1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های در حال انتظار

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    تو مدتی که داشتیم برنامه ریزی میکردیم همش مسخره بازی در می اوردیم ومیخندیدیم ماکان فقط نگاه میکرد مهیار و ماهان جایی کار داشتن بلند شدن رفتن تابه کاراشون برسن یکم یه دکور خونه نگاه کردم یه تابلو بود که خیلی قشنگ بود رفتم نزدیک نگاش کردم یه تصویر قشنگ از یه جای سرسبز بود که پله میخورد به سمت یه نور میرفت یکم بهش زل برگشتم که برم که ماکان جلو خودم دیدم اروم اروم اومد جلو منم اروم اروم رفتم عقب خوردم به دیوار دستشو گذاشت رو دیوارگفتم:
    چ..چیه؟
    یه پوزخند زد وگفت: باید بگم خیلی خوب کارتو بلدی ،بلدی چطوری عشوه بریزی مثل اینکه کارت اینه هر چه قدر سعی میکنم به خاطر بابات چیزی بهت نگم نمیزاری بهت اخطار میدم بهتر اینکارتو ببری برای کسای که مثل خودتن با هر کی دوست میشن سعی نکن با عشوه گری هات بین مهیار وماکان خراب کنی که زندت نمیزارم لیاقت برادرام بیشتر از توهست توی که معلوم نیس با چند نفر بودی
    از شوک حرفاش نمیتونستم چیزی بگم من الان باید میزدم تو گوشش اما چرا چشمام پراز اشک شده با رفتنش از خونه تازه به خودم اومدم سریع رفتم سمت در زدم بیرون دیدمش که داشت سوار ماشین میشد نگاش کردم اونقدر که سنگینی نگام برگشت دهنمو باز کردم تا جواب حرفاشو بدم که اشکام شروع کردن به ریختن با دیدن اشکام نگاش عجیب شد
    سریع رومو برگردوندم ورفتم عمارت بی بی دعا میکردم بی بی خواب باشه تا من با این وضع نبینه که از اونجایی که خدا دوسم داشت بی بی تو اتاقش بود سریع رفتم تو اتاق پریدم رو تخت دراز کشیدم رو شکم بالش گذاشتم رو سرم و به گریه کردن ادامه دادم من هر چه قدر شیطون بودم هرچه قدر مامان وبابا ازادم گذاشته بودنم اما هیچی اشتباه نکردم از حرفای ماکان دلم گرفت تا شب تو اتاقم موندم حتی موقع شام خودم زدم به خواب که نرم پایین نمیدونم ساعت چند بود که اخر خوابم برد
     
    hani. aa, Mahdieh.s, akbn و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    صبح که از خواب بیدار شدم حالم بهتر شده بود دست وصورتمو شستم رفتم پایین که دیدم بی بی داشت می اومد سمت پله گفتم:
    صبح بخیر بی بی جون
    بی بی:صبح بخیر عزیزم میخواستم بیام صدات کنم دیشب خواب بودی واسه شام هرچی صدات کردم بیدار نشدی بیا الان بشین یه چیز بخور غش نکنی
    گونشو ب*و*س کردم رفتم تو اشپزخونه صبحانمو خوردم بعد جمع کردم و رفتم پیش بی بی که توپذیرایی نشسته بود کنارش نشستم با خودم گفتم یه ذره با بی بی حرف بزنم حالم خوب بشه :
    بی بی جون یه سوال
    بی بی :بپرس
    میگم بی بی جون همیشه میخواستم بپرسم چرا اینجا ول نمی کنی بیای پیش ما ؟
    بی بی :هی مادر من کل عمرم اینجا بودم کلی خاطره اینجا دارم
    یعنی چی ؟
    بی بی :حوصله داری ؟
    اره اره
    بی بی: من مادرم زمان ارباب بزرگ پدر بزرگ بچه ها میگم اینجا اشپز بود اون موقع 17,18سالم بود وقتی ارباب بچه دار میشه من میشم دایه بچه ارباب ،یادم ارباب زاده 9سالش بود که با پدر بزرگ خدا بیامرزت ازدواج کردم ارباب بعد که مامانت دنیا اومد ارباب و مامانت باهم بزرگ شدن وقتی ارباب زاده ازدواج کرد و بچه دارشد ،شدم دایه بچه هاش مامانت که ازدواج کرد اومد تهران منم نتونستم از این خونه دل بکنم
    اهان بی بی جونم یکم درمورد بچه ها بگو
    بی بی:ماکان 28سالشه جانشین ارباب مغرور و خودخواه و زبونش یکم تنده البته دلش مهربونه
    مهیار و ماکان :25سالشونه دوقلو ان جفتشون شیطونن و مهربونن،البته مغرور هستن اما به پای ماکان نمیرسه
    مهتا :یک سال از تو بزرگتره برعکس همشون اروم وخجالتی مهربونه حالا واسه چی پرسیدی ؟
    هیچی میخواستم باهاشون اشنا بشم
    سری تکون داد حرفی نزد
     
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    روز مهمونی هر چه قدر بی بی گفت باهاش برم مهمونی قبول نکردم برم چیکار برم اون ماکان بیشعور ببینم بی بی که رفت از بیکاری زنگ زدم به سپی که سهند(داداشش)جواب داد:
    بله
    جیغ کشیدم وگفتم :سهند
    سهند :زهرمار گوشم کر شد
    بیشعوری دیگه بگو ببینم کی برگشتی ؟
    سهند خندید وگفت:دیشب تازه رسیدم به جون تو از بس جیغ این دوتا خل وچل گوش کردم گوش هر پنج دقیقه یکبار سوت میشه
    هوی هوی درباره ابجیام درست بحرفا
    سهند:اولا ابجیای منن دوما بحرفم چه غلط میکنی؟
    شروع کردم به جیغ کشیدن که گفت:
    باشه باشه بسته کر شدم
    بعد باشیطنت گفت :شنیدم تنهایی رفتی شمال داری کیف میکنی
    اهی کشیدم وگفتم :نه بابااز تنهایی کم مونده دیونه شم سر بزارم به بیابون
    سهند :نه نه مثل اینکه تنهایی خیلی بهت فشار اورده اخه شمال بیابون هس
    خوب حالا توام من یه چیزی گفتم حالا
    سهند :میدونی که من چه قدر فدا کارم
    خوب
    سهند:مرض ادرس بده منم این دوتا خل وچل بردارم بیام پیشت تا دیونه نشدی
    با خوشحالی گفتم :راست میگی ؟
    سهند :جون تو
    جون خودت بچه پررو
    سهند :خوب ادرس
    امم امم من که بلد نیستم
    سهند :یعنی تو این دوباری که رفتی یاد نگرفتی
    امم میدونی چیه من کل راه خواب بودم
    سهند:خرس قطبی دیگه باشه زنگ میزنم از عمو میگیرم
    بعد قطع کرد سهند بود دیگه سهند داداش سپی بود پنج سال پیش برای درس خوندن رفت فرانسه ما سه تا یه هفته از ناراحتی حرف نمیزدیم اخه عین داداش بود برای من وانید بین ما وسپیده فرقی نمیذاشت خیلی خوب شد که برگشته بود دلم براش تنگ شده بود اون شب از شدت ذوق تا صبح نخوابیدم خیلی خوب بود که داشتن می اومدن اینجا دیگه تنها نبودم
     
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    از اونجایی که نخوابیده بودم خیلی کلافه بودم وحوصلم سررفته بود وبچه ها هنوز نیومده بودن سریع لباس پوشیدم و رفتم پایین بی بی خواب بود اروم از عمارت زدم بیرون جلوی در مش رجب دیدم :
    سلام مش رجب جون خوبی؟
    مش رجب:سلام دخترم خداروشکر یه نفسی میره ومیاد
    خداروشکر مش رجبی من دارم میرم روستا به بی بی بگو
    مش رجب:باشه دخترم
    ازش تشکر کردم وخداحافظی از عمارت زدم بیرون کل راه داشتم به این که چطوری حال ماکان بگیرم رسیدم به روستا داشتم همین طوری به مغازه نگاه میکردم وصدای اروم حرف زدشون دربارم اذیتم میکرد ولی به روی خودم نیاوردم بعضی ازمردا خیلی بد بهم نگاه میکردن سعی میکردم بدون توجه بهشون راه برم رسیدم به جای که یه میدون کوچیک اونجا بود ماکان دیدم با شلاق داره یه مرد میزنه مردم هیچ کاری نمیکردن نگام به دختر بچه ای افتاد که داشت با گریه به این صحنه نگاه میکرد وای ماکان نمی تونست این قدر بی رحم باشه که جلو چشمای اون بچه پدرشو این،طوری بزنه
    سریع رفتم جلو گفتم :
    صبرکن چیکار میکنی ؟
    دست برداشت وبهم نگاه کرد وبا سردی:به تو ربطی داشته ندار
    یعنی چی ؟چرا دوست داری قدرتتو به مردم نشون بدی ؟این چه گناهی کرده که اینجوری داری مجازاتش میکنی؟
    ماکان:بهت گفتم بهت ربطی نداره
    شلاق دوباره برد بالا تا بزنه که دستشو گرفته وگفتم:
    بسته نیس این همه زدی تو چه قدر ظالمی فقط دوست داری قدرتتو به کوچیکتراز خودت نشون بدی
    مچ دستم که دستشو گرفته بودم گرفت وباعصبانیت گفت:
    بهت میگم به تو ربطی نداره تو کارای من دخالت نکن که یکی نشی مثل این مرد
    بعد به شدت هلم داد که بادست چپم به زمین خوردم دلم میخواست از شدت دردی که تو دستم پیچیده بود جیغ بزنم اما نمیشد ماکان اونقدری مرد زد که حتی صدای ناله خفیفش هم نمی یومد بعد با صدای بلند دادزد:
    این مجازات هرکی که کار این
    با پاش زد تو شکم طرف وادامه داد:
    اشغال انجام بده هست کسی حق نداره تو روستای من ناامنی به وجود بیاره
    بعد به دوتا از اون غولا اشاره کرد تا مرد بردارن دیدم ماکان رفت پیش اون دختر بچه با لحن دستوری گفت :
    از این به بعد هر اتفاقی افتاد میای به خودم میگی
    دختر بچه با خوشحالی گفت :چشم ارباب
    با رفتنش مردم پخش شدن همین طوری رو زمین بودم که پسر جون که بهش میخورد 27,28ساله باشه اومد پیش ودستش دراز کرد دستشو گرفتم وبلند شدم وگفتم:
    مرسی
    پسره :خواهش میکنم
    دستمو با یکی دستمو گرفتم از درد چشمامو بستم که دیدم پسر داره منو میکشه
    چیکار میکنی ؟
    پسره:دارم میبرمت درمانگاه تا به دستت نگاه کنم
    وایستادم سرجام وگفتم :مگه دکتری؟
    پسره:بله
    چی؟
    پسره :دارم میگم دکترم
    هان
    خندید من کشید سمت جایی که بالاش نوشته بود درمانگاه یه جای کوچولو با کمک دکتررو تخت نشستم بعد از اینکه روپوش مخصوصشو پوشید اومد شروع کرد دستمو معاینه کردن بعد گفت :
    دستت فقط ضرب دیده من برات میبندمش بهتر زیاد ازش کار نکشی که خوب بشه
    با باند دستمو بست و گفت :
    فکر نمیکردم کسی پیدا بشه که جلوی ارباب بگیره
    اون خیلی ظالم دوست داره قدرتشو به ضعیف ترازخودش نشون بده
    دکتر:اره خب ارباب دیگه
    دکتر میدونی چرا اون مرد زد اونم جلوی دخترش
    دکتر: دختر اون مرد نبود
    نبودپس چرا گریه میکرد
    پوفی کشید و گفت :اون مرد قصد داشت ازاون دختر سواستفاده کنه که ارباب ازراه میرسه و جلوشو میگیره
    اوه خدای من اون که جای بچه اون مرد داشت
    سری تکون داد وگفت:اره جای بچشو داشت اما اون حیوون اینکار با بچه کوچیک تر انجام میده چون میدونه کسی به حرفاشون گوش نمیدن و این گه اون بچه جرأت گفتش ندارن
    واای چه وحشتناک
     
    آخرین ویرایش: ‏9/1/17
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دکتره:اره خیلی
    بعد دستمو ول کرد وگفت :خوب این تموم شد
    بلند شدم وگفتم:مرسی
    دکتره :خواهش فقط به حرفم گوش کن کار ازش نکش
    باشه دکتر جون
    از درمانگاه اومدم بیرون راه افتادم سمت عمارت وارد عمارت که شدم ماشین سهند تو حیاط دویدم سمت در محکم شروع کردم به در زد صدای غرغر انید می اومد در بازکرد با دیدنم دستشو باز کرد تا بغلم کنه زدمش کنار دویدم تو بلند دادزدم :
    سهند
    سهند :جونم
    جیغ زدم وپریدم بغلش وگفتم :
    واای داداشی دلم برات تنگ شد بود
    سهند خندیدوگفت:
    منم همین طور فرفری
    از بغلش اومدم بیرون که یهو یکی محکم زد پشت گردنم و جیغ گفت:
    بیشعور کور بودی من وسپی ندیدی؟
    اِاِاِ شما هم اینجاین ؟
    سپی:نه عزیزم روحیم
    انید:بیشعور...
    نذاشتم ادامه بده با ناراحتی گفتم:
    به جون انید شما ها نبودید اینجا اصلا خوش نگذشت تنها بودم شماها نبودین من افسرده شده بودم خسته بودم زندگیم بدون شما معنا نداشت
    دیدم اخم از روصورتشون رفت رومو کردم سمت سهند واروم اما طوری که بشنون گفتم:
    یعنی خر شدن
    دوتایی گفتن :رویاااا
    جونم
    انید :درد
    سپی:مرض
    توجونتون
    با صدا کردن بی بی برگشتم سمتش که یه دختر کنارش بود :
    رویا
    جونم
    بی بی به دختر اشاره کرد وگفت :
    دخترم مهتا دختر ارباب
    باحرف بی بی سرشوانداخت پایین گفتم:
    به مهتا گلی خوبی؟ عزیزم رسیدن به خیر
    صدای اروم سهند اومد که به اون دوتا میگفت:
    این الان رویا بود جلل خالق
    برگشتم بهش چشم غره رفتم دوباره به مهتا نگاه کردم :
    مرسی عزیزم دیشب ندیدمت تو مهمونی ماهان ومهیار خیلی ازت تعریف کردن
    حق دارن تعریفم اخه
    چشماش گرد شد وگفت:هان
    یعنی منظورم لطف دارن
    مهتا به بی بی گفت :
    خب بی بی جون من دیگه برم
    بی بی یکم تعارف کرد که بمون از این حرفا مهتا تشکر کرد ورفت برگشتم سمت انید و سپی گفتم :
    دوستای خل وچلم چطورن ؟
    دوتایی گفتن :دکتری؟
    قیافه متفکر به خودم گرفتم وگفتم:
    قرار در ایند روانشناس بشم که درمانتون کنم از نظر روحی اخه یکم روانید
    سهند زد زیر خنده اون دوتا بلند نفس میکشیدن که گفتم :
    نچ نظرم عوض شد دام پزشک میشم امپولی واسه حمله های گاویتون پیدا میکنم
    انید :خودتو مرده فرض کن
    داشتن با سپی نزدیکم میشدن گه گفتم:
    من همیشه میگم دوری دوستی پس فاصلتونو حفظ کنید لطفا
    باز اومدن جلو نه انگار واقعی بود دست باند پیچمو نشونشون دادم وگفتم :
    دلتون میاد منو بزنید
     
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بی بی با دیدن دستم یه هین بلند کشید وبلند شدو اومد دستمو گرفت وکنار خودش نشوند وگفت:
    چی شده ؟چه بلایی سر خودت اوردی ؟حالت الان خوبه ؟وااای من جواب پدر ومادرتو چی بدم؟
    سریع گفتم :اروم اروم بی بی ،من حالم خیلی ام خوبه چیزی نشده که خوردم زمین دستم یکم ضرب دیده همین
    انید:خیلی درد میکنه ؟
    خودمو لوس کردم وگفتم:خیلی
    انید:به جهنم
    سپی :حقته تا تو باشی مادوتت اذیت نکنی
    بیشعورین دیگه کاریتون نمیشه
    جفتشون زبون در اوردن بی بی سری تکون دادو گفت میره عمارت بزرگه با رفتنش ،رفتم کنار سهند وگفتم :
    خب سهند جون چه خبرا ؟اونور اب چه غلطای میکردی ؟
    انید :نپرس که نمیگه
    سپی:اینقدر اصرار کردیم نگفت
    سهند :نه بابا به خاطر این بود حوصله نداشتم دوباره از اول واسه رویا تعریف کنم گفتم جمع شدیم کلا تعریف کنم
    پوفی کشیدم و گفتم:خیلی بابا به جاب این همه حرف تعریف کن
    شروع کرد به تعریف کردن از روز اول تا موقعی که برگشت ما سه تا که نمیشد جمع کرد اخه بعضی هاش خیلی باحال بود تازه خنده هامون کم شده بود که سهند با هیجان گفت :
    این یکی گوش کن خیلی باحاله
    انید :وای وای نه توروخدا دلم درد گرفت
    سپی:واای نه من جون خندیدن ندارم
    سهند:از دستتون میره
    خب بگو دیگه
    سهند :اون اوایل که رفته بودم اونجا با یه پسر دوست شدم یه شب که حوصلمون سر رفته گفت پاشو بریم کلوپ اقا من رفتیم اونجا وقتی وارد که شدم همین جوری بودم خواستم برگردم دوستم نداشت رفتیم یه جا نسشتم دوستم نوشیدنی سفارش ومنم سر به زیر یواشکی داشتم به جمع رقصنده هانگاه میکردم که یه دختر اون جلوی ماهی جلومون قر دادمنم که سرم پایین بود هی با پاش سرمو می اورد بالا بعد که برگشت بره با دستم مچ پاشو گرفتم کشیدم که با صورت خورد زمین سریع از اونجا رفتم تا کسی نفهمه کار من بود از کلوپ زدم بیرون که دیدم اون دختره ورییس کلوپوبا دوتا از بادیگاردای غولش اونجا وایستادن گفتم چیکار کنم چیکارنکنم دست وپامو چپ کردم ولبامو کج کردم یکم اب دهن ریختم گوشه لبم بهشون نزدیک شدم دختره با دیدنم دستشوگرفت سمتم که گفت اینه رییس با دیدنم گفت :این که نمیتونه دختره هرچی گفت رییسش باور نکرد اون قدر خوب نقش بازی کردم که به دوتا بادیگارداش گفت کمک کن اون دوتا اومدن سمتم بازوهامو گرفتن وبلند کرد بردن سمت خیابون. من که تو همون حالت خشکم زده بود واسم یه تاکسی گرفتن سوارم کردن یکیشو ادرسمو پرسید اینقدر تو لحظه جواب دادتف کردم تو صورتش پشیمون شد پولو حساب کرد ماشین که یکم دورشد درست نشستم دیدم که راننده با تعجب نگام میکنه گفتم اوووه معجزه
     
    آخرین ویرایش: ‏5/1/17
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    ایش این بود خیلی باحال
    انید:بی مزه
    سپی:لوس
    سهند با حرص گفت :باید بودین میدیدن
    سری تکون دادم براش وبه انی وسپی گفتم:
    برید یکم استراحت کنید خسته اید
    دوتایی بلند شدن ورفتن به سهند که همین طور نسشته بود گفتم:
    اهان چیه پاشو برو دیگه
    سهند:گاوی دیگه چیکارت کنم
    سهند
    سهند:زهرمار
    خم شدم صندلمو بردارم که سریع از پله ها رفت خودمم رو مبل دراز کشیده بودم که صدای در اومد یکی باحرص درمیزد رفتم در باز کردم که دیدم همون خدمتکار که بد نگام میکرد بود :
    اهان چته سر اوردی؟
    پشت چشمی نازک کرد وگفت :
    ارباب ماهان گفتن بگم برای شما بیاین عمارت
    اخم کردم وگفتم:خبرتو گفتی ؟
    خدمتکار:اره
    در بستم من که نمیرفتم اه اه فکر کن برم روبه رو ماکان بشینم غذا بخورم پسره بیشعور هوا تاریک شد بود دخترا بیدارشدن بهشون تا گفتم جفتشون شروع کردن بریم بریم گفتن اینقدر گفتن تا داد زدم باشه رفتم سهند از خواب بیدار کردم البته یه پس گردنی خوردم باهم رفتیم پایین بعد همگی باهم از خونه زدیم بیرون سمت عمارت بزرگ رفتیم در زدیم یکی از خدمتکارا در بازکرد وتعارف کرد سمت پذیرایی همه بودن جز ماکان بعد فهمیدم اقا تو اتاق کارشونن چه بهتر سهند خیلی زود با مهیار وماهان جور شد انیدو سپی که داشتن با مهتا حرف میزدن فقط من بودم که ساکت بودم با اومدن ماکان همه از جاشون بلند شدن منم مجبورا بلند شدم در برابر جواب سلام بچه سری تکون داد ونشست رو مبل که مبل مخصوص خودش بود بچه یکم با تعجب نگاش کردن بعد دوباره شروع کردن به حرف زدن از اونجایی که نخوابیده بودن داشتم میمردم با صدای گوشیم باخوشحالی از جام بلند شدم چون یهویی بود همه با تعجب نگام میکردن مامان بود جواب دادم:
    بله
    مامان:رویاااا بیشعور تامن زنگ نزنم یه زنگ به من نمیزنی هان
    وا مامان ما که دوروز پیش باهم حرف زدیم
    مامان:حرف زدیم که زدیم تو باید هر روز به من زنگ بزنی ببینی من ناراحتی ،غصه ای ،حرصی
    میخورم یا نه
    نه بابا مامان من مطمئن از ترس اینکه هیکلت بهم نخوره اینارو نمی خوری
    مامان:بیشعور جدی باش
    یکم اهم اهم کردم وگفتم:خوب بفرما تعریف کن ببینم چی شده
    مامان:از دست این بابا از وقتی اومدیم اینجا یکم منو نبرده بیرون دلم پوسید این عمه ات تا یکم باهاش شوخی میکنم میزنه زیره گریه هی میگه کیوان ،کیوان دیگه به اسم کیوان حساسیت پیدا کردم
    تا میشنوم جوش میزنم
    اِاِ مامان خوب درک کن ناراحتن ،گرفتارن
    مامان:ایش توام که حرف باباتو میزنی قطع کن که نمیخوام صداتو بشنوم
    بعد قطع کرد با تعجب گوشی اوردم جلو بهش نگاه کردم
     
    آخرین ویرایش: ‏9/1/17
    Mahdieh.s, ````helia````, فریما راد و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    سرمیز به بچه نگاه کردم که به سختی غذا میخورن اخه ساکت بودن برای ماچهار تا نشدنی بود بعد از اینکه ماکان غذاشو تموم کرد وبلند شد سریع بلند شدم یکم حرکت کششی انجام دادم اخ همه بدنم خشک شده بود چشمامو باز کردم که دیدم ماکان داره نگاه میکنه پشت چشمی نازک کردم وبرگشتم بچه ها کم کم غذاخوردنشون تموم شد تشکر کردن باهم رفتیم سمت پذیرایی نشستیم رو مبل دوباره مثل قبل شروع کردن به حرف زدن بلند شدم که مهیار پرسید :
    چیشد؟
    هیچی من برم بخوابم ماهان جون ممنون از دعوتت شب همگی خوش
    همگی شب بخیر گفتن از عمارت زدم بیرون داشتم راه میرفتم که سنگینی نگاهی رو خودم حس کردم برگشتم عقب تا ببینم کیه هیچی نبود سرمو بردم بالا که ماکان دیدم که تو بالکن وایستاده ونگام میکنه یه لحظه فقط واسه یه لحظه نگام به چشمای افتاد یهو یه حسی بهم دست دادسریعی برگشتم تند تند راه رفتم اما سنگینی نگاش تا خونه دربازکردم ورفتم تو همین که دربستم بهش تکیه دادم و دستمو گذاشتم روقلبم اووف چه میزنه سعی کردم خودمو قانع کنم به خاطر این که تند تند راه رفتم از در فاصله گرفتم رفتم سمت پله رفتم بالا تواتاقم خودمو انداختم رو تخت داشتم به چشمای ماکان نگاه میکردم لامصب چه برقی داشت تو چشمای مشکیش غرور موج میزد اینقدر به چشمای ماکان فکر کردم تا خوابم برد صبح با تکون خوردنم بیدار شدم صدای غرغر انید می اومد:
    هی خرس قطبی بلند شو دیگه اووف چه قدر میخوابه این ادم فکر میکنه صد ساله نخوابیده این هوی خرسی بیدار شو
    یعنی عذاب از این بدترهست که صبح با صدای مزخرف تو شروع بشه
    انید جیغ زد وگفت:
    بیشعوری دیگه بلند شو میخوام بریم روستا
    ساعت چند؟
    انید:12
    اهان باشه برومن اماده بشم
    رفت بلند شدم اماده شدم ورفتم پایین رفتم تو اشپزخونه وگفتم:
    سلام بی بی جونم صبحت بخیر
    بی بی:منظورت ظهر بود
    همون دیگه
    بی بی یه لقمه داد دستم وگفت :بچه هاگفتن بیرون منتظرتن
    اهان بی بی جونم،دستت دردنکنه بیرون چیزی نمیخوای ؟
    بی بی:نه مادر مواظب خودتون باشید
    چشم
    از خونه زدم بیرون بچه نبود راه افتادم سمت در اصلی سرم انداخته بودم پایین تو فکر بودم تند تندراه میرفتم که خوردم به کسی داشتم می افتادم چشمامو بستم وداد زدم :
    اخ بگیر منو که داغون نشدم
    با حلقه شدن ابراز احساسات وکوبیده شدنم به سینه اش چشمامو باز کردم بد دیدنش چشمام گرد شد
     
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    ماکان بود اول به دستاش که کمرمو گرفته بود نگاه کردم به به خودش نگاه کردم زل زدم به چشماش همین طوری داشتم نگاه میکردم که پوزخندی رولباش شکل گرفت به خودم اومدم وگفتم:
    مرسی که نذاشتی بی افتم حالا میتونی ولم کنی
    حلقه دستشو تنگ تر کردوتوصورتم گفت:
    هی کوچولو به من دستور نده من هر کاری که دلم بخواد انجام میدم
    گرمای نفسش باعث شد باعث شد همون حسی که دیشب بهم دست داد دوباره بهم دست بده سعی کردم بدون اینکه صدام بلرزه حرف بزنم که تونستم :
    یعنی چی ؟میگم ولم کن
    شروع کردم به تقلا کردن که پوزخند زد وگفت :
    الکی زور نزن تا من نخوام نمیتونی کار کنی
    سرمو بلند کردم با حرص بهش زل زدم که دوبار گفت :
    بهتر دیگه دیگه من دستور ندی
    ولم کرد بدون اینکه نگام کنه رفت اوووف خدایا این چه حسی که من پیدا کردم وااای بچه بیخیال حس شدم چون الان جونم برام بیشتر ارزش داشت تا در دویدم بچه بادیدنم گفتن:
    سهند:برو حالا وقت هست ماهم تا اون موقع که تو بیای با طبیعت لطف میکنیم با علفای سبزی که زیر پامون در میاد
    انید:دیگه کم کم میخواستم بیام بزنمت
    سپی:کوالا از تو سریع تر اماده میشه
    با پررویی گفتم :خب حالا انگار چی شد فوق فوقش پنج دقیقه معطل شدین دیگه
    سهند :روتو برم
    نیشمو باز کردم شروع کردیم راه رفت با دختر شروع کردیم به اهنگ خوندن :
    بیااااا دوری کنیم ازهم
    سهند :اباجی های گلم شماها اگه اهنگ نخونید امروز هرچی خواستین براتون میگیرم فقط نخونین
    سه تایی گفتیم :قول
    سهند :قول
    بقیه راه تو مسخره بازی دراوردیم و میخندیدیم
    سعی میکردم با پرت کردن حواسم به ماکان فکر نکنم رسیدم روستا بچه ذوق زدبودن جلوی هر مغازه ای وایمستادن کلی کولی بازی در میاوردن مثلا ذوق کردن به سهند گفتم:
    ایناچه کولی بازی در میارن
    سهند:اره بابا ابرومونو بردن
    با سنگینی نگاه برگشتم که فروشنده پیر دیدم که با لبخند بهم نگاه میکنه با اخم نگاش کردم هر سری که می اومدم روستا بهم نگاه میکرد از نگاهاش حس خوبی بهم دست نمیداد رومو برگردوندم انید وسپی با خالی کردن جیب سهند رضایت دادن تا برگردیم به عمارت
     
    مطهره آراسته, Mahdieh.s, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    دوهفته از اومدن بچه گذشته تو این مدت هروقت ماکان میدیدم همون حس سراغم می اومد همش سعی میکردم جای که اون هس نرم البته اونم تمایلی به دیدنم نداشت با صدای انید بهش نگاه کردم که داشت پله ها می اومد پایین:
    ِاِ مامان خوب بزاریکم بیشتر بمونیم شما هم نفس بکشید
    ......
    نمیدونم خاله چی گفت تا خواست جواب بده گوشی از دستش گرفتم و صدامو بی حال کردم وگفتم:
    سلام خاله جون
    خاله :سلام عزیزم خوبی ؟صدات چراگرفتس
    سپی هم اومد کنارانید نشست جواب دادم :
    هی خاله جون خوبم خاله از انید شنیدم اصرار داریدبرگردن چرا اخه
    خاله:زشته دخترم الان دوهفتس اونجان
    اخه من بهشون اصرار کردم نه اینکه مامان وبابا نیستن من یکم افسردگی گرفته بودم از تنهایی بچه ها بودن خوب برام با ناراحتی ادامه دادم :
    اما شما میگی برگردن مجبورن برگردن
    خاله با ناراحتی گفت :اخی عزیزم حالا بهتر شدی؟
    بچه ها که هستن دیگه احساس تنهایی نمیکنم اما خوب چیکار کنم باید برگردن
    خاله :اگه بودنشون اونجا باعث میشه حالت خوب بشه بمونن
    با خوشحالی گفتم:وااای مرسی خاله جون
    خاله:قربونت عزیزم مهم اینه که شاد باشین
    فدات شم خاله جون کاری نداری ؟
    خاله :عزیزم مواظب خودتون باشین
    چشم خداحافظ
    خاله:خداحتفظ
    قطع کردم وگفتم :حل شد تا می موند
    انید :نه
    جون تو
    سپی با خوشحالی گفت :
    وای چه قدر خوب من الان مامان بهم زنگ زد گفت دارن دونفره میرن مسافرت
    وااای چه قدر خوب کل تابستون کنار همیم
    بلند شدیم ودست همدیگر گرفتیم شروع کردیم به جیغ جیغ کردن بعد انید وسپی که هنوز ذوقشون تموم نشده بود اهنگ گذاشتن روبه روی من شروع کردن به مسخره بازی در اوردن که مثلا دارن میرقصیدن منم دلم گرفته بودم میخندیدم
    داشتم بهشون میخندیدم که دیدم سهند وماهان ومهیار ومهتا اومدن تو بادیدن اینا خشکشون زد با دیدنشو شدت خندم بیشتر شد اینا که دیدن من خندم بیشتر شد ذوق میکردن بیشتر مسخره تر میرقصیدن درحالی که از شدت خنده دستام میلرزید به پشت اشاره کردم دوتایی با ناز روشون برگردوندن با دیدن بچه ها شروع کردن به جیغ زدن سهند زود تراز همشون با خودش اومد وگفت: جیغ زدن بسته اباجی های گلم یکم دیگه هنر نمایی کنید ما تازه رسیدیم
    سپی:کوفت بیشعور
    انید:خفه شو
    بعد دوتایی بهم چشم غره رفتن بچه ها اومدن نشستن همه ساکت بودن انید وسپی قرمز شده بودن وسرشونو انداخته بودن پایین به بقیه نگام کردم که سعی میکردن نخندن قیافشون این قدر ضایع بود که نگو انگار مجبور بودن خندشونو نگه دارن زدم زیر خنده که بقیه زدن زیر خنده انید وسپی یکم با اخم نگام کردن بعد خودشون هم خندشون گرفت میخندیدن جو که اروم شد ماهان گفت:
    رویا نگفته بودی دوستای به این هنرمندی داری
    نمیخواستم ریا بشه
    سهند :حالااز چی خوشحال بودید که این جنگولک بازی ها درمیاوردین؟
    سپی :هیچی بابا قرار تا اخر تابستون پیش رویا باشیم
    چشمای مهیاروماهان ومهتا چنان برقی زد که نگو سهند با تعجب گفت:
    واقعا ؟
    سپی:اره مامان وبابا دونفره میخواستن برن سفر سرخر نمیخواستن منم گفتم تا اخر تابستون اینجا می مونیم مامان هم قبول کرد
    سهند:انی تو چی؟
    اون دیگه باید مدیون افسردگی یهویی من باشه
    مهتا :یعنی چی ؟
    هیچی گفتم از تنهایی افسردگی گرفتم از اونجایی که عزیزهمم خاله گفت بمونه
    سهندیهویی دستشو برد بالا سرش و گفت:اخ اخ سقف خراب شد اعمتاد به نفس نیس که
    بیشعوری گفتم یه کوسن پرت کردم سمتش
     
    مطهره آراسته, ````helia````, فریما راد و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)