمایید بشینید الان چای هم دم میاد
    نشست خودمم روبه روش نشستم. شروع کردم به خوردن بعد بلند شدم زیر کتری رو خاموش کردم و دوتا چایی ریختم و آوردم و گفتم:بفرمایید
    چای جلوش گذاشتم بعد خودم نشستم و بقیه صبحانم رو خوردم وقتی تموم شد ماکان بلند شد و گفت :ممنون
    با این که تعجب کردم اما با خوش حالی گفتم :خواهش می کنم
    از آشپزخونه که رفت بیرون سریع وسایل رو جمع کردم و رفتم بیرون بالش و پتو ها رو برداشتم و بردم سره جاشون گذاشتم. بعد خودمم لباسام رو عوض کردم و رفتم بیرون که دیدم ماکان منتظرمه. باهم از کلبه اومدیم بیرون،بارون قطع شده بود. با لبخند به ماکان گفتم:چه هوای خوبی!
    سری تکون داد و سوار ماشین شد. سوار که شدم ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. ازش پرسیدم :بچه ها خبر دارن که پیدا شدم؟
    ماکان:نه
    _چرا؟
    ماکان:آنتن نداشتم
    با ناراحتی گفتم :آخی حتما خیلی ترسیدن
    بهم نگاه کرد و چیزی نگفت. روش رو برگردوند و بقیه مسیر ساکت بودیم. وقتی رسیدم یه بوق زد مش رجب در رو باز کرد. همین که رفتیم تو حیات بچه ها رو دیدم که سوار ماشین می شدن، با دیدنمون وایستادن. ماکان ماشین رو پارک کرد. پیاده شدم و دویدم سمت بچه ها.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/3/17 ساعت 12:08
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    داد زدم :آنید...سپی...سهند
    رو به روشون وایستادم که سپی موهام رو کشید و آنید دستم رو گرفت گاز گرفت. جیغ زدم و سهند یه دونه محکم زد پس گردنم و باعصبانیت گفت:مرگ بی شعور...نمی گی با این گاو بازی هات ما نگران می شم؟ خاک تو سرت بی شعور نمی گی ممکن بود اصلا پیدا نشی؟ با خودت فکر نکردی ما جواب مامان و بابات رو چی می دادیم؟ اگه بلایی سرت می اومد...
    هرکلمه ای که از دهن سهند در می اومد این دوتا میمون حرصی می شدن محکم تر کارشون رو ادامه می دادن.
    مهتا:خدا رو شکر بخیر گذشت اتفاقی واسش نیوفتاده
    _آخ ...آخ مهتا درست می گه حالا که اتفاقی نیوفتاده
    مهتا گفت:ولی کارت اشتباه بود
    _می دونم
    بعد با عصبانیت گفتم:اه سپی ول کن دیگه کچل شدم
    سپی ول کرد و گفت:باره آخرت باشه از این کارا می کنیا
    _خب
    بابا
    بعد به آنید که هنوز دستم رو ول نکرده بود گفتم :چخ چخ ول دیگه دستمو دیگه
    آنید ول کرد و گفت:آخیش حالا حالم خوب شد
    دستم رو گرفتم و جای دندونش رو مالیدم و گفتم:سگی دیگه
    آنید دندوناش رو نشونم داد که واسش چشم غره رفتم. از بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه. بی بی با دیدنم یکم حالم رو پرسید بعد فرستاد تا برم استراحت کنم و من سریع قبول کردم و رفتم بالا تو اتاقم. پریدم تو حموم و بعد از کلی آب بازی کردن از حموم اومدم بیرون. آخیش هیچی مثل حموم نمی شه. لباسام رو پوشیدم و یه زنگ به مامان زدم. بعد از کلی حرف زدن قطع کردم و رفتم پایین.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/3/17 ساعت 12:24
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دیدم مهتا این جاس. گفتم :خیر باشه مهتا جون
    مهتا:پسرا دوره هم جمع شدن منم دیدم تنهام گفتم بیام پیش شما
    آنید :کاره خوبی کردی
    _بی بی کجاس؟
    سپی :نمی دونم گفت می ره پیش یکی
    _یعنی تنهاییم
    آنید :آره
    _آخ
    جون
    سریع رفتم بالا و فلشم رو برداشتم اومدم پایین. فلش رو به تلویزیون وصل کردم در حالی که سرم رو تکون می دادم آهنگ گذاشتم. دست بچه ها رو گرفتم آوردم وسط شروع کردیم به رقصیدن و مسخره بازی در آوردن. از خوش حالی نمی دونستم چیکار کنم. مهتا وقتی دید مسخره بازی در میاریم رفت نشست اما ما سه نفر تا جون داشتیم ادامه دادیم و اگه مهتا آهنگ رو قطع نمی کرد ما دست نمی کشیدیم. بچه ها نشستن. همین طور که بدون آهنگ قر می دادم دیدم ساعت شده دو. کی ساعت شد دو! با رفتم تو آشپزخونه واسه بچه ها تخم مرغ نیمرو کردم و صداشون زدم. اومدن نشستن و خوردن. آنید وقتی دید دارم می رم بیرون گفت:کجا؟ بشین بخور دیگه
    _گشنم نیس شما ها بخورید
    بعد اومدم بیرون. بچه ها که غذاشون رو خوردن و اومدن. تا شب کلی حرف زدیم و خندیدیم. بی بی برگشت و یکم کنارمون نشست و رفت تو اتاقش. به سهند زنگ زدم و گفتم امشب اون جا بمونه تو اونم گفت باشه. با دخترا رفتیم تو اتاق من تا سه صبح نقشه می ریختیم که با پسرا چیکار کنیم البته جز ماکان. کی جرأت داشت با اون شوخی کنه؟ آخرش تصمیم گرفته شد بریم تو اتاقشون و بترسونیمشون. همگی با کرم خودمون رو سفید کردیم و با مداد دور چشمامون رو سیاه کردیم. دور خودمون هم ملافه سفید انداختیم و آروم از اتاق رفتیم بیرون پایین و از خونه زدیم بیرون و رفتیم سمت عمارت بزرگه. مهتا آروم در رو باز کرد و رفتیم تو. با سر و صدای آنید و سپی من و مهتا برگشتیم و گفتیم: هیس
    همین که برگشتیم سه نفر مثل خودمون که ملافه رو خودشون انداخته بودن دیدیم و جیغ زدیم .حالا ما جیغ بزن اون سه نفر داد بزن. سپی سریع برق رو روشن کرد و اون سه نفر ملافه ها رو از روشون برداشتن. ماهان و مهیار و سهند بودن!! با دیدنشون گفتیم :شما ها چرا ملافه رو سرتونه؟
    سه نفرشون حق به جانب گفتن:اصلا خودتونو بگید این چه قیافه ایه واسه خودتون درست کردین؟
    بی خیال گفتیم :می خواستیم اذیتتون کنیم
    پسرا هم گفتن :ماهم همین طور
    با صدای عصبی برگشتیم سمت پله ها ماکان بود خدا رحم کنه :اون جا چه خبره؟
    مهیار آروم گفت:گاومون زایید
    ماکان :گفتم اون جا چه خبره؟ این مسخره بازی ها فکر کی بود؟
    از اون جایی وسط وایستاده بودم بچه ها بهم اشاره کردن. با چشمای گرد شده بهشون نگاه کردم که ماکان گفت :بیا بالا کارت دارم
    بعد خودش رفت.به بچه ها نگاه کردم که برام دست تکون دادن. ملافه رو سمتشون پرت کردم و گفتم:آدم فروشا
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/3/17 ساعت 18:11
    hani. aa, مطهره آراسته, Mahdieh.s و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    از پله ها رفتم بالا دیدم که در اتاق کارش بازه. رفتم تو و در رو بستم. داشت از پنجره به حیاط نگاه می کرد. برگشت سمتم با دیدن اخمش چشمام رو بستم و تند تند گفتم:به خدا گولم زدن اینقدر زیره پام نشستن تا این کار رو کردم گریه کردن خودشونو زدن منم دلم نیومد ناراحتشون کنم مجبورم کردن این کار رو کنم وگرنه من اصلا از این کارا نمی کنم خودم ادبشون می کنم دیگه نمیذارم کاره بدشونو تکرار کنن
    با حس نفساش چشمام رو باز کردم و ساکت شدم. ماکان گفت:تموم شد؟
    _بله
    ماکان:خوب گوش می ری به اونایی که پایین هستن می گی یکباره دیگه از اینکارا کنن کاری می کنم که غلط کردن بی افتن
    _باشه باشه
    ماکان :دیگه تکرار نشه می تونی بری
    سریع از اتاق زدم بیرون و رفتم پایین. مهیار با دیدنم گفت :چی گفت ؟
    به همشون چشم غره رفتم و گفتم:ارباب ماکان فرمودن اگه یه بار دیگه از این کارا کنید یه کاری باهاتون می کنم که مثل خر ناله کنید و مثل سگ از زندگی خسته بشید
    ماهان :همین طوری گفت؟
    _نه ولی مفهوم کلیش این بود
    بعد یادم اومد چیکار کردن خواستم جیغ بزنم که یادم افتاد ماکان بیداره با حرص گفتم :آدم فروشا به موقعش حالتونو می گیرم
    خواستن حرفی بزنن که بدون توجه بهشون از عمارت زدم بیرون و رفتم سمت خونه. آروم در رو باز کردم رفتم تو و آروم از پله ها بالا رفتم. تو اتاقم رفتم و لباسام رو سریع با لباس خوابم عوض کردم صورتم رو شستم و گرفتم خوابیدم.
    **********
    صبح با سر و صدای بچه ها بیدار شدم و رفتم پایین. جز بی بی کسی نبود گفتم:صبحت بخیر بی بی جون
    بی بی نگام کرد. از تعجب چشماش گرد شد و گفت :صبح توام بخیر مادر
    رون پام رو خاروندم و گفتم :بچه ها کجان؟
    بی بی :بیرونن
    _آهان
    همون طوری رفتم بیرون که دیدم بچه ها دارن والیبال بازی می کنن. بلند گفتم:آهای بی شعورا شما شاید خواب نداشته باشید اما من خوابم میاد
    آنید :بسم ا...
    سپی:خدایا توبه
    سهند:لولو
    مهیار :وااای مامان
    مهتا:من می ترسم
    ماهان :بچه ها بسم ا...بگید غیب می شه
    خواستم حرف بزنم که خمیازم گرفت. دهنم رو عین تمساح باز کردم دستم رو باز کردم و خودم رو کشیدم تو همون حالت چشمام رو باز کردم که دیدم ماکان از عمارت داره میاد بیرون. داشت بهم نگاه می کرد. تو همون حالت خشکم زد که باصدای سپی به خودم اومدم:هوی تمساح دهنتو ببند
    دهنم رو بستم و سریع برگشتم تو خونه. رفتم جلوی آینه با دیدن خودم یه هین کشیدم و گفتم: بسم ا... هی خدا همه از خواب بیدار می شن خوشگل می شن اون وقت من شیبه لولو خورخوره می شم
    سریع از پله ها رفتم بالا و رفتم تو اتاقم. لباسام رو عوض کردم و موهام رو شونه زدم. جووون حالا شدم جیگر.
    وجی:عزیزم هندونه ها اذیتت می کنن بده من برات نگه دارم
    _ایش وجی نمی شه یه بار من از خودم تعریف کنم تو نیای ضد حال بزنی؟
    وجی:چیکار کنم کارم اینه
    _ایش مرده شورتو ببرم که آدم نیستی
    وجی :نه این که تو هستی
    _گمشو بی شعور
    وجی:من می رم دیگه نمیام امیدوارم از دوریم دق کنی
    _برو بابا
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏22/3/17 ساعت 18:55
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.