1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با حرص گفتم:بابا
    بابا:جانم بابا
    _بسته دیگه داری شورشو در میاری نذار به مامان بگم
    بابا:اِاِ دخترم؟
    مامان:چیو باید به من بگی؟
    بگم
    بابا:دخترم؟
    مامان:بگو مامان جان
    ابرو انداختم بالا و به بابا نگاه کردم که گفت:اگه بگی منمی دونم و تو
    مامان اخم کرد و گفت:به بچم چیکاری داری؟ بذار حرفشو بزنه...بگو مادر بگو قربونت برم
    _مامانی اون لباسه آبیه بود که خیلی دوسش داشتی بعد تو تن عمه تینا دیدی
    مامان :خب؟
    _
    بابا چون عمه تینا خوشش اومده بود رفت مثل همونو براش بخره اما دید تموم شده مال تو رو داد به عمه یعنی قضیه سوختن و اینا الکی بود
    مامان :تو از کجا می دونی؟
    _آخه خیلی ناراحت بودی رفتم پیش آقا شریف...کلی تحویلم گرفت و گفت لباسو که تحویل دادم منم قضیه سوختن لباستو گفتم که گفت اینطوری نیس... بعدتو مهمونی عمه گفت بابا برام خریده
    مامان برگشت سمت بابا که بابا گفت:عشقم
    مامان ترکید :زهرمار و عشقم مرگ و عشقم کوفت و عشقم ،خجالت نمی کشی به من دروغ میگی؟تو برداشتی لباسی که من دوس داشتم دادی به آبجیت؟ حقا که بی شعوری
    بلند شد و رفت بالا. خندیدم و به بابا گفتم :حقته می خواستی به من نخندی
    بابا:زهرمار بی شعور حالا من مامانتو چطور راضی کنم؟
    _
    کاری نداره که
    بابا :چطور؟
    _حالا
    بابا:دخترم دختر گلم؟
    _به شرطی که رفتیم تهران پول بدی برم با دوستام بیرون
    بابا:باشه
    _هیچی برو بگو عزیزم من بخاطر این،این کارو کردم چون تو اون لباس تو فوق العاده می شدی من از روی حسادتم این کار رو کردم وگرنه خواهر کیلویی چنده؟
    بابا:یعنی حله؟
    _
    صد در صد برو که رد خور نداره
    بابا رفت بابا که رفت بی بی گفت :کارت خیلی زشت بود مادر
    مهیار :واقعا که
    ماهان:خجالت نمی کشی؟
    _
    ای بابا الان با هم آشتی می کنن میان پایین می گی نه نگاه کن 1...2...3
    مامان و بابا دست تو دست هم،با لبی خندون اومدن پایین گفتم :دیدین؟
    بی بی:از دست تو
    مهیار:ایول داری
    ماهان:تو دیگه کی هستی؟
    _رویا هستم و در حال حاضر در خدمتتونم
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 10:55
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    **********
    بی بی خاتون قرار بود فردا صبح با ما بیاد تهران. داشت پسرا توصیه میکرد چیکار کنن ،چیکار نکنن. با خودم گفتم :ای بابا این پسرا اندازهی سن خره مش غلام حسن سن دارن بچه که نیستن ماشالا برای خودشون گوریلی هستن
    با صدای خنده بلند بابا و اخم اون سه تا کله پوک و قرمزی مامان و بی بی فهمیدم بلند فکر کردم!! سریع گفتم :چه هوای خوبی!
    دیگه نمی شد بابا رو جمع کرد!!! از خنده بابا بقیه به خنده افتادن جز ماکان که با اخم نگام می کرد. از نگاش می ترسیدم اما از اون جایی که تو پررویی استادی بودم برای خودم زل زدم تو چشماش و ابرو انداختم بالا یعنی چیه؟جمع که یکم ساکت شد بی بی دوبار شروع کرد به توصیه کردن! بلند شدم و گفتم:خب پسرای گلم از اون جایی که بی بی جونم داره بهتون چند تا توصیه می کنه منم بهتون چند تا توصیه خوب کنم...1 قبل از خواب برید جیشتونو کنید که فردا مجبور نشن تختونو تمیز کنن...2شب قبل از این که بخوابید شیشه شیرتونو بخورید 3...
    با بلند شدن مامان سریع رفتم بالا و تو اتاقم. صدای خنده بابا و مامان که داشت توجیح می کرد می اومد.خندیدم و پریدم روی تخت و گوشیم رو برداشتم. به سپی زنگ زدم جواب داد :چیه ؟
    _بی شعور ،کثافت بلند نیستی مثل آدم جواب بدی؟
    سپی :خفه بابا تو آخه آدمی که مثل آدمجوابتو بدم
    _ آره خب حق داری آخه من فرشتم
    سپی:رویا جان عزیزم بیدار شو این یه رویایی بیش نیس
    _بی شعور
    سپی :خودتی کثافت
    _وا خوبی ؟
    ادام رو در آورد اون روزی که امتحان داشتیم:واااای من نمی دونستم هیچی نخوندم کثافت تو نخونده بودی شدی 20 آشغال؟
    _
    خخخ حقتتون بود می خواستین دفعه قبل بهم میگفتین بگید امتحان داریم
    سپی:خفه شو نمی خوام صداتو بشنوم
    گوشی رو قطع کرد!!! چیکار کنم دوستم خله؟ زنگ زدم به آنید جواب داد:مننمی خوام صداتو بشنوم
    بعد گوشی رو قطع کرد!!! این یکی دوستم چله. کنارم هم می شدن خل و چل.اما چیکار کنم باهاشون میسازم و دوسشون دارم. همچین دختری ام من، مهربون،فداکار. یکم قربون صدقه خودم رفتم تا خوابم بگیره. از اون جایی که به قول مامان مثل خرس خوابیده بودم خوابم نمی اومد. گوشیم رو برداشتم تا رمان بخونم. رمانم نزدیک های صبح بود که تموم شد. تا خواستم بخوابم مامان در زد وگفت:رویا بیدار شو می خوایم راه بی افتیم
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/3/17
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 22 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    سریع بلند شدم و آماده شدم و رفتم پایین. بی حال صبح بخیر گفتم،شروع کردم به خوردن. بابا به مامان اشاره کرد.مامان شونه انداخت بالا و بابا پرسید :چی شده دخترم چرا سرحال نیستی؟
    ادای معتادا رو در آوردم وگفتم:مواد نداشتم بابا نزدم سرحال نیستم
    مامان زد تو صورتش و گفت:خدا مرگم بده چرا معتاد شدی؟ مگه تو این زندگی چی برات کم گذاشته بودم ؟
    ادای گریه کردن در آوردم و با لحنی ادبی گفتم:آه ای مادر این روز گار با من بازی های زیادی کرد...آه مادر دوست های ناباب باعث این وضع من شدن...این زندگیه سرد و تاریک
    مامان مثل خودم:آه فرزندم رها کن این اعتیاد را برگرد به آغوش گرم خانواده من همیشه کنارتم
    تا اومدم حرف بزنم بی بی خاتون گفت:اَهَ بسته دیگه متین یه سوال پرسید مادر و دختر چه نمایشی راه انداختن...مثل آدم جواب بده
    _هیچی بابا نخوابیدم بی حالم
    بی بی :حالا شد
    بعد از خوردن صبحانه مامان وسایل رو جمع کرد وشست. باهم ازخونه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم. همین که از روستا اومدیم بیرون خوابیدم و وقتی بیدار شدم که تو حیاط خونمون بودیم. سریع در حالی که چشمام بسته بود رفتم تو خونه و رفتم تو اتاقم و خودم رو پرت کردم رو تخت و خوابیدم.
    **********

    که خوابیدم با حس گرسنگی از خواب بیدار شدم. لباسام رو عوض کردم و رفتم بیرون. خونه غرق در سکوت بود همه داشتن استراحت می کردن. آروم رفتم تو آشپزخونه یه بشقاب برداشتم تا برای خودم غذا بریزم. سعی می کردم با کمترین صدا این کار رو کنم اما نشد چون نزدیک بود بشقاب از دستم بی افته! کفگیر رو پرت کردم تا بشقابم رو بگیرم که خورد به قابلمه بعد افتاد رو در قابلمه،بعد دوتایی باهم افتادن پایین،قاشق و چنگال از دستم افتادن پایین خودمم که خم شده بودم بشقابو گرفته بودم منگ این همه سرو صدایی که شد بودم که با صدای بابا صاف وایستادم :چه خبره این جا؟
    برگشتم که دیدم سه تاشون آشفته و ترسیده دارن نگام می کنن خودم رو مظلوم کردم و گفتم:خب گشنم بود
    مامان :زهرمار و گشنم بود کوفت می خوردی سکته کردم تو خواب
    دوباره مظلوم گفتم:ببخشید
    صدای شکمم بلند شد که آروم دستم رو گذاشتم روش. مامان با مهربونی گفت:بشین برات بریزم
    بابا و بی بی هم رفتن سمت اتاقشون. مامان بعد از اینکه غذا برام ریخت رفت تو اتاق. شروع کردم به خوردن سیر که شدم یه نفس راحت کشیدم و ظرفام رو شستم و رفتم اتاقم. از سر بی کاری رفتم سر لپ تاپم و روشنش کردم و شروع کردم به بازی کردن. در گیر بازی کردن بودم که در باز شد و سپی و آنید اومدن تو.
    _
    اَه بازم شما ها؟!منو باش که فکر می کردم از دستتون راحت شدم
    دوتایی پریدن روم و گفتن:بی شعور ما رو باش که دلمون برات تنگ شده
    نفس نفس می زدم به خاطر سنگینیشون گفتم :اول اون هیکلاتونو بکشید کنار پرس شدم
    بلند شدن از روم. دستام رو انداختم دور گردنشون و با لحن لاتی گفتم :دلم واستون تنگ شده بود رفیقا
    آنید :چاکرتیم داش
    سپی:نوکریتم به مولا
    نیشم رو باز کردم و گفتم:می دونم
    جیغ زدن وگفتن :بی شعور
    بعد سه تایی زدیم زیر خنده. چیکار کنیم دیگه دیونه ایم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/3/17
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    از اون جایی که خدا خیلی دوسم داشت فردا تعطیل بود به خاطر همین شب آنید و سپی موندن و تا صبح حرف زدیم و درباره اون سه تا کله پوک گفتم که مثل پسر ندیده ها شروع کردن به ذوق کردن.آخرش قول گرفتن که حتما ببرمشون تاهر کدوم مخ یکی رو بزنه. صبح با حس جسم سنگینی که رو شکمم بود بیدار شدم!! پای آنید رو شکمم بود! با احساس ضربه ای که به صورتم خورد سمت چپم رو نگاه کردم، دست سپی خورده بود تو صورتم! اه من که دیشب با بالش کلی دیوار ساخته بودم تا از دست این دوتا در امان باشم. بالش ها کجان اصلا؟! یه نگاه کردم که دیدم آنید وسپی اومدن روی بالش ها خوابیدن !دست سپی رو از صورتم پرت کردم طرف خودش،پایآنید هم به زور بلند کردم. از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون. اول رفتم آشپزخونه تا آب بخورم که دیدم ننم نامه چسبونده رو یخچال! برداشتم برش داشتم و خوندمش:(هوی خرس قطبی من بی بی رو بردم دکتر نیام خونه ببینم شما گودزیلا ها خونمو ریختین به هم قربونم بری فدام بشی ب*و*س ب*و*س نفست دریا)
    نامه رو گذاشتم رو میز و آبم رو خوردم. رفتم سمت مبل ها و دوباره خوابیدم.
    با صدای آنید و سپی بیدار شدم.
    آنید
    :سپی من از پشت هلش می دم افتاد زمین بیدار شد شروع کن به جیغ و داد کردن بگو زلزله اومد
    سپی :حله
    با رفتن آنید پشت مبل سریع نشستم و یه جیغ کشیدم. اون دوتا هم شروع کردن به جیغ کشیدن. وقتی آروم شدیم گفتم :که می خواستین منو باترس بیدار کنین؟
    سپی:نه بابا آبجی توهم زدی
    آنید:ای بابا تازه از خواب بیدار شدی توهم می زنی
    _
    شماها که راست می گین
    دوتایی گفتن :صد درصد
    بیکار نشسته بودیم و در کمال تعجب ساکت بودیم که در باز شد و بی بی و مامان اومدن تو. آنید و سپی با دیدن بی بی با خوش حالی دویدن سمتش و گفتن:وااای بی بی جونی خوبی ؟
    مامان با دستش مانع از این شد که این دوتا بی بی رو له کنن و گفت:خل و چل بی بی الان خستس باید استراحت کنه اگه با شما ها بیاد از دست دیونه بازی هاتون سرسام می گیره
    آنید
    :خاله؟
    سپی:دریا جون؟
    مامان:واسه من خودتونو لوس نکنید که من می دونم شما چه جونورایی هستید
    بی بی با خنده گفت :حالا نمی خواد لباتونو آویزون کنید یکم که استراحت کردم میام پیشتون
    بعد با مامان رفتن سمت اتاق بی بی. مامان که از اتاق اومد بیرون رفتم سمتش. دوتایی رفتیم تو اتاق رو تخت نشستم و پرسیدم :دکتر چی گفت ؟
    مامان :گفت حالش خدا رو شکر خوبه فقط باید استراحت کنه
    _خدا رو شکر...پس چی بود می گفتن حالش خیلی بده؟
    مامان :چه می دونم مش رجبه دیگه...همه چی رو بزرگ می کنه
    _آهان

    این همه آرومی به من مامان نیومده بود به خاطر همین بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون طرف در اتاق.در رو باز کردم و گفتم :راستی ننه داشتم بهت توجه می کردم که دیدم چاق شدی...بابا سرت هوو نداره نیاورده خوبه
    مامان که داشت مو هاش رو شونه می کرد و به کلمه چاقی و هوو آلرژی داشت شونش رو پرت کرد سمتم. سریع رفتم بیرون و در رو بستم که شونه به در خورد. از پشت در گفتم:نچ نچ چشمات ضعیف شده دریا خانوم پیر شدی رفتا
    با حرص اسمم رو صدا زد :رویاااا
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 06:51
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    **********
    الان دو ماه از رفتن بی بی می گذره و منم اره امتحان میدم یعنی دارم خر می زنم. آخه امتحان نهایی داریم. اووووف خدایا. با صدای حرف زدن مامان و بابا کتابم رو که بی خودی جلوم باز بود بستم و از اتاق رفتم بیرون. یواشکی پشت دیوار وایستادم و به حرفشون گوش کردم.
    بابا:دریا الکی بحث نکن من نمی ذارم رویا بره تو اون روستا
    مامان:آخه متین ما که نمی تونیم بذاریم رویا این جا تنها بمونه...می بینی که چه قدر شیطونه بره اون جا حداقل پیش مامانم هست خیالمون راحته می تونیم راحت بریم پیش تینا می دونی که الان بهت نیاز داره تو شرایط سخت باید کنار خواهرت باشی...بعد هم معلوم نیس که تا کی کنارشونیم...رویا تنها بمونه تهران؟؟
    بابا:همین که گفتم رویا نمیره روستا اگه اون سری که بردمتون بخاطر این بود که اصرار کردی پس بی خیال روستا رفتن رویا شو حاضرم خواهرم اون ور دنیا تنها بمونه اما رویا نره روستا
    مامان با حرص گفت :از بس که خود خواهی هر چی بهت می گم حرف خودتو می زنی همیشه باید حرف حرف تو باشه
    بلند شد اومد سمت اتاقا در اتاق که سریع رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم که درس بخونم که در یهویی باز شد! سریع نشستم که مامان هم اومد کنارم رو تخت نشست و گفت :بی شعور ،خود خواه ،عوضی ،حالم ازت به هم می خوره ،دیگه دوست ندارم
    با تعجب گفتم :با منی؟
    مامان :نه بابا با اون بابایخود خواهتم
    _چی شده؟
    مامان:از بس که بابات خود خواهه...هی بهش می گم این جوری بهتره می گه نه یه بار نشد بدون اینکه اعصابمو خورد کنی حرفمو گوش کنی
    با تعجب گفتم :بابا رو می گی ؟
    مامان:نه پس دارم درمورد بابای خدا بیامرزم حرف می زنم
    _
    اما بابا که تو زن ذلیلی دست هر چی کرده از پشت بسته!!
    نیشش باز شد و گفت :الهی قربونش برم
    _وا مامان؟!
    مامان:چیه خب عشقمه؟
    با ناله دستم رو، رو به آسمون بلند کردم و گفتم:خدایا یه عشق مثل بابام زن ذلیل نسیب کن که این جوری قربون صدقش بریم
    مامان :آمین...حداقل از بوی ترشیدگیت راحت شیم
    _مامان؟؟!
    مامان :زهرمار
    بلند شد و گفت :یه زنگ به عمت بزن شوهرش مریضه یکم دلقک بازی در بیار بخنده روحیش شاد بشه
    بعد هم از اتاق رفت بیرون. یعنی من عاشق مهر و محبتشم. گوشیم رو برداشتم و به عمه زنگ زدم و بعد از کلی دلداری دادن و روحیه عوض کردن قطع کردم. کتابم رو برداشتم و شروع به خوندن کردم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 07:11
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 19 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    **********
    از اونجایی که مامان و بابا با هم حرف نمی زدن شام نداشتیم. من نفهمیدم گ*ن*ا*ه من این وسط چی بود که گشنه خوابیدم!! صبح با کابوس نمره های صفرم و خنده های بلند و خوش حال ناظممون بیدار شدم. از تخت بلند شدم و صورتم رو شستم. رفتم آشپزخونه کنار بابا نشستم و گفتم :صبح بخیر
    بابا سری تکون داد و مامان با لبخند گفت:صبحت بخیر عزیزم
    چشمام گرد شد! مامان به من گفت عزیزم!!؟ با نگرانی گفتم :مامان خوبی ؟دیشب سرت به جایی خورده؟
    مامان : ایش...لیاقت محبت نداری همون باید عین گاو باهات رفتار کنم و عین خر از خونه بیرونت کنم
    دستش رو گرفتم و گفتم :با اینکه کم مونده یه باغ وحش بهم ببندی اما ازت ممنونم که شدی مامان خودم
    دستش رو فشار دادم که دستم رو زد کنار و گفت :گمشو الاغ
    بعد به بابا گه داشت بهمون لبخند می زد نگاه کرد و با ذوق گفت :خندیدی ،خندیدی پس آشتی آخ جون
    بابا سری تکون داد و گفت: چیکار کنیم دیگه عاشقیم دیگه
    مامان از دور براش ب*و*س فرستاد بعد به من که داشتم صبحانم رو می خوردم با چشم و ابرو اشاره کرد منم با چشمای گرد کارش رو تکرار کردم که با شدت بیشتر کارش رو ادامه داد. آخرش که نفهمیدم با عصبانیت گفت:احمق دارم بهت می گم خبر مرگت برو اتاقت بذار من و بابات دو دقیقه خصوصی حرف بزنیم
    بابا:دریا
    مامان با ناز و آروم گفت :اوف اولی صبحی اعصاب آدم رو خورد می کنه
    بلند شدم و گفتم:مامان جان اعصابتو خورد نکن من رفتم فقط ببین حرف می زنید ب*و*س و بغل وسطاش نباشه
    مامان با جیغ گفت :رویااا
    سریع رفتم تو اتاق لباس پوشیدم و رفتم مدرسه.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 07:24
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 18 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با آنید و سپی حرف می زدیم و مسخره بازی در می آوردیم،بچه های دیگه هم داشتن تند تند می خوندن. با صدای ناظم عزیزمون که می گفت امتحان شروع شد رفتیم تو کلاس و روی صندلی هامون نشستیم. مراقب ورقه ها رو پخش کرد و گفت: شروع کنید
    شروع کردم به نوشتن و وقتی که تموم شد شروع کردم به خوندن. وقتی از درست بودنشون مطمئن شدم بلند شدم و برگم رو دادم و رفتم بیرون. یکم منتظر شدم ولی آنید و سپی نیومدن .شونه انداختم بالا و رفتم خونه. وقتی در رو باز کردم مامان جلوم ظاهر شد :امتحان چطور بود؟
    _خوب بود
    مامان:ده می گیری؟
    _آره
    مامان:خوبه پس قبولی
    _آره دیگه
    مامان:آخرین امتحانت کی هست؟
    _آخریش بود دیگه!
    مامان :چی!؟
    _می گم آخریش بود
    مامان:الان باید بگی؟
    بعد رفت زنگ زد به بابا و گفت که آخرین امتحانم بوده بهتره بلیط ها رو بگیره
    الکی تعجب زد خودم رو متعجب نشون دادم:می خوایم بریم مسافرت؟!!
    مامان:نه بابا می دونی که شوهر عمت حالش خوب نیس قراره من و بابات بریم پیششون تا تنها نباشن و از اون جایی که اگه تو اون جا باشی من نمی تونم مراقبت باشم گفتم بری پیش مامان بمونی تا برگردیم
    _واقعا؟
    مامان :آره
    _آخ
    جون یعنی قراره برم پیش بی بی؟هورا هورا
    یهو مامان با بغض گفت:بی شعور شاید کل تابستون اون جا باشیم خر من دلم برات تنگ می شه اون وقت تو خوش حالی؟
    سریع گفتم :نه نه معلوم که ناراحت می شم رفتار الانم رو نبین...به روی خودم نمیارم
    مامان:آره جون عمت گمشو که حوصلتو ندارم
    شب که بابا اومد گفت واسه فردا شب تونسته بلیط گیر بیاره وسایلم رو جمع کنم که من رو ببره پیش بی بی. سریع رفتم وسایلم رو جمع کردم و به آنید و سپی زنگ زدم، بهشون که گفتم اول کلی گفتن تو بری ما چیکار کنیم؟حوصلمون سر می ره چه می دونم تابستون بدون تو معنا نداره. اما بعدش کلی نفرینم کردن که اگه بخوام مخ اون سه تا کله پوک رو بزنم. مخ بزنم بعد از قطع کردن دوتا چمدون پره لباس و وسایل جمع کردم. شب به بهونه دلتنگی رفتم وسط مامان و بابا خوابیدم. صبح خیلی زود با بابا از خونه زدم بیرون و رفتیم سمت روستا. کل راه خواب بودم و وقتی رسیدیم بابا من رو دست بی بی سپرد و برگشت تهران.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 10:46
    sayna :)), akbn, ````helia```` و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    یکم با بی بی حرف زدم بعد بلند شدم تا برم با حاج رضا حرف بزنم. از عمارت زدم بیرون تا روستا واسه خودم آهنگ می خوندم. هر چی که یادم می اومد به روستا که رسیدم خوندن رو تموم کردم. داشتم می رفتم سمت خونه حاج رضا که اون دوتا غول تشنی که زده بودم ناکارشون کرده بودم رو دیدم. داشتن یه چیزی رو برسی می کردن. با دیدنم اخم کردن که زبونم رو براشون در آوردم که خوردم به دیوار! اما تا اون جایی که یادم مونده بود این جا دیوار نداشت که!!نگاه که کردم ماکان رو دیدم! با اخم گفت :تو این جا چیکار می کنی؟
    اخم کردم و گفتم :به تو چه؟
    با عصبانیت گفت:بفهم حرف دهنتو این جا هر اتفاقی بی افته هر کی وارد بشه به من ربط داره یادته نره من اربابم پس رعیت وظیفه داره جواب اربابشو بده
    با عصبانیت گفتم:هوی یارو ترمز بریدی؟ چه اربابم اربابمی هم می کنه!! تو ارباب هر کی باشی واسه من یه آدم بی شعوری که طرز رفتار با آدما رو بلدی نیستی
    اومد نزدیکم و گفت :ببین کوچولو بفهم چی داری می گی تا نزدم ناقصت نکردم برگرد همون جایی که آدم حسابت می کنن چون من آدمی جلوم نمی بینم تا آدم حسابش کنم
    دستم رو بردم بالا تا بزنم تو صورتش که مچ دستم رو گرفت و فشار داد. از درد گریم گرفت تند تند پلک می زدم تا اشکام نریزن.
    ماکان :دستتو کوتاه کن تا خودم دستتو کوتاه نکردم
    بعد هلم داد که افتادم زمین. یه پوزخند زد و رفت. بلند شدم و برگشتم سمت عمارت. درست نبود با این حال که هر لحظه ممکن بود گریه کنم برم پیش حاج رضا. اون قدر تو خودم بودم و به ماکان فحش می دادم که نفهمیدم کی رسیدم به عمارت. سریع رفتم تو که بی بی گفت:چی شد زود برگشتی؟
    _نبودن
    رفتم بالا تو اتاقم. وااای خدای من هنوز خالی نشدم دلم می خواست ماکان رو می زدم له می کردم. بالش رو برداشتم شروع کردم به زدن انگار که دارم ماکان رو می زنم. آخرش بالش رو پرت کردم و خودمم روی تخت پرت کردم و چشمام رو بستم تا یکم فکر کنم که قیافهی ماکان اومد جلو چشمم! سریع چشمام رو باز کردم و گفتم:بی ریخت حالا خیلی ازت خوشم میاد که قیافت میاد جلو چشمم؟؟
    وجی:رویا نامردی نکن دیگه جذابه
    _
    جذاب هس که هس اما شعور نداره
    وجی:ای بابا فقط یکم مغروره که باعث شده جذاب تر بشه
    _وجی جون وایستا ببینم تو طرف منی یا اون پسره؟
    وجی :رویا جون شرمنده ولی پسره خیلی جذابه
    با غیض گفتم:ایش گمشو آدم فروش
    سرم رو تکون دادم تا دیگه به ماکان فکر نکنم. وجدان آدم چه قدر می تونه بی حیا باشه؟! وجدان هم وجدانای قدیم!! گوشی زنگ خورد نگاه کردم دیدم مامان داره زنگ می زنه. سریع جواب دادم:بله
    مامان:بله و بلا بی شعور تو رسیدی نباید به من خبر بدی؟
    با لحن بچه گونه ای گفتم:ببشید مامانی
    مامان:اه حالم به هم خورد خرس گنده
    _ای بابا مامان دو دقیقه نزن تو حالمون
    مامان:نمی خوام نمی خوام
    _
    بله بله
    مامان:زنگ زدم بهت بگم ما داریم می ریم فرودگاه گفتم باهات خداحافظی کنم و چندتا توصیه کنم بهت
    _خب بفرما
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 17:21
    sayna :)), Mahdieh.s, akbn و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    مامان:1 اول گاو بازی هاتو بذار کنار یکم عشوه بیا یکی از اونا بگیرتت 2 مامانم رو اذیت نکن حرفاشو گوش کن 3 عین خرس نخواب بهش کمک کن 4 لباسای درست درمون بپوش5...
    _مامان جون کیه که گوش بده؟
    مامان:من می گم بی شعوری ناراحت می شی
    یکم دیگه با مامان بعدش بابا حرف زدم و قطع کردم. بغض کردم و به گوشی زل زدم. دلم براشون تنگ می شد. به خاطر این که از اون حال و هوا بیام بیرون رفتم پایین که دیدم این سه تا کله پوک این جان. ای بابا مگه خودشون خونه ندارن که همش این جان!!؟ بی بی با دیدنم گفت:بیدار شدی عزیزم؟
    چشمام گرد شد و گفتم:خواب نبودم که
    بی بی تعجب کرد و گفت :آخه رفتی بالا گفتم گرفتی خوابیدی
    _نه بابا بی بی جون بیدار بودم
    کنارش نشستم و به شوخی به پسرا گفتم :ببینم شما کار و زندگی و خونه ندارید که همش این جا پلاسید؟؟
    ماکان اخم کرد. مهیار گفت: کار و زندگی و خونه که داریم اما هیچی بی بی جونمون که نمی شه
    _
    اما بی بی که ماله منه
    ماهان :سند داری ؟
    _اوه سند چیه؟ بی بی کلا ماله منه
    بی بی سریع حرف رو عوض کرد وگفت:بچه ها گشنتون نیس؟
    مهیار :آخ آخ نگو که دارم می میرم
    بی بی بلند شد رفت تو آشپزخونه. واسه خودم نشسته بودم که دیدم ماهان و مهیار دارن با چشم و ابرو بهم اشاره می کنن!! آخرش پرسیدم:هان چیه ؟
    ماهان:چه قدر خری چشمامون چپ شد
    مهیار :خجالت نمی کشی؟ پاشو برو به بی بی کمک کن
    _برو بابا راست می گی خودت برو کمک کن
    ماهان :زشته پاشو
    بلند شدم رفتم سمتشون و دستشون رو گرفتم و گفتم :بیاین کمک ببینم
    بردمشون تو آشپزخونه و گفتم :بیا بی بی جون نیروی کمکی آوردم
    بی بی :این کارا چیه ؟برید بشینید فداتون بشم
    _ایش بی بی جون خودشون اصرار کردن
    بعد به دست جفتشون وسایل دادم که چپ چپ نگام کردن. نیشم رو بازکردم که سی و دوتا دندون هام مشخص شدن. خندیدن و رفتن،هر بار که می اومدن وسایل ببرن چپ چپ نگام می کردن. بعد اومدن تو آشپزخونه و کنار بی بی وایستادن. پارچ آب رو بردم بیرون و رو میز گذاشتم. به ماکان نگاه کردم که با اخم بهم نگاه می کرد. زبونم رو واسش در آوردم که با اخم از جاش بلند شد. که فرار کردم تو آشپزخونه و با بقیه اومدم. سر میز که نشستیم اول ماکان ریخت بعد بقیه شروع کردن! دیگه کم کم نزدیک بود خوابم بگیره از بس که ساکت بودن!! همه داشتن با آرامش شام می خوردن مثل اینکه یکی از قوانین آقا ماکان این بود که موقع غذا خوردن کسی اول از اون شروع نمی کنه کسی موقع خوردن حرف نمی زنه و کسی تا غذاش رو تموم نکرده از پشت میز بلند نمیشه،ماکان باید بلند می شد بعد بقیه بلند می شدن و اینا واسه منی که پر جنب و جوش بودم سخت بود. آخرش تحملم تموم شد و گفتم :بی بی جون دستت درد نکنه
    بی بی:تو که چیزی نخوردی!!!
    _
    ای بابا بی بی جون از سکوت خوابم گرفت می رم بخوابم
    بلند شدم که ماکان با جدیت گفت:بشین
    _وا؟ وقتی نمی خوام غذا بخورم چرا بشینم ؟
    ماکان: حتی اگه نمی خوری باید بشینی من دوست ندارم قانونام درست اجرا نشن
    _وا؟ قانونای شما به من چه؟ ما تو خونمون همچین قانونایی نداریم
    ظرفم رو داشتم که یهو داد زد :وقتی می گم بشین یعنی بشین
    خواستم یه چیز بگم که بی بی بهم زل زد و با سر اشاره کرد بشینم. پوفی کشیدم و نشستم. منتظر بودم غذاشون تموم بشه که برم دستشویی. نمی دونم تو این موقع چرا دستشویم گرفته بود!!!! لامصب مگه غذا خوردنش تموم می شد؟شروع کردم به تکون خوردن که یهویی با عصبانیت دوبار گفت:چه مرگته نمی تونی دو دقیقه آروم باشی؟
    چشمام رو مظلوم کردم و گفتم : دستشویی دارم
    ماهان و مهیار زدن زیر خنده. ماکان چشماش خندید اما هیچ تغییری تو قیافش ایجاد نشد :برو
    سریع عین فشنگ بلند شدم و دویدم سمت دستشویی. وقتی کارم رو کردم اومدم بیرون و گفتم :آخیش
    دوباره ماهان و مهیار زدن زیر خنده. اخم کردم و گفتم:مرگ
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 16:52
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 17 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    **********
    یک هفته از اومدن به روستا گذشته بود و تو این مدت رابطم با ماهان و مهیار خوب شده یعنی جوره جور شده بودیم اما چشم دیدن ماکان رو ندارم اونم همین طور.
    وجی:دلت میاد پسر به اون جیگری؟
    _
    باز که تو پیدات شد!
    وجی:ایش توکه باید از خدات باشه
    _آخی نه این که عاشقتم
    وجی :بی شعور
    می گم
    وجی،وجدان به بی تربیتیهتو ندیدم
    وجی :همینیه که هس اصلا من برم لیاقت نداری
    سری تکون دادم و از رو تخت بلند شدم. یکم تو اتاق راه رفتم و داشتم فکر می کردم چیکار کنم که حوصلم سر جاش بیاد که یه فکر خوب به ذهنم رسید. فلشم رو برداشتم و رفتم پایین. بی بی داشت تلویزیون نگاه می کرد. گفتم:بی بی این برنامه رو وللش بیا می خوام برات هنر نمایی کنم
    بی بی:چیکار می خوای کنی ؟
    فلش رو وصل کردم به تلویزیون و یه آهنگ عربی گذاشتم و شروع کردم به رقصیدن. بی بی یه استغفر الله گفت و رفت سمت اتاقش! به صدا زدن هام توجه نکرد! همین جور واسه خودم می رقصیدم بیشتر سعی می کردم بچرخم که دامنم بلند بشه،عاشق این کار بودم. آهنگ که تموم شد خواستم برم آب بخورم که ماکان رو دم در دیدم که زل زده بهم! به خودم نگاه کردم، چشمام گرد شد! با تاپ و دامن عروسکی جلوی ماکان وایستاده بودم! نکنه رقصم رو دیده باشه؟! وااای!!!! یهویی به خودم اومدم و یه جیغ زدم و سریع از پله ها رفتم بالا. خودم رو انداختم تو اتاقم و رفتم جلوی آینه. به قیافم نگاه کردم. سرخ شده بودم بد جور! اووف قلبم چه تند تند می زنه! لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین. بی بی و ماکان پایین بودن. بی بی با دیدنم گفت:مادر چرا جیغ زدی ؟
    زیر نگاه ماکان گفتم :هان هیچی هیجان زده شدم
    بی بی با شیطنت گفت :تو چیت به آدمی زاد رفته باشه که هیجان زده شدنت بهشون بره مثل آدم باشه؟
    ماکان سر تا پام رو نگاه کرد که اخم کردم و گفتم:مرسی بی بی جون
    خندید. رفتم آشپزخونه آب خوردم و خواستم برم بالا که بی بی صدام زد:رویا
    _جانم؟
    بی بی:بیا
    رفتم کنارش نشستم که گفت:مهتا داره میاد ایران
    _مهتا کیه؟
    بی بی:ذختر ارباب وخواهر پسرا
    _آهان
    بی بی:داشتم می گفتم...پسرا می خوان برای ورودش جشن بگیرن ازت می خوان کمکشون کنی
    با تعجب به ماکان نگاه کردم که پوزخند زد و گفت:نظر پسرا بود
    ایش میمون. شیطونه می گه بزنم تو دهنش با اون پوزخندش.
    بی بی:خب کمک می کنی ؟
    _چراکه آره این طوری دیگه حوصلم سر نمی ره فقط...کی بیام ؟
    ماکان بلند شد و گفت :الان
    با بی بی خداحافظی کرد و رفت بیرون منم دستم رو کنار سرم گذاشتم به معنی مخ نداره تکون دادم و رفتم بیرون.
    با هم وارد عمارتشون شدیم. دهنم باز موند! فکر می کردم وارد که بشم با کلی عتیقه رو به رو می شم اما وسایلش کاملا به روز و کلاسیک بود!! یکی از دخترای جوون خدمتکار از جلوم که رد شد با غیض نگام کرد! یعنی بهتر بگم اسکنم کرد بعد با عصبانیت روش رو برگردوند. به خودم نگاه کردم یه تیشرت مشکی آستین کوتاه با شلوار لی پوشیدم موهامم دورم ریخته هیچ اشکالی تو لباسم نمی دیدم. با صدای مهیار نگاه دختره رو بی خیال شدم :به به ببین کی اومده!!
    _
    دیگه چیکار کنم دیدم داری از دوریم دیوونه می شی گفتم بیام پیشت
    مهیار :اوووه نه بابا؟! چه خود شیفته
    با اومدن ماهان رفتم سمتش و به مهیار گفتم :تو بی شعوری این داداشت خوبه
    ماهان دستم رو گرفت برد سمت پذیرایی. مهیار داد زد :چه قدر خیلی نامردید
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/3/17 ساعت 11:31
    Mahdieh.s, akbn, ````helia```` و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.