1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های در حال انتظار

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با حرص گفتم:بابا
    بابا:جانم بابا
    بسته دیگه داری شورشو در میاری نذار به مامان بگم
    بابا:اِاِ دخترم
    مامان:چیو باید به من بگی
    بگم
    بابا:دخترم
    مامان:بگو مامان جان
    ابروانداختم بالاوبه بابا نگاه کردم که گفت:
    اگه بگی من میدونم تو
    مامان اخم کرد وگفت:به بچم چیکاری داری بزار حرفشو بزنه بگو مادر بگو قربونت برم
    مامانی اون لباس ابی بود که خیلی دوسش داشتی بعد تو تن عمه تینا دیدی
    مامان :خوب
    باباچون عمه تینا خوشش اومده بود رفت مثل همونو براش بخره اما دید تموم شده مال تو داد به عمه یعنی،قضیه سوختن اینا الکی بود
    مامان :تو از کجا میدونی؟
    اخه خیلی ناراحت بودی رفتم پیش اقاشریف کلی تحویلم گرفت وگفت لباسا که تحویل دادم منم قضیه سوختن لباستو گفتم که گفت اینطوری نیس بعدتو مهمونی عمه گفت بابا برام خریده
    مامان برگشت سمت بابا که بابا گفت:
    عشقم
    مامان ترکید :زهرمار عشقم مرگ عشقم کوفت عشقم ،خجالت نمیکشی به من دروغ میگی ،تو برداشتی لباسی که من دوس داشتم دادی به ابجیت حقا که بیشعوری
    بلندشد ورفت بالا خندیدم وبه بابا گفتم :حقته میخواستی به من نخندی
    بابا:زهرمار بیشعور حالا من مامانتو چطور راضی کنم
    کاری نداره که
    بابا :چطور؟
    حالا
    بابا:دخترم
    به شرطی که رفتیم تهران پول بدی برم با دوستام بیرون
    بابا:باشه
    هیچی برو بگو عزیزم من بخاطر این کارکردم تو اون لباس تو فوق العاده میشدی من از روی حسادتم اینکار کردم وگرنه خواهر کیلوی چنده
    بابا:یعنی حله
    صد درصد برو که رد خور نداره
    بابا رفت بابا که بی بی گفت :
    کارت خیلی زشت بود مادر
    مهیار :واقعا که
    ماهان:خجالت نمیکشی
    ای بابا الان با هم اشتی میکنن میان پایین میگی نه نگاه کن 1...2...3
    مامان وبابا دست تو دست هم،با لبی خندون اومدن پایین گفتم :
    دیدن
    بی بی:از دست تو
    مهیار :ایول داری
    ماهان:تو دیگه کی هستی؟
    رویا هستم ودر حال حاضر در خدمتتونم
     
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بی بی خاتون قرار بود فردا صبح با ما بیاد تهران داشت پسرا توصیه میکرد چیکار کنن ،چیکار نکن با خودم گفتم :
    ای بابا این پسرا اندازه سن خر مش غلام حسن سن دارن بچه که نیستن ماشالا برای خودشون گوریلی هستن
    با صدای خنده بلند بابا اخم اون سه تا کله پوک قرمزی مامان وبی بی فهمیدم بلند فکرکردم سریع گفتم :
    چه هوای خوبی ؟
    دیگه نمیشد بابا جمع کرد از خنده بابا بقیه به خنده افتادن جز ماکان که با اخم نگام میکردازنگاش میترسیدم اما از اونجایی که تو پررویی استادی بودم برای خودم زل زدم تو چشماشو ابرو انداختم بالایعنی چیه ؟جمع که یکم ساکت شد بی بی دوبار شروع کرد به توصیه کردن بلند شدم وگفتم:
    خوب پسرای گلم از اونجایی که بی بی جونم داره بهتون چند تا توصیه میکنه منم بهتون چند تا توصیه خوب کنم 1قبل از خواب برید جیشتونو کنید که فردا مجبور نشن تختونو تمیز کنن 2شب قبل از این که بخوابید شیشه شیرتتونو بخورید 3...
    با بلند شدن مامان سریع رفتم بالا وتو اتاقم صدای خنده بابا ومامان که داشت توجیح میکرد خندیدم و پریدم روی تخت وگوشیمو برداشتم به سپی زنگ زدم جواب داد :
    چیه ؟
    بیشعور ،کثافت بلند نیستی مثل ادم جواب بدی؟
    سپی :خف بابا تو اخه ادمی که مثل ادم جوابتو بدم
    اره خب حق داری اخه من فرشتم
    سپی:رویا جان عزیزم بیدار شو این یه رویای پیش نیس
    بیشعور
    سپی :خودتی کثافت
    وا خوبی ؟
    ادامو در اورد اون روزی که امتحان داشتیم:
    واااای من نمیدونستم هیچی نخوندم کثافت تو نخونده بودی شدی 20اشغال
    خخخ حقتتون بود میخواستین دفعه قبل بهم میگفتین امتحان داریم
    سپی:خفه شو نمیخوام صداتو بشنوم
    گوشی قطع کرد چیکار کنم دوستم خل زنگ زدم به انید جواب داد:
    من نمیخوام صداتو بشنوم
    بعد گوشیو قطع کرد این یکی دوستم چل کنارم هم میشدن خل وچل اما چیکار کنم باهاشون میسازم و دوسشون دارم همچین دختری ام من مهربون فداکار یکم قربون صدقه خودم رفتم تا خوابم بگیره از اون جایی که به قول مامان مثل خرس خوابیده بودم خوابم نمی اومد گوشیمو برداشتم تا رمان بخونم رمانم نزدیکای صبح بود که تموم شد تا خواستم بخوابم مامان در زد وگفت:
    رویا بیدار شو میخوایم راه بی افتیم
     
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 22 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    سریع بلند شدم واماده شدم و رفتم پایین بی حال صبح بخیر گفتم شروع کردم به خوردن بابا به مامان ارشاره کرد مامان شونه انداخت بالا بابا پرسید :
    چی شده دخترم چرا سرحال نیستی؟
    ادای معتاد دراوردم وگفتم:مواد نداشتم بابا نزدم سرحال نیستم
    مامان زدتوصورتشو گفت:خدا مرگم بده چرا معتاد شدی؟ مگه تو این زندگی چی برات کم گذاشته بودم ؟
    ادا گریه کردن در اورد با لحنی ادبی گفتم:
    اه ای مادر این روز گار بامن بازی های زیادی کرد اه مادر دوستای ناباب باعث این وضع من شدن این زندگی سرد وتاریک
    مامان مثل خودم:اه فرزندم رها کن این اعتیاد برگرد به اغوش گرم خانواده من همیشه کنارتم
    تااومدم حرف بزنم بی بی خاتون گفت:
    اَهَ بسته دیگه متین یه سوال پرسید مادرو دختر چه نمایشی راه انداختن مثل ادم جواب بده
    هیچی بابا نخوابیدم بی حالم
    بی بی :حالاشد
    بعد از خوردن صبحانه مامان وسایل جمع کرد وشست باهم ازخونه رفتین بیرون سوار ماشین شدیم همین که از روستا اومدیم بیرون خوابیدم وقتی بیدار شدم که تو حیاط خونمون بودیم سریع در حالی که چشمام بسته بود رفتم تو خونه ورفتم تو اتاقمو خودم پرت کردم رو تخت وخوابیدم
    که خوابیدم با حس گرسنگی از خواب بیدار شدم لباسامو عوض کردم ورفتم بیرون خونه غرق در سکوت بود همه داشتن استراحت میکرد اروم رفتم تو اشپزخونه یه بشقاب برداشتم تا برای خودم غذا بریزم سعی میکردم با کمترین صدا این کار کنم اما نشد چون نزدیک بود بشقاب از دستم بی افته کفکیرپرت کردم تا بشقابمو بگیرم که خورد به قابلمه بعد افتاد رودر قابلمه بعد دوتایی باهم افتادن پایین قاشق وچنگال از دستم افتادن پایین خودمم که خم شده بودم بشقابو گرفته بودم منگ این همه سروصدای که شد بودم که با صدای بابا صاف اویستادم :
    چه خبر اینجا ؟
    برگشتم که دیدم سه تاشون اشفته وترسیده دارن نگام میکنن خودمو مظلوم کردم وگفتم:
    خوب گشنم بود
    مامان :زهرمار گشنم کوفت میخوردی سکته کردم تو خواب
    دوباره مظلوم گفتم:ببخشید
    صدای شکمم بلند شد که اروم دستم گذاشتم روش مامان با مهربونی گفت:
    بشین برات بریزم
    بابا وبی بی هم رفتن سمت اتاقشون مامان بعداز اینکه غذا برام ریخت رفت تو اتاق شروع کردم به خوردن سیر که شدم یه نفس راحت کشیدم و ظرفامو شستم ورفتم اتاقم از سر بیکاری رفتم سر لب تاپم و روشنش کردم شروع کردم به بازی کردن در گیر بازی کردن بودم که در باز شد سپی وانید اومدن تو
    اَه بازم شماها منو باش که فکر میکردم از دستتون راحت شدم
    دوتایی پریدن روم و گفتن:
    بیشعورماروباش که دلمو برات تنگ شده
    نفس نفس میزدم بخاطر سنگینشو گفتم :
    اول اون هیکلاتو بکشید کنار پرس شدم
    بلند شدن از روم دستام انداختم دور گردنشونو با لاتی گفتم :
    دلم واستون تنگ شد رفیقا
    انید :چاکرتیم داش
    سپی:نوکریتم به مولا
    نیشمو باز کردم وگفتم:
    میدونم
    جیغ زدن وگفتن :بیشعور
    بعد سه تایی زدیم زیر خنده چیکار کنیم دیونه ایم
     
    آخرین ویرایش: ‏2/1/17
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    از اونجایی که خدا خیلی دوسم داشت فردا تعطیل بود بخاطر همین شب انیدو سپی موندن تا صبح حرف زدیم ودرباره اون سه تا کله پوک گفتم که مثل پسرا ندیده ها شروع کردن به ذوق کردن اخرش قول گرفتن که حتما ببرمشون تاهر کدوم مخ یکی بزنه صبح با جسم سنگینی که رو شکمم بود بیدار شدم پای انید رو شکمم بود با احساس ضربه ای به صورتم سمت چپمو نگاه کردم دست سپی خورده بود تو صورت اه من که دیشب با بالش کلی دیوار ساخته بودم تا از دست این دوتا درامان باشم بالشا کجا اصلا یه نگاه کردم که دیدم انید وسپی اومدن روی بالشا خوابیدن دست سپی از صورتم پرت کردم طرف خودش پای انید همه بزور بلند کردم از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون اول رفتم اشپزخونه تااب بخورم که دیدم ننه ام نامه چسبونده رو یخچال برداشتم ((هوی خرس قطبی من بی بی بردم دکتر نیام خونه ببینم شما گوزیلا ها خونمو ریختن بهم قربونم بری فدام بشی ب*و*س ب*و*س نفست دریا))نامه گذاشتم رو میز ابمو خوردم رفتم سمت مبلا دوباره خوابیدم با صدای انید وسپی بیدارشدم
    انید:سپی من از پشت هلش میدم افتاد زمین بیدار شد شروع به جیغ وداد بگو زلزله اومد
    سپی :حله
    با رفتن انید پشت مبل سریع نشستم یه جیغ کشیدم اون دوتا هم شروع کردن به جیغ کشیدن وقتی اروم شدیم گفتم :
    که میخواستین منو باترس بیدار کنین
    سپی:نه بابا ابجی توهم زدی
    انید :ای بابا از خواب بیدار شدی توهم میزنی
    شماها که راست میگین
    دوتایی گفتن :صد درصد
    بیکار نشسته بودیم در کامل تعجب ساکت بودیم که در باز شد بی بی ومامان اومدن تو انید وسپی با دیدن بی بی با خوشحالی دویدن سمتش وگفت:
    وااای بی بی جونی خوبی ؟
    مامان با دستش مانع از این شد که این دوتا بی بی له کنن وگفت:
    خل وچل بی بی الان خستس باید استراحت کنه اگه باشما ها بیاد از دست دیونه بازی هاتون سرسام میگیره
    انید:خاله
    سپی:دریا جون
    مامان:واسه من خودتون لوس نکنید که من میدونم شما چه جونورای هستید
    بی بی با خنده گفت :حالا نمی خواد لبا تونو اویزون کنید یکم که استراحت کردم میام پیشتون
    بعد با مامان رفتن سمت اتاق بی بی مامان که از اتاق اومد بیرون رفتم سمتش دوتایی رفتیم تو اتاق رو تخت نشستم وپرسیدم :
    دکتر چی گفت ؟
    مامان :گفت حالش خداروشکر خوبه فقط باید استراحت کنه
    خداروشکر پس چی بود میگفتن حالش خیلی بد
    مامان :چه میدونم مش رجب دیگه همه چی بزرگ میکنه
    اهان
    این همه ارومی به من مامان نیومده بود بخاطرهمین بلند شدم رفتم از اتاق بیرون وگفتم :
    راستی ننه داشتم بهت توجه میکردم که دیدم چاق شدی بابا سرت هوونداره خوبه
    مامان که داشت موهاشو شونه میکرد وبه کلمه چاقی وهوو الژی داشت شونشو پرت کردسمتم سریع در بستم که شونه به در خورد از پشت در گفتم:
    نچ نچ چشمات ضعیف شده دریا خانوم پیر شدی رفتا
    با حرص اسممو صدا زد :
    رویاااا
     
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    الان دوماه از رفتن بی بی میگذره منم اره امتحان میدم یعنی دارم خر میزنم اخه نهایی داریم اووووف خدایا با صدای حرف مامان وبابا کتابمو که بیخودی جلوم باز بستم از اتاق رفتم بیرون یواشکی پشت دیوار وایستادم به حرفشون گوش میکردم
    بابا:دریا الکی بحث نکن من نمیزارم رویا بره تو اون روستا
    مامان:اخه متین ما که نمیتونیم بزاریم رویا اینجا تنها بمون میبینی چه قدر شیطونه بره اونجا حداقل پیش مامانم هست خیالمون راحته میتونیم راحت بریم پیش تینا میدونی که الان بهت نیاز داره تو شرایط سخت باید کنار خواهرت باشی بعدم معلوم نیس که تاکی کنارشونیم رویا تنها بمونه تهران
    بابا:همین که گفتم رویا نمیره روستا اگه اون سری که بردمتون بخاطر این بود که اصرار کردی پس بیخیال روستا رفتن رویا شو حاضرم خواهرم اونور دنیا تنها بمونه امارویا نره روستا
    مامان با حرص گفت :از بس که خودخواهی هرچی بهت میگم حرف خودتو میزنی همیشه باید حرف حرف تو باشه
    بلند شد اومد سمت اتاقا که سریع رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم که درس بخونم که در یهویی باز شد سریع نشستم مامان اومد کنارم رو تخت نسشت وگفت :
    بیشعور ،خودخواه ،عوضی ،حالم ازت بهم میخوره ،دیگه دوست ندارم
    با تعجب گفتم :با منی؟
    مامان :نه بابا با اون باباخودخواهتم
    چی شده؟
    مامان:از بس که بابات خودخواه هی بهش میگم اینجوری بهتره میگه نه یه بار نشد بدون اینکه اعصابمو خورد کنه حرفمو گوش کنه
    با تعجب گفتم :بابا میگی ؟
    مامان:نه دارم درمورد بابای خدا بیامرزم حرف میزنم
    اما بابا که تو زن ذلیلی دست هر چی مرد از پشت بسته
    نیشش باز شد وگفت :الهی قربونش برم
    وا مامان
    مامان:چیه خوب عشقم
    با ناله دستمو رو به اسمون بلند کردم وگفتم:
    خدایا یه عشق مثل بابام زن ذلیل نسیب کن که اینجوری قربون صدقش بریم
    مامان :امین حداقل از بوی ترشیدگیت راحت شیم
    مامان
    مامان :زهرمار
    بلند شد وگفت :یه زنگ به عمت بزن شوهرش مریض یکم دلقک بازی در بیار بخنده روحیش شاد بشه
    بعدم از اتاق رفت بیرون یعنی من عاشق مهرومحبتشم گوشیمو برداشتم به عمه زنگ زدم بعداز کلی دلداری دادن و روحیه عوض کردن قطع کردم کتابمو برداشتم شروع کردم به خوندن
     
    آخرین ویرایش: ‏3/1/17
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 19 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    از اونجایی که مامان وبابا باهم حرف نمیزدن شام نداشتیم من نفهمیدم گ*ن*ا*ه من این وسط چی بود که گشنه خوابیدم صبح با کابوس نمره های صفرم خنده های بلند وخوشحال ناظممون بیدار شدم از تخت بلند شدم صورتمو شستم رفتم اشپزخونه کنار بابا نشستم وگفتم :
    صبح بخیر
    بابا سری تکون داد مامان با لبخند گفت:
    صبحت بخیر عزیزم
    چشمام گرد شد مامان عزیزم گفتن به من با نگرانی گفتم :
    مامان خوبی ؟دیشب سرت به جایی خورده؟
    مامان : ایش لیاقت محبت نداری همون باید عین گاه باهات رفتم کنم عین خر از خونه بیرونت
    دستشو گرفتم وگفتم :
    با اینکه کم مونده یه باغ وحش بهم ببندی اما ازت ممنون که شدی مامان خودم
    دستشو فشار دادم که دستمو زد کنار وگفت :
    گمشو الاغ
    بعد به بابا گه داشت بهمون لبخند میزد نگاه کرد و با ذوق گفت :
    خندیدی ،خندیدی پس اشتی اخ جون
    بابا سری تکون دادوگفت: چیکار کنیم دیگه عاشقیم دیگه
    مامان از دور براش فرستاد بعد به من که داشتم صبحانمو میخوردم باچشم ابرو اشاره کرد منم با چشمای گرد کارشو تکرار کردم که با شدت بیشتر کارشو ادامه داد اخرش که نفهمیدم با عصبانیت گفت:
    احمق دارم بهت میگم خبر مرگت برو اتاق بزار من بابات دو دقیقه خصوصی حرف بزنیم
    بابا:دریا
    مامان با نازو اروم گفت :اوف اولی صبحی اعصاب ادم خورد میکنه
    بلند شدم وگفتم:مامان جان اعصابتو خورد نکن من رفتم فقط ببین حرف بزنید ب*و*س وبغل وسطاش نباشه
    مامان با جیغ گفت :رویااا
    سریع رفتم تو اتاق لباس پوشیدم ورفتم مدرسه
     
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 18 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با انید وسپی حرف زدیم ومسخره بازی در می اوردیم بچه های دیگه داشتن تند تند میخوندن با صدای ناظم عزیزمون که میگفت امتحان شروع شد رفتیم تو کلاس و صندلی هامون نشستیم مراقب ورقه ها پخش کرد وگفت شروع کنید شروع کردم به نوشتن وقتی که تموم شد شروع کردم به خوندن وقتی از درست بودنشون مطمئن شدم بلند شدم برگمو دادم رفتم بیرون یکم منتظرشدم نیومدن شونه انداختم بالا ورفتم خونه وقتی در باز کردم مامان جلوم ظاهرشد :
    امتحان چطور بود؟
    خوب بود
    مامان:ده میگیری؟
    اره
    مامان:خوبه پس قبولی
    اره دیگه
    مامان:اخرین امتحانت کی هست؟
    اخریش بود دیگه،
    مامان :چی ؟
    میگم اخریش بود
    مامان:الان باید بگی
    بعد رفت زنگ زد به بابا وگفت که اخرین امتحانم بوده بهتر بلیطا بگیر
    الکی تعجب زد خودمو نشون دادم:
    میخوایم بریم مسافرت
    مامان:نه بابا میدونی که شوهر عمت حالش خوب نیس قرار من وبابات بریم پیششون تا تنها نباشن از اونجایی که تو اونجاباشی من نمیتونم مراقب باشم گفتم بری پیش مامان بمونی تا برگردیم
    واقعا ؟
    مامان :اره
    اخ جون یعنی قرار برم پیش بی بی هورا هورا
    یهو مامان با بغض گفت;بیشعور شاید کل تابستون اونجا باشیم خر من دلم برات تنگ میشه اونوقت تو خوشحالی
    سریع گفتم :نه نه معلوم که ناراحت میشم رفتار الانم نبین به روی خودم نمیارم
    مامان:اره جون عمت گمشو که حوصلتو ندارم
    شب که بابا اومد گفت واسه فردا شب تونسته بلیط گیر بیاره وسایلم جمع کنم که من ببره پیش بی بی سریع رفتم وسایلمو جمع کردم به انید وسپی زنگ زدم بهشون گفتم اول کلی گفتن تو بری ما چیکارکنیم حوصلمون سر میره چه میدونم تابستون بدون تو معنا نداره اما بعدش کلی نفرینم کردن که اگه بخوام اون سه تا کله پوک مخ بزنم بعد از قطع کردن دوتا چمدون پر لباس ووسایل جمع کردم شب به بهونه دلتنگی رفتم وسط مامان وبابا خوابیدم صبح خیلی زود بابابا از خونه زدم بیرون رفتیم سمت روستا کل راه خواب بودم وقتی رسیدیم بابا منو دست بی بی سپرد وبرگشت تهران
     
    sayna :)), akbn, ````helia```` و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    یکم با بی بی حرف زدم بعد بلند شدم تا برم به حاج رضا حرف بزنم از عمارت زدم بیرون تا روستا واسه خودم اهنگ میخوندم هرچی که یادم می اومد به روستا رسیدم خوندن تموم کردم داشتم میرفتم سمت خونه حاج رضا اون دوتا غول تشنی که زده بودم ناکارشون بودن داشتن یه چیزی بررسی میکردن با دیدنم اخم کردن که زبونمو براشون دراوردم که خوردم به دیوار اما تا اون جایی که یادم مونده بود اینجا دیوار نداشت نگاه کردم ماکان دیدم با اخم گفت :
    تو اینجا چیکارمیکنی؟
    اخم کردم و گفتم :به توچه
    باعصبانیت گفت:بفهم حرف دهنتو این جا هر اتفاقی بی افته هر کی وارد بشه به من ربط داره یادته نره من اربابم پس رعیت وظیفه داره جواب اربابشو بده
    باعصبانیت گفتم:هوی یارو ترمز بردی چه اربابم اربابمی میکنی تو ارباب هرکی باشی واسه من یه ادم بیشعوری که طرز رفتار با ادما بلدی نیستی
    اومد نزدیکم و گفت :
    ببین کوچولو بفهم چی داری میگی تا نزدم ناقصت نکردم برگرد همون جایی که ادم حسابت میکنن چون من ادمی جلوم نمیبینم تا ادم حسابش کن
    دستمو بردم بالا تا بزنم تو صورتش که مچ دستمو گرفت وفشار داد از درد گریم گرفت تند تند پلک میزدم تا اشکام نریزن
    ماکان :دستتو کوتاه کن تا خودم دستتو کوتاه نکردم
    بعد هلم داد که افتادم زمین یه پوزخند زدو رفت بلند شدم برگشتم سمت عمارت درست نبود با این حال که هر لحظه ممکن بود گریه کنم برم پیش حاج رضا اونقدر تو خودم بودم به ماکان فش میدادم که نفهمیدم کی رسیدم به عمارت سریع رفتم تو که بی بی گفت:
    چیشد زود برگشتی ؟
    نبودن
    رفتم بالا تو اتاق وااای خدای من هنوز خالی نشدم دلم میخواست ماکان میزدم له میکردم بالشو برداشتم شروع کردم به زدن انگار که دارم ماکان میزنم اخرش بالشو پرت کردم وخودمم روی تخت پرت کردم وچشمامو بستم تا کم فکر کنم که قیافه ماکان اومد جلو چشمم سریع چشمامو بازکردم وگفتم:
    بی ریخت حالا خیلی ازت خوشم میاد که قیافت میاد جلو چشمم
    وجی:رویا نامردی نکن دیگه جذاب
    جذاب هس که هس اما شعور نداره
    وجی:ای بابا فقط یکم مغرور که باعث شده جذاب تر بشه
    وجی جون وایستا ببینم تو طرف منی یا اون پسره
    وجی :رویا جون شرمنده ولی پسر خیلی جذابه
    با غیض گفتم:ایش گمشو ادم فروش
    سرمو تکون دادم تا دیگه به ماکان فکر نکنم وجدان ادم چه قدرمیتونه بی حیا باشه وجداناهم وجدانای قدیم گوشی زنگ خورد نگاه کردم دیدم مامان داره زنگ میزنه سریع جواب دادم:
    بله
    مامان:بله وبلا بیشعور تو رسیدی نباید به من خبر بدی
    با لحن بچه گونه ای گفتم:
    ببشید مامانی
    مامان:اه حالم بهم خورد خرس گنده
    ای بابا مامان دودقیقه نزن تو حالمون
    مامان:نمیخوام نمیخوام
    بله بله
    مامان:زنگ زدم بهت بگم ما داریم میریم فرود گاه باهات خداحافظی کنیم وچندتا توصیه کنم
    خوب بفرما
     
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    مامان:1اول گاو بازی هاتو بزار کنار یکم عشوه بیا یکی از اونا بگیرتت 2مامانم اذیت نکن حرفاشو گوش کن 3عین خرس نخواب بهش کمک کن 4لباسای درست درمون بپوش5...
    مامان جون کیه که گوش بده
    مامان:من میگم بیشعوری ناراحت میشی
    یکم دیگه با مامان بعدش بابا حرف زدم وقطع کردم بغض کردم و به گوشی زل زدم دلم براشون تنگ میشد بخاطر اینکه از اون حال وهوا بیام بیرون رفتم پایین که دیدم این سه تا کله پوک اینجان ای بابا مگه خودشون خونه ندارن همش اینجان بی بی با دیدنم گفت:
    بیدارشدی عزیزم
    چشمام گرد شد وگفتم:خواب نبودم که
    بی بی تعجب کرد وگفت :اخه رفتی بالا گفتم گرفتی خوابیدی
    نه بابا بی بی جون بیدار بودم
    کنار نشستم وبه شوخی به پسرا گفتم :
    ببینم شما کار وزندگی خونه ندارید همش اینجا پلا سید ؟
    ماکان اخم کرد مهیار گفت: کار وزندگی وخونه که داریم اما هیچی بی بی جونمون که نمیشه
    اما بی بی که مال منه
    ماهان :سند داری ؟
    اوه سندچیه بی بی کلا مال منه
    بی بی سریع حرف عوض کردوگفت:
    بچه ها گشنتون نیس
    مهیار :اخ اخ نگو که دارم میمیرم
    بی بی بلند شد رفت تو اشپزخونه واسه خودم نسشته بودم که دیدم ماهان ومهیار دارن با چشم وابرو بهم اشاره میکنن اخرش پرسیدم:
    هان چیه ؟
    ماهان:چه قدر خری چشمامون چپ شد
    مهیار :خجالت نمیکشی پاشو برو به بی بی کمک کن
    برو بابا راست میگی خودت برو کمک کن
    ماهان :زشته پاشو
    بلندشدم رفتم سمتشون دستشونو گرفتم وگفتم :
    بیاین کمک ببینم
    بردمشون تو اشپزخونه و گفتم :
    بیا بی بی جون نیرو کمکی اوردم
    بی بی :اینکارا چیه ؟برید بشینید فداتون بشم
    ایش بی بی جون خودشون اصرار کردن
    بعد به دست جفتشون وسایل دادم که چپ چپ نگام کردن نیشمو بازکردم که سی ودوتا دندونام مشخص شدن خندیدن رفتن هربار که می اومدن وسایل ببرن چپ چپ نگام میکردن بعد اومدن تو اشپزخونه کنار بی بی وایستادن پارچ اب بردم بیرون رو میز گذاشتم به ماکان نگاه کردم که با اخم بهم نگاه میکرد زبونمو واسش دراوردم با اخم از جاش بلند شد که فرار کردم تو اشپزخونه با بقیه اومدم سر میز نشستیم اول ماکان ریخت بعد بقیه شروع کردن دیگه کم کم نزدیک بود خوابم بگیره از بس که ساکت بودن همه داشتن با ارامش شام میخوردن مثل اینکه یکی از قوانین اقا ماکان این بود که موقع غذا خوردن کسی اول از اون شروع نمیکنه کسی موقع خوردن حرف نمیزنه وکسی تا غذاشو تموم نکرده از پشت میز بلند نمیشه ،ماکان باید بلند میشد بعد بقیه بلند میشدن واینا واسه منی که پر جنب وجوش بودم سخت بود اخرش تحملم تموم شد و گفتم :
    بی بی جون دستت درد نکنه
    بی بی:تو که چیزی نخوردی
    ای بابا بی بی جون از سکوت خوابم گرفت میرم بخوابم
    بلندشدم که ماکان با جدیت گفت:بشین
    وا وقتی نمی خوام غذا بخورم چرا بشینم ؟
    ماکان: حتی اگه نمی خوری باید بشینی من دوست ندارم قانونام درست اجرا نشن
    وا قانونای شما به من چه ما تو خونمون همچین قانونای نداریم
    ظرفمو داشتم که یهو دادزد :
    وقتی میگم بشین یعنی بشین
    خواستم یه چیز بگم که بی بی بهم زل زد باسر اشاره کرد بشینم پوفی کشیدم نشستم منتظربودم غذاشون تموم بشه برم دستشویی نمیدونم تواین موقع چرا دستشویم گرفته بود لامصب مگه غذا خوردنش تموم میشد شروع کردم به تکون خوردن که یهویی با عصبانیت دوبار گفت:
    چه مرگته نمی تونی دو دقیقه اروم باشی؟
    چشمامو مظلوم کردم وگفتم : دستشویی دارم
    ماهان ومهیار زدن زیر خنده ماکان چشماش خندید اما هیچ تغییری تو قیافش ایجاد نشد :
    برو
    سریع عین فشنگ بلند شدم ودویدم سمت دستشویی وقتی کارمو کردم اومدم بیرون وگفتم :
    اخیش
    دوباره ماهان ومهیار زدن زیر خنده اخم کردم وگفتم:
    مرگ
     
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 17 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    یک هفته از اومدن به روستا گذشته بود تو این مدت رابطم با ماهان ومهیار خوب شده یعنی جور جور شده بودیم اما چشم دیدن ماکان ندارم اونم همین طوری
    وجی:دلت میاد پسر به اون جیگری
    باز که تو پیدات شد
    وجی:ایش توکه باید از خدات باشه
    اخی نه این که عاشقتم
    وجی :بیشعور
    میگم وجی وجدان به بی تربیتی تو ندیدم
    وجی :همینی که هس اصلا من برم لیاقت نداری
    سری تکون دادم از رو تخت بلند شدم یکم تو اتاق راه رفتم داشتم فکر میکردم چیکار کنم که حوصلم سر جاش بیاد که یه فکر خوب به ذهنم رسید فلشمو برداشتم و رفتم پایین بی بی داشت تلویزیون نگاه میکرد گفتم:
    بی بی این برنامه ولش بیا میخوام برات هنر نمایی کنم
    بی بی:چیکارمیخوای کنی ؟
    فلش وصل کرد یه اهنگ عربی گذاشتم شروع کردم به رقصیدن بی بی یه استغفرالله گفت رفت سمت اتاقش به صدا زدنام توجه نکرد همین واسه خودم میرقصیم بیشتر سعی میکردم بچرخم که دامنم بلند بشه عاشق این کار بودم اهنگ که تموم شد خواستم برم اب بخورم که ماکان دم در دیدم که زل زده بهم به خودم نگاه کردم چشمام گرد شد با تاپ ودامن عروسکی جلوی ماکان وایستاده بودم نکنه رقصمو دید وااای یهویی به خودم اومدم یه جیغ زدم و سریع از پله ها رفتم بالا خودمو انداختم تو اتاق رفتم جلوی اینه به قیافم نگاه کردم سرخ شده بودم بد جور اووف قلبم چه تندتند میزنه لباسامو عوض کردم رفتم پایین بی بی وماکان پایین بودن بی بی با دیدنم گفت:
    مادر چرا جیغ زدی ؟
    زیر نگاه ماکان گفتم :هان هیچی هیجان زده شدم
    بی بی باشیطنت گفت :تو چیت به ادم میزاد رفته باشه که هیجان زده شدن بهشون بره
    ماکان سر تا پامو نگاه کرد که اخم کردم وگفتم:
    مرسی بی بی جون
    خندید رفتم اشپز خونه اب خوردم خواستم برم بالا که بی بی صدام زد:
    رویا
    جانم
    بی بی:بیا
    رفتم کنارش نشستم که گفت:مهتا میاد ایران ...
    مهتا کیه؟
    بی بی:ذختر ارباب وخواهر پسرا
    اهان
    بی بی:داشتم میگفتم پسرا میخوان برای ورود جشن بگیر ازت میخوان کمکشون کنی
    با تعجب به ماکان نگاه کردم که پوزخند زد وگفت:
    نظرپسرا بود
    ایش میمون شیطونه میگه بزنم تو دهنش با اون پوزخندش
    بی بی:خوب کمک میکنی ؟
    چراکه حوصلم سر نمیره فقط کی بیام ؟
    ماکان بلند شد وگفت :الان
    با بی بی خداحافظی کرد ورفت بیرون منم دستمو کنار سرم گذاشتم به معنی مخ نداره تکون دادم رفتم بیرون با هم وارد عمارتشون شدیدم دهنم بازموند فکر میکردم وارد که بشم با کلی عتیقه رو به رو میشم اما وسایلش کاملا به روز وکلاسیک بود یکی از دخترای جوون خدمتکار از جلوم رد شد با غیض نگام میکرد یعنی بهتر بگم اسکنم کرد بعد باعصبانیت روشو برگردوند به خودم نگاه کردم یه تیشرت مشکی استین کوتاه با شلوار لی پوشیدم موهامم دورم ریخته هیچ اشکالی تو لباسم نمی دیدم با صدای مهیار نگاه دختره بیخیال شدم :
    به به ببین کی اومد
    دیگه چیکار کنم دیدم داری از دوریم دیوونه میشی گفتم بیام پیشت
    مهیار :اوووه نه بابا چه خود شیفته
    با اومدن ماهان رفتم سمتش و به مهیار گفتم :
    تو بیشعوری این داداشت خوبه
    ماهان دستمو گرفت برد سمت پذیرایی مهیار داد زد :
    چه قدر نامردید
     
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)