1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    تو مدتی که داشتیم برنامه ریزی می کردیم همش مسخره بازی در می آوردیم و می خندیدیم. ماکان فقط نگاه می کرد! مهیار و ماهان جایی کار داشتن بلند شدن رفتن تا به کاراشون برسن. یکم یه دکور خونه نگاه کردم یه تابلو بود که خیلی قشنگ بود. رفتم نزدیک نگاش کردم یه تصویر قشنگ از یه جای سر سبز بود که پله می خورد و به سمت یه نور می رفت. یکم بهش زل زدم.برگشتم که برم که ماکان رو جلو خودم دیدم. آروم آروم اومد جلو منم آروم آروم رفتم عقب. خوردم به دیوار! دستش رو گذاشت رو دیوار کنار سرم.گفتم:چ..چیه؟
    یه پوزخند زد وگفت: باید بگم خیلی خوب کارتو بلدی،بلدی چطوری عشوه بریزی مثل این که کارت اینه هر چه قدر سعی می کنم به خاطر بابات چیزی بهت نگم نمی ذاری.بهت اخطار می دم بهتره این کاراتو ببری برای کسایی که مثل خودتن و با هر کی دوست می شن سعی نکن با عشوه گری هات بین مهیار و ماهان رو خراب کنی که زندت نمی ذارم لیاقت برادرام بیشتر از تو هست تویی که معلوم نیس با چند نفر بودی
    از شوک حرفاش نمی تونستم چیزی بگم!!! من الان باید می زدم تو گوشش اما چرا چشمام پراز اشک شده؟ با رفتنش از خونه تازه به خودم اومدم. سریع رفتم سمت در و زدم
    بیرون.دیدمش که داشت سوار ماشین می شد. نگاش کردم، اون قدر که از سنگینی نگام برگشت. دهنم رو باز کردم تا جواب حرفاش رو بدم که اشکام شروع کردن به ریختن! با دیدن اشکام نگاش عجیب شد.
    سریع روم رو برگردوندم و رفتم عمارت بی بی. دعا می کردم بی بی خواب باشه تا من رو با این وضع نبینه که از اون جایی که خدا دوسم داشت بی بی تو اتاقش بود. سریع رفتم تو اتاقم و پریدم رو تخت و دراز کشیدم رو شکم. بالش رو گذاشتم رو سرم و به گریه کردن ادامه دادم. من هر چه قدر شیطون بودم هر چه قدر مامان و بابا آزادم گذاشته بودن اما من هیچ اشتباهی نکردم. از حرفای ماکان دلم گرفت. تا شب تو اتاقم موندم حتی موقع شام خودم رو زدم به خواب که نرم پایین. نمی دونم ساعت چند بود که آخر خوابم برد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 17:44
    hani. aa, Mahdieh.s, akbn و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    صبح که از خواب بیدار شدم حالم بهتر شده بود. دست و صورتم رو شستم و رفتم پایین که دیدم بی بی داشت می اومد سمت پله. گفتم:صبح بخیر بی بی جون
    بی بی:صبح بخیر عزیزم می خواستم بیام صدات کنم دیشب خواب بودی واسه شام هر چی صدات کردم بیدار نشدی. بیا الان بشین یه چیز بخور غش نکنی
    گونش رو ب*و*س کردم و رفتم تو آشپزخونه. صبحانم رو خوردم بعد جمع کردم و رفتم پیش بی بی که توپذیرایی نشسته بود. کنارش نشستم و با خودم گفتم یه ذره با بی بی حرف بزنم حالم خوب بشه :بی بی جون یه سوال
    بی بی :بپرس
    _می گم بی بی جون همیشه می خواستم بپرسم چرا این جا رو ول نمی کنی بیای پیش ما ؟
    بی بی :هی مادر من کل عمرم این جا بودم کلی خاطره این جا دارم
    _یعنی چی ؟
    بی بی :حوصله داری ؟
    _آره آره
    بی بی: من مادرم زمان ارباب بزرگ، پدر بزرگ بچه ها رو می گم این جا آشپز بود اون موقع 17،18سالم بود. وقتی ارباب بچه دار می شه من می شم دایه بچه ارباب ،یادمه ارباب زاده 9سالش بود که با پدر بزرگ خدا بیامرزت ازدواج کردم. ارباب بعد که مامانت دنیا اومد ارباب و مامانت باهم بزرگ شدن. وقتی ارباب زاده ازدواج کرد و بچه دارشد ،شدم دایه بچه هاش مامانت که ازدواج کرد اومد تهران منم نتونستم از این خونه دل بکنم
    _آهان...بی بی جونم یکم درمورد بچه ها بگو
    بی بی:ماکان 28 سالشه جانشین ارباب...مغرور و خودخواه و زبونش یکم تنده البته دلش مهربونه...مهیار و ماهان 25 سالشونه دوقلو ان جفتشون شیطونن و مهربونن،البته مغرور هستن اما به پای ماکان نمی رسن...مهتا یک سال از تو بزرگتره برعکس همشون آروم و خجالتی و مهربونه حالا واسه چی پرسیدی ؟
    _هیچی می خواستم باهاشون آشنا بشم
    سری تکون داد و حرفی نزد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 18:02
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    **********
    روز مهمونی هر چه قدر بی بی گفت باهاش برم مهمونی قبول نکردم. برم چیکار؟ برم اون ماکان بی شعور رو ببینم؟ بی بی که رفت از بی کاری زنگ زدم به سپی که سهند(داداشش)جواب داد:بله
    جیغ کشیدم وگفتم :سهند!!
    سهند:زهرمار گوشم کر شد
    _بی شعوری دیگه بگو ببینم کی برگشتی ؟
    سهند خندید و گفت:دیشب تازه رسیدم به جون تو از بس جیغ این دوتا خل و چل رو گوش کردم گوشم هر پنج دقیقه یک بار سوت می کشه
    _
    هوی هوی درباره آبجیام درست بحرفا
    سهند:اولا آبجیای منن دوما بحرفم چه غلط می کنی؟
    شروع کردم به جیغ کشیدن که گفت:باشه باشه بسته کر شدم
    بعد باشیطنت گفت :شنیدم تنهایی رفتی شمال داری کیف می کنی
    آهی
    کشیدم و گفتم :نه بابا از تنهایی کم مونده دیوونه شم سر بذارم به بیابون
    سهند :نه مثل این که تنهایی خیلی بهت فشار آورده آخه شمال بیابون هس؟!
    _خب حالا توام من یه چیزی گفتم حالا
    سهند :می دونی که من چه قدر فدا کارم؟
    _خب؟

    سهند:مرض آدرس بده منم این دوتا خل و چل رو بردارم بیام پیشت تا دیوونه نشدی
    با خوش حالی گفتم :راست می گی ؟
    سهند :جونه تو
    _جونه خودت بچه پررو
    سهند :خب آدرس؟
    _
    امم امم من که بلد نیستم
    سهند :یعنی تو این دو باری که رفتی یاد نگرفتی!!؟
    _
    امم می دونی چیه؟ من کل راه خواب بودم
    سهند:خرس قطبی دیگه...باشه زنگ می زنم از عمو می گیرم
    بعد قطع کرد! سهند بود دیگه. سهند داداش سپی بود پنج سال پیش برای درس خوندن رفت فرانسه. ما سه تا یه هفته از ناراحتی حرف نمی زدیم آخه عین داداش بود برای من و آنید. بین ما و سپیده فرقی نمی ذاشت. خیلی خوب شد که برگشته بود دلم براش تنگ شده بود. اون شب از شدت ذوق تا صبح نخوابیدم خیلی خوب بود که داشتن می اومدن این جا. دیگه تنها نبودم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 07:37
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    از اون جایی که نخوابیده بودم خیلی کلافه بودم و حوصلم سر رفته بود و بچه ها هنوز نیومده بودن. سریع لباس پوشیدم و رفتم پایین بی بی خواب بود. آروم از عمارت زدم بیرون جلوی در مش رجب رو دیدم :سلام مش رجب جون خوبی؟
    مش رجب:سلام دخترم خدا رو شکر یه نفسی می ره و میاد
    _خدا رو شکر مش رجبی من دارم می رم روستا به بی بی بگو
    مش رجب:باشه دخترم
    ازش تشکر کردم و بعد از خداحافظی از عمارت زدم بیرون. کل راه داشتم به این که چه طوری حاله ماکان رو بگیرم فکر می کردم. رسیدم به روستا داشتم همین طوری به مغازه ها نگاه می کردم. و صدای آروم حرف زدنشون دربارم اذیتم می کرد ولی به روی خودم نمی آوردم. بعضی از مردا خیلی بد بهم نگاه می کردن. سعی می کردم بدون توجه بهشون راه برم. رسیدم به جایی که یه میدون کوچیک اون جا بود. ماکان رو دیدم که با شلاق داره یه مرد رو می زنه! مردم هیچ کاری نمی کردن! نگام به دختر بچه ای افتاد که داشت با گریه به این صحنه نگاه می کرد. وای ماکان نمی تونست این قدر بی رحم باشه که جلوی چشمای اون بچه پدرش رو این طوری بزنه!
    سریع رفتم جلو گفتم :
    صبر کن چیکار می کنی ؟
    دست برداشت و بهم نگاه کرد و با سردی:به تو ربطی داشته ندار نداره
    _یعنی چی ؟چرا دوست داری قدرتتو به مردم نشون بدی ؟این چه گناهی کرده که این جوری داری مجازاتش می کنی؟
    ماکان:بهت گفتم بهت ربطی نداره
    شلاق رو دوباره برد بالا تا بزنه که دستش رو گرفتم و گفتم:بس نیس این همه زدی؟ تو چه قدر ظالمی! فقط دوست داری قدرتتو به کوچیکتر از خودت نشون بدی؟
    مچ دستی که دستش رو گرفته بودم گرفت و با عصبانیت گفت:بهت می گم به تو ربطی نداره تو کارای من دخالت نکن که یکی نشی مثل این مرد
    بعد به شدت هلم داد که با دست چپم به زمین خوردم. دلم می خواست از شدت دردی که تو دستم پیچیده بود جیغ بزنم اما نمی شد. ماکان اون قدری مرد رو زد که حتی صدای ناله خفیفش هم نمی اومد بعد با صدای بلند داد زد:این مجازاته هرکیه که کار این
    با پاش زد تو شکم طرف و ادامه داد:
    آشغال رو انجام بده. هست کسی حق نداره تو روستای من نا امنی به وجود بیاره
    بعد به دوتا از اون غولا اشاره کرد تا مرد رو بردارن. دیدم ماکان رفت پیش اون دختر بچه و با لحن دستوری گفت :از این به بعد هر اتفاقی افتاد میای به خودم می گی
    دختر بچه با خوش حالی گفت :چشم ارباب
    با رفتنش مردم پخش شدن. همین طوری رو زمین بودم که یه پسر جوون که بهش می خورد 27،28ساله باشه اومد پیشم و دستش رو دراز کرد. دستش رو گرفتم و بلند شدم و گفتم:مرسی
    پسره :خواهش می کنم
    دستم رو با اون یکی دستم گرفتم. از درد چشمام رو بستم که دیدم پسر داره منو می کشه!!
    _
    چیکار می کنی ؟
    پسره:دارم می برمت درمانگاه تا به دستت نگاه کنم
    وایستادم سرجام وگفتم :مگه دکتری؟
    پسره:بله
    _چی؟
    پسره :دارم می گم دکترم
    _آهان
    خندید و من رو کشید سمت جایی که بالاش نوشته بود درمانگاه. یه جای کوچولو. با کمک دکتر رو تخت نشستم بعد از اینکه روپوش مخصوصش رو پوشید اومد شروع کرد دستم رو معاینه کردن بعد گفت :دستت فقط ضرب دیده من برات می بندمش بهتره زیاد ازش کار نکشی که خوب بشه
    با باند دستم رو بست و گفت :فکر نمی کردم کسی پیدا بشه که جلوی ارباب رو بگیره
    _اون خیلی ظالمه دوست داره قدرتشو به ضعیف تر از خودش نشون بده
    دکتر:آره خب اربابه دیگه
    _دکتر می دونی چرا اون مرد رو زد اونم جلوی دخترش؟
    دکتر: دختره بچه ی اون مرد نبود
    _نبود؟ پس چرا گریه می کرد؟
    پوفی کشید و گفت :اون مرد قصد داشت از اون دختر سو استفاده کنه که ارباب از راه می رسه و جلوشو می گیره
    _
    اوه خدای من اون که جای بچه ی اون مرد رو داشت!
    سری تکون داد و گفت:آره جای بچشو داشت اما اون حیوون این کار رو با بچه های کوچیک تر انجام می ده چون می دونه کسی به حرفاشون گوش نمی ده و این که اون بچه ها جرأت گفتش رو ندارن
    _واای چه وحشتناک!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 11:43
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دکتره:آره خیلی
    بعد دستم رو ول کرد و گفت :خب این تموم شد
    بلند شدم و گفتم:مرسی
    دکتره :خواهش فقط به حرفم گوش کن کار ازش نکش
    _باشه دکتر جون
    از درمانگاه اومدم بیرون. راه افتادم سمت عمارت و وارد عمارت که شدم ماشین سهند رو تو حیاط دیدم.دویدم سمت در محکم شروع کردم به در زدن. صدای غرغر آنید می اومد. در رو بازکرد و با دیدنم دستش رو باز کرد تا بغلم کنه که زدمش کنار. دویدم تو و بلند داد زدم :سهند؟
    سهند :جونم؟
    جیغ زدم و پریدم بغلش و گفتم :واای داداشی دلم برات تنگ شد بود
    سهند خندید وگفت:منم همین طور فرفری
    از بغلش اومدم بیرون که یهو یکی محکم زد پشت گردنم و با جیغ گفت:بی شعور کور بودی من و سپی رو ندیدی؟
    _اِاِاِ شما هم این جایین ؟
    سپی:نه عزیزم روحیم
    آنید:بی شعور...
    نذاشتم ادامه بده با ناراحتی گفتم:به جون آنید شما ها نبودید این جا اصلا خوش نگذشت تنها بودم شما ها نبودین من افسرده شده بودم خسته بودم زندگیم بدون شما معنا نداشت
    دیدم اخم از رو صورتشون رفت روم رو کردم سمت سهند و آروم اما طوری که بشنون گفتم:یعنی خر شدن؟
    دوتایی گفتن :رویاااا
    _جونم؟
    آنید
    :درد
    سپی:مرض
    _توجونتون
    با صدا کردن بی بی برگشتم سمتش که یه دختر کنارش بود :رویا
    _جونم؟
    بی بی به دختر اشاره کرد وگفت :دخترم...مهتا دختر ارباب
    باحرف بی بی سرش رو انداخت پایین. گفتم:به مهتا گلی خوبی؟ عزیزم رسیدن بخیر
    صدای آروم سهند اومد که به اون دوتا می گفت:این الان رویا بود؟!جلل خالق!!
    برگشتم بهش چشم غره رفتم دوباره به مهتا نگاه کردم :مرسی عزیزم دیشب ندیدمت تو مهمونی ماهان و مهیار خیلی ازت تعریف کردن
    _حق دارن تعریفیم آخه
    چشماش گرد شد و گفت:هان
    _
    یعنی منظورم اینه که لطف دارن
    مهتا به بی بی گفت :خب بی بی جون من دیگه برم
    بی بی یکم تعارف کرد که بمون و از این حرفا که مهتا تشکر کرد و رفت. برگشتم سمت آنید و سپی و گفتم :
    _دوستای خل و چلم چطورن ؟
    دوتایی گفتن :دکتری؟
    قیافه متفکر به خودم گرفتم وگفتم:قراره در آینده روانشناس بشم که درمانتون کنم از نظر روحی آخه یکم روانی تشریف دارید
    سهند زد زیر خنده اون دوتا بلند نفس می کشیدن که گفتم :نچ نظرم عوض شد دام پزشک می شم آمپولی واسه حمله های گاویتون پیدا می کنم
    آنید
    :خودتو مرده فرض کن
    داشتن با سپی نزدیکم می شدن گه گفتم:من همیشه می گم دوری و دوستی پس فاصلتونو حفظ کنید لطفا
    باز اومدن جلو! نه انگار واقعی بود دست باند پیچم رو نشونشون دادم وگفتم :دلتون میاد منو بزنید؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 07:59
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بی بی با دیدن دستم یه هین بلند کشید و بلند شد و اومد دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت:چی شده ؟چه بلایی سر خودت آوردی؟حالت الان خوبه ؟وااای من جواب پدر ومادرتو چی بدم؟
    سریع گفتم :آروم آروم بی بی ،من حالم خیلی هم خوبه چیزی نشده که خوردم زمین دستم یکم ضرب دیده همین
    آنید:خیلی درد می کنه ؟
    خودم رو لوس کردم وگفتم:خیلی
    آنید:به جهنم
    سپی :حقته تا تو باشی ما دوتا رو اذیت نکنی
    _بی شعورین دیگه کاریتون نمی شه کرد
    جفتشون زبون در آوردن. بی بی سری تکون داد و گفت می ره عمارت بزرگه. با رفتنش ،رفتم کنار سهند و گفتم :خب سهند جون چه خبرا ؟اون وره آب چه غلطایی می کردی ؟
    آنید :نپرس که نمی گه
    سپی:این قدر اصرار کردیم نگفت
    سهند :نه بابا به خاطر این بود حوصله نداشتم دوباره از اول واسه رویا تعریف کنم،گفتم جمع شدیم کلا تعریف کنم
    پوفی کشیدم و گفتم:خیلی خب بابا به جای این همه حرف تعریف کن
    شروع کرد به تعریف کردن از روز اول تا موقعی که برگشت. ما سه تا رو که نمی شد جمع کرد آخه بعضی هاش خیلی باحال بود. تازه از خنده هامون کم شده بود که سهند با هیجان گفت :این یکی رو گوش کن خیلی باحاله
    آنید :وای وای نه تو رو خدا دلم درد گرفت
    سپی:واای نه من جون خندیدن ندارم
    سهند:از دستتون می ره
    _
    خب بگو دیگه
    سهند :اون اوایل که رفته بودم اونجا با یه پسر دوست شدم یه شب که حوصلمون سر رفته بود گفت پاشو بریم کلوپ آقا ما رفتیم اون جا وقتی وارد که شدم همین جوری مونده بودم خواستم برگردم دوستم نذاشت. رفتیم یه جا نشستیم و دوستم نوشیدنی سفارش داد و منم سر به زیر یواشکی داشتم به جمع رقصنده ها نگاه می کردم که یه دختر اومد جلوی ما،هی جلومون قر می داد منم که سرم پایین بود هی با پاش سرمو می آورد بالا بعد که برگشت بره با دستم مچ پاشو گرفتم کشیدم که با صورت خورد زمین سریع از اون جا رفتم تا کسی نفهمه کار من بود از کلوپ زدم بیرون که دیدم اون دختره و رییس کلوپ با دوتا از بادیگاردای غولش اون جا وایستادن گفتم چیکار کنم چیکار نکنم دست و پامو چپ کردم و لبامو کج کردم یکم آب دهن ریختم گوشه و لبم بهشون نزدیک شدم. دختره با دیدنم دستشو گرفت سمتم و گفت اینه رییسه با دیدنم گفت :این که نمی تونه! دختره هر چی گفت رییسش باور نکرد اون قدر خوب نقش بازی کردم که به دوتا بادیگارداش گفت کمکم کنن اون دوتا اومدن سمتم بازو هامو گرفتن و بلند کرد بردن سمت خیابون. من که تو همون حالت خشکم زده بود واسم یه تاکسی گرفتن سوارم کردن یکی شون آدرسمو پرسید این قدر تو لحظه جواب دادن تف کردم تو صورتش که پشیمون شد و پولو حساب کرد. ماشین که یکم دور شد درست نشستم دیدم که راننده با تعجب نگام می کنه. گفتم: اوووه معجزه
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 10:07
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    _ایش این بود خیلی با حال؟؟
    آنید
    :بی مزه
    سپی:لوس
    سهند با حرص گفت :باید بودین می دیدن
    سری تکون دادم براش و به آنی و سپی گفتم:برید یکم استراحت کنید خسته اید
    دوتایی بلند شدن و رفتن به سهند که همین طورنشسته بود گفتم:هان چیه؟ پاشو برو دیگه
    سهند:گاوی دیگه چیکارت کنم؟
    _
    سهند
    سهند:زهرمار
    خم شدم صندلم رو بردارم که سریع از پله ها رفت بالا. خودمم رو مبل دراز کشیدم بودم که صدای در اومد. یکی با حرص در می زد! رفتم در رو باز کردم که دیدم همون خدمتکاره که بد نگام می کرد بود :هان چته سر آوردی؟
    پشت چشمی نازک کرد و گفت :ارباب ماهان گفتن بگم برای شما بیاین عمارت
    اخم کردم و گفتم:خبرتو گفتی ؟
    خدمتکار:آره
    در رو بستم، من که نمی رفتم. اه اه فکر کن برم رو به روی ماکان بشینم غذا بخورم! پسره ی بی شعور. هوا تاریک شده بود. دخترا بیدار شدن بهشون تا گفتم جفتشون شروع کردن بریم بریم گفتن. این قدر گفتن تا داد زدم باشه رفتم سهند رو از خواب بیدار کردم. البته یه پس گردنی هم خوردم! باهم رفتیم پایین بعد همگی باهم از خونه زدیم بیرون. سمت عمارت بزرگ رفتیم و در زدیم. یکی از خدمتکارا در رو باز کرد و تعارف کرد سمت پذیرایی. همه بودن جز ماکان !بعد فهمیدم آقا تو اتاق کارشونن،چه بهتر. سهند خیلی زود با مهیار و ماهان جور شد. آنید و سپی که داشتن با مهتا حرف می زدن فقط من بودم که ساکت بودم. با اومدن ماکان همه از جاشون بلند شدن منم مجبورا بلند شدم. در برابر جواب سلام بچه ها سری تکون داد و نشست رو مبلی که مبل مخصوص خودش بود. بچه ها یکم با تعجب نگاش کردن بعد دوباره شروع کردن به حرف زدن. از اون جایی که نخوابیده بودم داشتم می مردم. با صدای گوشیم با خوش حالی از جام بلند شدم. چون یهویی بود همه با تعجب نگام می کردن. مامان بود جواب دادم:بله
    مامان:رویاااا بی شعور تامن زنگ نزنم یه زنگ به من نمی زنی هان؟
    _
    وا مامان ما که دو روز پیش با هم حرف زدیم!
    مامان:حرف زدیم که زدیم تو باید هر روز به من زنگ بزنی ببینی من ناراحتی ،غصه ای ،حرصی
    می خورم یا نه
    _نه بابا مامان من مطمئنم از ترس اینکه هیکلت به هم نخوره اینا رو نمی خوری
    مامان:بی شعور جدی باش
    یکم اهم اهم کردم و گفتم:خب بفرما تعریف کن ببینم چی شده
    مامان:از دست این بابات از وقتی اومدیم این جا یکم منو نبرده بیرون دلم پوسید این عمه ات تا یکم باهاش شوخی می کنم میزنه زیره گریه هی می گه کیوان ،کیوان دیگه به اسم کیوان حساسیت پیدا کردم تا می شنوم جوش می زنم
    _
    اِاِ مامان خب درک کن ناراحتن ،گرفتارن
    مامان:ایش توام که حرف باباتو می زنی قطع کن که نمی خوام صداتو بشنوم
    بعد قطع کرد! با تعجب گوشی رو آوردم جلو بهش نگاه کردم!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 10:51
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    سره میز به بچه ها نگاه کردم که به سختی غذا می خوردن. آخه ساکت بودن برای ما چهار تا نشدنی بود. بعد از اینکه ماکان غذاش رو تموم کرد و بلند شد سریع بلند شدم یکم حرکت کششی انجام دادم. آخ همه بدنم خشک شده بود. چشمام رو باز کردم که دیدم ماکان داره نگاه می کنه! پشت چشمی نازک کردم و برگشتم. بچه ها کم کم غذا خوردنشون تموم شد. تشکر کردن و با هم رفتیم سمت پذیرایی. نشستیم رو مبل دوباره مثل قبل شروع کردن به حرف زدن. بلند شدم که مهیار پرسید :چی شد؟
    _هیچی من برم بخوابم ماهان جون ممنون از دعوتت شب همگی خوش
    همگی شب بخیر گفتن. از عمارت زدم بیرون و داشتم راه می رفتم که سنگینیه نگاهی رو،رو خودم حس کردم. برگشتم عقب تا ببینم کیه ولی هیچی نبود! سرم رو بردم بالا که ماکان رو دیدم که تو بالکن وایستاده و نگام می کنه! یه لحظه فقط واسه یه لحظه نگام به چشماش افتاد. یهو یه حسی بهم دست داد.سریع برگشتم و تند تند راه رفتم اما سنگینیه نگاش رو تا خونه احساس کردم. در رو بازکردم و رفتم تو. همین که در رو بستم بهش تکیه دادم و دستم رو گذاشتم رو قلبم. اووف چه تند می زنه! سعی کردم خودم رو قانع کنم به خاطر اینه که تند تند راه رفتم. از در فاصله گرفتم رفتم سمت پله و رفتم بالا تو اتاقم و خودم رو انداختم رو تخت. داشتم به چشمای ماکان نگاه فکر می کردم، لامصب چه برقی داشت! تو چشمای مشکیش غرور موج می زد. این قدر به چشمای ماکان فکر کردم تا خوابم برد. صبح با تکون خوردنم بیدار شدم. صدای غرغر آنید می اومد:هی خرس قطبی بلند شو دیگه...اووف چه قدر می خوابه این! آدم فکر می کنه صد ساله نخوابیده... این هوی خرسی بیدار شو
    _یعنی عذاب از این بدتر هست که صبح با صدای مزخرف تو شروع بشه!
    آنید
    جیغ زد و گفت:بی شعوری دیگه بلند شو می خوایم بریم روستا
    _ساعت چنده؟
    آنید
    :12
    _آهان باشه برو من آماده بشم
    رفت. بلند شدم آماده شدم و رفتم پایین رفتم تو آشپزخونه و گفتم:سلام بی بی جونم صبحت بخیر
    بی بی:منظورت ظهر بود؟
    _همون دیگه
    بی بی یه لقمه داد دستم و گفت :بچه ها گفتن بیرون منتظرتن
    _اهان باشه بی بی جونم،دستت درد نکنه بیرون چیزی نمی خوای ؟
    بی بی:نه مادر مواظب خودتون باشید
    _چشم
    از خونه زدم بیرون. بچه ها نبودن! راه افتادم سمت در اصلی. سرم رو انداخته بودم پایین و تو فکر بودم. تند تند راه می رفتم که خوردم به کسی داشتم می افتادم. چشمام رو بستم و داد زدم :آخ بگیر منو که تا داغون نشدم
    با حلقه شدن ابراز احساسات و کوبیده شدنم به سینه اش چشمام رو باز کردم و بعد از دیدنش چشمام گرد شد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 17:02
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    ماکان بود! اول به دستاش که کمرم رو گرفته بودن نگاه کردم بعد به خودش نگاه کردم. زل زدم به چشماش همین طوری داشتم نگاه می کردم که پوزخندی رو لباش شکل گرفت. به خودم اومدم و گفتم:مرسی که نذاشتی بی افتم حالا می تونی ولم کنی
    حلقه دستش رو تنگ تر کرد و تو صورتم گفت:هی کوچولو به من دستور نده من هر کاری که دلم بخواد انجام می دم
    گرمای نفسش باعث شد باعث شد همون حسی که دیشب بهم دست داد دوباره بهم دست بده. سعی کردم بدون اینکه صدام بلرزه حرف بزنم که تونستم :یعنی چی ؟می گم ولم کن
    شروع کردم به تقلا کردن که پوزخند زد و گفت :الکی زور نزن تا من نخوام نمی تونی کاری کنی
    سرم رو بلند کردم و با حرص بهش زل زدم که دوباره گفت :بهتره دیگه دیگه من دستور ندی
    ولم کرد و بدون اینکه نگام کنه رفت. اوووف خدایا. این چه حسیه که من پیدا کردم؟ وااای بچه ها! بی خیال حس شدم چون الان جونم برام بیشتر ارزش داشت تا در دویدم. بچه ها با دیدنم گفتن:
    سهند:برو حالا وقت هست ماهم تا اون موقع که تو بیای با طبیعت لطف می کنیم با علفای سبزی که زیر پامون در میاد
    آنید:دیگه کم کم می خواستم بیام بزنمت
    سپی:کوالا از تو سریع تر آماده می شه
    با پررویی گفتم :خب حالا انگار چی شده فوقه فوقش پنج دقیقه معطل شدین دیگه
    سهند :روتو برم
    نیشم رو باز کردم.راه افتادیم و شروع کردیم راه رفت با دخترا شروع کردیم به آهنگ خوندن :بیااااا دوری کنیم ازهم
    سهند :آباجی های گلم شما ها اگه آهنگ نخونید امروز هرچی خواستین براتون می گیرم فقط نخونید
    سه تایی گفتیم :قول
    سهند :قول
    بقیه راه رو مسخره بازی در می آوردیم و می خندیدیم
    سعی می کردم با پرت کردن حواسم به ماکان فکر نکنم. رسیدیم روستا، بچه ها ذوق زده بودن و جلوی هر مغازه ای وایمیستادن کلی کولی بازی در می آوردن. مثلا ذوق کردن! به سهند گفتم:
    اینا چه کولی بازی در میارن
    سهند:آره بابا آبرومونو بردن
    با سنگینیه نگاهی برگشتم که فروشنده پیری رو دیدم که با لبخند بهم نگاه می کنه. با اخم نگاش کردم. هر سری که می اومدم روستا بهم نگاه می کرد. از نگاهاش حس خوبی بهم دست نمی داد. روم رو برگردوندم. آنید و سپی با خالی کردن جیب سهند رضایت دادن تا برگردیم به عمارت.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 17:54
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دوهفته از اومدن بچه ها گذشته. تو این مدت هر وقت ماکان رو می دیدم همون حس سراغم می اومد همش سعی می کردم جایی که اون هس نرم البته اونم تمایلی به دیدنم نداشت. با صدای آنید بهش نگاه کردم که داشت از پله ها می اومد پایین: ِاِ مامان خب بذار یکم بیشتر بمونیم شما هم نفس بکشید
    ......
    نمیدونم خاله چی گفت تا خواست جواب بده گوشی رو از دستش گرفتم و صدام رو بی حال کردم و گفتم:سلام خاله جون
    خاله :سلام عزیزم خوبی ؟صدات چرا گرفتس؟
    سپی هم اومد کنار آنید نشست. جواب دادم :هی خاله جون خوبم...خاله از آنید شنیدم اصرار دارید برگردن چرا آخه؟
    خاله:زشته دخترم الان دوهفتس اون جان
    _آخه
    من بهشون اصرار کردم نه این که مامان و بابا نیستن، من یکم افسردگی گرفته بودم از تنهایی بچه ها بودن خوب بود برام
    با ناراحتی ادامه دادم :اما شما می گی برگردن مجبورن برگردن
    خاله با ناراحتی گفت :آخی عزیزم حالا بهتر شدی؟
    _بچه ها که هستن دیگه احساس تنهایی نمی کنم اما خب چیکار کنم باید برگردن
    خاله :اگه بودنشون اون جا باعث می شه حالت خوب بشه بمونن
    با خوش حالی گفتم:وااای مرسی خاله جون
    خاله:قربونت عزیزم مهم اینه که شاد باشین
    _فدات شم خاله جون کاری نداری ؟
    خاله :عزیزم مواظب خودتون باشین
    _چشم خداحافظ
    خاله:خداحافظ
    قطع کردم و گفتم :حل شد تا می موند
    آنید :نه!!
    _
    جونه تو
    سپی با خوش حالی گفت :وای چه قدر خوب من الان مامان بهم زنگ زد گفت دارن دو نفره می رن مسافرت
    _وااای چه قدر خوب کله تابستون کنار همیم
    بلند شدیم و دست همدیگه رو گرفتیم شروع کردیم به جیغ جیغ کردن. بعد آنید و سپی که هنوز ذوقشون تموم نشده بود آهنگ گذاشتن و رو به روی من شروع کردن به مسخره بازی در آوردن. که مثلا داشتن می رقصیدن منم دلم رو گرفته بودم و می خندیدم.
    داشتم بهشون می خندیدم که دیدم سهند و ماهان و مهیار و مهتا اومدن تو و بادیدن اینا خشکشون زد. با دیدنشون شدت خندم بیشتر شد و اینا که دیدن من خندم بیشتر شده ذوق می کردن وبیشتر مسخره تر می رقصیدن. درحالی که از شدت خنده دستام می لرزید به پشت اشاره کردم. دوتایی با ناز روشون رو برگردوندن و با دیدن بچه ها شروع کردن به جیغ زدن !سهند زود تر از همشون به خودش اومد و گفت: جیغ زدن بسته آباجی های گلم یکم دیگه هنر نمایی کنید ما تازه رسیدیم
    سپی:کوفت بی شعور
    آنید
    :خفه شو
    بعد دوتایی بهم چشم غره رفتن. بچه ها اومدن نشستن همه ساکت بودن. آنید و سپی قرمز شده بودن و سرشون رو انداخته بودن پایین. به بقیه نگام کردم که سعی می کردن نخندن. قیافشون این قدر ضایع بود که نگو انگار مجبور بودن خندشون رو نگه دارن. زدم زیر خنده که بقیه هم زدن زیر خنده. آنید و سپی یکم با اخم نگام کردن بعد خودشون هم خندشون گرفت. میخندیدن جو که آروم شد ماهان گفت:رویا نگفته بودی دوستای به این هنرمندی داری
    _نمی خواستم ریا بشه
    سهند :حالا از چی خوش حال بودید که این جنگولک بازی ها رو در می آوردین؟
    سپی :هیچی بابا قراره تا آخره تابستون پیش رویا باشیم
    چشمای مهیار و ماهان و مهتا چنان برقی زد که نگو! سهند با تعجب گفت:واقعا ؟
    سپی:آره مامان و بابا دو نفره می خواستن برن سفر سر خر نمی خواستن منم گفتم تا آخره تابستون اینجا می مونیم مامان هم قبول کرد
    سهند:آنی تو چی؟
    _اون دیگه باید مدیونه افسردگیه یهوییه من باشه
    مهتا :یعنی چی ؟
    _هیچی گفتم از تنهایی افسردگی گرفتم و از اونجایی که خیلی عزیزم خاله گفت بمونه
    سهند یهویی دستش رو برد بالای سرش و گفت:آخ آخ سقف خراب شد اعمتاد به نفس نیس که!!
    بی شعوری
    گفتم و یه کوسن پرت کردم سمتش.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/3/17 ساعت 18:26
    مطهره آراسته, ````helia````, فریما راد و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.