نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

روز جدایی|Roya_77کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Roya_77 ‏29/12/16 در انجمن داستانک

  1. Roya_77

    Roya_77 کاربر ویژه عضو انجمن

    1,009
    11,677
    امتیاز:
    696
    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده:)
    محل سکونت:
    طهران...
    با نگاه کردن به عکس بی جان میشوم...اشک در چشمانم حلقه میزند...
    اطراف را مینگرم...آه خدای من باز هم تنهایم...
    بچه ها در خانه خود سرگرم زندگی و مشکلاتشان هستند...
    گذشته در ذهنم عبور میکند...به یاد می آورم همان روزی را که این خانه قدیمی
    را ترک کردم...
    ترک کردم..اما...به نفع خودم نبود بلکه به ضررم بود اما از خود گذشتم تا دوستم
    خوش باشد......

    فرو میروم در خاطرات شیرین که نه اما تلخ گذشته...
    «با خطی زیبا نه اما معمولی یادداشتی با عنوان"خداحافظی"بجای میگذارم...
    .."عزیزم!
    من رفتم...دنبالم نگرد...
    میدانم که پیدایم میکنی اما نمیخواهم مزاحم زندگی تو و دوستم باشم...
    میدانم که ماه هاست دلت نزد اوست...
    نه نمیخواه که شرمنده و یا ناراحت شوی...
    برو و با دوستم خوش باش...فقط قول بده که همیشه همه جا همراهش باشی و
    هیچگاه ناراحتش نکنی...برای تو و همسرت آرزوی خوشبختی میکنم..
    اما بدان هیچگاه فراموشت نمیکنم..."
    یک آه آرام اما از ته دل میکشم...
    چمدانم را برمیدارم و به سمت درب خروجی راه می افتم...می ایستم...
    برای اخرین بار از نزدیک نگاهش میکنم...قطره اشکی از چشمانم سقوط میکند..
    راه می افتم و از خانه خارج میشوم...
    به شهری که اولین بار او را ملاقات کردم می روم...بغض سد گلویم میشود...
    بغضم را قورت میدهم و به سمت هتلی میروم و اتاقی برای چند شب میگیرم تا
    وقتی که خانه ای برای خود اجاره کنم....
    به اتاق که رسیدم احساس ترس و تنهایی وجودم را فراگرفت...چمدانم را در گوشه ای
    گذاشتم و روی تخت نشستم...تلفن همراهم را از جیب پالتویم در آوردم...
    چندین پیام و تماس بی پاسخ از او و دوستم روی نمایشگر موبایلم می آیند...
    بی توجه به آنها به گالری موبایلم میروم و بار دیگر عکس هایمان را نگاه میکنم...

    اشک در چشمانم حلقه میزند..اما..مقاومت میکنم...باید این را به خود عادت دهم
    که ناراحتی و گریه کردن دیگر برایم سودی ندارد...


    سال های زیادی از آن روز تلخ گذشته...
    در یک بیمارستان خیریه کار میکنم...زندگیم تقریبا به روال عادی برگشته و خود را
    با مشکلات زندگی وقف داده ام...
    در برخی روزها در بیمارستان چند بیمار فوت می شوند...
    میبینم که خانواده هایشان چقدر ناراحت و غمگین می شوند...
    در این روزها من هم بسیار ناراحتم و همدرد خانواده هایی که عزیزشان را از دست
    دادند می گریم....
    روزی در بیمارستان شخصی آشنا را دیدم که در حال پرس و جو بود...
    گویی به دنبال فردی میگشت...توجهش به سمت من جلب شد...
    به سمتم آمد ، بعد از پرسیدن نامم برق شادی را در چشمانش دیدم...
    میگفت از طرف همسر سابقم آمده...فرزندش است..بعد از گفتن این حرف ها اشک
    چشمانم را تر کرد...پسرش بسیار شبیه به خودش بود...
    کمی که حالم بهتر شد از من خواست تا با او نزد خانواده اش بیایم....
    اندکی فکر کردم....دلم میخواست آنها را بعد از این همه سال ببینم...
    پیشنهادش را قبول کردم و فردای آن روز به شهری پا گذاشتم که بیست و پنج
    سال پیش با کوله باری از غم و اندوه ترکش کردم...
    جلوی در خانه ایستادم...همان خانه قدیمی بیست و پنج سال پیش...
    وارد خانه که شدم...بازهم یار همیشگیم بغض سد گلویم شد....
    اما به بغضم اجازه شکستن ندادم...روی مبل نشستم و منتظر آمدنشان شدم...
    اندکی بعد آنها آمدند...به احترامشان بلند شدم...
    چقدر شکسته شده اند...چهره هایشان چروک افتاده و در موهایشان تار های سفید
    خودنمایی میکند...چند دقیقه ای را در سکوت گذراندیم که دیدم دخترکی با جثه
    کوچک برایمان قهوه آورد...
    لبخندی تلخ بر لبم نشست...همانند نوجوانی های مادرش است...
    بعداز رفتن بچه ها و کمی احوال پرسی به بحث اصلی پرداختند...
    با گفتن هر کلمه از حرف هایشان بغض بیشتر گلویم را میفشرد و در آخر
    حرف هایشان به سمت روشویی رفتم و صورتم را شستم..
    با هر مشت آب که به صورتم میریختم گریه ام شدتش بیشتر میشد...
    حتی تصورش در رویا هم برایم سخت بود...
    حرف هایشان در ذهنم عبور میکرد...
    سفری کاری ، خطرناک و طولانی که ممکن است هیچگاه برنگردند....از من
    خواستند تا از بچه هایشان مراقبت کنم....آیا می توانم؟!
    خدایا اینهمه سال دوری و جدایی...
    حال نیز که برگشتم باز هم دوری و جدایی...
    کمی که حالم بهتر شد نزد آنها رفتم و قبول کردم تا از بچه هایشان مراقبت کنم...

    بعد از شنیدن جوابم برق اشک را در چشمان هردویشان را دیدم...
    با بغض گفتند تا حلالشان کنم...گفتم از همان روز اول هم کینه ای از شما نداشتم...
    صبح فردای آن روز آنها رفتند...
    من ماندم و بچه هایشان و....این خانه قدیمی...
    بعد از رفتنشان من نیز به دنبال یافتن شغل مورد نظرم در بیمارستان شدم...
    چند روزی وقتم صرف پیدا کرد کار گذشت و پس از یافتن شغلم تصمیم گرفتم خانه را که کمی

    بوی خاک و کهنگی میدهد تمیز کنم...
    بعد از تمیز کردن پذیرایی و آشپزخانه و اتاق های بچه ها به اتاقی رسیدم که برایم
    یاد آور خاطرات شیرینی بود...اشک چشمانم را تر کرد...

    نام اتاق را اتاق"آرامش"گذاشته بودیم...اتاقی که هرگاه ناراحت ، عصبانی یا بی حوصله
    بودیم به آن پناه میبردیم...ترکیب رنگی آرامش بخش اتاق و کتاب هایی که در آنجا
    قرار داده بودیم همشان باعث می شد که آرام شویم...و خصوصا دفتر و قلمی که روی
    میز گذاشته بودیم تا تمام احساساتمان را در آن بنویسیم بسیار آراممان میکرد...
    روی در هنوز آن تکه مقوایی که بیست و شش سال پیش با رنگ های باقی مانده
    و انگشتانمان نوشته بودیم"لطفا با آرامش وارد شوید"بود و این با عث شد
    در میان گریه لبخندی تلخ بر لبانم بنشیند...مقوا قدیمی و رنگ و رو رفته شده بود..
    دستگیره در را میگیرم و سعی میکنم در را باز کنم...
    در قفل است و باز نمیشود....
    با غمی بسیار روی صندلی مینشینم...
    بعد از کمی فکر کردن به یاد می آورم که این اتاق دو کلید داشت...
    یکی برای من...و...دیگری برای او...
    نزد کیفم رفتم و دست کلیدم را از کیفم بیرون آوردم...کلید ها را دانه دانه نگاه کردم..
    یافتمش..با عجله به سراغ در اتاق رفتم و بازش کردم...همجا تمیز بود...
    حتی ذره ای گرد و غبار هم روی وسایل نبود...
    روی صندلی نشستم...دفتری آشنا توجهم را جلب کرد...
    با باز کردن دفتر یادم آمد این همان دفتر خاطرات بیست و پنج سال پیش است
    که موقع ترک کردن این خانه فراموش کرده بودم با خود ببرم....
    همدم و یار من در آن روز های سخت که پنهان میکردم از همه کار های همسرم
    بی خبرم دفترم بود...
    همیشه وقتی شروع به نوشتن میکردم اشک هایم هم جاری میشد و دفترم را خیس
    میکرد و باعث میشد جوهر قلمم در دفتر پخش شود...ورق های دفترم همه چروک
    بود و رد اشک هایم رویش خود نمایی میکرد...
    غرق در گذشته بودم که زنگ در به صدا در آمد...بچه ها آمدند...
    از اتاق بیرون آمدم و در اتاق را قفل کردم...اشک هایم را پاک کردم از روی صورتم
    و سعی کردم با رویی باز به استقبالشان بروم...
    تصمیم گرفتم تا وقتی دوستم و همسرش از سفر بیایند در همین اتاق بمانم..
    سالهای زیادی از رفتن آنها میگذرد...
    هردو بچه ها ازدواج کردند و خوشبخت و موفق هستند...
    شب عروسی هردویشان برایشان آرزو کردم هیچگاه به سرنوشت من مبتلا نشوند...
    با اینکه بچه ها دیگر امیدی به برگشت پدر و مادرشان ندارند اما من هنوز هم
    به انتظار آنها چشم به در و تلفن دوخته ام...
    امروز از صبح دلشوره ای به سراغم آمده...دلم گواهی خبر بدی میدهد...
    وقتی زنگ در به صدا در می آید دلشوره ام بیشتد میشود...در را باز میکنم...
    پستچی نامه ای به من میدهد و میرود...
    با باز کردن پاکت نامه و نگاه کردن به عکس ها بی جان میشوم...
    از خاطرات گذشته ام بیرون می آیم...»
    درون پاکت نامه ، نامه ای را میبینم...نامه را باز میکنم و میخوانمش...
    .."سلام...!
    شاید نباید این نامه را مینوشتم و این کار دیوانگی بیش نباشد...
    اما وجدانم اجازه نداد این حقیقت از چشم شما پنهان بماند...
    متاسفانه دوستانتان با من تصادف کردند و جانشان را از دست داده اند...
    من متاسفم که این خبر را اینگونه و انقدر ناگهانی به شما میدهم...
    آدرس شما را در ماشینشان پیدا کردم...
    من به قصد با آنها تصادف نکردم و خیلی بطور ناگهانی ماشین هایمان باهم برخورد
    کرد البته این اتفاق برای سه هفته پیش بوده....من در طول این سه هفته در بیمارستان
    بستری بودم...وقتی باهم برخورد کردیم من با سختی از ماشینم بیرون آمدم و به سمت
    ماشین آنها رفتم فکر میکردم زنده هستند اما با صحنه ای که دیدم بسیار ناراحت شدم
    سعی کردم آدرسی یا نشانی از دوستانشان در ماشینشان پیدا کردم که نشانی
    خانه شما را پیدا کردم...
    تصمیم با خود شماست من مشکلی ندارم...شما میتوانید از من شکایت کنید...
    آنها عزیزانتان بودند درکتان میکنم...
    با این نامه میخواستم از حال دوستانتان با خبر باشید...
    خدانگهدار.."
    آه خدای من....
    دنیا چقدر کوچک و گذرا است....و چقدر بزرگ هستی...
    ساعاتی طولانی گریه میکنم و بعد از بهتر شدن حالم به بچه هایشان خبر میدهم...
    ............بسیار ناراحت شدند....
    دلم برایشان میسوزد...از دست دادن پدر و مادر باهم خیلی سخت است...
    خود نیز این درد را کشیده ام و درکشان میکنم...
    .......
    چند ماه بعد در یک شب بارانی زمانی که برای خواب آماده میشدم
    به اتفاق های گذشته...
    به دوستم....همسرش...فرزندانشان...فکر کردم...
    قطره اشکی از چشمانم سقوط میکند...و به خواب میروم...
    گویی از اینکه امروز روز آخری است که نفس میکشم با خبر بودم...
    به خواب رفت....خوابی که فردای صبح آن چشمانش باز نگردید و دیگر بیدار
    نگشت...
    خوابی ابدی....



     
    آخرین ویرایش: ‏31/12/16
    نگین نوروزی, Kiarash70, ~پارسا تاجیک~ و 50 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Roya_77

    Roya_77 کاربر ویژه عضو انجمن

    1,009
    11,677
    امتیاز:
    696
    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده:)
    محل سکونت:
    طهران...
    چشمان معصومش را بسته بود و من با بغض به او نگاه میکردم.خم شدم و خواستم برای اخرین بار عطر موهای بلندش رد به ریه هایم فرو ببرم . پتو را رویش کشیدم و از اتاق بیرون آمدم .به پشت سر برگشتم و برای آخرین بار چهره زیبایش را نگاه کردم . بغض گلویم را میفشرد اما چاره ای جز رفتن نداشتم.
    آرام آرام قدم برمیداشتم تا ازصدای قدم هایم چشمان معصومش را باز نکند.
    بدون هیچ یادداشت یا اطلاعی مجبور به ترکش بودم ، در اوج خنده ها و نشاط زندگی مشترکمان...
    اینگونه بهتر عادت بر نبودنم میکرد ، حداقلش این بود که دیگر دوستم نخواهد داشت .
    به فضای بیرون رسیدم ، باد می آمد.سنگرفش زیبای از برگ های رنگارنگ پاییزی در خیابان درست شده بود و برگها توسط باد در هوا به رقـ*ـص آمده بودند.
    راه افتادم ، صدای خش خش برگها زیر پاهایم ونم نم بارانی که تازه شروع به بارش کرده بود قلب مرا بیشتر میفشرد .
    لبخند همیشگی اش جلو چشمانم کنار نمیرفت.
    نفس عمیقی کشیدم و به خاطرات زیبایی که باهم رقم زده بودیم فکر کردم.خوشحال بودم ! ازاینکه اخرین لحظات زندگی ام را نیز با اون و با فکر به او میگذراندم .
    به خودم که آمدم روبه روی در بیمارستان بودم . قدم هایم را سست ولرزان برمی داشتم .
    به سمت پذیرش بیمارستان راه افتادم با همان قدم های لرزان...
    با اینکه دلم خیلی میخواست دوباره صدای خنده های بلندش را بشنوم و نگاهش کنم ، اما اصلا دوست نداشتم من را ، مردش را ، انقدر ضعیف و شکننده وبا قدم های سست و لرزان ببیند.
    لباس های بیمارستان را برای بستری شدن پوشیدم و تنم را به دست پرستار ها و دکترها دادم.هیچکس از بودنم در اینجا اطلاعی نداشت ، درواقع هیچکس از بیماری من هم اطلاعی نداشت.
    دوست نداشتم با خبر دادن در مورد بیماری و وضعیتم موحب رنجش و ناراحتی دیگران بشوم.سرطان مرحله آخر خون !
    دیگر هیچ امیدی به زندگی ام نبود ، گله نمیکنم اما چرا حالا ؟!
    حالا که یک نفر من را دوست دارد . حالا که یک نفر را دوست دارم.با هربار شنیدن صدای خنده هایش انگار دوباره متولد میشوم.
    کم کم بی جان میشوم.اتاق سفید رنگ بیمارستان را نگاه میکنم ، چندین دکتر و پرستار بالای سرم هستند ، دستگاه های زیادی را داشتند به من متصل میکردند.دلم میخواست بگویم دیگر برای زنده ماندنم تلاش نکنید ! برای زنده ماندن دیر شده است...اما توان گفتنش را نداشتم.جای جای بدنم میسوخت، سوزش اتصال دستگاه ها به تن بی جانم...
    بغض بدی در گلویم گیر کرده.
    اینکه خودم را دراین وضعیت میبینم برایم خیلی دردناک است.
    اینکه زندگی ام را رها کردم و تنم را به دکتر ها سپردم برایم دردناک است.
    و از همه دردناک تر برای من این است که در اوج خوشبختی مجبور به ترک کردن عزیزترین فرد زندگی ام هستم.
    کار اتصال دستگاه ها تمام میشود و کم کم پرستار ها و دکترها پراکنده میشوند.
    دکتر از من پرسید: همراه ندارید ؟ کسی که بخواهد به شما روحیه دهد؟
    سرم را به نشانه منفی بودن تکان دادم و دکتر رفت.
    چشم هایم گرم خواب شد و دیگر متوجه اطرافم نشدم.
    روزها به سرعت میگذشت و من با تک تک سلول هایم ضعیف شدن و از بین رفتنم را حس میکردم.نگاهم به شیشه روبه رو افتاد.داشت گریه میکرد با همان معصومیتی که همیشه در چشمانش داشت قطرات باران از چشمانش میباریدند.
    ماسک اکسیژن را از دهانم برداشتم و لبخند تلخی بر لب زدم.گریه اش شدت گرفت. با سختی گفتم:گریه نکن جانان من
    اما فایده ای نداشت . دوست نداشتم شکستن مردش را ببیند اما نتوانستم بغضم را کنترل کنم و اشک از چشم هایم جاری شد.بی تابی میکرد آنقدر که پرستار ها بزور او را بردند.به کجا نمیدانم.
    درد تمام وجودم را گرفت،چقدر ضعیف شده بود. با دیدن ضعف جانانم حالم بدتر شد...کاش میتوانستم بگویم جانانم انقدر خودت را اذیت نکن،مثل قبل جانان را در آغـ*ـوش بگیرم و آرامش کنم...
    تنم میلرزید ، تحمل درد را نداشتم گویی تک تک سلول های بدنم متلاشی میشدند...
    پلک هایم سنگین میشدند...به سختی نفس میکشیدم...مادر و پدرم لبخند میزدند
    بعد از مدتها آرزوی دیدنشان ، الان روبه رویم بودند...مادرم دستم را گرفت،
    به سمت نور رفتیم ،نوری زیبا که هرگز چشم هایم را اذیت نمیکرد، تمام دردهای بدنم ازبین رفتند...
    و صدای بوق ممتد دستگاه که در اتاق کوچک یک بیمارستان بزرگ بیچیده بود...
     
    آخرین ویرایش: ‏19/2/19
    نگین نوروزی, fadya.mz, Kiarash70 و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.