1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

داستان سوسوی زمستان و گرمای عشق|yektaye asheghکاربر انجمن

شروع موضوع توسط Yektay ashegh ‏30/12/16 در انجمن داستان های کامل شده کاربران

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    به نام خدا

    نام داستان :سوسوی زمستان و گرمای عشق
    نام نویسنده : Yektay ashegh کاربر انجمن نگاه دانلود
    ژانر : عاشقانه_اجتماعی
    پایان باز
    زاویه دید : نقل داستان از زبون شخصیت های اصلی
    تاریخ شروع رمان : ۹/۱۰

    خلاصه : زمستان از راه می‌رسید و گاه سردی و گاه گرمایی وجودم را فرا می‌گرفت اما یک شب زمستانی نمیدانم چشد که یاقوت نگاهت مرا جادوکرد و شیدای تو شدم نمیدانم چه شد

    داستان در مورد دختریه که تنها فرزند خانواده اس و پدرشو درست یه روز مونده به عروسیش توی یه تصادف از دست میده و بعد یه سال مادرش به سرطان معده مبتلامیشه مشکلاتی هم که دراین راه به وجود میاد باعث جدایی اون و نامزدش میشه تو اوج ناراحتی ها که احساس میکرد خیلی تنهاست دکتر مادرش به عنوان حامی کنارش میاد و ماجراهای جالبی ببینمشون شکل میگره و اون مجبور میشه برای درمان مادرش با مردی ازدواج کنه که بدترین خاطره عمرش رو براش رقم زده...و همه اشخاص درگیر ماجراهایی میشن که فکرش روهم نمیکردن
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏27/1/17
    M.Hosseini, morgana, Kimia.k و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R

    FATEMEH_R سرپرست بخش کتاب عضو کادر مدیریت سرپرست بخش

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/15
    ارسال ها:
    6,917
    تشکر شده:
    16,236
    امتیاز:
    841
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    [​IMG]
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپرمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♥♥♥ قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران♥♥♥ | انجمن نگاه دانلود



    ۩۞قوانین جدید تایپ رمان۩۞


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید
    *۩**۩*تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی انجمن*۩**۩*



    و برای آموزش نقد میتونید از لینک زیر کمک بگیرید


    " نقـــــد کـــــده "


    جهت ارائه ی رمان شما با کیفیت برتر به لینک زیر مراجعه فرمایید


    قوانین و اطلاعیه های بخش ویرایش


    توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به بخش ویرایش


    جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود


    از شما کاربر گرامی تقاضا می شود که قوانین این بخش را رعایت کنید


    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     
    morgana, maral.abbasi, Yektay ashegh و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    آروم دراتاق دکتر را بستم و بیرون امدم این چه رسمی بود که بهش دچارشدم سپهر از روی صندلی بلند شد و به طرفم اومد
    چی شد؟
    نگاهش کردم خودش تا اخر حرفمو خوند
    مهم نیس من مطمئنم خوب میشه
    دیگه نتونستم تحمل کنم پاهام سست شد و تعادلمو از دست دادم سپهر سریع زیر بازهامو گرفته و منو بغل کرد
    خدایا اخه مگه من چقدر تحمل داشتم؟
    آروم باش یکتا چیزی نیس درست میشه
    به سینه هاش ضربه زدم و گفتم چی درس میشه مادرم سرطان داره میفهمی ؟چجوری میخواد درس شه؟
    پدرم تو تصادف مرد بی پدر شدم دیگه نمیتونم...
    سپهر که خودشم بغض کرده بود دستشو روی سرم کشید
    نه من...
    باصدای باز و بسته شدن در اتاق دکتر بی اراده به طرفش برگشتم
    دکتر امیرارسلان رادمنش متخصص معده و مشکلات گوارشی با قدی بلند شونه هایی کشیده هیکلی ورزیده و خوش اندام صورتی تقریبا گرد چشمای درشت مشکی و ابروهای مشکی مژه های بلند و گونه های برآمده و لبایی درشت و قلوه ای داشت با نگرانی بهم خیره شد جلو اومد و گفت خانم ناصری باید ایشون رو فورا واسه شیمی درمانی بیارید
    خشکم زد 'یعنی اینقدر حالش بده؟''
    راستش من فکر میکنم شانس درمانشون فوق العاده بالاس چون استیج ۲ هستش تا پیشرفت نکرده سریع باید درمان شه!
    سری تکون دادم چشم حتما سریع میارمش
    دکتر هم سری تکون دادو دوباره وارد اتاقش شد و منشی نفربعدی رو صدازد
    سپهر دستمو گرف و گفت باهم میتونیم درستش کنیم خوب ؟ اول از خودمون چون اگه ما امید نداشته باشیم مادرچی؟
    راستم میگفت باید امیدوار میبودم ...
    سپهر نامزد منه ۱سال پیش از طریق آشناها عموم اومدن خواستگاریم و نامزد شدیم از بخت بد من روز قبل از عروسیم پدرم تصادف کرد و عروسی عقب افتاد
    الانم که مادرم
    خیلی میترسیدم برای همین دست سپهر رو محکم چسبیده بودم از بیمارستان بیرون رفتیم و به خونه رفتیم نمیدونستم چجوری باید به مامان بگم که سرطان معده داره
    از ماشین پیاده و وارد خونه شدیم
    مامانم نشسته بود با مادر سپهر صحبت میکرد جلو رفتم و به هردوشون سلام کردم
    سلام عروس گلم:-)
    سلام دخترم سلام سپهر جان چشید؟
    استرس تموم وجودم پرکرد دستام به لرزش افتاد سپهر که این حالتو دید جلو اومد دستامو گرفت و گفت مادر راستش هم خبر خوبه هم بد منتهی باید تا اخرش گوش کنید
    مادرم سری تکون داد و سپهر ادامه داد
    دکتر بعد از دیدن آزمایشاتون گفتن شما بیمارشدید و بیماریتونم اسم گنده ای داره ولی هیچی نیس اون گفته شما سرطان معده گرفتید اما چون در مراحل اولیه اس راحت درمان میشه پس جای نگرانی نیس
    صورت مادرم و مادرسپهر هردو توهم رفته بود ولی اروم بودن
    بع سپهر خیره شدم من نمیتونستم اینطوری بگم زبونش حتی خبرای بدم عادی میکرد و زبون باز بود شاید یکی از دلایلی که عاشقش شدم همین بود
    مادرسپهر بلندشد رفت پیش سپهر و اونو کشوند گوشه ای منم اومدم کنار مادرم نشستم
    مامان خوبی؟
    نگاهی بهم کردو جواب داد اره عزیزم خوبم
    واقعا؟
    اون سری تکون داد و من چیزی نگفتم تازه فکرم سمت سپهر رفت یهو چی شد ؟
    سپهر:
    با مامان رفتم تو حیاط دستشو پس زدم و گفتم مامان این چه رفتاریه ؟
     
    morgana, maral.abbasi, Kimia.k و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    مادر م به طرفم برگشت و گفت نمی‌بینی چه بساطی راه انداختی ؟ اگه از اول اینقدر اصرار این دختر رو نمیکردی
    حرفشو قطع کردم و گفتم یعنی چی مامان تا دختره دوتا بدبختی دید باید ولش کنم ؟
    مادرم حالت غمگینی گرفت و گفتم تو که وضعیت منو میدونی من
    تا یه ماه دیگه بیشتر زنده نیستم میخوام نورو ببینم
    دستی به موهایم کشیدم با حالت عصبی ای گفتم چرا همچین..
    با شنیدن صدای نیکتا حرفمون قطع کردم و به طرفش برگشتم
    کنارم رسید نگاهی به ممیکرد و پرسید چیزی شده؟
    لبخندی زدم و گفتم نه خانومم هیچی نیس
    و بعد دستشو گرفتم و باهام از خونه بیرون زدیم
    روبهش کردمو گفتم میای بریم یه دور بزنیم
    نگام کرد وگفت اره بریم
    سوار ماشین شدیم دستاشو مشت کرده بود منم ساکت بودم که گفت
    تو رو خدا بگو سپهر چیزی شده
    نه چی میخواد بشه
    بغضش ترکید و گفت چرا دروغ میگی حرفاتو با مادر شنیدم
    یخ کردم محکم زدم رو ترمز
    چی شنیدی؟
    گریه میکرد و جواب داد واقعا بلدی همش بگی هیچی نیس
    چرا منو بازی میدی
    هول شدم : من کی بازیت دادم من که مادرم تایید نکردم
    بانله گفت داری بهم دروغ میگی این از تاییدتم بدتره
    تا خواستم حرف دیگه ای بزنم در ماشین رو باز کرد و پایین پرید منم خواستم برم دنبالش که گوشیم زنگ خورد
    بله مادر؟
    سپهر جان نیکتا پیش تواه؟
    سرمو به فرمون کوبیدم نه راستش گف میخواد یکم قدم بزنه رفت
    خوب باشه پس توام اگه کاری نداری بیا خونه ما
    نه مادر یه وقت دیگه میام
    و بدون حرف دیگه ای گوشی رو قطع کردم چی میتونستم بگم چطور تو چشمای مادر نگاه میکردم خدایا ... نیکتا
    نیکتا:
    بی هدف میدوییدم نه میدونستم کجام نه کجا دارم میرم دلم بدجوری شکسته بود خدایا اخه چرا مگه من چقدر تحمل یه درد نه این همه دردو دارم
    گریه هام ریزششونو روی گونه هام شروع کرده بودند حالم دست خودم نبود
    گوشیم زنگ خورد
    بله ؟؟؟سلام اقای دکتر
    سلام خانم خوبید میتونید تشریف بیارید مطب ؟
    نگران شدم : چیزی شده ؟
    راستش درمورد مادرتونو...
    نزاشتم بقیه حرفو بزنه تندتند گفتم باشه دارم میام
    وگوشی رو قطع کردم
    در اتاق دکتر رو بدون توجه به منشی که داد میزد خانم کجا
    باز کردم دکتر با دیدن من بلند شذ و سلام داد جوابشو دادم و تا خواستم حرفی بزنم منشی با عصبانیت وارد شد
    بفرمایید بیرون خانوم
    دکتر نگاهی به من کرد و بعد رو به منشی کرد و گفت عیب نداره ایشون مریض ویژه منن
    منشی که معلوم بود از اون دخترهای جلفه یهو غیررسمی شد
    امیرارسلان واقعا که از کی تا حالا این شده ویژه ؟
    با چشمای درشت به منشی خیره شدم
    قدش از من کوتاه تر بود حتی با اون کفاشای ۱۰ سانتی اندامش لاغر بود و صورتش گرد بود با یه ارایش غلیظ که مثل این شخصیت دیو تو دیو دلبر شده بود !
    چشماش مشکی ابروهاش شیطانی و مشکی بود با موهایی که از یه ور مقنعه بیرون ریخته بودو مش طلایی و مشکی با لبای بزرگ و قرمز رنگ
    دکتر چشماشو گرد کرد و بااخم غلیظی گفت
    بهت گفتم تو محیط کار منو اینطوری صدانکن ساغر
    منشی که حالا میدونستم اسمش ساغره ایشی کرد و دررو محک م بست
    دکتر رو به من کرد و با شرمندگی گفت واقعا عذر میخوام
    لبخندی زدم و گفتم نه مشکلی نیس
    اشاره ای به صندلی کرد و منم نشستم
    خوب ... چی شده مادرم مشکلش حاده
    باهاش حرف زدید از بیماریش
    سری تکون دادم : بله من نه نامزدم
    و با یاداوری اتفاقات افتاده یه قطره اشک از چشمم بیرون زد
    دکتر باناراحتی بلندشد اومد کنارم
    چیشد مادرتون تند واکنش نشون دادن ؟
    سرمو پایین انداختمجلو پام نشست و گفت چیزی شده من میتونم کمک کنم ؟توی همین موقع دربازشد و صدای عصبیه سپهر چشماممو گرد کرد ....
    سپهر جلو اومد از جا بلند شدم
    تو اینجا چیکار میکنی ؟
    جلو اومد و کشیده ای به صورتم زد صورت منم به ضرب برگشت با حرص و احکام که سرازیر بودن بهش خیره شدم
    دکتر جلوی من ایستاد و گفت دارین چیکارمیکنید؟
    سپهر با عصبانیت گفت بکش کنار جوجه تا پخش زمینت نکردم نامزدشم هرکاری بخوام میکنم اهلش داد و جلو من ایستاد
    که میای اینجا با مردم بلاسی اره یااینکه من اشتباه دیدم که مثله این عاشقا جلو پات زانو زده بود ؟
    با صدای ارومی گفتم از اونجایی که مادر خیلی علاقه داره بدبختی مثله من کنارت نباشه.... اشکامو پاک کردم و گفتم منم میخوام ازت جداشم
    حلقه رو دستش دادم و کیفم برداشتم و دوییدم از مطب بیرون دکترم کمی بعد بیرون اومد و دنبالم افتاد .....
    نیکتا خانوم
    از مطب بیرون زدم و وسط خیابون وایستادم
    دکتر اومد کنارم و اومد حرفی بزنه که در کثری از ثانیه پرت شد روی زمین
    متحیر شدم سپهر امون نداد و روش افتاد جیغم هوا رفت
    کمک
    و دوباره توی مطب رفتم و نگهبانو صدازدم.....
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    morgana, maral.abbasi, Kimia.k و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    نگهبانا از راه رسیدن یکیشون کمر سپهر رو گرف و دیگری سعی داش دکتررو ازش جداکنه
    که ساغرم اومد و جلو من ایستاد نگاه عصبی ای به من کرد و گفت اینجا چه خبره ؟
    جوابی ندادم چن لحظه بعد نگهبانا جداشون کردن
    سپهر : یه بار دیگه به نیکتا نزدیک شی وای به حالت
    دکتر : برو جمع خودتو پسره ی آشغال
    من آشغالم یا تو که با نامزدم میلاسی؟
    با جیغ گفتم : بس کنید
    هردوشون اروم شدن
    روبه سپهر کردمو گفتم کی گفته من دیگه نامزدتم؟ دست بدون حلقه مو نشون دادم و ادامه دادم
    اونی که داری بهش تهمت میزنی صدتا اشغال مثله تو رو میزاره تو جیبش
    سپس با دستم اشاره کردم و گفتم مشکلات و کارای من دیگه بع تو ربطی نداره برو
    با ناباوری جلو اومد کمی بهم خیره شد و بعد گفت این حرف اخرته ؟
    سری تکون دادم پوزخندی زد و گفت هه انگاری فقط من داشتم دروغ نمیگفتم و نیم نگاهی به دکتر انداخت و رفت
    دکتر جلو اومد محافظا دیگه رفته بودن با نگرانی من و ساغر جلوش رفتیم
    حالتون خوبه اقای دکتر
    نگام کرد اره خوبم نگران نباشید
    ساغر چشم غره ای به من رفت و با عشوه گفت
    وای بمیرم لبت پاره شده؟
    دکتر بی توجه بی اون گفت
    من عذر میخوام همه این دردسرا تقصیر من شد
    تو چشماش زل زدم نه چراشمادکتر راستش...
    امیر صدام کنید
    چشمام گرد شد متعجب خواستم چیزی بگم که ساغر پرید بهم
    خوب گوش کن ببین چی میگم اگه اومدی بساط تور کردن بیندازی باید بگم اون نامزد منه
    صدای امیر بلند شد
    بی توجه ادامه داد خودتو بکش کنار!
    که یهو دست امیر روی صورت ساغر کشیده شد و برش گردوند
    ببند اون دهنتو ببینم ازکی تا حالا من نامزد تو شدم ها ؟
    سپس باعصبانیت برگشت ساغرم نگاهی بع من انداخت و دنبال امیر را افتاد واااااااااااا اینارو !
    منم راهمو گرفتم و به خونه برگشتم
    امیرارسلان :
    دررو بستم ولی ساغر بازش کرد و داخل شد
    برو بیرون
    تو چشام خیره شد وگفت چرا باهام اینطوری میکنی
    خنده ی عصبی کردم هههههه من ؟ یا تو که اول قاپ برادرمو دزدیدی درحالی که بامن بودی ازش بچه دار شدی و بعد ۵ سال اومدی ایران با یه بچه و با اصرار پدرم اومدی اینجا اونوقت من ادم بده شدم؟
    با بغض گفت میدونم بد کردم ولی من دوست دارم
    لبخنده مضحکی روی لبام جاخوش کرد : چرا اون موقع که داشتی میرفتی امریکا حرفای الانت یه ه*و*س بود؟
    یادته بهم چی گفتی گفتی هرگز منو نمیخواستی م فقط ه*و*س ت بودم
    اشکاش روی گونه هاش سرازیر شد
    اره ولی ...
    نزاشتم حرفی بزنه رفتم در اتاقتو باز کردم بیرون
    نگاهی ملتمس بهم انداخت کمی که گذشت رنگ نگاهش عوض شد دستاشو با حرص مشت کردو از اتاق بیرون رفت
    دررو بستم و روی میزکارم ولو شدم سرم درد میکرد حوصله هیج کاریو نداشتم
    نیکتا : در رو باز کردم و وارد خونه شدم ساعت تقریبا ۷ بعدازظهر بود
    رفتم پیش مامانم داشت تو آشپزخونه غذا درست میکرد از پشت پاورچین خواستم برام طرفش که یهو برگشت و هردومون جیغ زدیم
    مامانم که آروم شده بود کفت
    دختر این چه کاریع ؟
    با حالت حق به جانبی گفتم وای مامان یهو عین جن برگردی خو ادم میترسه دیگه
    اخمی کردوگفت خیلی پروریی بچه !
    به طرف غذاها رفتم واااایییییی
    با دست محکم زد پشتم و گفت بکش کنار و بعد غذاهایی برد یه ور دبگه
    اع مامانننننننننن!
    یامان مهمون داریم زشته تو الان بخوری
    نگام متعجب شذ مهمون؟
    سری تکون دادو گفت اره سپهر اینان
    اخمام توهم رف
    و بدون خرف دیگه رفتم تو اتاقم
    گوشیمو که از جیبم در اوردم پیام اومده بود بازش کردم لز طرف امیر بود
    سلام سالم رسیدین خونه؟
    بی اختیار لبخند زدم و جواب دادم بله دکتر
    سریع جواب داد امیر!
    باخنده جواب دادم بله اقا امیز درستع؟
    بله حالا شد خوب نیکتا خانوم با مادرت حرف زدی کی واسه دوره درمانی میاد ؟
    محکم زدم تو سر خودم
    وای یادم رفت !
    نیکتتتاااااا خانوم
    ببخشید ببخشید الان میرم بهش میگم
    باشه منم سریع درجریان بزارید
    چشم
    و از جابلند شدم و بادو به آشپزخانه رفتم ......
     
    آخرین ویرایش: ‏1/1/17
    morgana, maral.abbasi, Kimia.k و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    وارد آشپزخونه کخ شدم نزدیک بود بخورم به مامانم و خورشت الو بریزه
    چه خبرته دختر ؟ تو اخر امروز منو میکشی
    خندیدم و از جلوش کنار رفتم
    مامان ؟
    همون طور که به طرف میز میرفت جواب داد بله ؟
    اومد کنارش
    مانا باید بری و دوره درمانیتو شروع کنی کی به اقای دکتر نوبت بدم ؟
    مامان نگاهم کرد و گفت نمیخواد و دوباره به آشپزخونه رفت
    متعجب دنبالش راه افتادم
    یعنی چی ؟
    مامان ظرفا رو جابه جا کرد و به طرفم برگشت و گفت
    نمیخوام واسه درمان برم
    جیغم رفت هوا
    نهخخخخخخیر تو باید بری
    مامان نگاه عصبی بهم انداخت و خواست چیزی بگه که زنگ دز به صدا در اومد
    با همون حالت دررو باز کرد ولی بلافاصله چهره اش خندون شذ بفرمائید
    اوناهم بعد از تعارفای زیاد اومدن داخل منم رفتم آشپزخونه تا چشمم به سپهر نیفته
    که مامانم صدام زد : نیکتا جان ؟
    پوفی کردم و اومدم سالن و سلام علیکی کردم و کنار مبل بغل دست مامان نشستم
    پدر سپهر. رو کرد به من : عزیزم چیزایی از سپهر شنیدم حقیقت داره که میخواین جداشین/
    مادرم با گنگی به من خیره شد نگاه خونسردی به سپهر انداختم و گفتم پیشنهاد مادر و سپهر بود منم دیدم شان خانواده مدیره سوال با بدبختی مثله من سپهر وصلت کنه واسه همی
    رنگ نگاه مادرسپهر عوض شد عزیزم من کی اینو گفتم ؟
    حرصم گرفت : فکرکردید حرفاتونو با سپهر نشنیدم |؟
    سپهر تااومد چیزی بگه پدرش عصبی بهش خیره شد : حقیقت داره
    سپس به همسرش چشم دوخت و گفت اررره؟
    سپهر که انگار میخواس خودشو از این وضعیت خلاص کنه رو بع من گفت چرا دلیل اصلیتو نمیگی نمیدونستم کارت اینه عاشق ادمای نامزد دار بشی
    چشماممکن گرد شد حرف دهنتو بفهم
    مادرم که حسابی گیج شده بود سرشو گرفت و نالید توروهدا یکی بگه اینجا چه خبره ؟
    سپهر سینه صاف کرد چیزی بگه گفتم هنوز جای کشیده ات رو
    صورتم مونده
    سپس رو به مادرم کردم و همه جریانو توضیح دادم و درحالی که بغض کرده بودم گفتم حتی قاضی به یه فرد گناهکار اجازه دفاع میه من که گناهکار نبودم سپهر حتی به من فرصت حرف نداد
    مادر سپهر که به نظر می‌رسید خیلی عصبی شده بلند شد گفت
    از اولم نباید با خونواده ای نزدیک میشدیم که دخترش دختر نیس !
    پدر سپهر داد زد ساکت شو
    سپس بلند شد و دس زنشو گرف و از ساختمون بیرون رف سپهرم نگام کردو باخنده رفت
    اونا که رفتن اشکام رو گونه هام لغزید و گریه ام به هق هق تبدیل شد
    مادرم اومد پیشم و خواست حرفی بزنم که یهو از حال رفت
    جیغی زدم و نشستم کنارش مامان مامان ?
    وقتی دیدم جواب نمیده بلندشدم با دو رفتم اتاقم شماره امیر رو گرفتم بعد یه بوق جواب داد
    الو ...
    آقا امیر
    هق میزدم که با لحن نگرانش جواب داد چی شده نیکتا خانوم ?
    اقا امیر مامانم مامانم غش کرده
    لحنش جدی شد : کجایید؟
    کمی مکث کردم و بعد ادرس خونه رو دادم
    من سریع با امبولانس میام اصلا استرس نداشته باش فقط مرتب ضربانشو چک کن فهمیدی ؟
    بله
    من دارم میام
    و گوشی قطع شد
    حدود ۱۵دقیقه بعد صدای زنگ ممتد در بلندشد با عجله دویدم دررو بازکردم .
    سلام
    و سریع همراه مردی وارد شد مادرم رو بلند کردن روی برانکارد گذاشتن و بیرون رفتن من همراهشون وارد آمبولانس شدم ......
     
    آخرین ویرایش: ‏31/12/16
    morgana, maral.abbasi, Kimia.k و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    با استرس روی صندلی بیمارستان نشسته بودم که امیر اومد بیرون بلندشدم و به طرفش رفتم
    چیشد؟
    نگام کرد و گفت نیکتا خانوم استرس فشار ناراحتی اینا بدترین چیز واسه یه فرده مبتلا به سرطانه میفهمید چی میگم ایشون باید از همه اینا دورباشه .... ولی الان نگران نباشید حالشون خوبه
    سرپایین انداختم همش تقصیرمنه
    با تعجب نگام کرد و گفت چرا اتفاقی تو خونتون افتاد؟
    آروم سرتکون دادم اونم بعد از کمی مکث گفت به نظر رنگتون پریده موافقید چیزی بخوریم?
    بله
    لبخندی زد و دستش به طرف جلو گرفت و گفت پس بفرمایید
    اروم کنارش حرکت میکردم وارد بوفه شدیم ۱ ساندویج سفارش داد و بعد اومد روبه روم نشست
    رفته بودیم بوفه نزدیک بیمارستان
    ساندویح و که اوردن رو به من کرد و گفت مطمئنید چیز دیگه نمیخورین؟
    بله مرسی
    به صورت نگرانم چشم دوخت یهو گرمایی روی دستم حس کردم بی اختیار تو چشماش خیره شدم باهمون حالت جدی و مطمئن گفت
    نگران نباش نیکتا همه چی درس میشه
    با چشماش داشت بهم ارامش میداد یه آن به خودم اومدمو دستمو بیرون کشیدم از دستش و سر پایین انداختم
    اون هیچی از زندگی و بدبختی های من نمیدونست هیچی
    سعی کردم خودمو مشغول کنم نگاهم به ساندویچ افتاد برش داشتم و مشغول خوردن شدم
    امیرارسلان:
    تندتند ساندویچ رو میخورد و سرش پایین بود خنده ام گرفته بود
    نمیتونستم از نگاه کردن بهش دست بردارم اون بی نهایت زیبا بود با قدی نسبتا بلند اندام ریزه میزه صورتی کشیده لبای قلوه ای گونه های برجسته بینی کوچیک و سربالا ابروهایی کشیده مشکی چشمای درشت عسلی با موهای قهوه ای که کمی از
    روسریش بیرون ریخته بود
    نیم نگاهی به من کرد و یهو صدای اعتراضش بلند شد
    وا اقا امیر اینجوری چرا یه سره به من خیره شدین خوب نمیتونم درست بخورم
    تک خنده ای کردم
    جدی ؟
    اوهومی گفت
    به خودم جرات دادم و سوالی که تو دلم مونده بود رو پرسیدم
    نیکتا .. میتونم صدات کنم ؟
    تیکه ای از هادداگ تو گلوش پرید سریع بهش ای دادم
    بهتر که شد گفتم واقعا ببخشید نمیدونستم اینطوری هل میکنی
    خودشو به اون راه زد
    من هول نکردم غذا تو گلو پرید
    تای ابرویی بالا انداختم و گفتم اهاااا
    و دوباره سوالم رو تکرار کردم
    کمی مکث کرد پوزخندی زد و سرپایین انداخت از حالتش تعجب کردم
    سر که بلند کرد چشمام گرد شد داش گریه میکرد
    با تعجب گفتم چیشد یهو؟
    از جا بلند شد منم بلندشدم با صدای لرزونی گفت
    تو هیچی از گذشته من نمیدونی هیچی که میدونم اگه بفهمی دیگه نگامم نمیکنی پس خودتو درگیر من نکن
    کیفشو برداشت و از بوفه بیرون رفت
    منم دنبالش رفتم
    نیکتا وایسا
    بی توجه به من قدماشو تند تر کرد که با دو رفتم جلوش
    با جیغ گفت دس از سرم بردار
    و تنه ای بهم زدو خواست بره
    که من یه آن تو مناظره و بحث عقل و احساس احساسمو برنده کردم
    دستشو کشیدم و به طرف خودم کشیدمش و اونم تو بغلم افتاد..
    سعی کرد ازم جداشه
    دستاشو محکم بهم میکوبید ولم کن
    بیشتر بغلش کردم : شیششششششش اروم اروم
    جیغ جیغش کم شده بود فقط هق میزد :من خیلی بدبختم
    از خودم جداش کردم گونه های ترش رو خشک کردم و گفتم :
    اره گذشته سختی داشتی ولی باید فراموشش کنی من نمیدونم چه مشکلاتی بوده ولی هر چی بود گذشت با اه ناله تو فقط داری وضعتو بدتر میکنی
    سرشو بالا گرف مکثی کردوگفت تو اصلا میدونی من چی کشیدم ؟ ازم فاصله گرفت و گفت
    میدونی اینکه تو۱۲ سسالگی توسط برادر ناتنی مادرت بهت تجاوز شه یعنی چی؟
    چشمام گرد شد با بهت نگاش میکردم که ادامه داد
    میدونی هرروز توسط اطرافیات مسخره شدن و طرد شدن چه حسیه ؟
    میدونی خودکشی ناموفق مادرت از غم بلاییی که سرت اومده چه دردیه
    یا حتی زندان رفتن بابام واسه اینکه برادر ناتنی مادرمو تا سر حد مرگ زده بود؟
    یا اینکه مادر نامزدتت به خاطر یه اتفاق ناخواسته تحقیر کنه؟
    گریه ش دوباره شدت گرفت و فریاد زد : میدونی بی پدر شدن یعنی چی ؟
    اشک تو چشمام جمع شده بود دختر به این جوونی چه دردای بزرگی داشت:-)
    نیکتا...
    با بغض گف من ترحم کسیو نمیخوام پس فقط راحتم بزار
    و بادو ازم دور شد
    من موندم یه دنیا افکار پیچیده......
     
    آخرین ویرایش: ‏1/1/17
    morgana, maral.abbasi, Kimia.k و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    """با سر خوشی میدوییدم پدرم میخندید مادرمم با حالت عصبی میگف سیامک بلند شو بچه رو بگیر به جای خندیدن
    ولش کن داره بازی میکنه
    سهیل (برادر ناتنی مادرم) : وای چه دختر شیطونی
    مادرم که حسابی کلافه شده بود از آشپزخونه بیرون اومد گفت نه انگاری شما دوتا فقط میخوای منو حرص بدین
    عمه بزرگم لیلا خندید و کف وا چیکارش داری ماهک بچه داره بازی میکنه
    مامانم پوفی کرد و خواست بره که بابام صداش کرد
    ماهک ؟
    مامانم برگشت و نگا ش کرد
    بابام دستاشو ازهم باز کردع بود انگاری میخواس مامان بر تو بغلش جالب بود من تو این مواقع خیلی آروم میشدم
    مامانم نگاهی به مهمونا کرد و گفت
    خجالت بکش
    بابام با اخم گفت چرا ؟
    مامان لبخندی زد و گفت چون چ چسبیده به را
    و رفت روی مبل کنار عمه لیلا نشست
    بابام پشت چشمی نازک کرد :
    میبینی توروخدا لیلا مردم زن دارن منم دارم
    لیلا خندید و مادربزرگ گفت راس میگه دیگه تودو
    زار حیا نداری
    بابام اخمی کرد و با نگاه ملوسی به مادرم هیره شد ......
    سهیل جان پس من خیالم راحت باشع ؟
    صدای مامانم بود که داشت با بابا میرف شمال فردای مهمونی بود
    بابام ک
    ه نگران به نظر میرسید گف میگم ماهک ببریم نیکتا رو اخه ....نه نمیخواد ما بعد تولد نیکتا دوتایی مسافرت نرفتیم
    سهیل ضربه به شونه بابام زد نگران نباش من هستم
    بابام سری تکون داد و بعد از خداخافظی رفتن
    حالا چی کنیم
    سهیل به طرفم برگشت هیچی پرنسس خانوم برو بازی کن یاهرکاری دوس داری چیزیم خواستی صدام کن
    با خوشحالی به هواجستم و گفتم وای مرسسییی
    و بدو رفتم تو اتاقم....
    ساعت نزدیکای ۸ شب بود که صدای داد و فریاد سهیل بیدارشدم من هرگز بهش نمیگفتم دایی
    وقتی ام میخواستم صداش کنم میگفت اقا سهیل :-
    آروم در اتاق رو باز کردم سهیل وسط سالن داشت پشت تلفن هوار میکشید
    خفه شو
    ......
    هرغلطی میخوای بکن
    .......
    برو جمع کن خودتو تو از یه حیوون بدتری
    ،،.......
    دهنتو ببنددیگه به من زنگ نزن
    ........
    برو به جهنم
    و گوشی رو قطع کرد و روی مبل انداخت نمیدونم منو از کجا دید که یهو برگشت عصبی نگام کرد
    صورتش درهم بود و چشماش قرمز و شونه هاش افتاده مشخص بود مسته
    با قدمای اروم به طرفم اومد
    از حالتش ترسیدم و سریع دررو بستم
    ولی اون با یه هل و ضربه محکم در رو باز کرد به طرفم اومد
    عرق سردی رو تنم نشست
    منو گرفت بلندم کرد و محکم کوبیدم بی دیوار با این که ۱۲ سالم بود ولی مثه پر سبک بودم
    وحشی شده بود و من دست و پا میزدم اما حرفیش نبودم .........."""""
    اشکام دیگه محلت ندادن و رو گونه هام راه باز کردن امیر که این حالتو دید بلند شد بغلم کرد و سرمو رو سینه اش گذاش دروغ چرا واقعا محتاج یه آغوش بودم
    آروم زیر گوشم زمزمه کرد
    دیگه گریه نکن شیش اروم
    ....با هق هق گفتم بعد اون اتفاق مادرم از شدت فشاره وارده خودکشی کردکه پدرم نجاتش داد
    پدرمم تا زمان زیادی تو خودش بود تا اینکه یه روز رف پاتوق سهیل و باهاش درگیر شد و تا میتونست زدش جوری که به ۲ سال حبس محکوم شد
    گریه ام شدت گرفت بدتر ازهمه اطرافیام بودن که ازم دورشدن و باعینک خودشون قضاوت کردن حتی فامیلامون
    دست روی سرم کشید و بازوهامو محکم گرفت منو از خودش جداکرد و گفت
    مهم قضاوتای دیگران نیس گذشته هرچقد تلخ گذشته و تو باید خودت اینده رو بسازی
    دهن باز کردم حرفی بزنم که در بازشد
    و هردو به طرف در برگشتیم ساغر بود با یه صورت عصبی
    داری چه غلطی میکنی
    سا غر نگاهی به من کرد و با تمسخر گف نمیدونستم روان شناسی که م دم برات بنالن
    امیر منو ول کرد و به طرف ساغر رف که اون گفت
    جلو نیا نامزدم غیرتیه
    چشمای امیر گرد شد و خواست چیزی بگه که سپهر با قدمایی محکم اومد
    و کنار ساغر ایستاد .......
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    morgana, maral.abbasi, Kimia.k و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    با تعجب بهشون خیره شدم حال امیر بهتر از من نبود
    سپهر لبخندی زد سلام خانومی
    خودمو سریع جمع و جور کردم سلام
    امیر اما هنوز تو همون حالت بود شما دوتا کی ....
    ساغر خنده ای کرد و گفت چیه پشیمونی منو از دست دادی
    امیر خودشو جمع و جور کرد جدی گفت
    هه نه بیشتر به اشغال بودنت پی بردم
    سپهر که از این حرف امیر عصبی شده بود جلو اومد که من یعنی آن با دو اومدم جلو امیر وای به حالت دستت بهش بخوره
    خنده ای مرد ورو به ساغر گفت نفسی ما که واسه این نیومدیم درسته
    و ساغرم کارت عروسی ای رو از کیفش در اورد و داد دست من
    خوشحال میشم بیاین
    و سپس هردوشون از اتاق بیرون رفتن
    امیر عصبی رویصندلی افتاد
    نگاهش کردم خیلی عصبی بود
    رفتم کنارش نشستم و دستاشو گرفتم هردوتامون تو چشمای هم خیره شدیم انگار با زبون بی زبونی میخواستیم بهم چیزی بگیم که امیر بالاخره سکوت حاکمه رو شکست
    نیکتا..
    هوم؟
    من...:-)
    راحت باش
    وقت داری گوش کنی سری تکون دادم و اونم شروع بع صحبت کرد.....


    اروم تو خیابون قدم میزدم نمیتونستمم از فکر حرفای امیر بیرون بیام یعنی میتونستم کمکش کنم ؟
    همین طور تو افکارم غرق بودم که محکم به کسی برخورد کردم سربلند کردم عذر خواهی کنم
    که با دیدن صورتش حرف تو دهن ماسید
    باورم نمیشه چیزی که میبینم ....
    صورتش و ظاهرش فرقی نکرده بود قدش هنوز همون قدبلند بود چهارشونه هیکلی و خوش تیپ
    صورتش گرد و کشیده بود با چونه ای دوپهلو چال گونه لبایی سرخ و کشیده گونه های تپل چشمای مشکی تیله ای ابروهای مشکی فقط گوشه موهاش کنار گوشاش کمی سفید بود
    سلام ....
    مات و مبهوت نگاش میکردم .سهیل......
    لبخندی زد و گفت انتظار نداشتم اینجا ببینمت سیامک و ماهک چطورن؟
    تمام اتفاقات کودکیم تا حالا مثه یه فیلم کوتاه از حل چشم رد شذ چشمام رنگ عصبی ای گرفت و دستام بی اختیار مشت شدن
    پوزخنذی زدم و گفتم بابام عالیع خیلی عالی فقط باید بری بهشت زهرا واسه دیدنش
    لبخندش رنگ باخت با بهت نگام میکرد
    ادامه دادم مامانممممممممم خیلی خوبه از غم دوریت سرطان گرفته
    و سری تکون دادم و خواستم برم که منو محکم به طرف خودش کشید
    عصبی دستشو پس زدم
    به من دست نزن کثافت
    اخم غلیظی کرد و گفت این چرت و پرتا چیه چی داری میگی ؟
    نگاه تمسخر برانگیزی بهش کردم
    مگه نمیخواستی حالشونو بدونی اینم حالشون
    و خواستم ازش دورشم که بازو گرف و منو به سمت ماشینش برد
    ولم کن لعنتی ولم کن جیغ میزنما
    یه آن به طرفم برگشت و تو چشمام خیره شد نمیدونم یهو چی شد که ساکت شدم
    ساکت شدم منو برد و سوار ماشینم کرد و راننده اش راه افتاد متعجب بودم سهیل پول دار نبوداین ماشین این راننده ....اینا از کجا اومده بود.....
    انگاری میدونست من بی چی فکر میکنم که بدون نگاه کردن بهم گفت
    وقتی من از بیمارستان مرخص شدم حال خوبی نداشتم عذاب وجدان داشت منو میکشت باورم نمیشد به خاطر اون مرد که اصلا نمیشناختمش و نمیدونستم حرفاش درسته یا نه مست کردم و اون اتفاق واست افتاد تو همون روزا بود که دوست قدیمی ام پیمان بهم پیشنهاد داد بر م
    انگلیس و به عنوان مشاور ارشدش براش کارکنم منم رفتم
    الان ۸ ساله از اون ماجرا میگذره من به کمک پیمان سخت کارکردم تا شدم از سهام دارای اصلی شرکت و با کار و سفرم و تبادل کالاها به کشورای مختلف تونستم پولدارسم
    بعد همه اینا حالا که کسی بودم میخواستم برگردم میخواستم ......
    طاقت نیاوردم و دادزدم مامانم بعد اون اتفاق خودکشی کرد پدرم زندان رفت وی روز قبل عروسی ام تو تصادف مرد میخواستی برگردی چی که ببینی چقه بدبختمون کردی
    نگاه خشن و مبهمی بهم کرد و با صدای ارومی گفت
    تو داشتی عروسی میکردی؟............
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    morgana, Kimia.k, Masome.B و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Yektay ashegh

    Yektay ashegh حامی انجمن حامی انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏26/12/16
    ارسال ها:
    119
    تشکر شده:
    1,733
    امتیاز:
    336
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عضوی از " خانواده خاص"
    محل سکونت:
    طهران
    تو چشماش خیره شدم اره
    نگاش خون و غضبی درامیخته رو به طرف مقابل رونما میکرد
    ازدواج من چه ربطی به تو داره بعدم من چی میگم تو چی میگی ....
    عصبی داد زد طوری چهار ستون بدنم لرزید
    تو غلط میکنی ...
    بغضم گرفت و بی اختیار اشک ریختم حالتمو که دید اروم شد
    چی از جونم میخوای منو زندگیمو نابود کردی دیگه چی میخوای ؟
    باصدای دورگه ای از خشم و ناراحتی جواب داد :
    من ....نمیخواستم اون طوری شه نمیخواستم.....
    تو چشماش خیره شدم
    نمیخواستنت چه مشکلی از من حل میکنه؟ دردم درمون میشه میتونی چیزی که ازم گرفتی رو پس بدی؟
    عصبی نگام کرد
    نه من نمیتونم گذشته رو عوض کنم اما شاید ...
    نگام کرد وگفت
    میخوام ماهکو ببینم
    خنده ای عصبی کردم
    چیه میخوای دردش روجلو چشش بیاری ؟
    نگاه ملتمسی بهم انداخت و گفت
    نه ولی شاید بتونم کمکش کنم
    به طرفم برگشت و گفت مگه نمیگی ماهک سرطان داره ؟ من میتونم درمانش کنم
    نگام رنگ تعجب گرفت به خودش
    تو ؟چطوری
    تو انگلیس من بهترین دکتررا رو با بهترین امکانات سراغ دارم اونجا حتما درمان میشه ولی تو ایران فقط وقتش تلف میشه
    سر پایین انداختم
    اون قبول نمیکنه بیاد انگلیس ...
    نگام کرد و گفت مگه میشه نیاد پای جون ش وسطه
    اخمی کردم و گفتم درعوضش چی میخوای؟
    انگار منتظر این سوال بود تو چشمام خیره شد و گفت
    بامن ازدواج کن.....
    میدوییدم وهق میزدم بارون شدیدی میبارید
    انگار اونم بامن همصدا و همدرد بود
    ''''بامن ازدواج کن '''
    خدایا چرا من اینقدر بدبختم
    بلند تر دادزدم این عدل که ازش دم میزدی خداااوووووه
    کنار یه مغازه ایستادم
    مردم نگام میکردند و چیزی میگفتن
    هههه اره مسخره کنین بگین دیونه اس روانی اه
    ولی به قران وضع من از اینا از یه دیونه یه روانی خیلی بدتر
    پشت در بیمارستان رسیدم یه هفته ای از ملاقتم با سهیل میگذشت شمارش رو هم بهم داده بود که اگه نظرم عوض شد بهش زنگ بزنم
    وارد بیمارستان شدم و با دو خودمو به مطبش رسوندم
    یه منشی مرد صدام کرد انکار مال امیر بود منشی شو عوض مرده بود ؟
    خانم کجااااااا مریض داخله ....
    ولی من بی اعتنا دررو باز کردم امیر و بیمار به طرفم برگشتن
    منشی هم اومد چیزی بگه که امیر ردش کرد
    بیمار که به نظر میرسید کارش تموم شده خداحافظی کرد
    ورفت
    امیر بیمار که رفت از جا بلند شد و با نگرانی به طرفم اومده
    چی شده این چه وضعیه....زیر بارون بودی ؟
    نگاش کردم بغضم ترکید و تو آغوشش رها شدم
    امیر.....
    کمی که تو بغلش گریه کردم رفت و یه پتو گرم اورد انداخت دورم رفت پشت میزش و منم روبه روش نشستم
    و همه اتفاقاتو در مورد ملاقاتم با سهیل گفتم
    اخمی کرد حالت عصبی ای گرفت و سرپایین انداخت
    راستش منم مدتیه میخوام یه چیزی بگم ...
    نگاهی حاکی از ادامه حرفش بهش انداختم که گفت
    من پرونده مادرتو به چن تا دکتر فوق تخصص نشون دادم
    و خوب.....
    نگران شدم استرس و نگرانی کل وجودم رو احاطه کرد
    خوب چی؟
    سرطان مادرت به طرز باور نکردنی ای پیشرفت کرده و با وجود امکانات ایران .......امکان درمان وجود نداره ....
    یخ کردم لرزش دستام غیر قابل مهار بود
    ناخودآگاه حرف سهیل پیچید تو سرم
    نه .........یعنی من .....باید از اون کمک میخواستم ؟
    همون موقع گوشیم زنگ خورد
    ......
    اره
    ......
    میفرستمش انگلیس
    امیر با تعجب به من خیره شده بود
    .....
    یعنی چی ؟
    ....
    با جمله اخر گوشی از دستم ول شد و روی زمین افتاد
    تنها شرطش برای درمان مادرم اول ازداواجم باهاش بود.....
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    morgana, Kimia.k, Masome.B و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)