باز و یسته کردن سایدبار
خرید انتی ویروس
  1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام

داستان شاید روزی|morgana کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط morgana ‏30/12/16 در انجمن داستان های کامل شده کاربران

?

از کدوم سخصیت داستان بیشتر خوشتون میاد؟

  1. بهار

  2. آرمان

  3. باران

  4. رایان

Results are only viewable after voting.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    به نام خدا

    رمان : شاید روزی
    نام نویسنده : morgana(فاطمه حاتمی)
    ژانر :عاشقانه ،تا حدودی طنز،اجتماعی

    خلاصه:
    داستان این رمان راجب دختری به اسم بهاره که حدود ده سال پیش پدرش به جرم قتل میره زندان و مادرش از اون به بعد با کار کردن تو خونه ها بچه هاشو بزرگ میکنه ... تا اینکه بهار بزرگ میشه و به همراه خواهر دوقلوش باران تو دانشگاه قبول میشه .. ولی بهار از همون لحظه ی اول ورود به دانشگاه عاشق میشه ... عاشق کسی ک مربوط به گذشته ی خونوادشه و در نهایت زندگی پر از فراز و نشیب را برای بهار در نظر میگیره .. ولی عایا واقعا قصدش انتقامه یا واقعا عاشقه؟


    [​IMG]

    صاحب امتیاز این رمان سایت نگاه دانلود می باشد و کپی کردن آن بدون ذکر منبع و نام نویسنده حرام و خلاف است .

    قسمتی از متن :

    رایان_چرا بهار؟
    میدونستم راجب چی حرف میزنه ولی سعی کردم خودمو به نفهمیدن بزنم و با تعجب گفتم:
    _منظورت چیه؟ داری راجب چی حرف میزنی ؟
    رایان_بهار خوب میدونی منظورم چیه؟ چرا رفتی با اون پیرمرده ازدواج کردی؟
    من_هنوز نکردم ولی قراره به زودی بکنم.
    رایان_اخه چرا ؟
    سرمو انداختم پایین و با صدایی ک بغض داشت و می لرزید گفتم:
    _چون دوسش دارم .
    صدای ناباورشو شنیدم:
    _این حقیقت نداره مگه نه؟
    _چرا ... داره من تازه فهمیدم که چقدر دوسش دارم ...
    رایان_ بهار؟
    بی اختیار برگشتم و زل زدن تو چشماش .
    رایان _ باران گفت چون پولداره میخوای باهاش ازدواج کنی.
    نگاه نا باورمو بهش دوختم که پوزخندی روی لبش نشست .. متقابلا منم پوزخندی زدم و گفتم :
    _مگه فرقیم میکنه؟
    در حالی ک نگاهش به روبه رو بود گفت :
    _چقدر میخوای بهت بدم تا از ازدواج باهاش منصرف بشی ...

    مقدمه :​

    شاید یه روز بیاد و همه ی غم و غصه ها تموم شه .
    شاید یه روز یه نفر از راه برسه و تو ببینی قبل از اون اصلا زندگی نکرده ای .
    شاید یه روز یه جایی بازم ببینمت .
    شاید اون موقع قلبت دیگه متعلق به من نباشه .
    یا شاید تو هم مثل من نتونی تا آخر عمرت دل به کسی ببندی .
    و شاید روزی برسه و تو منو ببخشی .
    و بدون بی صبرانه منتظر اون روزم .​
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, آرمان فیروز, BEHNAM.R و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. آفلاین

    Zhinous_Sh مدیر آزمایشی بخش کتاب مدیر آزمایشی

    • ☔ ☁ هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود دری دیگر باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم !☁ ☔
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/16
    ارسال ها:
    2,196
    تشکر شده:
    14,206
    امتیاز:
    492
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    مقتول سؤالات امتحانی -_-
    محل سکونت:
    اصفهان
    [​IMG]

    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♥♥♥ قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران♥♥♥ | انجمن نگاه دانلود
    ۩۞قوانین جدید تایپ رمان۩۞


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید
    *۩**۩*تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی انجمن*۩**۩*


    و برای آموزش نقد میتونید از لینک زیر کمک بگیرید
    " نقـــــد کـــــده "


    جهت ارائه ی رمان شما با کیفیت برتر به لینک زیر مراجعه فرمایید
    قوانین و اطلاعیه های بخش ویرایش


    توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به بخش ویرایش
    جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
    از شما کاربر گرامی تقاضا می شود که قوانین این بخش را رعایت کنید


    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     
    neda42, BEHNAM.R, Masome.B و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    به نام خدا


    -بهار؟باران؟بیدار شین.
    -مامان تورو خدا بذار یکم دیگه بخوابم.
    مامان-نکنه می خوای اولین روز دانشگاه دیر کنی؟
    -مگه ساعت چنده؟
    مامان- شش و نیمه .
    -هنوز که وقت هست کلاسمون هشت و نیمه .
    مامان-پاشوزود باش تا آماده بشین هشت و نیم شده.
    باران که تا اون لحظه پتو رو رو سرش کشیده بود تا سروصدای مارو نشنوه پتو رو از سرش کشید ودرحالی که چشماش بسته بودگفت:
    -واسه چی صبح به این زودی این همه سروصدا راه انداختین؟
    من که دیگه خواب از سرم پریده بود بلند شدم وگفتم:
    -تا حالا مدرسه بود حالا هم دانشگاه بعد دانشگاه هم کار خدا میدونه من کی می تونم یه زندگی راحت داشته باشم.
    مامان-غر نزن زود بیدار شین که الان نیما هم بیدار میشه.
    -خیلی هم واسم مهم بود. نمیدونم چرا فکر میکنه ازش می ترسم!
    باران سریع چشماشو باز کرد وگفت:
    باران-نه اینکه نمی ترسی.
    متکارو محکم بهش پرت کردم وگفتم:
    -خفه شو ناسلامتی خواهر بزرگترتم.
    باران-آره جون خودت فقط پنج دقیقه ازم بزرگتری.
    ومحکم زد زیر خنده بعد هم گلایه مند گفت:
    - مگه دستم به اون دکتره نرسه من نمیدونم چرا این دیوونه رو قبل از من دراورده.
    بلند شدم وگفتم:
    -مثلا تو زودتر در می اومدی می خواستی چیکار کنی؟
    متکای خودمو محکم پرت کرد بهم وگفت:
    -همون کارایی که تو با من می کنی.
    وقتی دیدم بلند میشه بره دستشویی حدس زدم کارش طول میکشه من نمیدونم این دوساعت تو دستشویی چیکار میکنه خودش که میگه موهاشو شونه میکنه همین که داشت از در بیرون می رفت خودمو بهش رسوندم ونگهش داشتم باران با حالتی مشکوک نگام کرد وگفت:
    - چیه چیزی شده؟
    -اره یه لحظه بیا تو اتاق یه چیز مهم می خوام بهت بگم.
    دیدم داره از فضولی می میره بیشتر تحریکش کردم:
    -نتونستم غیر از تو به هیچکس دیگه ای بگم به کمکت احتیاج دارم.
    باران-باشه بگو.
    - اینجا نه بریم اتاق.
    وقتی رفت تو محکم درو پشت سرش بستم وبدو بدو رفتم دستشویی از پشت در صدای جیغشو می شنیدم که داشت واسم خط ونشون می کشید ولی اهمیت ندادم همین که از دستشویی اومدم بیرون دیدم وایساده داره چپ چپ نگام میکنه لبخندی زدم وگفتم:
    - عزیز دل من امروز چه خوشگل شدی!
    با دهن کجی ادای منو در اورد:
    -عزیز دل من امروز چه خوشگل شدی؟.دعا کن حوصله ندارم وگرنه حسابتو می رسیدم.
    - اره می دونم.
    بدون توجه به طعنه من رفت دستشویی ودرو پشت سرش قفل کرد انگار می خواست چیکار کنه به خدا این دختر خله.
    خواستم از پله ها برم پایین نگاهم به نیما افتاد که داشت میرفت دستشویی. با دیدن من گفت:
    -کسی تو دستشوییه؟
    -اولا که سلام دوما که اره طبق معمول باران رفته وخدا میدونه کی می خواد از اونجا دل بکنه.
    وبدون اینکه منتظر بشم ادامه حرفشو بزنه رفتم آشپز خونه مثلا می خواستم ثابت کنم ازش نمی ترسم خب می ترسیدم ولی نه مثل باران وسپیده این بنده خدا یه جوریه با همه قهره نه با سپیده حرف میزنه نه با مامان نمیدونم که چه مرگشه با من وباران هم که حرف میزنه فقط سرمون داد می کشه.همین طور که تو خونه گشت می زدم به اطراف نگاه می کردم فکرنکنین خونمون بزرگه ها! یه خونه دو طبقه صد متری که طبقه پایین پذیرایی وآشپزخونه بالا هم که دستشویی وحمام واتاق خواب ها. من وباران تو یه اتاق می خوابیم سپیده ومامان هم تو یه اتاق نیما هم که خودش تنهایی تو اتاق دیگه ای می خوابه بابام زندانه ده سال پیش به جرم قتل رفت زندان اون موقع من و باران نه سالمون بود زیاد یادم نمیاد سپیده هم که هنوز به دنیا نیومده بود
    نمیدونم بابا کی رو کشته یا اصلا کسی روکشته یا نه ولی من باور نمی کنم بابا همچین کاری کرده باشه هر چی هست فقط مامان وبابا ونیما می دونن وبه ما هم هیچی نمی گن به آشپز خونه که رسیدم یکم مکث کردم وبه مامان خیره شدم طفلکی تو این سال ها چه رنج هایی کشیده بود چه سختی هایی رو تحمل کرده تا ماسختی نکشیم وچه شب هایی رو گرسنه خوابیده تا بچه هاش سیر بخوابن الهی من فدای مادرم بشم که اینقدر فداکاره همین طور خیره داشتم نگاش می کردم وتو دلم قربون صدقه اش میرفتم که گفت:
    -یهو تموم میشما!
    لبخندی زدم وگفتم:
    - من قربون تو بشم الهی مامان گلم.
    مامان-خدا نکنه دخترم.الهی من خودم پیش مرگ شماها بشم.
    رفتم ومحکم از پشت بغلش کردم وگفتم:
    -من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟
    دستشو اروم گذاشت رو دستام وگفت:
    -من اگه شمارو نداشتم چیکار می کردم؟
    همین موقع باران اومد تو مارو تو اون وضعیت دید وگفت:
    -چه خبرتونه بابا؟ چه مثل عاشق معشوقا چسبیدن به هم .
    نشستم سر میز چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:
    -حسودی نکن.
    باران-کی؟من؟اره جون خودت....
    واسش دهنمو کج کردم . سپیده هم اومد تو وروبه من گفت:
    سپیده-بهار موهامو می بافی؟
    من-اره قربونت برم بیا اول صبحونتو بخور بعدش می بافم.
    اومد نشست سر میزهمین موقع نیما هم اومد یه سلام کوتاه داد ونشست سر میز وبدون اینکه به کسی نگاهی بندازه مشغول خوردن شد.
    **********
    لباسامو پوشیدم ونگاهی به خودم توی ایینه انداختم چه قدر شبیه مامانم بودم یادش بخیر بابا عاشق موهام بود همیشه موهامو اون شونه می کرد خودمم عاشق موهام بودم. موهای من ل*خ*ت بود ولی موهای باران فر اصلا شبیه هم نیستیم نمی دونم که چرا اسم مارو گذاشتن دوقلو، نه قیافه هامون شبیه همه نه اخلاقامون مثلا من پوستم تیره ست ولی اون سفیده،من قدم بلنده اون قدش کوتاهه ، نیما هم که کلا به بابا رفته سپیده هم شبیه مامانه همین طور داشتم خودمو تو ایینه نگاه می کردم که یهو باران درو باز کرد وگفت:
    -باشه بابا فهمیدیم خوشگلی بدو زود باش که الان دیر میشه.
    چشم غره ای بهش رفتم داشتم کیفمو از روی میز برمیداشتم که نگاهم به دفتر شعری که بابا اخرین بار که رفته بودم دیدنش بهم داده بود افتاد برداشتم و اولین صفحشو باز کردم ونگاهم به یادداشتی که نوشته بود افتاد:
    (تقدیم به گلای زندگیم بهار وباران)
    بدون توجه به عجله کردن باران واسه رفتن اولین صفحشو باز کردم وشروع کردم به خوندن:
    به تو عادت کرده بودم
    ای به من نزدیک تر از من
    ای حضورم از تو تازه
    ای نگاهم از تو روشن
    به تو عادت کرده بودم
    مثل گلبرگی به شبنم
    مثل عاشقی به غربت
    مثل مجروهی به مرهم
    لحظه لحظه در عذابه
    لحظه های من بی تو
    من که از گریزم از من
    به تو عادت کرده بودم
    از سکوت وگریه شب
    به تو هجرت کرده بودم
    با گل وسنگ وستاره
    از تو صحبت کرده بودم
    خلوت خاطره هامو
    به تو عادت کرده بودم...
    وقتی تموم کردم باران شروع کرد به دست زدن وگفت:
    -ایول بابا . اینا حرفای یه عاشقه راستشو بگو عاشق شدی؟
    -من نه ولی فکر کنم بابا بود.
    باران - ای شیطون . تو هم یه جوری خوندی که انگار واقعا عاشقی.
    کتابو گذاشتم توی کیفم وگفتم:
    - تو چه می دونی شایدم شده باشم .
    باران-دیدی گفتم حالا بگو ببینم این فرد بدخت کیه؟
    –اگه خفه نشی خودم خفت می کنم بیا بریم دیگه دیر شد.
    باران-باشه تو برو منم میام .
    -باشه بیرون منتظرتم .
     
    آخرین ویرایش: ‏18/1/17 ساعت 00:47
    نارسیس, آرمان فیروز, neda42 و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    رفتم بیرون ودر و پشت سرم بستم نیما با دیدنم نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت:

    -کجا؟

    -دانشگاه.

    -با این وضع؟

    نگاهی به وضعم انداختم و با تعجب گفتم :

    -مگه وضعم چشه؟

    - چش نیست؟من که اول دیدمت فکر کردم داری میری عروسی خدا میدونه بقیه...

    یهو حرفشو قطع کردم وگفتم

    - بقیه غلط کردن با تو به...

    با سیلی که نیما بهم زد دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم نزدیک بود اشکم سرازیر شه ولی جلوی خودمو گرفتم نیما هم دستشو به نشونه تهدید بالا اورد وگفت:
    -با من درست حرف بزن وگرنه اونقدر میزنمت که دیگه نتونی پاتو از این خونه بذاری بیرون فهمیدی؟

    تو دلم هر چی فحش بلد بودم نثارش می کردم اخرش دیگه نتونستم طاقت بیارم ویهو از دهنم پرید:

    -پسره ی اشغال زورت فقط به من میرسه نه؟

    میخواست یدونه دیگه بزنه که با صدای مامان دستش رو هوا موند:

    -معلوم هست اینجا چه خبره؟

    نیما-شما دخالت نکن مامان.

    دست منو گرفت وکشید به طرف بالا.میدونستم کاری که گفته رو انجام میده واسه همین داد زدم:

    - ولم کن دیوونه .

    ولی اون همچنان منو از پله ها به طرف بالا می کشید.اشکام داشت سرازیر میشد مامان هم التماس میکرد که ولم کنه ولی اون انگار نمی شنید در اتاق مامان اینا رو باز کرد و منو محکم هل داد تو و درو از پشت قفل کرد محکم به در می کوبیدم وداد می زدم:
    -نیما باز کن مگه دیوونه شدی؟

    نیما-تا وقتی که عقلت بیاد سر جاش اون تو می مونی.

    انقدرکوبیدم به در که دیگه خسته شدم نشستم روی تخت وشروع کردم به گریه کردن چند دقیقه همینطور نشستم دیگه داشتم دیوونه میشدم که باصدای در از جام بلند شدم انگار یه نفرداشت دروباز می کرد.همین که در باز شد بارانو دیدم که کلید به دست وایساده و منو نگاه میکنه با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:

    - قربون فرشته نجاتم برم.

    دستشو به نشانه سکوت جلوی دهنش گرفت وگفت:

    - هیس اروم نیما هنوز خونست خبر نداره و گرنه هر دومونو میکشه.

    دستمو گرفت و باهم یواشکی از خونه خارج شدیم توی دلم همش از خدا تشکر می کردم که کمکم کرده و گرنه معلوم نبود اون نیمای دیوونه چه بلایی می خواست سرم بیاره.

    ********​

    بعد از اینکه از باران جدا شدم داشتم دنبال کلاسم میگشتم که یهو یه نفر از پشت سرم با دستاش چشمامو گرفت وگفت:

    -اگه گفتی من کیم؟

    سعی کردم بفهمم کیه ولی نمی تونستم صداشو تشخیص بدم البته واسم آشنا بود ولی هر چی سعی کردم یادم نیومد اخرش اون شخص دستاشو از رو چشمام برداشت اومد وایساد جلوم وگفت:

    -خیلی بی معرفتی بهار چطور تونستی فراموشم کنی؟

    من که هنوز هنگ کرده بودم هیچ جوابی بهش ندادم که دوباره گفت:

    -هوی چرا خوابت برده؟

    با ناباوری گفتم:

    - گلاره تویی؟

    گلاره – نه خیر عممه خودم بعدا خدمت می رسم.

    جیغی از خوشحالی کشیدم و پریدم توبغلش با خوشحالی گفتم:

    -گلاره واقعا تویی؟چقدر دلم برات تنگ شده بود. تو اینجا چیکار میکنی؟

    گلاره – خب اومدم درس بخونم دیگه.

    -دیگه فکر نمی کردم هیچوقت ببینمت.

    گلاره حالت اخمویی به خودش گرفت وگفت:

    -شما فکر بیخود کردی .. فکر کردی می تونی به این راحتی از دستم خلاص شی ؟

    -راستی منو چجوری شناختی؟

    گلاره-همه که مثل خودت خل نیستن از صد متریت تشخیص دادم تویی.

    -مسخره.

    نگاهی به ساعتش انداخت وگفت:

    -کلاست کی شروع میشه؟

    نگاهی به ساعتم انداختم وگفتم:

    - ساعت هشت و نیمه هنوز بیست دقیقه وقت دارم .

    بهم پیشنهاد داد تا شروع شدن کلاس بریم یه گوشه ای بشینیم وحرف بزنیم منم دیدم تا شروع شدن کلاس وقت هست قبول کردم .

    توی حیاط نشسته بودیم که گلاره گفت:

    - بهار اون پسره رو میبینی؟
    رد نگاهشو دنبال کردم ونگاهم به پسری که چند متری اون طرف تر بود افتاد روبه گلاره گفتم:

    -اره.

    گلاره- میدونی کیه؟

    -نه! کیه؟

    گلاره-پسر یکی از استاداست.

    باتعجب نگاش کردم وگفتم:

    -کدوم استاد؟

    گلاره- نمیدونم مامانش استاده دیدیمش نشونت میدم ..

    سری به معنی تایید تکون دادم ....
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    sweetylife, نارسیس, neda42 و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    - ماشالا امارشو چه دقیق گرفتی؟
    گلاره-پس چی؟تو دوستتو دست کم گرفتیا!!
    -خیلی خب حالا واسه خودت نوشابه باز نکن.
    همینطور به پسره خیره شده بودم که گلاره گفت:
    - تموم نشه؟؟؟
    ضربه ی محکمی به بازوش زدم وگفتم:
    -نترس میذارم واسه تو هم بمونه .
    چشمکی زد وگفت:
    -نمی خوام من خودم دارم واسه خودت نگهش دار.
    هنوزم داشتم نگاهش میکردم که دوباره گلاره گفت:
    گلاره- ولی انگاری بدجوری چشت گرفتتش ها!!!!!!
    - خفه می شی یا ....
    گلاره- ولی خداییش خیلی جیگره.
    - مبارک صاحابش باشه.
    گلاره- اه نگو حالم بد شد.
    قیافمو به مسخره جمع کردم و گفتم :
    - یعنی وضعش انقدر افتضاحه؟؟؟
    گلاره- کاش افتضاح بود من نمیدونم چرا این پسرای خوشگل اینقدر بد سلیقه اند .
    بلند شدم وگفتم :
    - بسه دیگه پاشو بریم الان کلاس شروع میشه.
    نگاهی به ساعتش کرد وگفت:
    - تو برو من کلاس ندارم .
    - پس می خوای چیکار کنی؟؟؟
    گلاره- تو به فکر من نباش همین دوروبرا هستم برو به کلاست برس.
    - باشه بعد کلاس بهت زنگ میزنم.
    گلاره- باشه.
    همدیگه رو بغل کردیم وبعد از خداحافظی راهی کلاسم شدم.
    رفتم توی کلاس و روی یه صندلی نشستم از شانس من اون پسره هم همکلاسیم بود راستی یادم رفت از گلاره اسمشو بپرسم دفعه ی بعد که دیدمش حتما ازش بپرسم.
    **********​
    بعد از اینکه استاد رفت داشتم کتابامو توی کیفم میذاشتم که یه نفر گفت:
    -سلام .
    سرمو که بلند کردم دیدم یه دختر وایساده و داره با لبخند نگام میکنه.
    -سلام .
    -می تونم بشینم؟
    بلند شدم وگفتم :
    -اره منم دیگه داشتم می رفتم .
    واز اونجا دور شدم موبایلمو از کیفم در اوردم وشماره بارانو گرفتم بعد چند تا بوق جواب داد:
    -الو؟
    -الو باران کجایی؟
    باران-تو حیاط با گلاره وایسادیم.
    -باشه اومدم.
    وارد حیاط شدم از دور گلاره وبارانو دیدم که وایساده بودن کنار درختی گلاره تا منو دید از دور واسم دست تکون داد رفتم پیششون.
    باران-چه عجب بالا خره اومدی!
    -کلاسمون یکم طول کشید.
    گلاره-خب حالا کجا بریم.
    -به خدا ما اگه الان نریم خونه نیما هردومونو می کشه.
    گلاره-این نیما هنوزم اخلاقش مثل اون موقع گنده.
    -اره بابا از اون موقع هم بدتر شده بزرگتر که میشه سگ تر میشه.
    همون موقع صدایی از پشت سرمون گفت:
    -سلام خانوما.
    هرسه باهم به طرف صدا برگشتیم یه پسر قد بلند با چشمای خرمایی ، موهای مشکی ، یه کت مشکی هم همراه باشلوار سیاه جین پوشیده بود گلاره که انگار اون پسره رو می شناخت گفت:
    -سلام آقا آرمان چه عجب از این طرفا؟
    آرمان -دیدم شما نمیایین گفتم من بیام یه سر بزنم دیگه.
    به ما اشاره کرد وگفت:
    -معرفی نمی کنی؟
    گلاره یکی زد رو پیشونیش وگفت:
    -اخ دیدی یادم رفت حواس واسه ادم نمیذارین که .
    بعد به من اشاره کرد وگفت:
    -این بهاره دوست دوران بچیگم.
    بعد به باران اشاره کرد وگفت:
    - و اینم باران خواهر دو قلوی بهار بازم دوست دوران بچگیم.
    آرمان با ناباوری به ما نگاه کرد و گفت:
    -واقعا شما دوقلویین؟
    باران-اره .
    آرمان –پس چرا اصلا شبیه هم نیستین ؟
    باران-کی گفته همه ی دوقلو ها باید شبیه هم باشند.
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, neda42, یوتاب درخشنده و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    همین موقع گوشیم زنگ خورد نگاه کردم نیما بود جواب دادم:

    -الو...

    نیما-الو بهار کجایی؟

    -زنگ زدی کنترلمون کنی؟

    نیما-میگم کجایی؟

    -دانشگاه.خیالت راحت شد؟

    نیما-باران هم پیشته؟

    - اره میخوای بدم باهاش صحبت کنی خیالت راحت شه؟

    نیما – نه. کلاس که دیگه ندارین نه؟

    -نه چیکارم داری نیما؟

    نیما-میگم زود خودتونو برسونید کلانتری.

    -کلانتری؟

    همین که اسم کلانتری رو گفتم همه با تعجب نگاهم کردند که نیما گفت:

    - اره راستی به مامان چیزی نگینا!

    -چی شده نیما؟

    نیما- میای می فهمی زود باش.

    -باشه اومدم .

    گوشی رو که قطع کردم باران با نگرانی گفت:

    - چی شده؟کی کلانتریه؟اتفاقی واسه بابا افتاده؟
    -نه نیما کارمون داره.

    رو کردم به گلاره وگفتم:

    -عزیزم ما باید بریم بعدا می بینمت.

    بغلش کردم واز آرمان هم خداحافظی کرده و همراه باران ازشون دور شدیم .

    تو خیابون منتظر تاکسی بودیم که ماشین مدل بالایی جلومون توقف کرد باران در حالی که به ماشین چشم دوخته بود صوتی زد وگفت:

    - واو!!! ماشینه رو.

    - تابلو نکن باران . مثل ماشین ندیده ها.

    باران- یه جوری میگه انگار خودش تا حالا چند بار از این ماشینا دیده.

    همین موقع آرمان از ماشین پیاده شد و روبه ما گفت :

    – ماشین گیرتون نیومد .

    باران- نه .

    چشم غره ای بهش رفتم و رو به آرمان گفتم:

    - الان دیگه پیداش میشه .

    آرمان – من می رسونمتون.

    – نه ممنون خودمون میریم.

    آرمان - تعارف نمیکنم.

    خواستم دوباره مخالفت کنم که اینبار باران گفت:

    - زحمت نشه؟؟؟

    آرمان – نه چه زحمتی.

    باران دست منو گرفت و با هم به سمت ماشین رفتیم سوارش شدیم و ماشین به راه افتاد اروم طوری که فقط باران بشنوه گفتم:

    - اگه نیما بفهمه هر دومونو میکشه .

    باران- از کجا می خواد بفهمه.

    شونه ای بالا انداختم و از پنجره به بیرون خیره شدم.چند دقیقه بعد ماشین جلوی کلانتری نگه داشت از آرمان خداحافظی کرده و از ماشین پیاده شدیم آرمان هم همراه ما پیاده شد که گفتم:

    - دیگه لازم نیست شما بیایین ما خودمون میریم.

    آرمان - گفتم شاید کمک لازمتون باشه .

    - نه ممنون خداحافظ.

    آرمان - باشه خداحافظ .

    دوباره سوار ماشین شد ما هم رفتیم داخل نمی دونستم چیکار باید بکنم همینطوری توی راهرو داشتیم میرفتیم که از دور نیما و دوستش اسد رو دیدم با باران رفتیم طرفشون نیما همین که ما رو دید اومد طرفمون وگفت:

    - به مامان که چیزی نگفتین؟

    - نه خیر نیما چت شده چرا اینجایی؟؟؟

    اسد هم با دیدنمون اومد طرفمون وگفت:

    -سلام حالتون خوبه؟؟؟

    - ممنون .

    بعد رو کردم به نیما و گفتم:

    - نیما میگی چی شده یا نه ؟ چرا این شکلی شدین شما دوتا؟؟؟

    نیما- دعوا کردیم.

    - دعوا؟؟؟؟با کی؟؟؟

    دستاشو نشونم داد دیدم که دستبند زدندحق داشت که بگه به مامان هیچی نگیم طفلکی اگه اونو تو اون وضعیت می دید سکته می کرد.

    سپس گفت:

    - با چند تا از رفقا..

    - کار خوبی کردین...نیما میدونی اگه مامان بفهمه چی میشه؟؟؟طفلکی سکته میکنه.

    نیما- واسه همین گفتم بهش نگین دیگه .

    - یعنی نمی فهمه؟؟؟اگه از کلانتری زنگ بزنن بهش چی؟؟؟

    نیما- شما نگین هیچ کس نمیگه نترس .

    همین موقع در یکی از اتاقا بازشد و از توش سربازی اومد بیرون گفت:

    - نیما راد واسد درویش جناب سروان می خواد ببینتون .

    همگی رفتیم تو چند تا پسر هم توی اتاق بودند معلوم بود نیما حسابی زدتشون چون لباساشون پاره شده بود و صورتشون خونی بود .همگی به همدیگه جوری نگاه می کردند که بدون شک اگه کلانتری نبود به هم دیگه حمله می کردند بعد از اینکه کارمون تو کلانتری تموم شد از اتاق اومدیم بیرون قرار شد نیما شبو اونجا بمونه البته حقش بود هم به خاطر رفتار صبحش وهم به خاطر اینکه دیگه وحشی بازی در نیاره نیما دوباره داشت بهم سفارش میکرد که به مامان هیچی نگم:

    - به مامان بگو امشب خونه اسد می مونم باشه؟؟؟؟

    - باشه بابا فهمیدم.

    کلافه به حرفایی که داشت میزد گوش میدادم که صدایی از پشت سرم گفت:

    -بهار؟؟؟

    با تعجب برگشتم تا ببینم صاحب صدا کیه از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم این دیگه اینجا چیکار می کرد .

    نیما-این دیگه کیه؟؟؟

    با ترس آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

    - هم کلاسیمونه .
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, neda42, یوتاب درخشنده و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    نیما- می بینم که نرفته دوست هم پیدا کردین.

    آرمان که تا اون موقع ساکت بود گفت:

    - گوشیتو تو ماشین جا گذاشته بودی اونو اوردم.

    دیگه مطمئن شدم مرگم حتمیه نیما که داشت با چشماش واسم خط و نشون می کشید گفت:

    - مگه تو تو ماشین این چه غلطی می کردی ؟ هان؟؟؟؟

    - داشتیم می اومدیم اینجا تاکسی گیرمون نیومد آرمان مارو اورد.

    بدون اینکه اجازه بدم چیز دیگه ای بگه دست بارانو گرفتم و گفتم:

    - ما دیگه بریم الان مامان نگرانمون میشه.

    وباهم از اونجا دور شدیم تو دلم همش آرمان و فحش می دادم که چرا اینقدر بی فکره از کلانتری که اومدیم بیرون رو کردم به آرمان گوشیمو از دستش گرفتم و با عصبانیت گفتم:

    - ممنون بابت گوشی.

    وبلا فاصله از اونجا دور شدیم.
    **************​

    سر میز نشسته بودیم و داشتیم شام می خوردیم که تلفن زنگ خورد خواستم برم جواب بدم که مامان گفت:

    - تو بشین من جواب میدم .

    بلند شد رفت سمت تلفن وجواب داد:

    - بله؟؟ سلام. حال شما؟ خوبید؟ ممنون سلامتی. ببخشید نیما هم امشب به شما زحمت داد.

    یهو غذا پرید تو گلوم رنگ باران هم پریده بود مطمئن بودم مامان اسده با ترس زل زده بودیم به مامان که مامان از مهسا خانم(مامان اسد)خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت سرجاش .اومد نشست رو صندلی و با حالتی عصبی گفت:
    مامان- فکر نمی کنین چیزی باشه که بخوایین بهم بگین.

    خودمو زدم به کوچه علی چپ وگفتم:

    - نه کی بود؟؟؟

    مامان- مهسا خانم مامان اسد.

    - خب چی می گفت؟؟؟

    مامان- یعنی نمیدونی.

    سرمو به نشونه نه تکون دادم و خواستم بگم نه که با عصبانیت داد زد:

    -به من دروغ نگو.

    - من..م...ن.....درو.....غ...ن...می..گم.

    مامان- کی می خواستین بهم بگین.

    باران- به خدا مامان نیما ازمون خواست تا بهت چیزی نگیم.

    چشم غره ای بهش رفتم که مامان گفت:

    - خب یکی تون واسه من توضیح بده.

    از سر میز بلند شدم و روبه باران گفتم:

    - حالا که نمی تونی زبونتو نگه داری خودت همه چیو به مامان بگو .

    وبلافاصله رفتم توی اتاقم انقدر خسته بودم که حد نداشت روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم واقعا این باران چرا اینقدر دهن لقه نتونست یکم خودشو نگه داره واقعا اگه نیما بفهمه هر دومونو می کشه . چند دقیقه بعد باران اومد نفسی از سر اسودگی کشید و گفت:

    - اخیش بالاخره دست از سرم برداشت .

    - بهش چی گفتی؟؟؟

    باران- همه چیو...

    - آفرین کار خوبی کردی حالا جواب نیما رو چی می خوای بدی ؟؟

    باران- خب حالا چی شده مگه؟؟؟در ضمن حقشه.

    یکم فکر کردم دیدم راس میگه منم بی خیالش شدم و چشمامو بستم تا بخوابم که باران گفت:

    - تو فردا کلاس داری؟؟

    - اوهوم.

    باران- ساعت چند؟؟

    -نه.

    باران- اهان داری می خوابی؟؟؟

    -اره .

    باران- مریضی؟؟؟

    - نه.

    باران- می میری درست و حسابی جواب منو بدی؟؟؟؟

    - ول کن باران تورو خدا خستم بذار بخوابم.

    باران- به درک.

    بلند شد و از اتاق رفت بیرون منم پتورو کشیدم رو سرم و سعی کردم بخوابم که دوباره در اتاق باز شد فکر کردم بارانه توجه نکردم اومد نشست روی تخت پتو رو از سرم کشید چشمامو باز کردم ودیدم سپیده زل زده بهم بلند شدم وگفتم:

    - چیزی شده؟؟؟

    سپیده – خوابم نمی برد اومدم واسم قصه بگی .

    لبخندی زدم وگفتم:

    -عزیزم من خستم ولی باران فکر نکنم خسته باشه نمیشه امشبو اون بگه .

    سپیده – نه من می خوام تو بگی.

    به ناچار کنار خودم برایش جا باز کردم امد کنارم درازکشید منم شروع کردم به قصه گفتن:

    -(یکی بود یکی نبود در زمان های قدیم در دهکده ی دور افتاده ای دخترکی با پدر مریضش زندگی میکرد اسم این دخترک سوین بودچون پدرش مریض بود او مجبور بود هر روز صبح زود از خواب بیدار شود و به رودخانه برود وبرای پختن غذا آب بیاورد و بعد به مزرعه رفته و تا ساعت ها کار کند )

    به اینجا که رسیدم سپیده گفت:

    -بهار؟

    - جان بهار؟

    سپیده- سوین چند سالش بود؟؟؟

    کمی فکر کردم وگفتم:

    -چهارده .

    سپیده- یعنی چهار سال از من بزرگتره؟

    - اره قربونت برم.

    سپیده- خیلی فقیرن؟؟

    - خیلی.

    سپیده –اخی طفلکی.

    دیگه طاقت نیاوردم محکم بغلش کردم یه ماچ محکم از صورتش کردم وگفتم:

    - قربون تو بشم که اینقدر دل نازکی.

    شروع کردم به گفتن ادامه داستان:

    (سوین خیلی خسته میشد ، کار درمزرعه کم شده بود و برای همین کمتر کار میکرد و به همین دلیل پول کمی میگرفت و نمیتوانست دارو های پدر بیمارش را بخرد چاره ای نداشت جز اینکه پیش حاکم شهر رفته و از او درخواست کمک کند . به همین دلیل یه روز صبح زود از خواب بیدار شد تا به قصر حاکم که چندین روستا باهاشون فاصله داشت برود.سوین چند ساعت توی راه بود خیلی خسته شده بود همانطور به رفتن ادامه داد تا بالاخره به قصر حاکم رسید )

    به این جا که رسیدم کمی مکث کردم و نگاهی به سپیده انداختم خوابش برده بود قربونش برم چه زودم خوابش میگیره.ب*و*س*ه ای بر سرش زدم بلند شدم چراغو خاموش کردم و دوباره کنار سپیده دراز کشیدم محکم بغلش کردم وگفتم:

    من- شب بخیر ابجی کوچولویه من.
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, neda42, یوتاب درخشنده و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    *******​

    باران- بهار بدو دیرمون شد.

    بعد نگاهی به ساعتش کردوگفت:

    - اگه تا نیم ساعت دیگه خودمو نرسونم دانشگاه سمیعی دیگه نمیذاره برم کلاسش .

    - سمیعی دیگه کیه؟

    باران- استادمون.

    در حالی که موهامو با کش میبستم گفتم:

    پس تو برو هم سپیده دیرش میشه هم خودت .

    باشه ای گفت و رفت بیرون امروز قراره اون سپیده رو ببره منم چاره ای ندارم باید تنها برم کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون مامان صبح زود رفته بود کلانتری تا نیما رو ببینه به ساعت نگاه کردم نه بود الان کلاسم شروع شده وای چیکار کنم ؟زود کفشامو پوشیدم و از در زدم بیرون تموم راهو می دویدم بالاخره به خیابون اصلی رسیدم و یه تاکسی گرفتم یه ربع بعد جلوی دانشگاه بودم پول تاکسی رو دادم و پیاده شدم بازم شروع کردم به دویدن تا به کلاس برسم که یهو یه ماشین نمی دونم از کجا پیداش شد و و محکم خورد بهم . افتادم زمین کیفم یک طرف و خودم یک طرف اخ اخ پام بدجوری درد می کرد نمی تونستم تکونش بدم همون موقع راننده هم از ماشین پیاده شد اومد طرفم و گفت:

    - حالت خوبه؟؟

    سرمو بلند کردم و با دیدنش نزدیک بود شاخ در بیارم این دیگه اینجا چیکار میکنه وقتی سکوتمو دید گفت:

    - چه خبرته مگه؟

    سعی کرد بلندم کنه محکم دستشو گرفتم وبلند شدم سعی کردم سر پا وایسم ولی غیر ممکن بود خم شدم و کیفمو از رو زمین برداشتم و گفتم:

    - وای کلاسم دیر شد باید برم.

    خواستم برم که پام پیچ خورد و دوباره پخش زمین شدم.اون پسره هم همون پسر پولدار دانشگاه که مامانش استاده شروع کرد به خندیدن و گفت:

    - تو این دانشگاه درس می خونی؟؟

    - اره باید برم.

    خواستم بلند شم که پسره نذاشت و گفت:

    - با این وضع می خوای بری؟

    – اخ اخ پام . باید برم .

    -اینجوری نمیشه باید ببرمت درمونگاه.

    و کمکم کرد بلند شم وبشینم توی ماشین خودش هم سوار ماشین شد و به طرف درمانگاه به راه افتادیم از شدت درد نزدیک بود اشکم در بیاد پسر که متوجه حال من شده بود کلافه بود و به سرعت رانندگی می کرد بالاخره رسیدیم درمانگاه دکتر پامو معاینه کرد و گفت که چیزیم نشده و فقط پام یکم درد گرفته و واسه اینکه زود تر خوب بشه باید دوروز تو خونه استراحت کنم . از درمانگاه اومدیم بیرون و پسر گفت که منو می بره خونمون ولی من می خواستم برم دانشگاه:

    - می برمت خونتون تا استراحت کنی .حالا ادرستو بده .

    –نه من باید برم دانشگاه امروز دوتا کلاس مهم دارم.

    پسره- حالا امروزو نری اشکالی نداره.

    زیر لب گفتم:

    – اره خب واسه تو چه فرقی میکنه مامان منم استاد دانشگاه بود نرفتم واسم مهم نبود .

    پسر- چیزی گفتی؟؟

    سرمو به نشونه ی نه تکون دادم و گفتم:

    - نه منو ببر دانشگاه .

    پسر- میگم ادرس خونتونو بده .

    به ناچار ادرسو بهش گفتم و ساکت از پنجره به بیرون خیره شدم .

    پسر- اسمت چیه؟

    - بهار...

    پسر- بهار چی؟؟؟

    - بهار رادمنش .

    دیگه چیزی نگفت و ساکت بود و اینبار من بودم که سکوتو شکستم:

    -اسم تو چیه؟

    پسر-رایان..

    - رایان چی؟؟؟

    لبخندی زد و گفت:
    - رایان نیکپور.

    دیگه منم سکوت کردم و تا برسیم خونه هیچکدوم حرفی نزدیم نیم ساعت بعد جلوی در خونه بودیم البته خونه که چه عرض کنم بیشتر شبیه طویله بود تا خونه مخصوصا بیرونش . در ماشینو باز کردم و خواستم پیاده شم که گفت:

    رایان – رشتت چیه؟؟

    من- نرم افزار کامپیوتر .

    و بدون اینکه منتظر بشم چیز دیگه ای بگه از ماشین پیاده شدم اونم همزمان با من پیاده شد به زور می تونستم سر پا بایستم پام به شدت درد می کرد رایان که انگار حالمو فهمیده بود اومد کمکم کنه که دستشو پس زدم و گفتم:

    – خودم می تونم راه برم .
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, neda42, یوتاب درخشنده و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    ولی همین که خواستم قدمی بردارم پام پیچ خورد و نزدیک بود با کله برم زمین که رایان زود منو گرفت دستمو گرفت و کمک کرد سر پا بایستم که صدایی از پشت سرم گفت:

    - بهار؟؟؟؟

    هردومون برگشتیم پشت سرمون و نگاهم به قیافه عصبانی نیما افتاد که به سرعت داشت می اومد طرفمون تمام تنم شروع به لرزیدن کرد زود دست رایانو ول کردم نیما همین که رسید یه مشت حوالی رایان کرد طوری که رایان پخش زمین شد .از ترس جیغی کشیدم و رفتم سمتش کمکش کنم که نیما دوباره اومد طرفشو از روی زمین بلندش کرد و یه مشت دیگه زد ولی اینبار رایان هم یه مشت به نیما زد همینطوری که داشتند همدیگه رو میزدند من و مامان هم جیغ می کشیدیم که همو ول کنن ولی انگار نمی شنیدند بالاخره بعد چند دقیقه حسام سر رسید . به هر سختی بود جداشون کرددیگه اونجا نموندم که ببینم چی میشه در حالی که پام می لنگید رفتم توی خونه و نشستم روی مبل از خشم داشتم می مردم واقعا این نیما چجور ادمیزادیه با همه دعوا میکنه اصلا شک دارم ادمیزاد باشه . همینطوری داشتم با خودم حرف می زدم که در با شدت باز شد و نیما رو دیدم که با سرو روی خونی و با چهره ی عصبانی داشت نگاهم می کرد دیگه طاقت نیاوردم و داد زدم:

    –چیه اومدی منم بزنی؟؟

    در حالی که تند تند نفس می کشید گفت:

    –اره همین کارو می کنم .

    اومد طرفم و یه سیلی محکم زد جوری که افتادم زمین برگشتم و با پوزخندی که روی لبم داشتم گفتم:

    – کثافط عوضی زورت فقط به من می رسه نه؟؟؟؟

    اینبار اومد طرفم موهامو تو دستش گرفت و از زمین بلندم کرد جیغی کشیدم که همزمان حسام و مامان وارد خونه شدند و نیما رو از من دور کردند و حسام بردتش بیرون پام بیش از پیش درد می کرد فکر کنم اینبار دیگه واقعا شکست همونجا رو زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن که مامان اومد کنارم نشست و بغلم کرد سرمو گذاشته بودم روی سینش اونم در حالی که سرمو نوازش می کرد گفت:

    – عزیز دل مامان نمی خوای بگی چی شده؟

    –پام درد میکنه .

    منو از خودش جدا کرد توی چشمام خیره شد و گفت:
    – نیما کرد؟؟؟

    سرمو به نشونه ی نه تکون دادم و گفتم:

    – نه داشتم می رفتم دانشگاه توی راه تصادف کردم .

    همه ی ماجرا رو واسه مامان تعریف کردم اونم نیما رو کلی نفرین کرد که چرا همچین کاری کرده و این چیزا با اومدن باران مجبور شدم ماجرا رو یه بار هم واسه اون تعریف کنم .

    **********

    تمام طول روز از اتاقم بیرون نرفتم نمی خواستم نگاهم به اون قیافه نحس نیما بیفته پسره ی وحشی دیوونه ...رفتم جلوی ایینه ایستادم نگاهم روی جای انگشت های نیما ثابت موند دستمو گذاشتم روش که به دنبالش اشکی از گوشه ی چشمم چکید دیگه طاقت وحشی گری و بی رحمی های نیما رو نداشتم نمیدونستم چه مرگشه رفتم روی تخت نشستم و کتابمو از تو کیفم در اوردم تا درسایی رو که دیروز استاد داده بود رو مرور کنم از بیکاری که بهتر بود هنوز چند صفحه ای نخونده بودم که در اتاقم باز شد و باران اومد تو همین که نگاهش بهم افتاد گفت:

    - نیما رفت بیرون .تو هم بیا بیرون دیگه از صبح خودتو اینجا حبس کردی.

    من هم از خدا خواسته کتابو بستم و گذاشتم توی کیفم و بلند شدم و رفتم بیرون مامان توی آشپزخونه بود سپیده هم نشسته بود روی مبل و داشت کارتون باربی رو می دید رفتم کنارش نشستم و محکم بغلش کردم و یه گاز محکم از لپش گرفتم که جیغش در اومد:

    -عـــــــه بهار نکن .

    –به تو چه جیگر خودمه.

    و خواستم یه گاز دیگه هم بگیرم که نذاشت . در حالی که نگاهش به صفحه ی تلوزیون بود گفت:

    -بهار اون دختر مو زرده رو میبینی؟ با اون پسر مو قهوه ایه ازدواج می کنه.

    نگاهی به تلوزیون انداختم و یه لحظه از طرز فکر سپیده خندم گرفت بینیشو گرفتم و محکم فشار دادم و گفتم:

    - تو خجالت نمی کشی با این سنت همچین کارتونایی رو می بینی ؟؟

    سپیده- نه مگه چشه؟؟؟ خیلی هم خوشگله...

    همین موقع مامان هم از آشپزخونه اومد بیرون همین که نگاهش افتاد بهم بشقابای توی دستش رو گذاشت روی میز و اومد کنارم نشست نگاه متعجبمو بهش دوختم که دستشو گذاشت روی گونه م و در حالی که چشماش پر اشک شده بود گفت:

    – الهی دستت بشکنه نیما ببین چه به روز بچم آوردی.

    دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم:

    - قربون تو برم من مامانی گریه نکن من حالم خوبه دیگه به این رفتاراش عادت کردم.

    همین موقع زنگ در به صدا در اومد که باران از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:
    - من باز می کنم . حسامه .

    حسام پسر داییمه .
    پسر دایی داریوش وقتی بابا رفت زندان دایی دایی ما رو برد خونه ی خودش و ازمون حمایت کرد تا دو سال پیش، پیش دایی اینا زندگی خوبی داشتیم البته اگه بد رفتاری های زندایی مهناز رو فاکتور بگیریم .ولی دوسال پیش همین که دایی در اثر ورشکستگی سکته کرد و مرد زندایی هم مارو از خونه انداخت بیرون و گفت که مرگ دایی تقصیر ماست ما هم یه مدت آواره ی کوچه و خیابون شدیم به زور با کار کردن مامان توی خونه ها به عنوان خدمتکار و کار کردن نیما توی کارخونه ی نوشابه سازی تونستیم این خونه ی کوچیک رو اجاره کنیم من و باران هم تمام سعی و تلاشمونو کردیم تا توی دانشگاه قبول بشیم و بتونیم خودمونو از این زندگی نکبت بکشیم بیرون توی همین فکرا بودم که صدای حسامو شنیدم :
    – دختر عمه؟

    و به دنبالش صدای باران که می گفتن:
    - بهار خوابی؟؟

    به خودم اومدم و گفتم:

    – بابا یه لحظه تو فکر فرو رفتم خونه رو گذاشتین رو سرتون .

    حسام- سلام عرض شد .

    – سلام حسام چطوری خوبی؟؟؟

    سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:
    – به لطف شما .

    مامان بلند شد رفت توی آشپزخونه تا غذا رو بیاره حسام هم که تا اون لحظه ساکت بود گفت:

    – حالت خوبه؟؟

    وبه صورتم اشاره کرد . سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم که گفت:

    حسام – اون پسره کی بود؟؟؟

    با تعجب گفتم:

    - کدوم پسره؟؟

    حسام- همونی که نیما باهاش دعوا کرد .

    - داشتم میرفتم دانشگاه توی راه با ماشین زد بهم بعدش هم منو برد درمانگاه و اورد خونه همین .

    باران که تا اون موقع ساکت بود گفت:

    - راستی بهار نیما گفت دیگه از این به بعد دانشگاه بی دانشگاه حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون .

    مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

    – نیما خر کی باشه که نذاره دختر من بره دانشگاه تا وقتی که زنده م کسی نمی تونه به بهار من از گل نازکتر بگه .

    دیس برنج رو گذاشت روی میز و گفت:

    – این حرفا رو هم دیگه تمومش کنین پاشید بیایید شام ..

    حسام بلند شد و گفت:
    سام – نه دیگه عمه جون من رفع زحمت میکنم هستی و مامان تو خونه تنها هستن.

    مامان پوزخندی زد و گفت:

    - چطور اون مامان جادوگرت گذاشت بیایی اینجا ....

    حسام – خبر نداره که ..

    مامان لبخند تلخی زد و دیگه هیچی نگفت حسام هم خدا حافظی کرد و رفت خونشون . بعد شام باران رفت آشپزخونه تا ظرفارو بشوره مامان هم نشست سر بافتنیش
    منم مشغول تماشای تلوزیون که داشت مستند پرندگان رو نشون میداد شدم کمی بعد سپیده دفتر به دست اومد کنارم نشست دفترو گذاشت رو پام و گفت:

    – بهار کمکم می کنی این مسئله هارو حل کنم ؟؟؟

    دفترو برداشتم و نگاهی به مسئله ها انداختم آسون بودند همشون مربوط به کسر بودند مداد رو برداشتم و حین اینکه جواب مسئله هارو می نوشتم واسه سپیده توضیح می دادم بالاخره بعد نیم ساعت کار هممون تموم شد و آماده ی خوابیدن شدیم البته مامان گفت نمی خوابه و منتظر نیما می مونه ....

    من و باران هر دو رفتیم گونه ی مامانو بوسیدیم و شب بخیری گفتیم و به اتاقمان رفتیم .
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    یوتاب درخشنده, Masome.B, ....zahra....* و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    صبح با صدای باران چشاموباز کردم :

    – بــــــهــــــار؟؟؟

    – چیه؟؟؟

    باران – پاشو بهار دیر شد من رفتما ...

    – مگه ساعت چنده؟؟

    بهار نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

    – نه ....

    سیخ سرجام نشستم و و با نگرانی گفتم:

    – وای کلاسم .

    باران – خب چیه کلاسم کلاسم می کنی بیدارت کردم دیگه .

    - عقل کل من اولین کلاسم ساعت 7 بود .

    باران شونه ای بالا انداخت و گفت:

    – میدونم خودم بیدارت نکردم یعنی نیما نذاشت من هم منتظر شدم اون بره بعد بیدارت کنم .

    - گور بابای نیما ... اه .پسره ی الدنگ ...


    باران – خیلی خب حالا غر نزن پاشو اماده شو که حداقل به دومین کلاست برسی .

    زود از تخت اومدم پایین بدو بدو رفتم دستشویی آبی به دست و صورتم زدم مو هامو شونه کردم و دم اسبی بستم و اومدم بیرون باران توی اتاق نبود تند تند لباسامو پوشیدم کتابامو گذاشتم تو کیفم زیپشو بستم انداختم شونه م و بدو بدو رفتم بیرون باران نشسته بود سر میز و داشت چایی می خورد رفتم کنار در و درحالی که داشتم کفشامو می پوشیدم گفتم:

    – باران بدو الان چه وقت چایی خوردنه دیرمون میشه ها .

    باران باقیمانده ی چاییشو هم با آرامش کامل سر کشید و گفت:

    – نه نترس دیر نمیشه کلاس من ساعت 10 شروع میشه .

    دیگه از این آرامشش کلافه شده بودم واسه همین داد زدم:

    –ولی مال من شروع شده .

    شونه ای بالا انداخت و گفت:

    – خب تو برو .

    –ای دختره ی .....

    دیگه بقیه ی حرفمو ادامه ندادم و از در زدم بیرون از پله ها داشتم میرفتم پایین که نگاهم به ماشین آرمان افتاد..این دیگه اینجا چیکار می کنه .. بی خیال شونه ای بالا انداختم و خواستم به راهم ادامه بدم که در ماشین باز شد و آرمان از توش اومد بیرون اوووووه عجب تیپی زده بیشعور ..... بابا خوشتیپ ....به تو چه بهار چرا داری پسر مردمو میخوری جلوتو نگاه کن .....خواستم خودمو به ندیدن بزنم و راهمو کج کنم از اون سمت برم که متاسفانه خودش اومد طرفم به ناچار ایستادم همین که رسید بهم لبخند دختر کشی زد و با نیش گشاد گفت:

    – سلام بهار .

    - سلام آقای.......

    با تردید بهش نگاه کردم که گفت:

    - شیری هستم .

    سرمو به نشونه ی فهمیدم تکون دادم و خواستم چیزی بگم که گفت:

    – ولی دوست دارم آرمان صدام کنی .

    – چرا اونوقت ....

    این حرفو با چنان لحن بدی گفتم که طفلکی شوکه شد و به تته پته افتاد:

    – ببخشید منظوری نداشتم اگه دوست نداری همون شیری صدام بزن.

    سعی کردم حرفی که زده بودم رو جمعش کنم مثل همیشه فکر نکرده یه حرفی رو زدم اه:

    – ببخشید منم منظوری نداشتم چون کلاسم دیر شده واسه همین یکم عجله دارم فعلا با اجازه ...

    و خواستم به راهم ادامه بدم که جلومو گرفت و گفت:

    – من می رسونمت .

    با تعجب گفتم:

    –شما؟؟؟

    سرشو به نشونه ی آره تکون داد و گفت:

    – اره خب منم دارم میرم دانشگاه.

    - نه ممنون به شما زحمت نمیدم خودم میرم .

    آرمان – نه خواهش می کنم واسه من افتخار خانم خوشگلی مثل شمارو برسونم .

    سپس درو جلو رو باز کرد و با دستش اشاره کرد که برم بشینم به ناچار نشستم و درو بست خودش هم نشست پشت فرمان بالاخره ماشین راه افتاد از پنجره به بیرون خیره شدم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گفت:

    - صورتت چی شده ؟؟؟

    لبخند تلخی زدم و گفتم:

    – شاهکار داداشمه ....

    نگاه متعجبشو دوخت بهم که گفتم:

    – کار همیشگیشه دیگه عادت کردم .

    آرمان – فقط با تو اینطوریه؟؟؟

    –نه ... نمیدونم چرا ولی کلا تو خونه با هیچکس حرف نمیزنه بد اخلاقه انگار از هممون متنفره .

    آرمان – خب شاید مشکلی داشته باشه .

    شونه ای بالا انداختم و گفتم:

    –شاید .. نمی دونم ..

    آرمان – چند تا بچه این ؟؟؟

    –چهار .

    – پس معلومه حسابی پر جمعیتین .

    پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:

    –اره حسابی پر جمعیتیم.

    آرمان –چیزی گفتی؟؟؟

    – نه چیز خاصی نبود ..

    اونم دیگه چیزی نگفت یه ربع بعد توی حیاط دانشگاه بودیم از آرمان تشکر و خداحافظی کرده وبدو بدو رفتم داخل دانشگاه. بعد نیم ساعت گشتن بالاخره تونستم کلاسمو پیدا کنم .

    نگاهی به ساعتم کردم اوه نه و نیم ...خدا کنه فقط استاد بداخلاقی نباشه ...نفس عمیقی کشیدم دستمو گذاشتم رو دستگیره و آروم به سمت پایین کشیدم در باز شد و نگاه همه ی کسایی که تو کلاس بودند از جمله استاد به سمت من برگشت از استرس نمی دونستم چیکار باید بکنم آب دهنمو قورت دادم سرمو تکون دادم و آروم گفتم:

    - سلام.

    استاد- سلام دخترم.

    –معذرت می خوام یکم دیر کردم ..

    استاد سرشو به معنی تایید تکون داد و در حالی دستشو به سمت کلاس دراز کرده بود گفت:

    – اشکالی نداره ایندفعه رو می تونی بیایی دیگه تکرار نشه .

    - چشم .

    درو بستم و خواستم برم رو یکی از صندلی های خالی بشینم که چشمم به صورت کبود رایان افتاد همینجوری اونم زل زده بود به من پلکم نمی زد یه لحظه دلم واسش سوخت دستت بشکنه نیما ببین چی به سر صورت نازنین پسر مردم آوردی نگاهمو ازش دزدیدم و رفتم روی یکی از صندلی های خالی که از شانس من درست روبه روی رایان بود نشستم ..تمام مدتی که تو کلاس نشسته بودم سنگینی نگاه رایانو روم حس می کردم واقعا ازش شرمنده بودم باید بعد کلاس می رفتم و ازش معذرت می خواستم .بالاخره کلاس بعد یه قرن گذشت استاد از کلاس رفت بیرون در حالی که داشتم وسایلمو توی کیفم میذاشتم صدای دختر بغل دستیم رو شنیدم که می گفت:

    – واقعا شانس اوردی که اولین جلسه بود و گرنه این استاد از اون استادایی نیست که با تاخیرتو کلاس راهت بده .

    – خدا رو شکر که راه داد و گرنه این سومین غیبتم میشد.

    دختر دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
    -راستی اسم من شیوا هستش از آشناییت خوشبختم.

    دستمو توی دستش گذاشتم و گفتم:

    – اسم من هم بهاره منم از آشناییت خوشبختم..

    شیوا ازم خداحافظی کرد و رفت من هم آخرین کتابمو توی کیفم گذاشتم که سایه ی کسی رو کنارم احساس کردم همین که سرمو بلند کردم نگاهم تو نگاه رایان قفل شد زیپ کیفمو بستم و بلند شدم در حالی که نگاهم روی صورت کبودش بود گفتم:

    –سلام .

    رایان – سلام .

    در حالی که من و من می کردم گفتم:

    –من...من واقعا معذرت .....می خوام بابت رفتار ....

    ولی حرفمو نیمه تمام گذاشتم نگاهم روی دستش که داشت به سمت صورتم می اومد افتاد دستشو محکم پس زدم خوشم نمی اومد کسی مخصوصا یه جنس مخالف بهم دست بزنه طفلکی اونقدر شوکه شد که زود به خودش اومد سرشو انداخت پایین و گفت:

    – اشکالی نداره برادره دیگه منم خواهرمو تو اون وضعیت می دیدم...

    یهو حرفشو قطع کردم و با خشم داد زدم:

    – منظورتون چیه آقا؟؟؟کدوم وضعیت ؟؟؟مگه من چیکار داشتم می کردم؟؟

    رایان – نه نه منظورم این نبود .....

    حرفشو قطع کردم و در حالی که دستمو به نشونه ی تهدید جلوی صورتش گرفتم بودم گفتم:

    –منظورت هی چی که بود ...ممنون بابت دیروز که کمکم کردی اگر چه مقصر خودت بودی ولی ازت خواهش می کنم اگه یه بار دیگه به کمک احتیاج داشتم کمکم نکن انگار نه انگار که منو می بینی راهتو بکش و برو....

    و محکم تر داد زدم:

    –شیر فهم شد؟؟؟

    طفلکی از شوک نمی تونست حرفی بزنه دیگه منم هم دیگه منتظر نشدم و راهمو کشیدم و از کلاس خارج شدم نفس راحتی کشیدم و گوشیمو از کیفم در اوردم و شماره بارانو گرفتم بعد چند تا بوق جواب داد:

    – بــــعـــــلــــه ؟؟؟

    - الو باران کجایی؟؟

    باران – علیک سلام .... خوبم مرسی شما خوبی؟؟؟

    –ول کن باران سلام علیکو ...کجایی زود بیا که بریم یه چیزی بخوریم مردم از گرسنگی ...

    باران – ببخشیدا جناب میشه بگین با کدوم پول؟؟؟

    - من یکم پول دارم .

    باران – شرمنده خواهری ایندفعه رو مجبوری تنهایی بخوری من با دوستام هستم ...

    همین موقع صدای پسری رو از پشت گوشی شنیدم:

    - کجا موندی پس باران ....

    باران گوشیو از گوشش جدا کرد و داد زد:

    –دارم میام .

    و سپس به من گفت:

    –شرمنده خواهری باید فعلا قطع کنم خدافظ ...

    –باران منو دیوونه نکن کدوم دوستات....

    بــــــــــــــــــــوق......
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, neda42, یوتاب درخشنده و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  11. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    کلافه گوشیو توی کیفم گذاشتم . کیف پولمو از کیفم در اوردم و نگاهی توش کردم فقط 10تومن دارم اهی کشیدم و بی خیال ناهار شدم رفتم کافه تریای دانشگاه و یه کیک و شیر موز واسه خودم خریدم و سر یکی از میز ها نشستم و مشغول خوردن شدم نگاهمو به آدمای اونجا دوخته بودم که دوباره چشمم به رایان افتاد که زل زده بود بهم ای بابا این پسره هم چرا مثل سایه دنبالمه چشم غره ای بهش رفتم و دوباره مشغول خوردن شدم که یکی از پسرای کلاس اومد و روی صندلی روبه روم نشست و زل زد بهم بی خیال خوردن شدم و کیکو گذاشتم رو میز و به پسره گفتم:

    – هان چیه آدم ندیدی؟؟؟

    پسر شونه ای بالا انداخت و گفت:

    – خوشگلی نگات می کنم مشکلیه؟؟؟

    – من اگه نخوام تو و امثالت نگام نکنن چیکار باید بکنم.

    پسره- اون موقع باید اینقدر خوشگل نمی شدی....

    خواستم جوابشو بدم که نگاهم به رایان افتاد که از روی صندلی بلند شده بود و داشت می اومد طرفمون نمی دونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت قراره اتفاق بدی بیفته کیفمو از رو میز برداشتم و بلند شدم برم که پسره گفت:
    پسره- کجا با این عجله خوشگله؟؟

    دیگه موندن رو جایز ندونستم و بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم از اونجا دور شدم فقط خدا خدا می کردم که اتفاقی نیفته .

    **********​

    در خونه رو با کلید باز کردم و رفتم تو خونه سوت و کور بود انگار کسی توی خونه نبود درو بستم کفشامو در اوردم و رفتم تو در حالی که توی خونه سرک می کشیدم صدا زدم:

    – مامان ؟؟؟باران؟؟؟نیمااا؟؟کسی خونه نیست؟؟؟؟

    ولی کسی جواب نداد رفتم داخل خونه کیفمو روی مبل پرت کردم خودم هم رو مبل ولو شدم اخیش خسته شدم از صبح..... چشمامو بستم و به اتافاقات امروز فکر کردم به آرمان ، حرفای رایان، دوستای باران ...مگه اون کی دوست پیدا کرده که من خبر ندارم سرمو گرفتم بین دستام و نالیدم :
    – وای سرم ...اخ سرم ..

    همین موقع زنگ تلفن به صدا در اومد اه این خروس بی محل دیگه کیه . بلند شدم رفتم سمت تلفن و جواب دادم:

    –بله ؟؟؟

    صدای یه زنی تو گوشی پیچید:

    - الو سلام منزل خانوم رادمنش؟؟؟

    - بله بفرمایید.

    - من از مدرسه سپیده راد منش زنگ زدم ...

    با نگرانی گفتم:

    - اتفاقی واسه سپیده افتاده؟؟؟چی شده؟؟

    - نه نه حال سپیده خوبه اگه خودتون بیایید متوجه می شین.

    –باشه باشه اومدم .....

    بدون اینکه منتظر بشم ادامه ی حرفشو بزنه تلفنو گذاشتم سر جاش کیفمو از رو مبل برداشتم کفشامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون تمام مسیر راهو تا مدرسه ی سپیده که تنها دو خیابون باهامون فاصله داشت دویدم وقتی رسیدم مدرسشون بدو بدو رفتم سراغ اتاق مدیر چون زنی که زنگ زده بود مدیر مدرسه ی سپیده بود خانوم میلانی. جلوی در اتاق بودم چند نفس عمیق کشیدم چند تقه به در زدم که با صدای بفرمایید میلانی اروم دستگیره رو به سمت پایین فشار دادم و در باز شد رفتم تو میلانی همین که سرشو بلند کرد گفتم:
    –سلام .

    سرشو به معنی سلام تکون داد و به یکی از صندلیا اشاره کرد و گفت:

    – بشین لطفا ....

    نگاهم به سپیده و یه زن و یه پیرمرد و یه پسر بچه ی کوچولو افتاد سپیده سرش پایین بود ولی بقیه نگاه خیره شون به من به ناچار نشستم و رو به میلانی گفتم:

    – خانوم میلانی مشکلی پیش اومده؟؟؟

    پوزخندی زد وزیر لب گفت:

    – هه مشکل؟؟؟ شما خودتون سر تا پا مشکلین ..

    شنیدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم که خودش رو کرد به طرف سپیده و گفت :
    – خودت واسه خواهرت تعریف می کنی یا من بگم؟؟
    سپیده نگاه اشک آلودشو بهم دوخت سوالی نگاهش کردم ولی چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین که به دنبالش میلانی نگاهی تحقیر آمیز به سرتاپای من انداخت و گفت:

    – بهتر نیست به جای رسیدگی به وضع خودتون ....

    و به سر تا پای من اشاره کرد و ادامه داد:
    - یکم رو ادب خواهرتون کار کنین ...

    - اولا وضع من به شما ربطی نداره . دوما شما حق ندارین به خواهر من بگین بی ادب .

    میلانی پوزخندی زد و گفت:

    – اره راست میگی نباید بهش می گفتم بی ادب باید می گفتم وحشی ..

    یهو از کوره در رفتم و داد زدم:

    –خفه میشی یا خودم خفه ت کنم؟؟
    طفلکی از لحن حرف زدن من شوکه شده بود ولی زود به خودش اومد تک سرفه ای کرد و گفت:

    – لطفا آروم تر خانوم راد منش اینجا محله ی خودتون نیست که گذاشتین رو سرتون اینجا یه محیط فرهنگیه ...

    پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:

    – ببین کی از فرهنگ حرف می زنه .

    ولی انگار شنید چون چشم غره ای بهم رفت و برگشت رو به زنی که اونجا بود و گفت:

    - خانوم اسدی بهتر نیست خودتون ماجرا رو واسه این خانوم توضیح بدین؟؟

    و به من اشاره کرد ..زن نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:
    - حالا معلوم شد این وروجک...

    و به سپیده اشاره کرد:

    - به کی رفته ...

    سوالی بهش نگاه کردم که دست بچه شو گرفت آورد جلو و در حالی که صورتش از خشم قرمز شده بود با صدایی شبیه فریاد گفت:

    – ببین خواهرت پسرمو به چه روزی آورده؟؟

    نگاهی به پسرک انداختم موهای ژولیده لباسای خاکی و پاره شده صورت قرمز و گوشه ی لبش هم پاره شده بود و داشت خون می اومد .....دوباره با صدای زن بهش چشم دوختم که می گفت:

    – حالا هی بگو خواهر من وحشی نیست ...

    یه آن به خودم اومدم و گفتم:

    – بازم میگم خواهر من وحشی نیست ....سپیده بی دلیل کسی رو نمی زنه حتما پسر شما یه کاری کرده که سزاوار کتک سپیده بوده.

    رفتم جلوی سپیده زانو زدم هنوزم سرش پایین بود با دستم چونشو گرفتم و سرشو بردم بالا چشاش پر اشک بود طاقت دیدن اشکاشو نداشتم نزدیک بود من هم گریه م بگیره ولی بغضمو قورت دادم و با صدایی که می لرزید گفتم:
    –سپیده بهم میگی چی شده؟؟

    ولی اون همچنان توی سکوت زل زده بود توی چشمام ....

    سوالمو دوباره تکرار کردم:

    - سپیده خواهش می کنم بهم بگو چی شده؟؟؟

    قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش چکید و گفت:
    – اون منو تحقیر کرد ...

    – چی گفت بهت؟؟؟

    سپیده – بهم گفت بابات قاتله تو زندونه ... مامانت یه کلفته که تو خونه ی همه کار می کنه ....بهم گفت شما و امثال شما همتون گدا هستین ...

    با این حرفاش خشم تمام وجودمو فرا گرفت ولی نمی تونستم بفهمم اخه هیچکس از این ماجرا ها خبر نداشت که ...آروم طوری که فقط سپیده بشنوه گفتم:

    - کسی که از این موضوع خبر نداشت .. تو که به کسی چیزی نگفتی ...

    سپیده سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:
    – هستی گفته ...

    – چی؟؟؟؟هستی؟؟؟

    سپیده سرشو به نشونه ی تایید تکون داد برگشتم سمت خانم اسدی پشیمونی توی چهره اش موج می زد ولی خودشو نباخت و حق به جانب گفت:
    – پسر من هر چیم گفته باشه این دختر حق نداشت دست روش بلند کنه ..
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, neda42, یوتاب درخشنده و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  12. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    دیگه طاقت یه لحظه موندن اونجا رو نداشتم خواستم از اتاق برم بیرون که با صدای خانم میلانی متوقف شدم :

    - خانوم راد منش...

    برگشتم سمتش از تو کمدش چند تا کاغذ و پوشه آورد بیرون و گفت:
    – متاسفم ولی مدرسه ی ما اعتبار داره ما نمی تونیم با نگه داشتن بچه ی یه قاتل تو مدرسمون اعتبار چندین و چند سالمون رو به باد بدیم ..

    در حالی که سعی می کردم از حرفاش سر در بیارم گفتم:

    – منظورتون چیه؟؟؟

    کاغذای توی دستشو آورد گرفت جلوم و گفت:

    – یعنی خواهرتون از این به بعد دیگه تو این مدرسه درس نمی خونه .....

    همین طور گیج به برگه های توی دستش خیره شده بودم که گفت:

    – یعنی اخراج ...

    با ناباوری بهش چشم دوختم این چی میگفت ؟؟یعنی چی اخراج؟؟مگه خواهر من چه گناهی کرده بود در حالی که سعی می کردم از ریزش اشکام جلو گیری کنم گفتم:

    –جدی که نمی گین ؟؟؟

    – کاملا جدی هستم ...

    دیگه می دونستم راهی نمونده به ناچار کاغذارو از دستش گرفتم و دست سپیده رو هم گرفتم و باهم از اتاق رفتیم بیرون ....

    **********​

    در خونه رو باز کردم و سپیده رو فرستادم تو و در حالی که سفارش می کردم تا به مامان چیزی نگه گفتم:

    – سپیده من یه جایی کار دارم زود بر میگردم تو هم برو تو اتاقت تا وقتی که من بیام به هیچکس هم چیزی نگو خودم میام همه چیو بهشون میگم ...

    سپیده – باشه بهار فقط زود برگردیا..

    محکم ابراز احساست زیاد و گفتم:

    - زودی بر میگردم ...

    درو بستم و از پله ها رفتم پایین و به طرف خونه ی زندایی که تنها دو کوچه باهامون فاصله داشت راه افتادم انگشتامو مشت کرده بودم تا بلکه خشممو کنترل کنم ولی هر دفعه که یادم میفتاد دلم می خواست برم خونشونو رو سرشون خراب کنم بالاخره رسیدم و زنگ خونشونو زدم کمی بعد در باز شد و حسام توی چارچوب در ظاهر شد همین که نگاهش بهم افتاد با تعجب گفت:

    - عــه بهار تو اینجا ....

    اجازه ندادم بقیه حرفشو بزنه کنارش زدم و رفتم داخل در حالی که تموم اتاقا رو می گشتم داد می زدم:

    - هستی کجاست؟؟؟هستی؟؟؟کجایی بیا بیرون ..

    همین که وارد پذیرایی شدم نگاهم به زندایی
    افتاد که روی مبل دراز کشیده بود و دستشو گذاشته بود رو پیشونیش و چشماشو بسته بود پوزخندی زدم که حسام از پشت سر بهم رسید و گفت:

    – بهار چی شده؟؟؟

    به زندایی اشاره کردم و با پوزخندی که روی لبم بود گفتم:
    –چش شده؟؟؟

    حسام اهی کشید و گفت:
    – مریضه .

    ولی واسه من مهم نبود نفس عمیقی کشیدم و داد زدم:

    – هوی زندایی ..

    ولی انگار خواب بود حسام از پشت سرم گفت:
    – بهار چیکار میکنی تو میگم مریضه.....

    بی توجه بهش دوباره داد زدم:

    – الوووووو....زندایی....

    چشماشو باز کرد دستشو از رو پیشونیش برداشت و نگاهشو دوخت بهم انگار هنوز گیج بود و منو نمی شناخت چند لحظه بعد به خودش اومد اخماشو کرد تو هم و رو به حسام گفت:

    - این دختره اینجا چیکار می کنه ؟؟؟

    پوزخندی زدم و گفتم:
    – تو اول بگو اون دختر عفریته ت کجاست؟؟؟

    بلند شد و روی مبل نشست ولی انگار حالش خوب نبود با خشم توی چشمام خیره شد و گفت:

    – تو با دختر من چیکار داری؟؟؟

    – بگو بیاد به خودش می گم چیکارش دارم ...

    حسام اومد جلوم وایساد و با جدیت گفت:
    – میگی چیشده یا نه؟؟؟

    – بهتره به خواهرت بگی فضولی زندگی ما به اون نیومده ...

    حسام سوالی نگام کرد در حالی که بغض داشت خفه م می کرد گفتم:

    – سپیده به خاطر دهن لقیه هستی از مدرسه اخراج شد ....

    حسام با ناباوری گفت:

    – چی؟؟؟

    سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و با خشم نگاهمو به زندایی دوختم اونم نگاهش رنگ تعجب گرفته بود پوزخندی زدم و نگاهمو ازش گرفتم و به حسام دوختم که گفت:

    – میشه قضیه رو کامل واسم توضیح بدی ...

    همه چیرو از سیر تا پیاز واسش تعریف کردم میدیدم که عصبانی شده و سعی داره خودش رو کنترل کنه بعد اینکه حرفام تموم شد با خشم رو به زندایی گفت:

    – هستی کجاست؟؟؟؟؟

    زندایی با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و گفت:

    - چمیدونم هنوز برنگشته ..

    یهو حسام داد زد:

    – یعنی چی که نمی دونم تو چه طور مادری هستی که خبر نداری دخترت کدوم گوری رفته ؟؟

    زندایی می خواست جوابشو بده که با صدای لاستیکای ماشینی که جلوی خونه نگه داشت ساکت شد.

    -این جا چه خبره؟؟؟؟

    و به سرعت از خونه رفت بیرون من هم به دنبالش رفتم از در که رفتیم بیرون همین موقع نگاهم به هستی افتاد که تو ماشین یه پسر حدود بیست ساله نشسته بود و داشت گونه شو می بوسید ....هنوز توی شوک بودم که با صدای داد حسام به خودم اومدم :

    – هــــــــــســـــــــتــــــــی؟؟؟؟

    همین که هستی برگشت پشت سرش و نگاهش به حسام افتاد رنگش پرید و با صدایی که می لرزید گفت:

    - حسام ....

    حسام در حالی که از عصبانیت دستاشو مشت کرده بود از لای دندونای قفل شده اش غرید:

    – گمشو تو خونه ....

    هستی بدون معطلی در ماشینو باز کرد پیاده شد و بدو بدو رفت تو خونه نگاهم به پسره افتاد که اونم مثل هستی رنگش پریده بود خواست از فرصت استفاده کنه و فرار کنه ولی حسام زرنگتر از این حرفا بود به سرعت خودشو به ماشین رسوند در ماشینو باز کرد و با یه حرکت پسرو از ماشین کشید بیرون و انداخت زمین خودشم نشست روش و شروع کرد به زدنش پسره در مقابل حسام نمی تونست هیچ کاری کنه جز ناله و فریاد و کمک خواستن یه لحظه یاد اتفاقای دیروز افتادم همین موقع زندایی از خونه اومد بیرون و با دیدن حسام تو اون وضعیت داد زد:

    – حسام ولش کن کشتیش ....

    و سپس برگشت سمت من نگاه پر از خشمشو دوخت بهم و گفت:
    - ای دختره ی نحس ببین با اومدنت باعث چی شدی؟؟

    انگار تازه اون لحظه به خودم اومدم رفتم سمتشون و بازوی حسامو گرفتم و در حالی که سعی میکردم از پسره دورش کنم گفتم:

    – ولش کن حسام الان می کشیش ....

    منو هل داد اونطرف و داد زد:

    – ولم کن بهار باید بکشمش ....

    دوباره رفتم سمتش و با التماس داد زدم :
    – حسام مرگ بهار ولش کن خواهش می کنم ....

    بالاخره پسره رو ول کرد بلند شد چند لحظه توی چشمام زل زد و سپس رفت داخل خونه زندایی هم پوزخندی بهم زد و به دنبال حسام رفت و درو پشت سرش بست به طرف پسر خم شدم و در حالی که سعی می کردم کمکش کنم گفتم:

    – حالتون خوبه ؟؟؟

    پسر فقط سرشو تکون داد بلند شد سوار ماشینش شد و رفت من هم راهی که اومده بودمو برگشتم و به خونه رفتم ....

    همین در خونه رو باز کردم نگاهم به نیما افتاد که وایساده بود و با بی تفاوتی منو نگاه می کرد منم خواستم بی تفاوت ازش رد بشم که بازومو گرفت و گفت:

    – پس سلامت کو نمیخوای به داداشت سلام بدی؟؟؟

    بازومو از دستش کشیدم بیرون و بی حوصله گفتم :

    – ولم کن نیما حوصله تو ندارم ..

    و دوباره خواستم برم که جلومو گرفت و گفت:
    – اشکالی نداره ابجی کوچولو الان حوصله تو سر جاش میارم ....

    و دستمو گرفت و در حالی که داشت منو به سمت داخل خونه می کشید داد زد:
    – بهت گفته بودم از خونه بری بیرون قلم پاتو خرد می کنم ..

    –ولم کن نیما من بچه نیستم که از تو دستور بگیرم ...

    یهو جلوی اتاق قدیمی که به عنوان انباری ازش استفاده می کردیم ایستاد برگشت سمت من و گفت:

    – اخی ....ببخشید نمی دونستم خواهر کوچولوم پیرزن تشریف دارن ....

    و در باز کرد و منو هول داد تو تا به خودم بیام درو بست و قفلش کرد ...رفتم پشت در محکم کوبیدم به در و داد زدم:

    –باز کن درو نیما این کارا چیه می کنی .....

    نیما – تا وقتی که ادم بشی همون تو می مونی ...

    –نیما خواهش می کنم ...بس کن دیگه ...نیمااااا ....الـــــو......... وحشی ....

    ولی دیگه صدایی نیومد یه دونه محکم با پام به در لگد زدم و نا امید به در تکیه داده و همونجا نشستم.

    باید چیکار کنم ای خدا خودت به دادم برس همشون انگار تصمیم گرفتن دیوونه م کنن اون از موضوع سپیده اینم از این .....وای سپیده ....با یاد اوری سپیده با عجله از زمین بلند شدم و به در کوبیدم و داد زدن رو از سر گرفتم:
    –نیما باز کن درو خواهش می کنم ....نیما....

    ولی انگار لال شده دیگه طاقت نیاوردم و داد زدم:

    – بهتره این غیرت بازیاتو واسه زنت نگه داری فهمیدی؟؟؟آهای روانی با توئما...

    که صدای نیما اومد:

    –ببر صداتو تا اون روی من بالا نیومده هـــــا....

    اهههههههه ...دوباره نا امید همونجا نشستم و سرمو به در تکیه دادم و چشامو بستم باید یه فکری کنم باید به هر قیمتی شده از این خراب شده برم بیرون این مامان و باران کجا موندن دیگه نگاهی به ساعت کردم 5/3 سابقه نداشت مامان اینقدر دیر کنه همیشه هر کجا هم که باشه خودشو واسه ناهار می رسونه داشتم به اطراف نگاه می کردم و دنبال راهی برای نجات خودم می گشتم که ناگهان یاد گوشیم افتادم با خوشحالی کیفمو باز کردم و تموم محتویات کیفمو رو زمین خالی کردم و گوشیمو گرفتم و با عجله شماره بارانو گرفتم یه بوق ،دو بوق،سه بوق، چهار بوق ولی جواب نمیداد شماره ی مامان رو گرفتم ولی از بد بختی اونم جواب نداد با حرص گوشیو روی زمین پرت کردم که گوشیم چند تکه شد وای عجب احمقیم من حالا با این اوضاع گوشی از کجا پیدا کنم اهی کشیدم و انقدر به خودم بد و بیراه گفتم که نفهمیدم کی خوابم برد ....

    نمی دونم چقدر گذشته بود که با چرخیدن کلید توی در چشامو باز کردم هنوز نمیدونستم کجام کمی طول کشید تا موقعیتمو به یاد اوردم با فشاری که به در اومد رفتم کنار و در باز شد و به دنبالش سپیده توی چارچوب در ظاهر شد با دیدنش نور امیدی توی دلم روشن شد بلند شدم رفتم کنارش که گفت:

    - نیما خوابه کلیدارو یواشکی از تو جیبش برداشتم ....

    محکم بغلش کردم و گفتم:

    – قربون خواهر شجاعم برم من .

    وسایلمو از رو زمین جمع کردم و البته گوشی چند تکه شدمو با سپیده از اتاق رفتیم بیرون درو قفل کردم کلیدو هم گذاشتم توی جیبم رو به سپیده کردم و گفتم:

    - من دارم میرم بیرون دنبال مامان ببینم کجا مونده تو هم برو تو اتاقت درو از تو قفل کن و تا زمانی که من برنگشتم نیا بیرون باشه؟؟؟

    سپیده سرشو به نشونه ی تایید تکون داد پیشونیشو بوسیدم و گفتم:

    –زودی بر می گردم مواظب خودت باش ...

    و سپس از خونه زدم بیرون نمی دونستم کجا برم هیچ ادرسی هم از محل کار مامان نداشتم گوشیمو از تو کیفم در اوردم صفحه ش شکسته بود باتریشو انداختم توش به امید اینکه کار کنه وقتی دیدم روشن شد نفس راحتی از سر آسودگی کشیدم می خواستم شماره مامانو بگیرم که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم باران بود بلافاصله جواب دادم :

    –الو باران...

    باران در حالی که صداش می لرزید گفت:

    – الو بهار کجایی تو از صبح هزار دفعه بهت زنگ زدم ؟؟گوشیت چرا خاموشه؟؟؟

    - من خونه م ولی تو کجایی؟؟ منم چند باری بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی....

    باران – ما بیمارستانیم ..

    –بیمارستان؟؟؟

    باران – اره ....بهار مامان ...

    نذاشتم بقیه حرفشو بزنه و با نگرانی گفتم:

    –مامان چی؟؟؟؟
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    neda42, fatemeh.a, samira behdad و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  13. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    باران – مامان حالش بد شده اوردیمش بیمارستان ....

    اون لحظه انگار تموم دنیارو رو سرم خراب کردند زانوهام سست شدند دیگه توان ایستادن نداشتم همونجا رو زمین نشستم و گوشی از دستم افتاد رو زمین صدای بارانو می شنیدم که از پشت تلفن مدام اسممو صدا می زد قطره های اشک از رو گونه هام سر می خوردند و روی زمین می ریختند یه لحظه به خودم اومدم گوشی رو از رو زمین برداشتم و گذاشتم دم گوشم و گفتم:

    – کدوم بیمارستانید باران .

    باران – بیمارستان .........

    – باشه اومدم ....

    گوشی رو قطع کردم گذاشتم توی کیفم از رو زمین بلند شدم و با دو رفتم سر کوچه یه تاکسی گرفتم و ادرس بیمارستانو دادم بهش یه ربع بعد جلوی بیمارستان بودیم پول تاکسی رو دادم و پیاده شدم و رفتم داخل بیمارستان.به سمت پذیرش رفتم و به زن جوانی که اونجا نشسته بود گفتم:

    –ببخشید خانوم من دنبال مامانم می گردم اینجا بستری شده ...

    زن- اسمش ؟؟؟

    – مریم صادقی ....

    زن چند لحظه به صفحه مانیتور خیره شد و سپس گفت:

    – طبقه ی دوم اتاق شماره ی 401 ..

    – ممنونم....

    و به سرعت به سمت آسانسور رفتم ولی از شانس من انگار خراب بود به ناچار از پله ها رفتم بالا سرعتم انقدر زیاد بود و فکرم در گیر مامان که جلومو ندیدم و محکم خوردم به یه نفر. برگشتم تا ازش معذرت بخوام که با دیدن قیافه ش لال شدم این دیگه اینجا چیکار میکنه اونم انگار از دیدن من شوکه شده بود چون هیچی نمی گفت و فقط زل زده بود بهم بالاخره خودم سکوتی که بینمون حاکم بود رو شکستم و گفتم:

    – تو دیگه اینجا چیکار می کنی؟؟

    آرمان – من ..... من به خاطر مادرت متاسفم...

    از حرفاش سر در نمی اوردم . نکنه؟نکنه اتفاقی واسه مامانم افتاده؟؟ بغضی که توی گلوم بود رو قورت دادم و با صدایی که می لرزید گفتم:
    – چرا مگه چی شده؟؟؟ نکنه اتفاقی واسه مامانم افتاده؟؟؟
    آرمان – دکترا گفتند یه حمله ی عصبیه که باعث شده رگای قلبش بگیره .گفتند باید عمل شه ....

    زیر لب زمزمه کردم:
    – عمل؟؟؟

    آرمان – بهار باور کن هر کاری از دستم بر بیاد می کنم بهترین دکتر هارو واسش می گیرم همه کاری می کنم تا مثل گذشته حالش خوب بشه ...

    دیگه به حرفاش گوش نکردم و با عجله به سمت اتاق 401 رفتم همین که درو باز کردم نگاهم به باران افتاد که بالا سر مامان نشسته بود و داشت گریه می کرد همین که منو دید بلند شد اومد طرفم بغلم کرد و با هق هق گفت:
    – بهار من متاسفم ....

    خودمو به زور نگه داشته بودم که گریه نکنم ...طاقت نداشتم مامانو تو اون وضعیت ببینم زنی که سالها به سختی و با کار کردن تو خونه ها شکم مارو سیر کرده بود و بزرگ کرده بود حالا اینجا روی تخت بیمارستان داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه اشکی از گوشه ی چشمم چکید که سریع پاکش کردم همین موقع در اتاق باز شد و آرمان همراه با یه دکتر اومد تو دکتر همین که چشمش به ما افتاد سرشو به معنی تاسف تکون داد و گفت:

    – چه خبرتونه شما واسه مادرتون مراسم سوگواری گرفتین حالا که چیزیش نشده ایشالا هم به امید خدا حالش خوب میشه ....

    آرمان – آقای دکتر درخشان یکی از بهترین دکتر های جهانه که قراره مریم خانومو عمل کنه .

    – آقای دکتر حال مادرم خوب میشه ؟؟

    دکتر – معلومه که خوب میشه همچین زنی که دو تا دختر عین دسته گل بزرگ کرده به این راحتیا ازشون دل نمی کنه .....

    سپس رفت سمت مامان معاینه ش کرد و گفت باید همین الان عمل بشه شما که مشکلی ندارین؟؟؟

    – نه هر چه زودتر حالشو خوب کنین فقط ....

    دکتر – خب به پدرتون بگین بیاد یه چند تا فرمی هست که باید پر کنه بالاخره باید اجازه اونم باشه یا نه ؟؟؟

    من و باران نگاهی به هم انداختیم نمی دونستم چی بگم که یهو باران پرید وسط و گفت:

    - پدرمون فوت شده ....

    با تعجب نگاهی بهش انداختم شونه ای بالا انداخت که دکتر گفت:

    دکتر- خدا رحمتش کنه....خب بزرگتر دیگه ای ندارین؟؟؟

    –چرا یه داداش بزرگتر داریم ولی چه فرقی میکنه چه ما پر کنیم چه اون ؟؟

    دکتر – فرقی نمی کنه ولی باید اونم اجازه بده اگه خدایی نکرده اتفاقی واسه مادرتون بیفته و داداشتون اجازش نباشه واسه ما مسئولیت داره ....

    سرمو به معنی تایید تکون دادم و گفتم:

    –می فهمم...

    دکتر هم سری تکون داد و رفت بیرون نگاهم به آرمان که همینطوری وایساده بود و به یه نقطه خیره شده بود افتاد رفتم کنارش و گفتم:

    – نگفتی اینجا چیکار می کنی؟؟

    آرمان نگاهی به باران کرد و گفت :

    – چیزه من .....

    که باران پرید وسط حرفش و گفت:

    -وقتی مامان حالش بد شد نمیدونستم چیکار کنم زنگ زدم آرمان اومد کمک...

    – شما دو تا از کی با هم اینقدر صمیمی شدین؟؟؟

    – صمیمی نشدیم بهار اون لحظه نمیدونستم چیکار کنم و تنها کسی که به ذهنم رسید آرمان بود ....

    – پس من چی؟؟؟خودم که نمرده بودم ...

    باران – تو گوشیت خاموش بود ...

    یهو داد زدم:

    – قبل از اون چی کدوم گوری بودی که هر چی زنگ میزدم جواب نمیدادی؟؟؟

    ارمان _ بهار آروم تر اینجا بیمارستانه ....

    برگشتم سمتش و درحالی که سعی می کردم عصبانیتمو کنترل کنم گفتم:

    – تو که کمکتو کردی دستت درد نکنه حالا دیگه می تونی بری ....

    ارمان – ولی.....

    با تعجب گفتم:

    – ولی چی؟؟؟نکنه انتظار داری بهت تقدیر نامه تقدیم کنیم ؟؟؟

    باران – بهار بس کن ...

    – چی چی رو بس کنم؟؟؟؟ بهتره همین الان همه چیو از سیر تا پیاز واسم تعریف کنی ...

    باران- منکه بهت گفتم......

    – ولی نه همه چیو .....

    سپس دوباره رو کردم به آرمان و گفتم:

    – تو که هنوز اینجایی ...

    آرمان سرشو تکون داد و رفت بیرون برگشتم سمت باران و گفتم:

    – خب منتظرم .....

    باران- بیخودی منتظر نباش تو مادر من نیستی که اینجوری بهم گیر بدی تو اول بهتره بری خودتو جمع کنی که ...

    با سیلی که بهش زدم نتونست ادامه ی حرفشو بزنه نگاه اشک الودشو بهم دوخت دستمو به نشونه تهدید اوردم بالا و گفتم:

    – شاید مادرت نباشم ولی خواهرتم بیشتر از خودت نگرانتم تو هم بهتره حد خودتو بدونی و از این پسرای تازه به دوران رسیده که دستشون فقط تو جیب باباشونه و هیچ کاری بلد نیستن دوری کنی شیر فهم شد؟؟؟؟

    اشکی از گوشه ی چشمش چکید که دلم لرزید نمی خواستم ناراحتش کنم ولی باید بهش یه تلنگری میزدم که به خودش بیاد ....بالاخره چند تقه به در خورد و در باز شد و دو پرستار اومدند تو و یکی از اونا گفت:

    - باید مریضو واسه عمل آماده کنیم بهتره بیرون منتظر باشین ....

    من و باران رفتیم بیرون از گرسنگی داشتم هلاک می شدم ناهار هم درست و حسابی نخورده بودم نگاهم به باران افتاد که گوشه ای نشسته بود و سرشو انداخته بود پایین و توی فکر فرو رفته بود رفتم کنارش جلوش زانو زدم و توی چشماش خیره شدم ولی اون همچنان نگاهشو به زمین دوخته بود بالاخره با صدای من سرشو اورد بالا:

    –باران .

    نگاهشو دوخت بهم که گفتم:

    – معذرت میخوام....

    هیچی نگفت دستشو گرفتم و گفتم:

    –بیا بریم پایین ناهار بخوریم....

    باران – پولشو از کجا بیاریم اونوقت ؟؟؟

    - نگران نباش من یکم دارم ....

    باران پوزخندی زد که دوباره عصبانی شدم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم . همین موقع پرستار از اتاق اومد بیرون و گفت:

    – اقای دکتر گفتن زنگ بزنین برادرتون بیاد فرما رو پر کنین ....

    من که به شخصه می ترسیدم زنگ بزنم نیما نگاه پر از التماسمو به باران دوختم و گفتم:

    – باران پاشو زنگ بزن ...

    باران – چرا من؟؟؟

    –به خاطر اینکه من با نیما قهرم ..میترسم بهش زنگ بزنم بیاد تو یکی از اتاقای بیمارستان زندونیم کنه ....

    باران خندید و گفت:

    – باشه پاشو بریم پایین زنگ می زنم ...با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:

    – این یعنی آشتی کردیم دیگه درسته؟؟؟

    باران – اره دیوونه بیا بریم ....

    و باهم رفتیم پایین کافه تریای بیمارستان سر یکی از میزها نشستیم باران گوشیشو در اورد و شماره نیما رو گرفت بهش گفتم صداشو بذاره تو بلندگوش که منم صدای نیما رو بشنوم و ببینم ناراحت میشه و واسش مهمه یا نه البته گمون نکنم ....

    بعد چندتا بوق صدای نیما توی گوشی پیچید:

    – الو...

    باران – الو سلام نیما کجایی؟؟

    نیما – منو ولش کن تو و بهار کدوم گوری هستین اونم یواشکی از خونه جیم زده ...

    باران – من و بهار با همیم توی بیمارستان..

    نیما – بیمارستان ؟؟؟اونجا چیکار میکنید .

    باران – مامان حالش بد شده باید عملش کنن تا حالش خوب بشه واسه عملش هم تو باید بیایی فرم پر کنی و اجازه بدی....

    چند لحظه از پشت خط صدایی نیومد...

    باران – الو؟؟؟الو نیما ....

    نیما- کدوم بیمارستان ؟؟؟

    باران – بیمارستان ......

    نیما – دارم میام ....

    و بلافاصله گوشیو قطع کرد ...

    وقتی خیالم راحت شد که نیما داره میاد سرمو گذاشتم رو میز و چشامو بستم که با صدای پسر جوانی که اومده بود سفارشاتمونو بگیره سرمو بلند کردم و منویی که تو دستش بود رو گرفتم توی منو همه چی بود جز چیزی که به عنوان ناهار بتونه سیرمون کنه پوفی کردم منو رو گذاشتم رو میز و گفتم:

    – من یه کیک شکلاتی با آب پرتقال می خوام ....

    و منتظر به باران چشم دوختم که گفت:

    – منم از همون می خوام ....

    پسره سفارشاتمونو تو دفترش نوشت و رفت به اطراف خیره شده بودم و به آدمایی که زمین تا آسمان باهامون فرق داشتند چشم دوختم که با صدای باران نگاهمو ازشون گرفتم:

    - بهار؟؟

    –هوم....

    باران- به نظرت چرا نیما از ما بدش میاد؟؟

    - از ما بدش نمیاد عزیز دلم عقده ای کلا با همه مشکل داره کاریشم نمیشه کرد ...

    باران – یعنی تا همیشه همینجوری باقی می مونه ؟؟

    شونه ای بالا انداختم که گفت:

    باران – اینجوری بشه که کسی نمیاد مارو بگیره ...

    چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

    – چه فکرایی میکنیا باران ... تو این اوضاع هم به فکر خودتی؟؟؟

    شونه ای بالا انداخت و گفت:

    – به فکر خودم نیستم به فکر هممونم مگه نمیبینی این اخلاقای نیما رو هممون به خصوص سپیده چه تاثیر بدی میذاره ...

    – اره طفلکی یه داداش داره که عاشقشه ولی داداشش چی تا حالا یه بارم باهاش درست و حسابی حرف نزده چه برسه به اینکه بخواد در حقش برادری کنه ..

    باران – ولی من فکر می کنم این رفتارای نیما یه دلیلی داره...

    – مثلا چی؟؟

    باران – نمیدونم ولی یه چیزیه که به مامان و نیما مربوط میشه ...

    – اه ول کن باران واسه چی ذهنتو با این فکرا مشغول می کنی بشین درستو بخون ...

    باران – تو دنیا اخه ادم بی خیال تر از تو هم وجود داره...

    – نه من تکم ...

    با اومدن پسره باران هم ساکت شد پسره سفارشاتمونو گذاشت رو میز و رفت انقدر گرسنه بودم که همه ی کیکو یه جا بلعیدم که صدای باران در اومد:

    – چه خبرته بهار آبرومونو بردی الآن فکر می کنن از سومالی اومدی ....

    آبمیوه رو هم یه جا سر کشیدم و گذاشتم رو میز و گفتم:

    – تو سرت به کار خودت باشه تو که خبر نداری از صبح هیچی نخوردم ....راستی باران نگفتی امروز کجا رفته بودی که زنگ می زدم گوشیتو جواب نمیدادی...

    باران آب دهنشو قورت داد و گفت:

    – چیزه ... من گفتم دیگه با دوستام بودم ...

    – کدوم دوستات؟؟

    باران – تو نمیشناسیشون .....

    – خب بگو تا بشناسم ....

    یه جرعه از آب میوه شو نوشید و گفت:

    - از همکلاسیام هستن خب ....

    – پس مامان پیشت چیکار می کرد؟؟؟

    باران – خب مامان تو خونه ی همون دوستم که رفته بودم خونشون کار می کرد وقتی حالش بد شد بردیمش بیمارستان....

    یهو داد زدم :

    – دیوونه نکن منو باران درست و حسابی تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاده ....

    همه ی کسانی که اطرافمون بودند به ما خیره شده بودند باران عصبی گفت:

    – چه خبرته بهار؟ واسه چی اینجا رو گذاشتی رو سرت؟؟

    – زود باش بگو همه چیو...

    باران – من رفته بودم خونه ی دوستم از شانسم مامان هم اونجا کار میکرد حین کار مامان حالش بد شد و ماهم برداشتیم اوردیمش بیمارستان...

    – باران راستشو بگو به مامان چی گفتی که باعث شدی حالش بد بشه ....

    باران عصبی گفت:

    – بهار تمومش کن منم دخترشم کاری نمی کنم که به ضررش باشه چرا یه جوری حرف می زنی که انگار دشمنشم؟

    – چون حقیقتو بهم نمیگی باران من خواهرتم .اگه من نفهمم خواهرم کی دروغ میگه کی راست که دیگه باید برم بمیرم...

    یهو باران از رو صندلی بلند شد و گفت:

    – حقیقت همینیه که میگم میخوای باور کن می خوای نکن من دارم میرم ببینم نیما نیومد تو هم هر وقت این فکرای مزخرفو از ذهنت بیرون کردی بیا بالا منتظرتم ....

    و سپس رفت اهی کشیدم و به خودم بد و بیراه گفتم که چرا اینجوری باهاش حرف زدم ولی یه چیزی این وسط می لنگه اون حقیقتو بهم نمیگه یه چیزیو ازم پنهون می کنه ... بالاخره بعد کلی فکرای مزخرف رفتم تا پول کیکارو حساب کنم و بلافاصله رفتم بالا نیما اومده بود هر دوشون نشسته بودند روی صندلی ها و سرشون پایین بود ... نیما همین که سرشو بلند کرد و چشمش به من افتاد بلند شد اومد طرفم و طلبکارانه گفت:

    – باز کدوم گوری بودی؟؟؟

    – بس کن تو رو خدا نیما تو چه پدر کشتگی با من داری اخه ...

    پوزخندی زد و گفت:

    – میگم کدوم گوری بودی؟؟؟

    یهو از کوره در رفتم و با خشم گفتم:

    – رفته بودم قبرستون فهمیدی؟؟؟قبرستون..

    خواستم برم پیش باران که بازومو گرفت و گفت:

    – نترس خواهرم به اونجا هم میری ...

    بازومو محکم از دستش کشیدم بیرون و رفتم روی صندلی کنار باران نشستم اونم رفت و رو به روی ما روی صندلی نشست...
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    fatemeh.a, samira behdad, یوتاب درخشنده و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  14. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    نگاهی به ساعت انداختم 10 شب بود یعنی ما شش ساعته اینجاییم از خستگی داشتم می مردم دیگه نشسته داشت خوابم می گرفت چاره ای نداشتم باید فردا رو بی خیال دانشگاه می شدم ....بالاخره ساعت دوازده شب بود که در اتاق عمل باز شد و دکتر اومد بیرون با عجله بلند شدم رفتم کنارش و گفتم:

    – آقای دکتر مادرم ...

    دکتر لبخندی زد و گفت:

    – خدا رو شکر حالش خوبه داریم می بریمش به اتاقش ..

    نفسی از سر آسودگی کشیدم باران هم خوشحال بود نگاهم به نیما افتاد که لبخندی روی لبش بود با این که سعی داشت ازمون پنهون کنه ولی اونم خوشحال بود درسته بد اخلاقه و مدام اذیتمون میکنه ولی من میدونم ته دلش دوسمون داره ...بالاخره با رفتن دکتر پرستار ها مامانو از اتاق عمل اوردن بیرون و بردنش اتاقش می خواستم برم پیش اقای دکتر هم ازش تشکر کنم و هم حال مامانو بپرسم ...

    جلوی اتاقش رسیدم به تابلوی روی در اتاقش نگاهی کردم اقای دکتر مهران درخشان ....نفس عمیقی کشیدم و چند تقه به در زدم که با صدای ( بفرمایید) اقای دکتر درو باز کردم و رفتم تو سرش پایین بود و مشغول نوشتن بود چند سرفه ای کردم که سرشو بلند

    کرد و با دیدن من لبخند روی لباش نشست و گفت:

    - به به ببین کی اینجاست ..باران بودی یا بهار؟؟

    – بهار ...

    سرشو تکون داد و گفت :

    – بیا بشین ....

    رفتم و روی یکی از صندلی های جلوی میزش نشستم که گفت:

    – مشکلی پیش اومده ؟

    – نه فقط می خواستم ازتون تشکر کنم ...

    درخشان – تشکر لازم نیست دخترم من فقط وظیفمو انجام دادم .

    – به هر حال زندگی مادرمو مدیون شما هستیم ...

    دکتر عینکشو از تو چشماش در اورد و گذاشت روی میز و گفت:

    – اگر چه من تونستم جونشو نجات بدم ولی از این به بعد شماها باید بیشتر مواظبش باشین ..چون اگه دوباره این اتفاق بیفته شانس زنده موندنش خیلی کمه ...

    با تعجب گفتم:
    - چی؟؟منظورتون چیه؟؟

    درخشان – منظورم اینه که دیگه نباید ناراحت بشه .... نباید مثل گذشته کار کنه . نباید خودشو خسته کنه می فهمی چی میگم .

    سرمو به نشونه تایید تکون دادم که گفت:

    – بابت پدرتون متاسفم واقعا مادر قابل ستایشی داری که به تنهایی چهار تا بچه عین دسته گل بزرگ کرده ...

    لبخندی زدم و گفتم:

    – اون یه فرشته ست ... فرشته ی ما .

    دکتر هم لبخندی زد که همین موقع چند تقه به در خورد و به دنبالش در باز شد و پرستاری اومد تو و با نگرانی گفت:

    – آقای دکتر یکی از مریضاتون حالش بد شده باید زود بیایین ..

    دکتر با عجله وسایل معاینش رو برداشت و با گفتن یه ببخشید از اتاق رفت بیرون من هم موندن در اونجا رو جایز ندونستم و اومدم بیرون .... می خواستم برم به مامان سر بزنم البته بعید می دونستم اجازه بدن . باران و نیما جلوی اتاق نشسته بودند و هر دوشون ساکت به گوشه ای خیره شده بودند رفتم کنار باران و گفتم:

    –مامان کجاست پس؟

    باران – توی اتاقشه ولی هنوز نمیذارن بریم ببینیمش .... منتظریم بیدار بشه .

    سری تکون دادم و نشستم همونجا که باز صدای نحس نیما بلند شد :

    – تو باز کجا رفته بودی؟؟

    اینبار حوصله ی کل کل و دعوا رو نداشتم به همین دلیل بی خیال گفتم:

    – رفته بودم پیش دکتر.

    نیما- واسه چی؟؟

    – واسه تشکر ...

    نیما – از کی تا حالا اینقدر با ادب شدی؟

    دیگه جوابشو ندادم اونم دیگه ادامه نداد ساعت دوی شب بود واقعا دیگه چشامو به زور باز نگه داشته بودم باران هم دست کمی از من نداشت نیما که دید حالمون خوب نیست گفت که مارو میبره خونه و خودش تنهایی بر میگرده ..ما هم از خدا خواسته قبول کردیم همگی سوار تاکسی شدیم من و باران عقب نشستیم و نیما جلو ماشین راه افتاد و من سرمو به پنجره تکیه دادم و چشامو بستم ... نفهمیدم چقدر گذشته بود که با تکان های دستی چشامو باز کردم انگار جلوی خونه بودیم نیما رو به تاکسی کرد و گفت:

    - شما همین جا منتظر بمونین من الآن بر میگردم ..

    سپس پیاده شد ما هم پیاده شدیم در خونه رو باز کرد و رفتیم تو نیما در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت:

    – من لباسامو عوض می کنم برم شما هم تو خونه باشین هیچ کدومتون حق ندارین تا وقتی که من بر می گردم پاتونو از خونه بذارین بیرون .. شیر فهم شد ..

    باران – باشه ..

    ولی من هیچی نگفتم و پوزخندی زدم و رفتم توی اتاقم کیفمو یه گوشه ای پرت کردم و بدون اینکه حتی لباسامو عوض کنم خودمو روی تخت پرت کردم و به چند ثانیه نکشید که توی خواب عمیقی فرو رفتم ...

    صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم بدون اینکه به مخاطبش نگاه کنم دکمه ی اتصال رو زدم که صدای عصبی گلاره توی گوشم پیچید:

    – هیچ معلوم هست کجایی تو دختر؟ دانشگاه هم نیومدی؟؟؟

    – دانشگاه نمیام گلاره حالم خوب نیست ..

    گلاره - خود دانی ولی این استاده اکبری داشت سراغتو می گرفت..

    – اون دیگه کیه؟؟

    گلاره – همونی که دفعه ی پیش هم با تاخیر سر کلاسش حاضر شدی ...

    با تعجب گفتم:

    - از کی سراغمو می گرفت ؟ از تو؟؟

    گلاره – نه تو دختری به اسم شیوا می شناسی؟؟؟

    یکم فکر کردم ولی به یادم نیومد بنابراین گفتم:

    – نه چطور؟؟

    گلاره – اون گفت .. انگار یکی از همکلاسیاته ....

    – یادم نمیاد به هر حال ممنونم که خبر دادی بذار بینم اگه بتونم واسه کلاس بعدی خودمو میرسونم .

    گلاره – بهتره زود بیای تا از دانشگاه پرتت نکردن بیرون .

    – باشه ببینم چی میشه ..

    گلاره – باشه گلم قربونت .بای .

    - بای.

    گوشیو گذاشتم روی عسلی و خواستم بلند شدم که نگاهم به باران افتاد که مثل خرس خوابیده بود و خر و پف میکرد . رفتم کنارش و سعی کردم بیدارش کنم ... تکونش دادم و گفتم:

    – باران .

    باران در حالی که چشاش بسته بود گفت:

    – هوم ..

    من پاشو باران دیرمون شد باید بریم دانشگاه ..

    – من نمیرم .... مگه نشنیدی دیشب نیما چی می گفت؟؟

    با حرص گفتم:

    – گور بابای نیما کیه که ازش بترسه ..

    باران – من می ترسم و دنبال دردسر هم نمی گردم ...

    سرمو به معنی تاسف تکون دادم و گفتم:

    – به درک .... فردا پس فردا که از دانشگاه پرتت کردن بیرون این حرفاتو یادت میارم ...

    و رفتم دستشویی آبی به دست و صورتم و اومدم بیرون لباس هامو عوض کردم کیفمو برداشتم و از خونه زدم بیرون .... طبق معمول رفتم سر کوچه می خواستم تاکسی بگیرم که دیدم پول کافی واسه تاکسی ندارم بنابر این به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادم . اینجوری نمیشه باید یه فکری کنم مخصوصا الان که دیگه مامان نمی تونه کار کنه ..

    همین طور داشتم می رفتم و با خودم فکر میکردم که با صدای بوق ماشینی تا مرز سکته رفتم ... همین که برگشتم و دیدمش پوفی کردم و خواستم به راهم ادامه بدم که از ماشین پیاده شد و با صداش متوقفم کرد:
    – بهار.

    برگشتم سمتش و منتظر بهش چشم دوختم که ادامه ی حرفشو بگه که گفت:

    - سلام ..

    سرمو به معنی سلام تکون دادم که گفت:

    - داری میری دانشگاه .

    – ببخشید ولی مجبورم به شما آمار جاهایی رو که میرم رو بدم ...

    آرمان- نه منظورم این نبود .. میگم اگه میری دانشگاه من برسونمت ..

    – نمیخواد خودم میرم ..

    و خواستم به راهم ادامه بدم که اومد جلوم وایساد با حالتی مظلوم نگاهم کرد و گفت:

    – حال مامانت چطوره؟؟

    من – خوبه ..

    خواستم برم که بازم جلومو گرفت و گفت:

    - بذار من برسونمت ..

    – ممنونم ولی خودم میرم ....

    و از کنارش رد شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم .اونم سوار ماشینش شد و تمام مدتی که من اونجا وایساده بودم و منتظر اتوبوس بودم منتظر تو ماشین نشسته و به من خیره شده بود ... زیر نگاهش کلافه بودم بالاخره بعد ده دیقه اتوبوس اومد و سوارش شدم . خدا رو شکر یه صندلی خالی کنار پنجره پیدا کردم و نشستم سرمو به پنجره تکیه دادم و مشغول تماشای بیرون شدم ...اتوبوس تو ایستگاه بعدی وایساد چند نفری پیاده شده و چند نفری هم به جای اونا دوباره سوار شدند اتوبوس هنوز راه نیفتاده بود که نگاهم دوباره به ماشین آرمان افتاد که کنار اتوبوس توقف کرده بود پوفی کردم و بی توجه بهش چشامو بستم ....

    از اتوبوس پیاده شده و به سمت دانشگاه که چند دیقه ای راه بود به راه افتادم .دیگه خبری از ماشین آرمان نشد خدارو شکر .نفس راحتی کشیدم و داخل رفتم طبق معمول دنبال کلاسم گشتم و بعد پیدا کردنش رفتم متاسفانه بازم تاخیر کرده بودم و وسطای کلاس رسیدم اروم در زدم و درو باز کردم و رفتم تو .... اینبار استادمون زن بود با دیدن من لبخندی زد که گفتم:

    – ببخشید یکم دیر کردم ..

    استاد – اشکالی نداره برو بشین ..

    قدر دان نگاهش کردم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم رفتم و روی اولین صندلی خالی نشستم ....اون کلاس هم بعد قرنی گذشت .. همه داشتند از کلاس می رفتند بیرون هنوز هم بی خوابی داشتم سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم که صدای مزاحم رایان اجازه نداد ...

    - سلام بهار ...

    سرمو بلند کردم و به رایان و دختری که کنارش بود نگاهی انداختم و گفتم:

    –سلام.

    رایان – تو همیشه اینقدر دیر می کنی؟؟؟

    بلند شدم کیفمو روی شونه ام انداختم و گفتم:

    - تو همیشه اینقدر فضولی می کنی؟؟

    اینبار به جای اون دختری که کنارش ایستاده بود جواب داد:

    - اره والا این پسر خاله ی ما زیادی فضوله ....

    سرمو به معنی تایید تکون دادم که دختر دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
    - من آرمه هستم دختر خاله ی رایان فکر کنم این کلاسمون با همه ....

    دستمو تو دستش گذاشتم و گفتم:

    – منم بهار هستم ..خوشبختم.

    آرمه – همچنین گلم ..

    سپس دستشو دور بازوی رایان حلقه کرد و گفت:

    – عزیزم بیا بریم بیرون یکم هوا بخوریم . به خدا از این همه درس مغزم پوکید ..

    رایان – بریم ...

    اه اه اینا چقدر آویزون همند .... خیلی خب بابا فهمیدم عاشقید . ازشون خداحافظی کرده و خواستم برم که با صدای آرمه ایستادم :

    - بهار کجا؟

    – دارم میرم خونه دیگه...من کلاسم تموم شد ...

    آرمه – ما هم کلاسمون تموم شده داریم میریم گردش تو هم بیا ..

    این دختره هم چقدر زود دختر خاله شد لبخندی زدم و گفتم:

    – نه ممنون ...من تو خونه کار دارم باید برم ...

    همین موقع گوشیم زنگ خورد نگاه کردم شماره خونه بود بلافاصله جواب دادم:

    – الو ..

    صدای سپیده توی گوشی پیچید:

    – کجایی تو بهار ؟؟

    – دانشگاه .چطور؟؟؟

    سپیده – نیما باز دیوونه شده گفت هر کجایی زود خودتو برسون خونه ..

    – مامانو اورده خونه؟؟

    سپیده – نه هنوز دکتر گفته باید چند روزی تحت مراقبت بمونه ..

    – باشه منم دارم میام ....نیما خونه ست؟؟

    سپیده – بود ولی رفت .. موقع رفتن هم گفت که تا اومدنش باید خونه باشی ..

    – باشه دارم میام فعلا بای .

    سپیده – خدافظ.

    گوشی رو توی کیفم گذاشتم که آرمه گفت:

    – مشکلی که پیش نیومده؟؟

    – نه من باید برم ...فعلا ...

    و بدون اینکه چیزی بگم و اجازه ی گفتن چیزی رو به اونها بدم از اونجا دور شدم ...
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    نارسیس, fatemeh.a, samira behdad و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  15. آفلاین

    morgana همراه انجمن همراه انجمن

    • http://forum.negahdl.com/threads/134863/
    تاریخ عضویت:
    ‏30/12/16
    ارسال ها:
    53
    تشکر شده:
    423
    امتیاز:
    59
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده، مترجم،دانشجوی مهندسی نرم افزار
    محل سکونت:
    تبریز
    پست 13

    یک هفته بعد
    دو روزه که مامانو اوردیم خونه حالش خوبه ولی دکتر همچنان به هممون تاکید کرده که نباید خسته و ناراحت بشه ....به همین دلیل نیما شب و روز دنبال کار می گرده ..ما هم زنگ زدیم به محل کار مامان و گفتیم که دیگه نمی تونه بیاد کار کنه و قراره نیما بره حقوق مامانو بگیره ...تو این یه هفته خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد و نیما کمتر بهم گیر میداد حداقل از این بابت راحت بودم ... همه چی به خوبی پیش می رفت تا اینکه یه روز که توی آشپزخونه داشتم شام درست می کردم زنگ تلفن به صدا در اومد به جز من و مامان کسی خونه نبود نیما رفته بود دنبال کار .. سپیده توی مدرسه بود..باران هم دانشگاه خدا رو شکر من امروز کلاس نداشتم . زیر گازو خاموش کردم و رفتم تلفنو جواب دادم :

    من –الو؟؟

    صدای زنی غریبه توی گوشم پیچید:

    - سلام منزل خانوم رادمنش؟؟؟

    من – بله شما ؟؟؟

    - ببخشید منزل بهار رادمنشه دیگه؟؟

    من – بله خودمم امرتون ..

    زن – با مامانتون کار داشتم..

    من – چه کار؟؟

    - واسه یه امر خیر ...

    من – ببخشید ولی حال مامانم خوب نیست و یکم مریضه امر خیرتونو نگه دارین واسه بعدا ..

    - امر خیر که منتظر نمی مونه دخترم ...

    اه این چقدرم سیریشه کلافه گفتم:

    من – به هر حال گفتم که حال مامانم خوب نیست و فکر نکنم امر خیرتون واسش مهم باشه ... خدا نگهدار ..

    و بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه سریع گوشی رو قطع کردم .همین موقع در خونه باز شد و باران اومد تو ...با تعجب به من که که کنار تلفن وایساده بودم نگاه کرد و گفت:
    باران – کی بود؟؟ اتفاق بدی افتاده؟؟

    من- نه فکر کنم قراره خواستگار بیاد ...

    باران – واسه کی؟؟

    شونه ای بالا انداختم و گفتم:

    من – نمی دونم یه زن زنگ زده بود واسه ی امر خیر که منم دهنشو سرویس کردم حالا ولش کن اونارو کجا بودی تو؟؟

    باران – دانشگاه ..

    به ساعت اشاره کردم و گفتم:

    من – تا این موقع؟؟

    باران با کلافگی پوفی کرد و در حالی که داشت بند کفشاشو باز می کرد با حرص گفت:
    باران – عــــه!!!!!!! بهار تو هم چرا مثل مادر شوهرا گیر میدی ؟؟ کلاسم زود تموم شد با دوستام رفتم بیرون .

    و سپس رفت تو اتاقش ...این دوستایی که باران می گفت می دونستم کسی نیست به جز آرمان ... من نمی دونم این پسره چی از زندگیمون می خواد بی خیال خواستم برم تو آشپزخونه که دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد:

    با کلافگی جواب دادم:

    من- بله؟؟؟

    ولی با شنیدن صدای بابا تموم ناراحتی هام از بین رفت و جاشو به ذوق زدگی داد:

    بابا – الو سلام بهار دخترم تویی؟؟

    من - بابا شمایین؟؟

    بابا – اره دختر گلم خوبی خواهرت خوبه؟؟ نیما؟؟

    من – مرسی بابا منم خوبم ... هممون خوبیم ...

    نمی دونم چرا حرفی از مامان و سپیده نزد ... دوباره صدای بابا رو از پشت خط شنیدم:

    بابا – چه خبر بابا؟؟ چیکارا می کنی؟؟؟ دانشگاه میری؟؟

    من – اره بابا ولی این پسرت به من خیلی گیر میده...

    بابا قهقه ای زد و گفت:
    اشکالی نداره دخترم به زودی میام حسابشو می رسم..

    چی؟؟ یاد؟؟ کجا بیاد؟ در حالی که لحن صدام پر از تعجب بود گفتم:

    من – کجا بیایید بابا؟؟

    بابا – خونمون دیگه ... دلم واسه شما دوتا یه ذره شده..

    در حالی که داشتم از خوشحالی بال در می اوردم گفتم:
    من – یعنی حبستون تموم شد بابا؟؟

    بابا – نه دخترم منتظرم عفو بگیرتم به زودی بیام پیش دخترام .. فقط واسم دعا کن ..

    من – ایشالا بابا...

    بابا – باران کجاست؟؟؟

    من – تو اتاقشه تازه از دانشگاه اومده داره لباساشو عوض می کنه ...

    بابا – تو خونه به جز شما دوتا کسی نیست ؟؟

    می دونستم منظورش مامانه ولی نمی دونم چرا مستقیم ازم نمی پرسید واسه اینکه خیالشو راحت کنم گفتم:
    من – چرا مامان هم هست ولی توی اتاقش داره استراحت می کنه .. شما که خبر ندارین مامان مریضه ..سکته کرده ....

    نمی دونم چرا ولی حس کردم بابا از پشت تلفن پوزخند زد ..دلم یه جوری شد گفت:

    بابا - نیما چی؟؟

    من – نیست رفته پی دوستای لاتش ولی سپیده هست ...

    بابا – باشه دخترم دفعه ی بعدی که زنگ زدم با باران هم حرف میزنم وقتم داره تموم میشه کاری نداری؟؟

    من – نه بابا ...

    بابا – باشه دخترم خداحافظ ...

    من – خدافظ ...

    و گوشی رو گذاشتم سر جاش واقعا بابا و نیما چه مشکلی داشتند که با مامان و سپیده دشمنی می کردند ... نمی دونم چرا ولی حس می کردم دارن یه چیزایی رو ازمون پنهون می کنن و من باید به زودی ازش سر در میاوردم ..مشغول فکر کردن بودم که باران از اتاقش اومد بیرون و گفت:
    باران – تو چرا هنوز اونجا وایسادی؟؟

    من – بابا زنگ زده بود..

    با تعجب گفت:

    باران – بابا؟؟ از کجا ؟؟ چی می گفت؟؟

    من – از زندان همینجوری زنگ زده بود باهامو حرف بزنه ..

    باران – پس چرا منو صدا نکردی؟؟

    من – وقت تلفنش تموم شد گفت دفعه بعدی که زنگ زد باهات حرف میزنه ...

    سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و سریع با نگرانی گفت:
    باران – بهار بوی سوختگی نمیاد؟؟

    یهو یاد غذای روی گاز افتادم و در حالی که به سمت آشپزخونه می دویدم داد زدم:

    من – وای باران غذامون سوخت بدون شام موندیم ...

    باران سری از روی تاسف تکون داد و همراه من اومد تو آشپزخونه ... غذام جزغالش در اومده بود قبلمه رو از روی گاز برداشتم و گذاشتم تو سینک و شیر آبو باز کردم یه بخاری ازش بلند می شد که بیا و ببین ... باران در حالی که با حسرت به غذای سوخته نگاه می کرد گفت:

    باران – حالا چی بخوریم؟

    من – زنگ بزن نیما از بیرون تخم مرغ بگیره بیاره ...

    باران – نخواستم بابا گرسنه بمونم بهتره و به سمت اتاقش راه افتاد...

    به ناچار زیر گازو خاموش کردم و رفتم توی اتاق سپیده در حالی که کتاب در دست داشت خوابش برده بود نا خودآگاه لبخندی اومد روی لبم .. سپیده برام بهترین خواهر دنیا بود با اینکه ده سالش بود ولی بیشتر از سنش رفتار می کرد درو بستم و رفتم بیرون در اتاق مامان باز بود می دونستم اونم گرسنشه ولی چیکار می تونستم بکنم من که می مردم هم به نیما زنگ نمی زدم باید خودم دست به کار می شدم و می رفتم یه چیزی می
    گرفتم اول تصمیم گرفتم برم تو اتاق مامان و سری بهش بزنم درو باز کردم و نگاهی بهش کردم نشسته بود روی تخت و از پنجره به بیرون خیره شده بود درو بستم و رفتم تو از پشت محکم بغلش کردم و ب*و*س*ه ای بر گونه اش زدم و گفتم:
    من – مامان من حالش چطوره؟؟؟
     
    نارسیس, samira behdad, neda42 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)