1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های در حال انتظار

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    ساعت 12بود که مهتا اینا رفتن عمارت خودشون بعداز شب بخیر گفتن رفتم تو اتاق وتخت دراز کشیدم و خوابیدم صبح که بیدار شو صدای سروصدای انید وسپی نیومد ازتخت رفتم اومدم پایین روی میز کنار تخت یه برگه بود که با چشمای نیمه باز خوندمش خط انی بود:
    رویا جونم اجی گلم چون نازوملوس خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم ما با بچه رفتیم بیرون از اونجایی که هممون جفت بود تو فقط نوخاله بودی بیدارت نکردم سوز به دلت ما رفتیم بیرون
    چشمام کاملا باز شدبیشعورا بون من رفته بودن بیرون یه بار دیگه نامه خوندم دیوونه ای بود انید واسه خودش نه به اول نامه نه به بقیش کاغذ پاره کردم ورفتم پایین اه بی بی که نبود حتما رفته عمارت بزرگ پوفی از بی حوصلگی کشیدم
    و رفتم دوباره بالا تو اتاقم لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون راه افتادم سمت روستا حداقل میرفتم با سوسن حرف میزدم حالم سرجاش می اومد دلشتم از جلوی مغازه اون پیرمرده رد میشدم که صدام کرد :
    دختر خانوم
    بله
    پیرمرد :میشه چند لحظه حرف بزنیم
    چه حرفی ؟
    پیرمرد:شما بیا میفهمی
    از کنجکاوی رفتم تو وگفتم :
    بفرما
    یه ذره من من کرد وگفت:
    ببین دختر خانوم من ازشما خیلی خوشم اومده ومیخوام خانوم خونم بشی
    چی شما چطور به خودتون اجازه میدید این حرف به من بزنید شما جای پدر بزرگ منید
    پیرمرد:چون پیرم نباید عاشق بشم مطمئن باش به دستت میارم
    از حیرت دهنم بازموند سری به عنوان تاسف تکون دادم ورفتم از عصبانیت تا عمارت دویدم رفتم تو خونه شروع کردم به جیغ زدن چطور به خودش اجازه داد اون حرفا بهم بزنه اعصابم خیلی خورد بود از حرفای پیرمرده خجالت نمیکشه اون حرفا میزنه نزدیکای 1بودکه بجه ها با نیش باز اومدن با دیدن اخمم نیششون بسته شد اومدن دورم نشستن شروع کردن به توجیح کردن که داد زدم :
    اه بسته دیگه هرجایی که رفتید به من چه ولم کنید
    همه با تعجب نگام میکردن باصدای در انید رفت دربازکرد ماکان با اخم وحشتناکی اومد تو بهم نگاه کرد
     
    آخرین ویرایش: ‏9/1/17
    hani. aa, مطهره آراسته, Mahdieh.s و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بهم گفت :بیا بیرون
    بعد خودش ازخونه رفت بیرون بلندشدم برم که سپی:یعنی چیکارت داره
    چه میدونم دارم میرم ببینم
    سپی:خیلی خوب بد اخلاق
    پوفی کشیدم ورفتم بیرون رفتم روبه روش وایستادم که گفت:
    توضیح بده
    چیو؟
    ماکان:حرفای که احمد تو روستا میزنه
    بی حوصله گفتم :احمد کیه؟
    ماکان با پوزخند گفت :همون پیرمردی که امروز مغازش بودی
    یهوشروع کردم به حرف زدن اینقدر گفتم تا خالی شدم ماکان با اخم گفت :
    پس اینطور
    برای چی میپرسیدی؟
    بهم نگاه کرد که گفتم :اهان یعنی سوال نپرسم
    ماکان:خوبه فهمیدی
    بعد برگشت ورفت سمت عمارت خودش
    وجی:الهی قربون بشم ببین چه قدر اقاست نه وجی وسط عصبانیت یهویی ظاهر میشی
    وجی:خوب میام ارومت کنم
    نمیخوام
    وجی:بی لیاقت
    رفتم تو دیدم بچه ها با دیدنم از جاشون بلند شدن اخم کردم ورفتم بالا ساعت 3,4بود که بزور انید وسپی ومهتا لباس پوشیدم تا بریم بیرون میخواستن جبران کنن زدیم از خونه رفتیم کنار پسرا رفتیم نزدیک در که مش رجب گفت :
    شرمنده ارباب گفتن کسی حق نداره از عمارت خارج بشه
    مهتا :یعنی چی مش رجب باز کن میخوایم بریم بیرون
    مش رجب:خانوم کوچیک ارباب گفتن
    ماهان :تو درباز کن من جوابشو میدم
    مش رجب:شرمنده ارباب اما ارباب ماکان تاکید کردن به هیچ عنوان نذارم کسی بیرون برن
    مهیار :ای بابا
    برگشتیم بچه تصمیم گرفتن برن سمت عمارت بزرگ من خواب بهونه کردم رفتم سمت خونه رفتم تو از پله رفتم بالا تو اتاقم لباسامو در ادروم ودراز کشیدم روتخت بی هدف به سقف زل زدم که گوشیم زنگ خورد سوسن بود اخرین باری که دیدمش شمارم بهش دادم جواب دادم :
    بله
    سوسن :الو الو
    میشنوم سوسن
    سوسن :رویا میخوام بهت بگم یه مدت نیا روستا اینجا اوضاع یکم بهم ریخته اس
    واچرا؟
    سوسن :من بهت میگم اما تو به روی خودت نیار این احمد همه جا برگشته گفته که تو باهاش رابطه داشتی ارباب اومدش بعد از یه کتک حسابی از روستا اخراجش بابایی گفت بهت زنگ بزنم بگم یه مدت نیای روستا اخه این مردم یکم دهن بیننن اخ اینقدر دلم خنک شد از روستا رفت مرتیکه هیز
    ای بابا خجالت نمیکشه جای بابابزرگم بود بازم دستت دردنکنه که خبردادی
    سوسن :خواهش میکنم عزیزم فعلا کاری نداری؟
    نه بازم ممنون فعلا
    قطع کرد گوشیو بردم جلو صورتم بهش نگاه کردم یعنگی ماکان به خاطر من این کار کرده تو فکر ماکان بودم که گوشی از دستم ول شد خورد توصورتم اخ خدا لعنت کنه که خیالتت هم باهام دشمنه یه ذره بینیمو ماساژ دادم تا دردش کمتر شد و فکر ماکان هی میومد تو ذهنم
     
    آخرین ویرایش: ‏6/1/17
    hani. aa, مطهره آراسته, Mahdieh.s و 19 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با صدای گوشی دوباره برداشتمش سپی بود جواب دادم:
    هان مزاحم چی میخوای ؟
    سپی :بیشعور بی بی گفت پاشو
    بیام اونجا چیکار؟
    سپی:از تنهایی گندیدی
    اوف قطع کن الان میام
    از تخت بلند شدم و به خودم نگاه کردم لباسم خوب یه شلوار مشکی وبا تیشرت صورتی رو موهام دستی کشیدم یه تل صورتی زدم ورفتم پایین از خونه زدم بیرون خیلی اروم تا عمارت رفتم در زدم مهتا در باز کرد وگفت :
    وااای عزیزم اومدی؟
    باتعجب گفتم :مگه قراربود نیام
    مهتا :نه عزیزم دلم برات یهویی تنگ شد
    چشمامو گرد کردم ورفتم تو سهند با دیدنم گفت :
    عزیز دلمم اومد
    با تعجب گفتم :این چند ساعتی که نبودم دوریم روتون تاثیر گذاشته
    انید دستمو گرفت پیش خودش و سپی نشوند وگفت :
    نگو عزیزدلم
    ماهان :اصلا با اومدنت اینجا روشن کردی
    سپی روشو کرد گونمو ناز کردن شروع کردم بسم الله بسم الله گفتن
    انید:چی شد قربونت برم
    بسم الله شما ها جن زده شدید
    مهتا :نه عزیزم برای چی میگی؟
    اخه این همه مهربونی یهویی
    مهیار:رویا جان ما که همیشه مهربونیم
    چشمامو ریز کردم وگفتم:
    این همه مهربونی یهوییتون نمی تونه الکی باشه بگید ببینم چی میخواین
    سپی همچنان به ناز کردن گونم ادامه می داد هی سرمو تکون میدادم تا ولم کنن اما بازم ادامه میداد انید دستامو گرفت مهتا گفت :
    امروز که نتونستیم بریم بیرون ماهان نظر داد بریم کلبه
    مشکوک گفتم :خوب
    مهتا:هیچی دیگه ازت میخوایم بری با ماکان حرف بزنی
    داد زدم وگفتم:چی؟من برم باهاش حرف بزنم
    سپی نازم میکردو میگفت:اروم اروم
    داد زدم :اه ولم کن دیگه
    سپی:باشه
    خوب نگفتید چرا من حرف بزنم؟
    مهیار:اخه به حرف ما گوش نمیده که
    با دست به خودم اشاره کرد وگفتم:
    اون وقت به حرف من گوش میده
    سهند:ای بابا تو با اون زبونت میتونی مار بکشی بیرون میتونی ماکان راضی کنی
    نه بابا من نمیرم
    همه باهم گفتن :توروخدا
    نه
    با مظلومیت بهم نگاه کردن که پوفی کشیدم وگفتم :
    ایش مردشور قیافتونو ببرم
    بلند شدم وگفتم:حالا کجاس؟
    مهتا با ذوق گفت :اتاق کارش
    وای وای چه جالب حالا اتاق کارش کجاس؟
    ماهان :الان میگم یکی ببردتت
    یکی از خدمتکار صدا زد وگفت من ببره پیش ماکان وقتی ازشون دور شدم شنیدم که مهیار گفت :
    خدا رحمتش کنه دختر خوبی بود
    خدمتکار جلوی یه در وایستاد وگفت :بفرمایید
    در زدم که صدای محکمی گفت :
    بفرمایید
    درباز کردم رفتم تو
     
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دیدمش پشت میز نشسته بود رفتم تو دربستم داشتم فکر میکردم چطوری حرف پیش بکشم که یه نیم نگاهی بهم کرد وگفت:
    کارتو بگو
    هان
    ماکان:میگم کارتو بگو
    چیز سلام خوبی ؟
    ابروهاشو انداخت بالا وگفت:
    مطمئنم نمی خواستم حالمو بپرسی
    با دستم بازی کردم وچشمامو بستم وگفتم:
    بچه ها چون امروز نتونستن برن بیرون تصمیم گرفتن برن کلبه اما چون نتونستن بهت بگن به من گفتن بهت بگم
    حرفام که تموم شد پوفی کشیدم وقتی دیدم چیزی نمیگه یکی از چشمامو باز کردم که دیدم داره بهم نگاه میکنه اون یکی چشمم باز کردم و سریع گفتم :
    ببین گ*ن*ا*ه دارن این دفعه اجازه بده دفعه چیزی خواستن خودم میزنم تو دهنشون هان نظرت چیه؟
    ماکان :حرفات تموم شد ؟
    اره
    مظلوم بهش زل زدم که با اخم گفت :
    بگو فردا میتونن برن
    یهویی پرسیدم :توام میای ؟
    خیره شد بهم که گفتم :
    هان مرسی من برم
    سریع رفتم بیرون دستم گذاشتم روقلبمو تند تند نفس کشیدم وفتی احساس کردم حالم خوب شد رفتم پایین قبل از اینکه برم تو قیافه ناراحتی به خودم گرفتم بعد رفتم پیششون که با دیدن قیافم گفتن :
    نشد ؟
    چیزی نگفتم که با دیدن قیافه ناراحتشون گفتم :
    شماها دیدین من چیزکه میخوام به دست نیارم
    سهند با ذوق گفت:من میدونستم کارت حرف نداره
    بقیه شروع کردن به حرف زدن برنامه ریزی کردن تنها بودم که مهتا اومد کنارم واروم پرسید:
    رویا چطوری داداشمو راضی کردی ؟
    دیگه دیگه مهتا جون چیزی نیست که من بخوام به دستش نیارم
    مهتا:اوووه
    بله بله
    برنامه ریزی بچه ها که تموم شد پرسیدم :
    بی بی کجاس؟
    بی بی از اشپزخونه اومد بیرون وگفت:چه عجب یاد من افتادی
    بی بی جونم یادت همیشه تو قلبم هس
    بی بی:بروخودتو دست بنداز دختره زبون باز
    بعد گفت ما دیگه بریم هرچه قدر بچه ها بمونیم قبول نکرد ماهاروبه زور برد خونه
     
    آخرین ویرایش: ‏6/1/17
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بی بی فرستادم تو اتاقش یکم استراحت کنه سهند مجبور کردیم واسمون غذا درست کنه خودمون نشستیم پشت میز اشپزخونه به کارای سهند میخندیدم باقر همه کارشو انجام هروقت بهمون نگاه میکردباناز یه ایش میگفت به قر دادنش ادامه میداد کارشو میکرد اخرش که تموم شد با عشوه گفت:
    میز بچینین من برم عشقمو بیارم
    بعد رفت دنبال بی بی میز چیدیم اومدن با دیدن میز گفت :
    افرین افرین نه بابا یه هنر دارید
    زبونمونودراوردیم بی بی بامهربونی گفت :
    دستتون دردنکنه
    سهند :قابل نداشت بی بی جون
    یه صندلی برای بی بی کشید بیرون گفتم:
    ای پاچه خوار
    سپی:خودشیرین
    انید :بو گندو
    بهش نگاه کردیم که شونه انداخت بالا وگفت :
    خوب چیه گفتم یه چیز گفته باشم
    شام تو خنده شوخیامون خوردیم دوباره سهند مجبور کردیم تنهایی ظرف بشوره بعد سه نفر رفتیم تو اتاقم کلی حرف زدیم و شوخی کردیم بعدش خوابیدیم البته بعداز ساختن دیواری که از ضربات اینا درامان باشم صبح با صدای جیغ وداد انیو سپی بیدار شدم میدیدم که با هول هی اینور اونور میرن با تعجب نگاشون میکردم که انید :
    بیدار شدی پاشو برو اماده شو
    کجابرم ؟
    سپی:تو اتاقت دیگه
    خوب تو اتاقمم دیگه
    دوتایی هین کشیدن وگفتن:می بینم هیچی سر جاش نیس
    بعد دوتایی از اتاق رفتن بیرون دستمو به صورت دعا بردم بالا وگفتم:
    خدایا شفا نده بزار من یکم بخندم
    از تخت بلند شدم دست صورتم شستم رفتم سمت کمد ازتوش یه شلوار مشکی با یه مانتو مشکی جلو با شال سبز که همرنگ چشمام بود برداشتم برای زیر مانتوم یه تیشرت سبز به رنگ شالم برداشتم لباسامو پوشیدم رفتم سمت میز ارایشم پوستم که سفید وصاف بود نیازی به کرم نداشت یکم مداد مشکی تو چشمام کشیدم چشمام انقدر ناز شد که نگو (وجی :یکم از خودت تعرف کن)(ایش برو بابا) یه رژجیگری زدم وموهام مثل همیشه ریختم و از رو میز دستبد وساعتمو برداشتم وبستم کتونیام وبرداشتم رفتم پایین با دیدن بچه سوت زدم و گفتم :
    اووووه فدای هرچی جیگره
    انید :فدای تو
    سپی:فدات
    سهند که اومد گفتم :
    اقا شماره بدم
    سهند با ناز روشو برگردوندوگفت:
    نه من قصد ازدواج ندارم میخوام درسمو ادامه بدم
    یه دونه پس گردنی زدم که گفت :چرا میزنی؟
    تا تو باشی واسه من ناز نیای
    ایشی گفت از بی بی خدا حافظی کرد و رفت بیرون از بی بی خداحافظی کردیم اومدیم بیرون داشتم با بچه حرف میزدیم ومیخندیدیم که با دیدن ماکان خنده از یادم رفت یعنی میخواست بیاد به تیپش نگاه کردم یه شلوار مشکی با تیشرت مشکی جذب که اینقدر جذب بود هر لحظه ممکن بود پاره بشه از بس که عضله داشت موهاشو انگار حوصله نداشت شونه کنه اما لامصب خیلی بهش می اومدم دستش تو جیبش بود با اخم داشت به حرف پسرا گوش میداد وقتی حرف زد به لبش نگاه کردم گوشتی بود لامصب بینیشم خوب بود در کل صورت جذابی داشت که همیشه ته ریش داشت با نزدیک شدنمون سرم انداختم پایین بعد سلام واحوال پرسی اینا تصمیم گرفتن دخترا با یه ماشین پسرا با یه ماشین دیگه البته رانندمون سهند بود چون مهتا با اینکه قواهی داشت اما میترسید ماشین برونه
     
    آخرین ویرایش: ‏7/1/17
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    کل راه رقصیدیم واهنگ خوندیم از وسط جنگل رد شدیم رسیدیم یه کلبه چوبی ماکان ماشین پارک کرد سهند پشت ماشینش پارک کرد سریع پریدم پایین شروع کردم به نفس کشیدن که مهیار گفت:
    خفه نشی
    همون موقع شروع کردم به سرفه کردن وقتی که سرفه هام تموم شد وگفتم :
    تو روحت با اون زبونت
    خندید سری تکون داد سریع وسایل برداشتن شروع کردن به درست کردن کباب بعد ار اینکه غذا خوردیم بچه بعد از استراحت کوتاه شروع کردن به بازی کردن من نشسته بودم نگاشون میکردم که یهویی چشمم به یه خرگوش سفید رفتم سمتش تا بگیرمش که فرار کرد دنبالش رفتم
    وقتی به خودم اومدم دیدم گم شدم دور تا دورم فقط درخت رفتم نزدیک یکی از درخت تکیه دادم ونشستم منتظرشدم اگه تا پیدام کنن هوا تاریک شده بوددیگه ناامید شده بودم سرمو گذاشتم رو زانوم با صدای پای ونزدیک شد چیزی چشمامو بستم که دستمو یهویی کشیده شد شروع کردم به جیغ زدن که صدای عصبی ماکان شنیدم :
    بسته دختره خیرسر
    چشمام باز کردم با دیدنش دستمو دورش حلقه کردم واروم گفتم:
    خدایا شکرت پیدا شدم
    با صدای رعد وبرق ماکان گفت :
    بسته تا بارون نیومده بیا بریم
    بچه ها کجان ؟
    ماکان :رفتن
    چی؟ یعنی چی رفتن؟ اصلا نگران من نشدن خجالت نمیکشین
    دفعه وایستاد که محکم خوردم به پشتش برگشت سمتم وگفت:
    خیلی دارم خودم کنترل میکنم که نزنمت تو بی فکر داری حرف از نگران بودن میزنی من مجبورشون کردم تا برن چون از بی فکری یه ادم بی عقل نزدیک بود سکته کنن پس ساکت باش تا نزنمت
    تو سکوت تو چشماش خیره شدم که بارون شروع به باریدن کرد ماکان دستم گرفت و دنبال خودش کشوند یکم که راه رفتیم به کلبه رسیدیم بارون شدت گرفته بود ماکان گفت تا وقتی از شدت بارون کم بشه تو کلبه می مونیم رفتیم تو ماکان رفت تو اتاق لباساش عوض کرد بعد با یه دست لباس دخترونه اومد وگفت :
    برو عوض کن
    لباساگرفتم وتشکر کردم و رفتم تو اتاق بعد از عوض کردن لباس رفتم،بیرون که ماکان دم پنجره وایستاده به بارون نگاه میکنه رفتم کنارش و گفتم:
    بارون قطع نشد
    ماکان :می بینی که
    سرمو بلند کردم بهش نگاه کردم وقتی دید خیره شدم بهش سرش،و برگردونی ونگام کرد
     
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    سریع ازش دور شدم رفتم روکاناپه نشستم یکم نگام کرد بعد اومد رو به روم نشست سرشو به کاناپه تکیه داد وچشماشو بست بلندشدم رفتم از اتاقا بالش و پتو مسافرتی برداشتم اومدم بیرون یکی از پتو وبالش واسه خودم گذاشتم بالش کنارش گذاشتم اما پتو انداختم روش که چشماشو باز کرد هول شدم وگفتم :
    دیدم چیز نه اینکه چیز بودی گفتم چیز کنم
    ابروهاشو انداخت بالا که گفتم:
    منظورم این بود که دیدم خوابی گفتم روت پتو بندازم سردت نشه
    بدون هیچ حرفی نگام کرد پوفی کشیدم بالشمو برداشتم رو کاناپه گذاشتم و خوابیدم صبح که از خواب بیدار شدم ماکان خواب بود حتی تو خواب هم اخم میکرد بلند شدم یهویی دلم خواست براش صبحانه اماده کنم اول رفتم دست وصورتم شستم بعد رفتم تو اشپزخونه در یخچال باز کردم ماشالا همه چیز توش بود اول کتری گذاشتم رو گاغذ تا ابش جوش بیاد بعد وسایل از یخچال در اوردم چیدم رو میز دوتا تخم مرغ برداشتم نیمرو درست کردم اب که جوش اومد چای گذاشتم برگشتم برم ماکان بیدار کنم که دیدم به اوپن تکیه داده داره نگام میکنه بالبخند وخوشحالی گفتم:
    صبحت بخیر امیدوارم سر وصدام بیدارت نکرده باشه
    ماکان:نه بیدار بودم
    با دستم به میز اشاره کردم وگفتم:
    بفرمایید بشینید الان چای هم دم میاد
    نشست خودمم روبه روش نشستم شروع کردم به خوردن بعد بلند شدم زیر کتری خاموش کردم و دوتا چایی ریختم و اوردم وگفتم:
    بفرمایید
    چای جلوش گذاشتم بعد خودم نشستم و بقیه صبحانمو خوردم وقتی تموم شد ماکان بلند شد وگفت :
    ممنون
    با اینکه تعجب کردم اما با خوشحالی گفتم :
    خواهش میکنم
    از اشپزخونه که رفت بیرون سریع وسایل جمع کردم رفتم بیرون بالش وپتو ها برداشتم بردم سرجاشون گذاشتم بعد خودمم لباسامو عوض کردم رفتم بیرون که دیدم ماکان منتظرمه باهم از کلبه اومدیم بیرون بارون قطع شده بود با لبخند به ماکان گفتم:
    چه هوای خوبی
    سری تکون دادسوار ماشین شد سوار که شدم ماشین روشن کرد راه افتادیم ازش پرسیدم :
    بچه خبر دارن که پیدا شدم؟
    ماکان:نه
    چرا؟
    ماکان:انتن نداشتم
    با ناراحتی گفتم :اخی حتما خیلی ترسیدن
    بهم نگاه کرد چیزی نگفت روشو برگردوند بقیه مسیر ساکت بودیم وقتی رسیدم یه بوق زد مش رجب در بازکرد همین که رفتیم تو حیات بچه ها دیدم که سوار ماشین میشدن با دیدنمون وایستادن ماکان ماشین پارک پیاده شدم دویدم سمت بچه
     
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    داد زدم :
    انید...سپی...سهند
    روبه روشون وایستادم که سپی موهامو کشید انید دستمو گرفت گاز گرفت جیغ زدم سهند یدونه محکم زد پس گردنم وباعصبانیت گفت:
    مرگ بیشعور نمیگی با این گاو بازی هات ما نگران میشم خاک توسرت بیشعور نمیگی ممکن بود اصلا پیدا نشدی با خودت فکر نکردی ما جواب مامان وبابامیدادی اگه بلایی سرت می اومد...
    هرکلمه ای که از دهن سهند در می اومد این دوتامیمون حرصی میشدن محکم تر کارشونو ادامه. میدادن
    مهتا:خداروشکر بخیر گذاشت اتفاقی واسش نیافته
    اخ ...اخ مهتا درست میگه حالا که اتفاقی نیافته
    مهتاگفت:ولی کارت اشتباه بود
    میدونم
    بعد با عصبانیت گفتم:اه سپی ول کن دیگه کچل شدم
    سپی ول کرد و گفت:
    باراخرت باشه از این کارا میکنیا
    خوب بابا
    بعد به انید که هنوز دستمو ول کرد گفتم :
    چخ چخ ول دیگه دستمودیگه
    انید ول کرد وگفت:
    اخش حالا حالم خوب شد
    دستمو گرفتم جای دندونشون مالیدم وگفتم:
    سگی دیگه
    انید دندوناشو نشونم داد که واسش چشم غره رفتم از بچه خدا حافظی کردیم و رفتیم سمت خونه بی بی با دیدنم یکم حالم پرسید بعد فرستاد تابرم استراحت کنم من سریع قبول کردم ورفتم بالا وتواتاقم پریدم تو حموم بعد از کلی اب بازی کردن از حموم اومدم بیرون اخیش هیچی مثل حموم نمیشه لباسامو پوشیدم یه زنگ به مامان زدم بعد از کلی حرف زدن قطع کردم و رفتم پایین
     
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دیدم مهتا اینجاس گفتم :
    خیر باشه مهتا جون
    مهتا:پسر دورهم جمع شدن منم دیدم تنهام گفتم بیام پیش شما
    انید :کارخوبی کردی
    بی بی کجاس؟
    سپی :نمیدونم گفت میره پیش یکی
    یعنی تنهاییم
    انید :اره
    اخ جون
    سریع رفتم بالا وفلشم برداشتم اومدم پایین فلش به تلویزیون وصل کردم درحالی که سرمو تکون میدادم اهنگ گذاشتم دست بچه ها گرفتم اورم وسط شروع کردیم به رقصیدن ومسخره بازی دراوردن از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم مهتا وقتی دیدید مسخره بازی در میاریم رفت نشست اما ما سه نفر تا جون داشتیم ادامه دادیم اگه مهتا اهنگ قطع نمیکرد ما دست نمیکشیدیم بچه نشستن همین طور که بدون اهنگ قر میدادم دیدم ساعت شده دو کی ساعت شد دو با رفتم تو اشپزخونه واسه بچه تخم مرغ نیمرو کردم وصداشون زدم اومدن نشست خوردن انید وقتی دید دارم میرم بیرون گفت:
    کجا بشین بخور دیگه
    گشنم نیس شما ها بخورید
    بعد اومدم بیرون بچه ها که غذاشون خوردن اومدن تاشب کلی حرف زدیم وخندیدیم بی بی برگشت یکم کنارمون نشست ورفت تواتاقش به سهند زنگ زدم وگفتم امشب اونجا بمونه تو اونم گفت باشه با دخترا رفتیم تو اتاق من تا سه صبح نقشه میریختیم که با پسرا چیکار کنیم البته جز ماکان کی جرأت داشت با اون شوخی کنه اخرش تصمیم گرفته شد بریم تو اتاقشونو به ترسونیمشون همگی با کرم خودمون سفید کردیم با مداد دور چشمامون سیاه کردیم دور خودمون هم ملافه سفید انداختم اروم از اتاق رفتیم پایین وازخونه زدیم بیرون رفتیم سمت عمارت بزرگه مهتا اروم در باز کرد رفتیم تو با سر صدای انید وسپی من ومهتا برگشتیم گفتیم هیس همین که برگشتیم سه نفر مثل خودمون که ملافه روخودشون انداخته بودن دیدیم جیغ زدیم حالا ما جیغ بزن اون سه نفر داد بزن سپی سریع برق روشن کرد اون سه نفر ملافه ها ازروشون برداشتن ماهان ومهیار وسهند بود با دیدنشون گفتیم :
    شماهاچرا ملافه روسرتونه
    سه نفرشون حق به جانب گفتن:
    اصلا خودتونو بگید این چه قیافه ای واسه خودتون درست کردین
    بیخیال گفتیم :
    میخواستیم اذیتتون کنیم
    پسرا هم گفتن :ماهم همین طور
    با صدای عصبی برگشتیم سمت پله ها ماکان بود خدا رحم کنه :
    اونجا چه خبره؟
    مهیار اروم:گاومون زایید
    ماکان :گفتم اونجا چه خبره این مسخره بازی ها فکر کی بود
    از اونجایی وسط وایستاده بودم بچه ها بهم اشاره کردن با چشمای گرد شده بهشون نگاه کردم که ماکان گفت :
    بیا بالا کارت دارم
    بعد خودش رفت بچه ها نگاه کردم که برام دست تکون ملافه سمتشون پرت کردم وگفتم:
    ادم فروشا
     
    hani. aa, مطهره آراسته, Mahdieh.s و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    از پله ها رفتم بالا دیدم که در اتاق کارش باز رفتم تو دربستم داشت از پنجره به حیاط نگاه میکرد برگشت سمتم با دیدن اخمش چشمام وبستم تند تند گفتم:
    بخدا گولم زدن اینقدر زیرپام نشستن تا اینکار کردم گریه کردن خودشونو زدن منم دلم نیومد ناراحتشون کنم مجبورم کردن اینکار کنم وگرنه من اصلا از این کارا نمیکنم خودم ادبشون میکنم دیگه نمیزارم کار بدشونو تکرار کنن
    با حس نفساش چشمام وباز کردم ساکت شدم ماکان گفت:
    تموم شد
    بله
    ماکان:خوب گوش میری به اونایی که پایین هستن میگی یکبار دیگه از اینکارا کنن کاری میکنم که غلط کردن بی افتن
    باشه باشه
    ماکان :دیگه تکرار نشه میتونی بری
    سریع از اتاق زدم بیرون رفتم پایین مهیاربا دیدنم گفت :
    چی گفت ؟
    به همشون چشم غره رفتم وگفتم:
    ارباب ماکان فرمودن اگه یه بار دیگه از اینکار کنید یه کاری باهاتون میکنم که مثل خر ناله کنید مثل سگ از زندگی خسته بشید
    ماهان :همین طوری گفت
    نه ولی مفهوم کلیش این بود
    بعد یادم اومد چیکار کردن خواستم جیغ بزنم که یادم افتاد ماکان بیداره با حرص گفتم :
    ادم فروشا به موقعش حالتونو میگیرم
    خواستن حرفی بزنن که بدون توجه بهشون از عمارت زدم بیرون رفتم سمت خونه اروم درباز کردم رفتم تو اروم از پله ها بالا رفتم تو اتاقم رفتم لباسامو سریع با لباس خوابم عوض کردم صورتمو شستم و گرفتم خوابیدم صبح با سر وصدا بچه هد بیدار شدم رفتم پایین جز بی بی کسی نبود گفتم:
    صبحت بخیر بی بی جون
    بی بی نگام کرداز تعجب چشماش گرد شد وگفت :
    صبح توام بخیر مادر
    رون پامو خاروندم وگفتم :
    بچه ها کجان؟
    بی بی :بیرون
    اهان
    همون طوری رفتم بیرون که دیدم بچه دارن والیبال بازی میکنن بلند گفتم:
    اهای بیشعورا شما شاید خواب نداشته باشید اما من خوابم میاد
    انید :بسم ا...
    سپی:خدایا توبه
    سهند:لولو
    مهیار :وااای مامان
    مهتا:من میترسم
    ماهان :بچه ها بسم ا...بگید غیب میشه
    خواستم حرف بزنم که خمیازم گرفت دهنمو عین تمساح باز کردم دستمو باز کردم خودم کشیدم تو همون حالت چشمام باز کردم که دیدم ماکان از عمارت داره میاد بیرون داشت بهم نگاه میکرد تو همون حالت خشکم زد که باصدای سپی به خودم اومدم:
    هوی تمساح دهنتو ببند
    دهنمو بستم سریع برگشتم تو خونه رفتم جلو اینه با دیدن خودم یه هین کشیدم وگفتم بسم ا... هی خدا همه از خواب بیدار میشن خوشگل میشن اونوقت من شیبه لولو خورخوره میشم سریع از پله ها رفتم بالاو رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم موهامو شونه زد جوون حالا شدم جیگر
    وجی:عزیزم هندونه ها اذیتت میکنن بده من برات نگه دارم
    ایش وجی نمیشه یه بار من از خودم تعریف کنم تو نیای ضدحال بزنی
    وجی:چیکار کنم کارم اینه
    ایش مرد شورتو ببرم که ادم نیستی
    وجی :نه اینکه تو هستی
    گمشو بیشعور
    وجی:من میرم دیگه نمیام امیدوارم از دوریم دق کنی
    بروبابا
     
    آخرین ویرایش: ‏8/1/17
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)