1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های در حال انتظار

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    نام رمان : رویای من
    نام نویسنده : سحر بانو کاربر انجمن نگاه دانلود
    ژانر : عاشقانه_اجتماعی

    خب خب داستان درمورد یه دخترشیطون،زبون دراز،پررو به اسم رویاست این رویا خانوم سال سوم دبیرستان یه روز تو مدرسه بوده که مامانش میاد دنبالش بهش میگه حال بی بی خاتون بدِقرار بریم پیشش تعجب میکنه اخه بعداز 17سال اولین با بود میرفت جای که بی بی خاتون زندگی میکرد ورودش به روستا تازه ماجرا شروع میشه ماجرای که توش طمع عشق میچشه ارباب قصه ما مغرور ،سرد جز خانوادش چیزی براش مهم نیس سرنوشت این تو مقابل هم قرار میده رویا عاشق ارباب مغرور قصمون میشه ...
     
    آخرین ویرایش: ‏8/1/17
    darya asli, NaFaS.A, barana1320 و 26 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R

    FATEMEH_R سرپرست بخش کتاب عضو کادر مدیریت سرپرست بخش

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/15
    ارسال ها:
    6,917
    تشکر شده:
    16,236
    امتیاز:
    841
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    [​IMG]
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپرمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♥♥♥ قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران♥♥♥ | انجمن نگاه دانلود



    ۩۞قوانین جدید تایپ رمان۩۞


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید
    *۩**۩*تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی انجمن*۩**۩*



    و برای آموزش نقد میتونید از لینک زیر کمک بگیرید


    " نقـــــد کـــــده "


    جهت ارائه ی رمان شما با کیفیت برتر به لینک زیر مراجعه فرمایید


    قوانین و اطلاعیه های بخش ویرایش


    توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به بخش ویرایش


    جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود


    از شما کاربر گرامی تقاضا می شود که قوانین این بخش را رعایت کنید


    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     
    NaFaS.A, ````helia````, مهلااااااا و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با صدای داد مامان از خواب پریدم :
    رویااااااااا
    سریع نشستم رو تخت و گفتم :
    چیه ؟چی شده ؟
    مامان:هیچی فقط خبر مرگت مدرسه داری الان ساعت هفت
    پوفی کشیدم ودراز کشیدم وگفتم:
    اوووف خیالم راحت شد فکر کردم چی شد
    چشمامو بستم وپتو کشیدم روی سرم که یادم اومد مامان گفت ساعت هفت پتو زدم کنار و گفتم:
    واااای ننه دیرم شد
    مامان :مرگ وننه نترس ساعت شش ونیم میدونستم بگم بیدار نمیشی
    مامان
    مامان:زهرمار پاشو اماده شو
    بلند شدم و رفتم دستشویی به صورتم اب سرد زدم که دندونام شروع کرد به تکون خوردن سریع اومدم بیرون پریدم. اتاقم لباسامو پوشیدم ورفتم پیش مام گرام
    با دیدنم گفت:
    بشین کوفت کن
    یعنی عاشق ،عشق ومحبتیم که بهم داری
    مامان:کمتر بزن باش بخور برو میخوام از شرت راحت شم
    مامی بگیر منو که دارم تو دریای محبتت غرق میشم
    مامان:جای پیاده روی رو مخ من صبحانتو بخور
    بابا اومد تو اشمزخونه وگفت:صبح بخیر خانومای خوشگل
    مامان :صبحت بخیر عزیزم بشین الان برات چای میریزم
    این مامان من بود بابا بهم نگاه کرد وگفت:
    دخترم صبحت بخیر
    مامان:عزیزم بابات باشماست
    یا ابرفرض ننه ام چی شد من ننه امو میخوام داشتم با خودم حرف میزدم که احساس کردم پام از شصت ناحیه ناقص شد مامان با چشماش به بابا اشاره کرد که گفتم:
    صبح بخیر بابا جون
    بابا:چه عجب حرف زدی
    ببخشید حواسم پرت شد،
    مامان سریع حرف عوض کرد شروع کردن به حرف زدن سریع بقیه چایمو خوردم وبلندشدم وگفتم:
    ددی ،ننه من رفتم
    مامان:خاک تو سرت بیشعورت کنن به بابات میگی ددی بعد به من میگی ننه گاو
    به بابا اشاره کردم که مامان نیشش باز کرد وگفت :
    برو عزیزم
    بابا با خنده گفت:
    برو دختر خدا به همرات
    ازخونه زدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به راه رفتن از اون جای که من خیلی تنبل بودم مدرسم سر کوچمون بود رفتم تو که انید و سپی با دو اومدن سمت بلند داد زدم :
    یا ابوالفضل دوتا گاوحمله کردن
    سپی:بیشعور ،خر ،گاو دلم برات تنگ شده بود
    انید :خیلی کثافتی من کلی از دوریت غصه خوردم این جواب اون همه اشکم
    چشمامو ریز کردم و گفتم :بنالید ببینم چی میخواید ؟که از دیشب تا حالا دلتون برای من تنگ شد
    دوتایشون مثل خر شرک خودشونو مظلوم کردن وگفتن:
    سر امتحان برسون
    چی مگه امتحان داریم؟
    انید:اره تاریخ
    کدوم درس؟
    سپی:10
    واااای من نمیدونستم هیچی نخوندم
    سپی:اه ما بگو به امید چه کسی درس نخوندیم
    انید:میمردی زودتر بگی
    هیس زرنزنید بزارید من درس بخونم
    الکی شروع کردم به خوندن میدونستم امتحان داریم وخونده بودم اماتلافی اون موقع که من نمیدونستم امتحان داریم این دوتا نامرد بهم نگفته بودن زنگ زدن صف وایستادیم ناظم عزیزمون طبق معمول کلی حرف برای خودش زد اخرش خسته شد فرستادمون کلاس تو کلاس سپی وانید تندتند داشتن تقلب می نوشتند
     
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 22 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با اومدن خانوم تقلباجمع کردن بعداز حاضر غایب کردن گفت:
    خوب بچه ها ورق بذارید میخوام امتحان بگیرم
    از اونجایی که کسی رو حرفش حرف نمیزد بدون اعتراض ورقه هاشون دراوردن. خانوم سوالا گفت :ده دقیقه وقت دارید جواب بدید
    تند تند شروع کردم سوالای که بلد بودم جواب دادم بعدم سوالای که یکم مشکل داشتم جواب دادم اولین نفر برگمو دادم و منتظر موندم امتحان تموم بشه
    خانوم اکبری:بسته دیگه برگه ها بالا
    همه برگه هاشونو بالا گرفتن شروع کرد به جمع کرد همین که برگه انید گرفت. یدونه زد پشت گردنم وگفت:
    بیشعور مثلا درس نخوندی تو که اولین نفردادی
    بابغض ساختگی گفتم:
    بخدا اگه یه سوال درست نوشته باشم
    سپیده:راست میگی
    باورکن
    انید:الهی قربونت برم عیبی نداره مثل همیم
    الکی اه کشیدم با اخطار خانوم اکبری دیگه حرف نزدیم
    وسطای درس بود که در کلاس زده شد قیافه این ترسیده هارو به خودمون گرفتیم خانوم اکبری در باز کرد بعداز چند دقیقه در بست نفسمون الکی فرستادیم بیرون که بهمون چشم غره رفت
    خانوم اکبری:سهرابی وسایلتو جمع کن مامانت اومده دنبالت
    سریع وسایلم جمع کردم وخداحافظی کردم
    انید وسپی:کوفت گورتو گم کن
    سریع اومدم بیرون که مامان دم در دیدم با دیدن حالش گفتم :
    مامان چی شد؟بابا حالش بد شده؟ورشکست شدیم ؟سرت هوو اورده
    مامان:اَاَاَاَ بسته دیگه ور ور حرف میزنی نمیزاری ادم حرف بزنه بابات خوبه ورشکست نشده و سرمنم غلط میکنه هوو بیاره
    پس چی؟
    چپ چپ نگام کرد و با ناظممون خداحافظی کرد وگفت:
    حالا بی بی خاتونم بد شد داریم میریم پیشش
    باتعجب گفتم :میریم روستا؟
    مامان :اره دیگه مجبوریم میریم اگه اومد میاریمش تهران
    اهان یعنی نمیمونیم
    مامان :گفتم که نه
    اهان
    اخه تعجب کردم تا این سنم محل زندگی بی بی خاتون ندیدم همیشه بابا میرفت دنبالش میاوردش پیشمون خیلی ذوق داشتم اخه اولین بارم بود که میرفتم اونجا
    مامان در خونه باز کردو گفت:
    سریع وسایلاتو جمع کن
    سریع رفتم تو اتاق شروع کردم به جمع کردن وسایلم هرچی دستم می اومد میریختم تو چمدون اخرش با زور درشو بستم مامان وسایلاشونو جمع کردبابا اومد سریع یه دوش گرفت وگفت :
    خوب اماده اید دیگه؟
    من ومامان :بله
    سریع از خونه زدیم بیرون سوار ماشین شدم تا ازادی به زور تحمل کردم اما بعدش خدابیدم اصلا نمیدونم این ماشین لامصب چی داره که من خوابم میگیره با تکونای از خواب بیدارشدم
    مامان:خرس قطبی از خواب زمستونی بیدارشد رسیدیم به روستا
    واااای مامان چه قدر زود رسیدیم
    مامان:زود نرسیدیم تو عین خرس کل راه خواب بودی بچه مگه کمبود خواب داری
    مگه ساعت چنده؟
    مامان:سه
    چی؟
    مامان :زهرمار عین کور کدیل خوابیدی واسه من حالا حرفم میزنه
    بابا:ای بابا خانوم خوب بچه خستس
     
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    مامان:مگه کوه کنده
    بیخی مامی جون
    بابا جلوی یه عمارت بزرگ نگه داشت بوق زد دربازشد یه پیرمرد اومد بیرون بابا سرشو برد بیرون وگفت:
    سلام مش رجب در باز کن که خسته راهیم
    مس رجب:به اقا متین خیلی خوش اومدید بفرمایید ،بفرمایید
    در باز کرد بابا رفت تو جلوی یه عمارت کوچیک وایستاد که کنار عمارت بزرگ بود سریع پیاده شدیم در زدم ،دربازشد بی بی جونمو دیدم یه جیغ از خوشحالی کشیدم وگفتم :
    واااای عشقم
    بی بی جون خندید وگفت :
    سلام عزیز دلم
    خوبی قربونت برم جیگر من ؟
    بی بی :تورو دیدم خوب شدم
    شنیدم حالت بد بود خاتونم
    بی بی:خوبم خوبم یکم مسئله بزرگ کردن
    تا خواستم حرف بزنم مامان گفت:
    بیا برو اونور نمیذاری ادم دو دقیقه مادرشو ببینه
    رفتم کنار مامان ،بی بی بغل کرد وگفت :
    اخ مامانم
    اروم به بابا گفتم:نگاش کن اگه ما بعد یکسال می دیدید اینجور بغل نمی کرد
    مامان:چی گفتی؟
    هیچی
    بابا بی بی بغل کرد و بی بی با خوشحالی گفت:
    خوبی پسرم دلم برات تنگ شده بود
    مامان اروم گفت:نگاه کن منو اینجوری بغل نمیکنه اون باباتو بغل میکنه
    بی بی :چی گفتی؟
    مامان :هیچی مامانم
    همگی رفتیم تو بی بی با مهربونی :
    خیلی خوش اومدید برید استراحت کنید تامن یه چیز اماده کنم بخورید
    مامان گفت:مامانم چیزی نمیخواد اماده کنی توام برو استراحت کن
    بعد دستشو گرفت برد سمت اتاقش تا استراحت کنه
    من وبابا رفتیم،تواتاقای که برامون اماده شده لباسامو با لباس خوابم عوض کردم وخوابیدم
    صبح با پرت شدن روی زمین بیدارشدم دستمو روی سرم کشیدم وگفتم:
    کدوم خری هستی که اول صبحی رو سرمن خراب شدی
    با صدای جیغ مامان چشمامو باز کردم :
    بیشعور بامنی خر
    تند تند گفتم:نه نه فکرکردم انید اخه اون بیشعور از این کارا میکنه
    مامان پشت چشمی نازک کرد وگفت:
    خبر مرگت خرس قطبی بلند شو بچه مگه خرسی اینقدر میخوابی دیشب هر کاری کردم بلند بشی نشدی
    وا خوب صدام میکردی
    مامان :میدونی چند بار صدات کردم
    اهان
    مامان :خوب بلند شو صبحانه بخور که حوصله غش وضعفتو ندارم
    باشه باشه
    از اتاق رفت بیرون بلند شدم دست وصورتمو شستم و لباسامو عوض کردم رفتم بیرون
     
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 22 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بلند گفتم:
    سلام خانواده سحر خیزم صبح زیباتون بخیر
    بی بی:صبح توام بخیر عزیزم بیا بشین صبحانتو بخور
    بابا:صبح بخیر بابا جان خوب خوابیدی؟
    اره بابا بعد ازیه مدت راحت خوابیدم
    مامان:اخ الهی خرس قطبیم کمبود خواب داره
    ماماااان
    مامان:بیا بشین صبحانه بخور کمتر حرف بزن
    اروم نشستم شروع کردم به خوردن قشنگ که سیر شدم بلند شدم یه دستتون دردنکنه گفتم رفتم بالا لباس پوشیدم ورفتم بیرون که دیدم هنوز دارن میخورن از دم در داد زدم :
    من رفتم یه دور بزنم بیام
    سریع از در بیرون تا مخالفت نکن شروع کردم به راه رفتن وشعر خوندن خدمتکارا با تعجب نگام میکردن اخه همشون لباساشون پوشیده بود نه لباس محلی باشه یه پیرهن بلند تا زیر زانو یه دامن پر چین ویه روسری بلند یک ذره از موهاشون معلوم نبود به خودم نگاه کردم شلوار لی تنگ وپاره پوره البته زیاد نبود که پام مشخص بشه یه مانتو کوتاه موهام،که نصف صورتمو گرفته بودن و موهای بلندم از شالم زده بود بیرون تو حق داشتن رفتم دم عمارت که مش رجب گفت:
    سلام خانوم جایی میرید؟
    سلام مش رجب جون صبح زیبات بخیر
    لبخند زد وگفت:صبح شما هم بخیر خانوم
    اخم کردم وگفتم:نداشتیم دیگه مش رجب من هم سن دخترتونم اون وقت شما به من میگی خانوم بخدا احساس پیری میکنم من به همون رویا جون رویایی قانعم
    خندید که گفتم :میخندی اصلا تا نگی رویا جون ولت نمیکنم بگو بگو
    سرخ شد وگفت:بیا برو دخترم من پیرمرد اذیت نکن
    حل شد مش رجب جون
    براش دست تکون دادم ورفتم بیرون تا روستا قدم زدم اصلا باورم نمیشد که خسته نشدم وقتی رسیدم به روستا با دیدن مردمش تعجب کردم اخه همون پوششی که خدمتکارا داشتن ،داشتن البته اوناهم با تعجب به من نگاه میکردن بدون در نظر گرفتن نگاشون داشتم میگشتم که یه پیرمرد دیدم جلو سه تا پسر زانو زده داره التماس میکنه اون پسراهم با غرور نگاش میکردن مردم با ناراحتی داشتن به پیرمرد نگاه میکردن تعجب کردم اخه هیچکی کمکش نمیکرد رفتم جلو تر که دیدم اون پسری که وسط وایستاده پاشو اورد جلو با سربه پاش اشاره کرد پیرمرد گریش گرفته بود اما سرشو خم کرد از زن کناریم شنیدم که گفت :
    بیچاره حاج رضا
    بادیدن نزدیک شدن سر حاج رضا داد زدم :
    صبر کن
    همه با تعجب نگام میکردن رفتم سمت حاج رضا دستشو گرفتم و بلندش کردم بدون تقلا بلند شد از تو جیب مانتو دستمال کاغذی دراوردم و اشکاشو پاک کردم وروبه پسرا گفتم:
    شماها خجالت نمی کشید این
    مرد جای پدرتونه به جای این که بهش احترام بذارید این رفتار زشتو باهاش میکنید
    بعد رو کردم،سمت جعمیت وگفتم:
    شما ها چی خجالت نمی کشید میزارید با حاج رضا این رفتار بکنن واقعا که
    بعدم حاج رضا کشیدم سمت چپم وشروع کردم به راه رفتن که دیدم دستم داره کشیده میشه برگشتم که حاج رضا گفت:
    دخترم کجا میری؟
    خونتون دیگه
    حاج رضا:اما خونه من اینوره
    به سمت راست اشاره کرد سرمو خاروندم وگفتم:
    اِاِحاجی یه راهنما میزدی تامن راه درست برم جلوی این همه ادم خیط نمیشدم
    حاج رضا خندید برگشتم که اون سمتی برم که دیدم پسر وسطی با خشم بهم خیره شده یه چشم غره بهش رفتم
     
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با حاج رضا رفتیم سمت خونش جلوی خونش گفتم :
    خوب حاجی شما صحیح وسالم رسوند دم خونتون بامن کاری ندارید
    حاج رضا:کجا دخترم نگاه به این خونه نکن توش یه لقمه نون پیدا میشه
    این چه حرفی حاجی جون به خاطر اینکه مزاحم نباشم گفتم
    حاج رضا:مراحمی دخترم
    درباز کرد و رفت کنار وگفت:بفرمایید
    رفتم تو وااای خدای من خونش چه قدر قشنگ بود با ذوق گفتم:
    وای حاجی چه خونه قشنگی
    حاج رضا:مرسی دخترم بیا بریم تو
    به تخت گوشه حیاط اشاره کردم وگفتم:
    بریم اونجا بشینیم
    حاج رضا:هرجا دوست داری برو بشین
    روی تخت نشستم که گفت :من برم،چای بذارم
    حاجی جون من چای نمی خورم بیا بشین میخوام سوال پیچت کنم
    حاج رضا:چی؟
    هیچی منظورم اینه که سوال ازت بپرسم
    حاج رضا:بپرس بابا جان
    اون پسرا کی بودن ؟چرا هیچکس جلوشونو نگرفت؟
    حاج رضا :هی دخترم ادم مگه میتونه جلوی اربابشو بگیره
    باتعجب گفتم:چی ارباب ؟
    حاج رضا :اره ارباب
    مگه امکان دوره ارباب اینا که خیلی وقته تموم شده
    حاج رضا:اره خیلی وقته تموم شده اما تو این روستا نه کل زمینای اینجا مال ارباب هستش مردم رو زمیناشون کار میکنن و پول میگیرین این روستا نسل به نسل بین خاندان ملکان چرخیده
    چه جالب مردم ناراضی نیستن ؟
    حاج رضا:ناراضی هم باشن میخوان چیکار بکنن
    با کوبیده شدن در حاج رضا بلند شد ورفت درباز صدای یه دختر اومد :
    بابایی خوبی ؟شنیدم اون ارباب عوضی باهات چیکار کرده
    حاج رضا:خوبم ،خوبم
    باهم اومدن تو بلندشدم حاج رضا گفت:
    دخترم نوه ام سوسن،سوسن جان ایشون همون کسی هستن که بهم کمک کردن
    باذوق گفت:پس تواون دختری معروفی هستی که کل مردم روستا ازش حرف میزنن
    واقعا چه زود معروف شدم
    حاج رضا:روستا جای کوچیکه همه از خبراش باخبر میشن
    اهان
    سوسن:خوب دختر دلیر اسمت چیه؟
    رویا
    سوسن :وااای چه اسم قشنگی
    ممنون عزیزم
    یکم با حاج رضا وسوسن حرف زدیم بعدازشون خداحافظی کردم ورفتم تو روستا هرکی از کنارم رد میشد شروع میکرد زیرلب با بغل دستیش حرف زد شونه انداختم بالا به سمت عمارت راه رفتن وسطای راه که دیگه روستا تموم شده بود دورتا دورم فقط درخت بود سرو کله اربابا پیدا شد اون پسر وسطی کنار وایستاده بود دوتای دیگه اومدن سمتم یکشون گفت:
    ماهان میگم تلافی اونی به ارباب توهین کنه چیه ؟
    ماهان:من نمیدونم مهیاربه نظرت بهتر نیس از داداش بزرگه بپرسیم ؟
    مهیار :ماکان نظرتو چیه؟
    ماکان پوزخند زد که دوتایشون گفتن: یه مشت وما درست حسابی
    بعد دوتا از این غول تشنا اومدن سمتم یکیشون که خیلی بهم نزدیک شده مشتش اورد تا بزنه توصورتم جا خالی دادم و زد وسط پاش یه نعره زد و افتاد زمین اون یکی هم مشت اورد سمت صورتم که داد زدم :
    صبر کن
    مشتش جلوی صورتم وایستاد چشمامو مظلوم کردم وبهش نگاه کردم که دیدم محو چشمام شده سریع پریدم گوششو گاز گرفتم محکم فشار میدادم هی داد وبیداد میکرد اخرش ولش کردم ومثل اون یکی زدم وسط پاش نعره زد وافتاد. اخ من قربون ننه کنگ فو کارم بشم که از بچگی من فرستاد کلاس رزمی
    نچ نچ پنچ تا مرد افتادین به جون یه دختر تنها خجالت نمیکشین با این کار نشون دادید که قدر ضعیفین وفقط زورتون به ضعف تراز خودتون میرسه واقعا که بعد اسم خودتونو گذاشتین مرد
    ماهان ومهیار اومدن سمتم که ماکان گفت:
    ولش کنید
    بعد با حالت دستوری بهم گفت :
    میتونی بری
    منتظر دستور جنابالی بودم
    با اخم نگام کرد که چشم غره رفتم براش به راهم ادامه دادم
     
    hani. aa, دراوينا, Mahdieh.s و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    رسیدم دم عمارت مش رجب دم در بود با دیدنم گفت:
    کجایی دخترم ؟چه قدردیر کردی ؟بابات دوبار تا روستا رفته
    بابام،خیلی عصبی بود
    چرا ازخودم نمی پرسی
    به عقب نگاه کردم که دیدم بابا با اخم نگام میکنه با نیش باز گفتم :
    خوبی بابا؟
    اومدم سمت وگفت:یه خوبی من به تو نشون بدم
    سریع رفتم،پشت مشت رجب وگفتم :
    اِاِاِباباجون چرا اینقدرنزدیک میشی از قدیم گفتن دوری دوستی
    باباسعی میکرد از پشت مش رجب بگیرتم هر طرفی که میرفتم مش رجب با خودم میبردم باباهم سعی میکرد بگیرتم مش رجب بنده خدا هی میگفت صبر کنید که با صدای داد سرجامون وایستادیم :
    چه خبره اونجا؟
    با دیدن سه کله پوک(سه تا داداشا)اخم کردم اما بابا لبخند نگاشون میکرد مهیار وگفت:
    اووووه ببین کی اینجاست عمو متین چه بی خبر عمو میگفتی گاوی گوسفند فرش قرمزی پهن میکردیم برات
    بابا:اوووه تو جیب ما نزن بچه گاو گوسفندت مال خودت
    مهیار :نفرما عموجان شما عزیزی
    ماهان :بسته پاچه خوار خوبه عمو بهت گفته دختر نمیدم
    مهیار:چرا عموجون
    بابا:حیفی اخه جوونی ،دلم واسه موهات میسوزه دوروز پیش دختر من باشی کچل میشه
    از پشت مش رجب اومدم بیرون وبا صدای جیغ جیغوی گفتم:
    چی ؟بابا خجالت نمی کشی این حرفادرمورد من میزنی اونم تو موقعی که پسر کمه واسه ازدواج والا باباهای دیگه از هنرای نداشته دختراشون حرف میزنن اون وقت من که این همه هنر دارم بابام اینطوری درموردم حرف میزنه
    با حبس شدن تو بغل بابا گفت:
    خب میبینم موش موشی من بلاخره از سوراخش درامد بیرون
    چشمامو مظلوم کردم گفتم:
    متینی اخه نمیدونی که چیشد سه تا نره خر مزاحمم شدن نذاشتن زود بیام
    بابا اخم کردو گفت:
    کدوم الاغی جرأت کرده به دختر من چپ نگاه کنه بگو برم پدرشو در بیارم
    نمیخواد بابا جون خودم پدرشونو در اوردم
    بابا :البته در اونم شکی نیس
    دستشواز دور باز کرد وگفت:بار اخرت باشه چشماتو اونجوری میکنی
     
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    چشمک زدم وبه پسرا که با تعجب نگام میکردن البته به جز ماکان نگاه کردم گفتم :خوب مثل اینکه پسراعموهای من هستین خوشبختم
    بعد گفتم :فعلا
    سریع رفتم تو رفتم تو عمارت صدای صحبت مامان وبی بی جونم از اشپزخونه می اومد سریع رفتم بالا ولباسامو عوض کردم وخوابیدم
    وقتی از خواب بیدار شدم هوا تاریک بود داشتم فکر میکردم چرا که با شنیدن صدای شکمم بیخیال شدم وبلند شدم و رفتم بیرون بالای پله ها داشتم ارزو میکردم که یه قدرتی داشتم که یهویی پایین پله ها باشه مثلا پرواز میکردم که شعر من یه پرندم یادم اومدم صدامو صاف کردم نشستم رو نرده وسر خوردم و با لحن لاتی خوندم :
    من یه پرندم آرزو دارم تو باغم با شی
    من یه خونه ی تنگ و تاریکم کاشکی تو بیای چراغم باشی
    هر جا که باشم هر چی که باشم تو باید باشی
    تا زنده باشم می میرم اگه از تو جدا شم
    می میرم اگه از تو جدا شم
    اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    رسیدم پایین که دیدم شش تا کله دارن نگام میکنن بله مثل اینکه این سه تا کله پوک اینجان برای اینکه ضایع نباشه شعر ادامه دادم وادا خوننده ها در اوردم :
    مثل هر کسی که دوست می داره جسم و جونشو
    مثل اسمونی که ستاره شو یا ستاره ای که اسمونشو
    اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم

    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم

    مثل هر کسی که دوست می داره جسم و جونشو

    من یه پرنده م ارزو دارم تو باغم با شی
    من یه خونه ی تنگ و تاریکم کاشکی تو بیای با شی
    هر جا که باشم هر چی که باشم تو باید باشی
    تا زنده باشم می میرم اگه از تو جدا شم
    می میرم اگه از تو جدا شم
    اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    با تموم شدنش خم شدم وگفتم:خواهش میکنم خواهش میکنم امضا نمیدم
    بابازد زیر خنده وگفت:اینم یکی از هنراش
     
    آخرین ویرایش: ‏2/1/17
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 23 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,329
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بهش اخم کردم برای اینکه دیگه جلوشون گاف ندم اومدم با کلاس حرف بزنم:
    ننه یعنی مامان چیزی نداریم من بخورم
    بابا از خنده قرمز شده بود مامان با خنده البته با حرص گفت:
    چرا عزیزم بیا برات بریزم
    بلند شد وباهم رفتیم تو اشپزخونه یه محکم زد پس کلم و گفت:
    یعنی خاک ،خاک توسرت همه دختر دارن منم دختر دارم والا شبیه ادم میزاد که اصلا نیستی اخه کودن یه دختر وقتی سه تا پسر ترگل ورگل میبینه یه دستی به صورتش میشکه یه ارایشی یه کوفتی زهرماری موهاشو شونه میکنه مخوصا اگه فر باشه که شبیه کله شیر نشه یه لباس خوب میپوشه نه با لباس خواب خرسیش میاد تازه واسه من میخونه من یه پرندم حالا اون به کنار ادم مگه به مامانش میگه ننه خاک تو سرت خنگت کنن دخترای مردم قیافه ندارن اما طوری عشوه میان پسرای مردم می افتن اون وقت دختر من به این خوشگلی مثل دیوونه ها رفتار میکنه همه پسرا از دستش فرار میکنن هی خدا دلم خوش کرده بودم بندازمش به یکی از این پسرا که گند زد تو همه چی
    با تعجب گفتم:ننه چه دل پری داشتیا
    یه دونه دیگه زد توسرم وگفت:
    حرف زدن برای تومثل یاسین خوندن تو گوش خره ازبس که خری
    بعدم رفت بیرون شونمو انداختم بالا غذامو خوردم ظرفا جمع کردم وشستم رفتم بیرون که دیدم همشون غرق حرف زدنن بلند گفتم:
    ننه دستت درد نکنه
    یه جور نگام کرد یعنی کوفت اما گفت :نوش جونت ما بازم معنی همون کوفت داد با همون لباسا رفتم کنار بابا نشستم مامان هی چشم وابرو می اومد اخرش که نفهمیدم چی میگه یه چشم غره رفت وبیخیال شد
    مهیار:دختر عمو دیگه چه هنرای داری
    با ذوق گفتم :هنر فضول یاب
    مامان چپ چپ نگام کرد ،دوباره شروع کردن به حرف زدن که صدای اس ام اس گوشیم اومد مامان وبی بی از خجالت سرخ شدن اخه صدای گوزیدن بود بابا همچین قهقهه میزد که نگو گوشیمو از جیب لباس خوابم دراوردم انید بود :
    هوی خر امشب کریس جون بازی داره ساعت 10
    به ساعت نگاه کردم 10بودبه مامان گفتم:
    مامانم بزن سه که رئال مادرید بازی داره
    بابا:اووه چه خوب شد یادم انداختی
    مامان زد رفتم تخمه ریختم تو کاسه اوردم دادم دستشون وبا دقت شروع کردم به نگاه کردن
    نیمه اول بدون گل تموم شد نیمه دوم بازی هیجان انگیز تر شده بود باگلی که کریس زد ظرف تخمه پرت کرد صدای اخی اومد اما بدون توجه گفتم:
    اینه
    بعد دست چپمو گذاشتم پشت سرمو اون دستمو باز کرد شروع کردم به چی و راست رفتن بعد دوتا دستمو بازکردم لرزون میرفتم پایین ومی اومدم بالا و میگفتم :
    اینه
    قشنگ که خوشحالی کردم برگشتم دیدم بابا دلشو گرفته میخنده مامان اخم کرده بی بی سرخ شده البته نمیدونم از چی مهیار وماهان کم مونده زمین گاز بزنن ماکان مثلا میخندید لباش فقط یکم کش اومده بود بابا درحالی که سعی میکرد نفس بکشه وخندش وکنترل کنه گفت:
    اینم یکی از هنراش
     
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)