1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان رویای من | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط سحربانو ‏30/12/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

  1. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    نام رمان : رویای من
    نام نویسنده : سحر بانو کاربر انجمن نگاه دانلود
    ژانر : عاشقانه_اجتماعی

    خب خب داستان درمورد یه دخترشیطون،زبون دراز،پررو به اسم رویاست این رویا خانوم سال سوم دبیرستان یه روز تو مدرسه بوده که مامانش میاد دنبالش بهش میگه حال بی بی خاتون بدِقرار بریم پیشش تعجب میکنه اخه بعداز 17سال اولین با بود میرفت جای که بی بی خاتون زندگی میکرد ورودش به روستا تازه ماجرا شروع میشه ماجرای که توش طمع عشق میچشه ارباب قصه ما مغرور ،سرد جز خانوادش چیزی براش مهم نیس سرنوشت این تو مقابل هم قرار میده رویا عاشق ارباب مغرور قصمون میشه ...
     
    آخرین ویرایش: ‏8/1/17
    مهتاب9564, ava tavana 74, darya asli و 28 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R

    FATEMEH_R نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/15
    ارسال ها:
    6,982
    تشکر شده:
    17,544
    امتیاز:
    791
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    [​IMG]
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپرمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♥♥♥ قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران♥♥♥ | انجمن نگاه دانلود



    ۩۞قوانین جدید تایپ رمان۩۞


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید
    *۩**۩*تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی انجمن*۩**۩*



    و برای آموزش نقد میتونید از لینک زیر کمک بگیرید


    " نقـــــد کـــــده "


    جهت ارائه ی رمان شما با کیفیت برتر به لینک زیر مراجعه فرمایید


    قوانین و اطلاعیه های بخش ویرایش


    توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به بخش ویرایش


    جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود


    از شما کاربر گرامی تقاضا می شود که قوانین این بخش را رعایت کنید


    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     
    مهتاب9564, ava tavana 74, NaFaS.A و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با صدای داد مامان از خواب پریدم:رویااااااااا
    سریع نشستم رو تخت و گفتم:چیه ؟چی شده ؟
    مامان:هیچی فقط خبر مرگت مدرسه داری الان ساعت هفته.
    پوفی کشیدم و دراز کشیدم وگفتم:اوووف خیالم راحت شد فکر کردم چی شده حالا
    چشمام رو بستم و پتو رو کشیدم روی سرم که یادم اومد مامان گفت ساعت هفته!
    پتو رو زدم کنار و گفتم:واااای ننه دیرم شد
    مامان :مرگ وننه نترس ساعت شش و نیمه می دونستم بگم بیدار نمیشی
    _مامان
    مامان:زهرمار پاشو آماده شو
    بلند شدم و رفتم دستشویی و به صورتم آب سرد زدم که دندونام شروع کرد به تکون خوردن. سریع اومدم بیرون پریدم. اتاقم لباسام رو پوشیدم و رفتم پیش مامان گرام.
    با دیدنم گفت:بشین کوفت کن
    _یعنی عاشق،عشق ومحبتیم که بهم داری.
    مامان:کمتر حرف بزن باش بشین بخور و برو می خوام از شرت راحت شم
    _مامی بگیر منو که دارم تو دریای محبتت غرق می شم
    مامان:جای پیاده روی رو مخ من صبحانت رو بخور
    بابا اومد تو آشپزخونه خونه وگفت:صبح بخیر خانومای خوشگل
    مامان :صبحت بخیر عزیزم بشین الان برات چای می ریزم
    این مامان من بود!
    بابا بهم نگاه کرد وگفت:دخترم صبحت بخیر
    مامان:عزیزم بابات باشماست
    یا ابرفرض!ننم چی شدمن ننم رو می خوام. داشتم با خودم حرف می زدم که احساس کردم پام از شصت ناحیه ناقص شد!مامان با چشماش به بابا اشاره کرد که گفتم:صبح بخیر بابا جون
    بابا:چه عجب حرف زدی
    _ببخشید حواسم پرت شد،
    مامان سریع حرف رو عوض کرد و با بابا شروع کردن به حرف زدن.
    سریع بقیه چایم رو خوردم و بلند شدم و گفتم:ددی،ننه من رفتم
    مامان:خاک تو سرت بیشعورت کنن به بابات میگی ددی بعد به من میگی ننه؟گاو
    به بابا اشاره کردم که مامان نیشش رو باز کرد و گفت :برو عزیزم
    بابا با خنده گفت:برو دختر خدا به همرات
    ازخونه زدم بیرون. یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به راه رفتن. از اون جایی که من خیلی تنبل بودم مدرسم سر کوچمون بود. رفتم تو که آنید و سپی با دو اومدن سمتم. بلند داد زدم :یا ابوالفضل دوتا گاو حمله کردن
    سپی:بیشعور،خر ،گاو دلم برات تنگ شده بود
    آنید:خیلی کثافتی من کلی از دوریت غصه خوردم این جواب اون همه اشکمه؟
    چشمام رو ریز کردم و گفتم :بنالید ببینم چی می خواید که از دیشب تا حالا دلتون برای من تنگ شده؟
    دوتاشون مثل خر شرک خودشون رو مظلوم کردن وگفتن:سر امتحان برسون
    _چی؟مگه امتحان داریم؟
    آنید:آره تاریخ
    _کدوم درس؟
    سپی:10
    _واااای من نمی دونستم هیچی نخوندم!
    سپی:اه ما رو بگو به امید چه کسی درس نخوندیم
    آنید:می مردی زودتر بگی؟
    _
    هیس...زر نزنید بذارید من درس بخونم
    الکی شروع کردم به خوندن.می دونستم امتحان داریم و خونده بودم اما این تلافیه اون موقع که من نمی دونستم امتحان داریم و این دوتا نامرد بهم نگفته بودن. زنگ رو که زدن صف وایستادیم. ناظم عزیزمون طبق معمول کلی حرف برای خودش زد که آخرش خسته شد و فرستادمون کلاس. تو کلاس سپی و آنید تند تند داشتن تقلب می نوشتند.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏18/3/17
    مهتاب9564, sayna :)), دراوينا و 23 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با اومدن خانم تقلب ها رو جمع کردن. بعداز حاضر غایب کردن گفت:خب بچه ها ورق بذارید رو میز می خوام امتحان بگیرم
    از اون جایی که کسی رو حرفش حرف نمی زد بدون اعتراض ورقه هاشون درآوردن. خانم سوال ها رو گفت و در آخر اضافه کرد:ده دقیقه وقت دارید جواب بدید
    تند تند شروع کردم سوال هایی رو که بلد بودم جواب دادم بعد هم سوال هایی که یکم مشکل داشتم جواب دادم. اولین نفر برگم رو دادم و منتظر موندم امتحان تموم بشه.
    خانم
    اکبری:بسته دیگه برگه ها بالا
    همه برگه هاشون رو بالا گرفتن. شروع کرد به جمع کردن برگه ها. همین که برگه ی آنید روگرفت،آنید یه دونه زد پشت گردنم و گفت:بی شعور مثلا درس نخوندی تو که اولین نفر دادی
    بابغض ساختگی گفتم:
    به خدا اگه یه سوال درست نوشته باشم
    سپیده:راست میگی
    _باورکن
    آنید:الهی قربونت برم عیبی نداره مثل همیم
    الکی آه کشیدم. با اخطار خانم اکبری دیگه حرف نزدیم.
    وسط های
    درس بود که دره کلاس زده شد! قیافه ی این ترسیده ها رو به خودمون گرفتیم! خانوم اکبری در رو باز کردو بعد از چند دقیقه در رو بست. نفسمون رو الکی فرستادیم بیرون که بهمون چشم غره رفت.
    خانم
    اکبری:سهرابی وسایلتو جمع کن مامانت اومده دنبالت.
    سریع وسایلم رو جمع کردم و خداحافظی کردم.
    آنید
    وسپی:کوفت گورتو گم کن
    سریع اومدم بیرون که مامان رو دم در دیدم. با دیدن حالش گفتم :مامان چیشده؟بابا حالش بد شده؟ورشکست شدیم ؟سرت هوو آورده؟
    مامان:اَاَاَاَ بسته دیگه ور ور حرف می زنی نمی ذاری آدم حرف بزنه بابات خوبه ورشکست نشده و سرمنم غلط میکنه هوو بیاره
    _پس چی؟
    چپ چپ نگام کرد و با ناظممون خداحافظی کرد وگفت:حالا بی بی خاتونم بد شده داریم می ریم پیشش
    باتعجب گفتم :می ریم روستا؟
    مامان :آره دیگه مجبوریم می ریم اگه اومد می آریمش تهران
    _اهان یعنی نمی مونیم؟
    مامان :گفتم که نه
    _اهان
    آخه تعجب کردم تا این سنم محل زندگی بی بی خاتون رو ندیدم! همیشه بابا می رفت دنبالش می آوردش پیشمون. خیلی ذوق داشتم آخه اولین بارم بود که میرفتم اونجا.
    مامان در خونه رو باز کرد و گفت:
    سریع وسایلاتو جمع کن
    سریع رفتم تو اتاق و شروع کردم به جمع کردن وسایلم.هر چی دستم می اومد می ریختم تو چمدون.آخرش با زور درشو بستم! مامان وسایل های شون خودش و بابا رو جمع کرد. بابا اومد سریع یه دوش گرفت و گفت :خب آماده اید دیگه؟
    من و مامان :بله
    سریع از خونه زدیم بیرون. سوار ماشین شدم. تا آزادی به زور تحمل کردم اما بعدش خوابیدم. اصلا نمی دونم این ماشین لامصب چی داره که من خوابم میگیره!!! با تکون هایی از خواب بیدارشدم.
    مامان:خرس قطبی از خواب زمستونی بیدار شو رسیدیم به روستا
    _واااای مامان چه قدر زود رسیدیم!
    مامان:زود نرسیدیم تو عین خرس کل راه خواب بودی بچه مگه کمبود خواب داری؟
    _
    مگه ساعت چنده؟
    مامان:سه
    _چی؟!
    مامان :زهرمار عین کرو کودیل خوابیده واسه من حالا حرفم میزنه
    بابا:ای بابا خانوم خب بچه خستس
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏18/3/17
    مهتاب9564, sayna :)), دراوينا و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    مامان:مگه کوه کنده؟
    _
    بیخی مامی جون
    بابا جلوی یه عمارت بزرگ نگه داشت و بوق زد. در باز شد و یه پیرمرد اومد بیرون. بابا سرش رو برد بیرون و گفت:سلام مش رجب در رو باز کن که خسته ی راهیم
    مش رجب:به آقا متین! خیلی خوش اومدید بفرمایید،بفرمایید
    در رو باز کرد.
    بابا رفت تو. جلوی یه عمارت کوچیک وایستاد که کنار عمارت بزرگ بود. سریع پیاده شدیم و من در زدم،درباز شد و بی بی جونم رو دیدم. یه جیغ از خوش حالی کشیدم و گفتم :واااای عشقم
    بی بی جون خندید و گفت :سلام عزیزه دلم
    _خوبی قربونت برم جیگر من؟
    بی بی:تو رو دیدم خوب شدم
    _شنیدم حالت بد بود خاتونم
    بی بی:خوبم خوبم یکم مسئله رو بزرگ کردن
    تا خواستم حرف بزنم مامان گفت:بیا برو اون ور نمی ذاری آدم دو دقیقه مادرشو ببینه
    رفتم کنار.مامان بی بی رو بغل کرد و گفت :آخ مامانم
    آروم به بابا گفتم:نگاش کن اگه ما رو بعد یک سال می دیدید این جور بغل نمی کرد
    مامان:چی گفتی؟
    _هیچی
    بابا بی بی رو بغل کرد و بی بی با خوش حالی گفت:
    خوبی پسرم؟ دلم برات تنگ شده بود
    مامان آروم گفت:نگاه کن منو این جوری بغل نمی کنه که اون باباتو بغل می کنه!
    بی بی :چی گفتی؟
    مامان :هیچی مامانم
    همگی رفتیم تو. بی بی با مهربونی گفت :خیلی خوش اومدید برید استراحت کنید تا من یه چیز آماده کنم بخورید
    مامان گفت:مامانم چیزی نمی خواد آماده کنی توام برو استراحت کن
    بعد دستش روگرفت و برد سمت اتاقش تا استراحت کنه.
    من و بابا رفتیم توی اتاق هایی که برامون آماده شده بود.لباس هام رو با لباس خوابم عوض کردم و خوابیدم.
    صبح با پرت شدن روی زمین بیدارشدم! دستم رو روی سرم کشیدم و گفتم:کدوم خری هستی که اول صبحی رو سر من خراب شدی؟
    با صدای جیغ مامان چشمام رو باز کردم :بی شعور بامنی به من می گی خر؟
    تند تند گفتم:نه نه فکر کردم آنیده آخه اون بیشعور از این کارا میکنه
    مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:خبر مرگت خرس قطبی بلند شو بچه مگه خرسی که این قدر میخوابی؟ دیشب هر کاری کردم بلند بشی نشدی
    _وا خب صدام می کردی!
    مامان :میدونی چند بار صدات کردم؟
    اهان هیچی نگفتم.
    مامان :خب بلند شو صبحانه بخور که حوصله غش و ضعفتو ندارم
    _باشه باشه
    از اتاق رفت بیرون. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و لباس هام رو عوض کردم و رفتم بیرون.
     
    آخرین ویرایش: ‏18/3/17
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 22 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بلند گفتم:سلام خانواده سحر خیزم صبح زیباتون بخیر
    بی بی:صبح توام بخیر عزیزم بیا بشین صبحانت رو بخور
    بابا:صبح بخیر بابا جان خوب خوابیدی؟
    _ آره بابا بعد از یه مدت راحت خوابیدم
    مامان:آخ الهی خرس قطبیم کمبود خواب داره
    _ماماااان!!
    مامان:بیا بشین صبحانه بخور کمتر حرف بزن
    آروم نشستمو شروع کردم به خوردن. قشنگ که سیر شدم بلند شدم یه دستتون دردنکنه گفتم رفتم بالا. لباس پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون که دیدم هنوز دارن می خورن. از دم در داد زدم :من رفتم یه دور بزنم بیام
    سریع از در بیرون رفتم تا مخالفت نکنن. شروع کردم به راه رفتن و شعر خوندن. خدمتکارا با تعجب نگام می کردن. آخه همشون لباساشون پوشیده بود. نه لباس محلی باشه یه پیرهن بلند تا زیر زانو،یه دامن پر چین و یه روسری بلند. یک ذره از موهاشون معلوم نبود. به خودم نگاه کردم. شلوار لی تنگ و پاره پوره البته زیاد نبود که پام مشخص بشه یه مانتو کوتاه،موهام که نصف صورتم رو گرفته بودن و موهای بلندم از شالم زده بود بیرون. تو حق داشتن. رفتم دم در عمارت که مش رجب گفت:سلام خانوم جاییمی رید؟
    _سلام مش رجب جون صبح زیبات بخیر
    لبخند زد و گفت:صبح شما هم بخیر خانوم
    اخم کردم وگفتم:نداشتیم دیگه مش رجب من هم سن دخترتونم اون وقت شما به من می گی خانوم بخدا احساس پیری می کنم من به همون رویا جون رویایی قانعم
    خندید که گفتم :می خندی؟ اصلا تا نگی رویا جون ولت نمی کنم بگو بگو
    سرخ شد و گفت:بیا برو دخترم من پیرمرد رو اذیت نکن
    _حل شد مش رجب جون
    براش دست تکون دادم و رفتم بیرون. تا روستا قدم زدم اصلا باورم نمیشد که خسته نشدم! وقتی رسیدم به روستا با دیدن مردمش تعجب کردم! آخه همون پوششی که خدمتکارا داشتن ،داشتن البته اونا هم با تعجب به من نگاه می کردن. بدون در نظر گرفتن نگاشون داشتم می گشتم که یه پیرمرد رو دیدم که جلوی سه تا پسر زانو زده داره التماس می کنه! اون پسرا هم با غرور نگاش می کردن. مردم با ناراحتی داشتن به پیرمرد نگاه می کردن. تعجب کردم آخه هیچکی کمکش نمی کرد! رفتم جلو تر که دیدم اون پسری که وسط وایستاده پاشو آورد و جلو با سر به پاش اشاره کرد. پیرمرد گریش گرفته بود اما سرشو خم کرد از زن کناریم شنیدم که گفت :بی چاره حاج رضا
    با دیدن نزدیک شدن سر حاج رضا داد زدم :صبر کن
    همه با تعجب نگام میکردن. رفتم سمت حاج رضا دستش روگرفتم و بلندش کردم. بدون تقلا بلند شد. از تو جیب مانتوم دستمال کاغذی رو در آوردم و اشکاشو پاک کردم و روبه پسرا گفتم:شماها خجالت نمی کشید؟ اینمرد جای پدرتونه به جای این که بهش احترام بذارید این رفتار زشتو باهاش می کنید؟
    بعد رو کردم سمت جعمیت وگفتم:شما ها چی؟ خجالت نمی کشید می ذارید با حاج رضا این رفتار رو بکنن؟ واقعا که
    بعدم حاج رضا رو کشیدم سمت چپم وشروع کردم به راه رفتن که دیدم دستم داره کشیده می شه! برگشتم که حاج رضا گفت:دخترم کجا می ری؟
    _خونتون دیگه!
    حاج رضا:اما خونه من از این وره
    به سمت راست اشاره کرد. سرمو خاروندم و گفتم:اِاِحاجی یه راهنما می زدی تامن راه رو درست برم جلوی این همه آدم خیط نمی شدم
    حاج رضا خندید. برگشتم که اون سمتی برم که دیدم پسر وسطی با خشم بهم خیره شده. یه چشم غره بهش رفتم.
     
    آخرین ویرایش: ‏18/3/17
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    با حاج رضا رفتیم سمت خونش. جلوی خونش گفتم :خوب حاجی شما رو صحیح وسالم رسوندم خونتون بامن کاری ندارید؟
    حاج رضا:کجا دخترم؟ نگاه به این خونه نکن توش یه لقمه نون پیدا می شه
    _
    این چه حرفیه حاجی جون؟ به خاطر این که مزاحم نباشم گفتم
    حاج رضا:مراحمی دخترم
    در رو باز کرد و رفت کنار و گفت:بفرمایید
    رفتم تو. وااای خدای من خونش چه قدر قشنگ بود!!! با ذوق گفتم:وای حاجی چه خونهی قشنگی
    حاج رضا:مرسی دخترم بیا بریم تو
    به تخت گوشه حیاط اشاره کردم وگفتم:بریم اونجا بشینیم
    حاج رضا:هرجا دوست داری برو بشین
    روی تخت نشستم که گفت :من برم چای بذارم
    حاجی جون من چای نمی خورم بیا بشین می خوام سوال پیچت کنم
    حاج رضا:چی؟
    _هیچی منظورم اینه که سوال ازت بپرسم
    حاج رضا:بپرس بابا جان
    _اون پسرا کی بودن؟چرا هیچکس جلوشونو نگرفت؟
    حاج رضا :هی دخترم آدم مگه می تونه جلوی اربابشو بگیره
    باتعجب گفتم:چی ارباب ؟
    حاج رضا :اره ارباب
    _مگه امکان امکان نداره!دوره ارباب اینا که خیلی وقته تموم شده
    حاج رضا:آره خیلی وقته تموم شده اما تو این روستا نه...کل زمینای این جا مال ارباب هستش مردم رو زمیناشون کار می کنن و پول می گیرن این روستا نسل به نسل بین خاندان ملکان چرخیده
    _چه جالب مردم ناراضی نیستن ؟
    حاج رضا:ناراضی هم باشن می خوان چیکار بکنن؟
    با کوبیده شدن در حاج رضا بلند شد و رفت در رو باز کرد.صدای یه دختر اومد :بابایی خوبی؟ شنیدم اون ارباب عوضی باهات چیکار کرده
    حاج رضا:خوبم،خوبم
    باهم اومدن تو. بلند شدم حاج رضا گفت:
    دخترم نوه ام سوسن،سوسن جان ایشون همون کسی هستن که بهم کمک کردن
    باذوق گفت:پس تو اون دختری معروفی هستی که کل مردم روستا ازش حرف می زنن؟
    _
    واقعا؟چه زود معروف شدم!
    حاج رضا:روستا جای کوچیکیه همه از خبراش باخبر می شن
    _آهان

    سوسن:خب دختره دلیر اسمت چیه؟
    _رویا
    سوسن:وااای چه اسم قشنگی!
    _
    ممنون عزیزم
    یکم با حاج رضا و سوسن حرف زدیم بعد ازشون خداحافظی کردم و رفتم تو روستا. هرکی از کنارم رد می شد شروع می کرد زیر لب با بغل دستیش حرف زدن !شونه انداختم بالا و به سمت عمارت راه رفتم. وسط های راه که دیگه روستا تموم شده بود و دور تا دورم فقط درخت بود سرو کله ارباب ها پیدا شد. اون پسر وسطی کنار وایستاده بود، دوتای دیگه اومدن سمتم. یکشون گفت:ماهان می گم تلافی اونی که به ارباب توهین کنه چیه ؟
    ماهان:مننمی دونم مهیار...به نظرت بهتر نیس از داداش بزرگه بپرسیم؟
    مهیار :ماکان نظر تو چیه؟
    ماکان پوزخندی زد که دوتاشون گفتن: یه مشت و مال درست حسابی
    بعد دوتا از این غول تشنا اومدن سمتم. یکیشون که خیلی بهم نزدیک شده بود مشتش رو آورد تا بزنه توصورتم که جا خالی دادم و زدم وسط پاش. یه نعره زد و افتاد زمین. اون یکی هم مشتش رو آورد سمت صورتم که داد زدم :صبر کن
    مشتش جلوی صورتم وایستاد .چشمام رو مظلوم کردم وب هش نگاه کردم که دیدم محو چشمام شده. سریع پریدم گوششو گاز گرفتم. محکم فشار می دادم. هی داد و بی داد می کرد.آخرش ولش کردم و مثل اون یکی زدم وسط پاش،نعره زد و افتاد. آخ من قربون ننهی کنگ فو کارم بشم که از بچگی من رو فرستاد کلاس رزمی.
    _
    نچ نچ پنچ تا مرد افتادین به جون یه دختر تنها خجالت نمی کشین؟ با این کار نشون دادید که چه قدر ضعیفین و فقط زورتون بهضعیف تر از خودتون می رسه واقعا که بعد اسم خودتونو گذاشتین مرد!
    ماهان و مهیار اومدن سمتم که ماکان گفت:ولش کنید
    بعد با حالت دستوری بهم گفت :می تونی بری
    _منتظر دستور جنابالی بودم
    با اخم نگام کرد که چشم غره رفتم براش و به راهم ادامه دادم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏18/3/17
    hani. aa, دراوينا, Mahdieh.s و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    رسیدم دم عمارت. مش رجب دم در بود با دیدنم گفت:کجایی دخترم ؟چه قدر دیر کردی ؟بابات دوبار تا روستا رفته
    _بابام،خیلی عصبی بود؟
    _
    چرا ازخودم نمی پرسی
    به عقب نگاه کردم که دیدم بابا با اخم نگام می کنه. با نیش باز گفتم :خوبی بابا؟
    اومد سمت و گفت:یه خوبی من به تو نشون بدم
    سریع رفتم پشت مشت رجب و گفتم :اِاِاِ بابا جون چرا این قدر نزدیک می شی؟از قدیم گفتن دوری و دوستی
    بابا سعی می کرد از پشت مش رجب بگیرتم. هر طرفی که می رفتم مش رجب رو با خودم می بردم. بابا هم سعیمی کرد بگیرتم. مش رجب بنده خدا هی می گفت صبر کنید که با صدای داد سرجامون وایستادیم :چه خبره اون جا؟
    با دیدن سه کله پوک(سه تا داداشا)اخم کردم. اما بابا ا لبخند نگاشون می کرد!! مهیارگفت:
    اووووه ببین کی این جاست! عمو متین! چه بی خبر عمو می گفتی گاوی گوسفند فرش قرمزی پهن می کردیم برات
    بابا:اوووه تو جیب ما رو نزن بچه گاو و گوسفندت مال خودت
    مهیار:نفرما عمو جان شما عزیزی
    ماهان :بسته پاچه خوار خوبه عمو بهت گفته دختر نمیدم
    مهیار:چرا عمو جون؟
    بابا:حیفیآخه جوونی ،دلم واسه موهات می سوزه دو روز پیش دختر من باشی کچل میشی
    از پشت مش رجب اومدم بیرون و با صدای جیغ جیغویی گفتم:چی؟بابا خجالت نمی کشی این حرفا رو درمورد من می زنیاونم تو موقعی که پسر کمه واسه ازدواج؟ والا بابا های دیگه از هنرای نداشته دختراشون حرف می زنن اون وقت من که این همه هنر دارم بابام این طوری درموردم حرف می زنه!
    با حبس شدن تو بغل بابا بابا بغلم کرد و گفت:خب می بینم موش موشیه من بالاخره از سوراخش در اومد بیرون
    چشمام رو مظلوم کردم و گفتم:متینی آخه نمی دونی که چی شد سه تا نره خر مزاحمم شدن نذاشتن زود بیام
    بابا اخم کرد و گفت:کدوم الاغی جرأت کرده به دختر من چپ نگاه کنه؟ بگو برم پدرشو در بیارم
    _نمیخواد بابا جون خودم پدرشونو در آوردم
    بابا :البته در اونم شکی نیس
    دستش رو از دورم باز کرد و گفت:بار آخرت باشه چشماتو اون جوری می کنی
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏18/3/17
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    چشمک زدم و به پسرا که با تعجب نگام می کردن البته به جز ماکان نگاه کردم و گفتم :خب مثل اینکه پسر عمو های من هستین خوشبختم
    بعد گفتم :فعلا
    سریع رفتم تو رفتم تو عمارت. صدای صحبت مامان و بی بی جونم از آشپزخونه می اومد. سریع رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم و خوابیدم.
    وقتی از خواب بیدار شدم هوا تاریک بود! داشتم فکر میکردم چرا که با شنیدن صدای شکمم بی خیال شدم و بلند شدم و رفتم بیرون. بالای پله ها داشتم آرزو می کردم که یه قدرتی داشتم که یهویی پایین پله ها باشم،مثلا پرواز میکردم که شعر من یه پرندم یادم اومد. صدامو صاف کردم،نشستم رو نرده و سر خوردم و با لحن لاتی خوندم :
    من یه پرندم آرزو دارم تو باغم با شی
    من یه خونه ی تنگ و تاریکم کاشکی تو بیای چراغم باشی
    هر جا که باشم هر چی که باشم تو باید باشی
    تا زنده باشم می میرم اگه از تو جدا شم
    می میرم اگه از تو جدا شم
    اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    رسیدم پایین که دیدم شش تا کله دارن نگام می کنن! بله مثل اینکه این سه تا کله پوک این جان. برای اینکه ضایع نباشه شعر رو ادامه دادم و ادای خواننده ها رو در آوردم :
    مثل هر کسی که دوست می داره جسم و جونشو
    مثل آسمونی که ستاره شو یا ستاره ای که آسمونشو
    اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    من یه پرنده م آرزو دارم تو باغم با شی
    من یه خونه ی تنگ و تاریکم کاشکی تو بیای چراغم باشی
    هر جا که باشم هر چی که باشم تو باید باشی
    تا زنده باشم می میرم اگه از تو جدا شم
    می میرم اگه از تو جدا شم
    اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    با تموم شدنش خم شدم و گفتم:خواهش میکنم خواهش می کنم امضا نمی دم
    بابازد زیر خنده و گفت:اینم یکی از هنراش
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/3/17
    hani. aa, sayna :)), دراوينا و 23 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. سحربانو

    سحربانو حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/16
    ارسال ها:
    215
    تشکر شده:
    3,348
    امتیاز:
    426
    جنسیت:
    زن
    بهش اخم کردم. برای اینکه دیگه جلوشون گاف ندم اومدم با کلاس حرف بزنم:ننه یعنی مامان چیزی نداریم من بخورم؟
    بابا از خنده قرمز شده بود! مامان با خنده البته با حرص گفت:چرا عزیزم بیا برات بریزم
    بلند شد و باهم رفتیم تو آشپزخونه. یه محکم زد پس کلم و گفت:یعنی خاک ،خاک توسرت همه دختر دارن منم دختر دارم...والا شبیه آدمی زاد که اصلا نیستی... آخه کودن یه دختر وقتی سه تا پسر ترگل ورگل می بینه یه دستی به صورتش می کشه یه آرایشی یه کوفتی زهرماری...موهاشو شونه می کنه مخصوصا اگه فر باشه که شبیه کله شیر نشه...یه لباس خوب می پوشه نه...با لباس خواب خرسیش میاد تازه واسه من می خونه من یه پرندم حالا اون به کنار، آدم مگه به مامانش میگه ننه؟خاک تو سر خنگت کنن...دخترای مردم قیافه ندارن اما طوری عشوه میان که پسرای مردم دنبالشون راه می افتن اون وقت دختر من به این خوشگلی مثل دیوونه ها رفتار می کنه! همه پسرا از دستش فرار می کنن هی خدا دلمو خوش کرده بودم بندازمش به یکی از این پسرا که گند زد تو همه چی
    با تعجب گفتم:ننه چه دل پری داشتیا
    یه دونه دیگه زد توسرم وگفت:حرف زدن برای تو مثل یاسین خوندن تو گوش خره از بس که خری
    بعد هم رفت بیرون. شونمو انداختم بالا، غذام رو که خوردم ظرفا رو جمع کردم و شستم. رفتم بیرون که دیدم همشون غرقه حرف زدنن. بلند گفتم:ننه دستت درد نکنه
    یه جور نگام کرد یعنی کوفت اما گفت :نوش جونت
    اما بازم معنی همون کوفت داد. با همون لباسا رفتم کنار بابا نشستم. مامان هی چشم و ابرو می اومد. آخرش که نفهمیدم چی می گه یه چشم غره رفت و بی خیال شد
    مهیار:دختر عمو دیگه چه هنرایی داری؟
    با ذوق گفتم :هنر فضول یاب
    مامان چپ چپ نگام کرد،دوباره شروع کردن به حرف زدن که صدای اس ام اس گوشیم اومد. مامان وبی بی از خجالت سرخ شدن آخه صدای گوزیدن بود! بابا همچین قهقهه می زد که نگو! گوشیم رو از جیب لباس خوابم در آوردم.آنید بود :هوی خر امشب کریس جون بازی داره ساعت 10
    به ساعت نگاه کردم، 10بود به مامان گفتم:مامانم بزن سه که رئال مادرید بازی داره
    بابا:اووه چه خوب شد یادم انداختی
    مامان کانال مورد نظر رو زد. رفتم تخمه ریختم تو کاسه و آوردم دادم دستشون و با دقت شروع کردم به نگاه کردن.
    نیمهی اول بدون گل تموم شد!ولی نیمهی دوم بازی هیجان انگیز تر شده بود، با گلی که کریس زد ظرف تخمه رو پرت کردم.صدای آخی اومد اما بدون توجه گفتم:اینه
    بعد دست چپم رو گذاشتم پشت سرمو اون دستم رو باز کردم و شروع کردم به چپ و راست رفتن. بعد دوتا دستم رو باز کردم. لرزون می رفتم پایین و می اومدم بالا و می گفتم :اینه
    قشنگ که خوش حالی کردم برگشتم دیدم بابا دلش رو گرفته می خنده! مامان اخم کرده،بی بی سرخ شده البته نمی دونم از چی! مهیار و ماهان کم مونده زمین رو گاز بزنن،ماکان هم مثلا می خندید!! لباش فقط یکم کش اومده بود! بابا درحالی که سعی میکرد نفس بکشه وخندش رو کنترل کنه گفت:
    اینم یکی از هنراش
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/3/17
    sayna :)), دراوينا, Mahdieh.s و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.