1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

داستان رقابت عشق وانتقام | عطیه روشن ضمیرکاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Atie_rz ‏28/12/16 در انجمن داستان های کامل شده کاربران

?

نظرت رو راجب رمان؟

  1. خوب

  2. خيلي خوب

  3. علي

  4. خيلي عالي

Results are only viewable after voting.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    نام رمان : رقابت عشق و انتقام
    نام نویسنده : Atie_rz کاربر انجمن نگاه دانلود
    ژانر : عاشقانه


    به نظرتون کدومش برنده میشه?
    دخترک داستان, نفس , نفس مهرآرا مدیر شرکت گرافیکی قربانی چی میشه?
    قربانی حسادت? یا قربانی دشمنی دو شخصیت دیگه?
    ,آرمان, پسرک داستان,اقایه مهندس معمار....
    6 سال بدون نفس کجا زندگی کرد?ینی نفسو دوست داشت...
    عشق پاک که قربانیه دشمنی بقیه شده
    قضاوت بی جا
    تاوان شش سال دوری
    عشقي نافرجام
    زندگي ،عشق ،انتقام
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏13/1/17
    baran98, ریحانه80, Unidentified و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R

    FATEMEH_R سرپرست بخش کتاب عضو کادر مدیریت سرپرست بخش

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/15
    ارسال ها:
    6,917
    تشکر شده:
    16,236
    امتیاز:
    841
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    [​IMG]
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپرمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ♥♥♥ قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران♥♥♥ | انجمن نگاه دانلود


    ۩۞قوانین جدید تایپ رمان۩۞


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید
    *۩**۩*تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی انجمن*۩**۩*



    و برای آموزش نقد میتونید از لینک زیر کمک بگیرید


    " نقـــــد کـــــده "


    جهت ارائه ی رمان شما با کیفیت برتر به لینک زیر مراجعه فرمایید


    قوانین و اطلاعیه های بخش ویرایش


    توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به بخش ویرایش


    جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود


    از شما کاربر گرامی تقاضا می شود که قوانین این بخش را رعایت کنید


    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     
    baran98, ریحانه80, Unidentified و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    دستی به موهای بلندم کشیدم
    روی صورتم دقیق شدم.چشمای نسبتا بزرگ, ابروهای پر,دماغ معمولی که به بابام رفته بود, لب های معمولی...انگشتمو روی لبم کشیدم.
    (فلش بک)
    + عه آرمان اذیت نکن دیگ...
    - دلم میخواد اینا ماله خودمن,فهمیدی چیگفتم? تو ماله منی...
    مثله همیشه جلوی حرفاش کم میوردم.نمیدونم چرا? حس میکردم راس میگه...
    .
    .
    .
    .
    محکم لبمو پاک کردم...هنوز حس کثیفی میکردم...متنفر بودم از اون سالا...آرمان...عشقه 6سال پیش...
    6 سال گذشته بود و دکتر میگفت دچار افسردگیم و مشکلات عصبی که با قرص ارومشون میکردم...

    (فلش بک)
    + اون کشو بده دیگ کوچولو....
    - آخ آروم تر بابا همه موهاموكندي
    + نفس این موهارو کوتاه نمیکنیا بخدا اگه بهشون دست زدی دیگه اسمتو نمیارم...میخوام وقتی رفتیم سره خونه زندگیمون هرروز خودم برات ببافمشون

    برگشتم و سرمو گذاشتم رو سینش...
    - چشم اقایی...
    صدای تپش قلباش دیوونم میکرد
    با خودم گفتم: خدایا این صدارو ازم نگیر...هیچ وقت...
    .
    .
    .
    .
    ااااه.... با صدای شکستن گلدون مامان و بابا سراسیمه وارد اتاق شدن...
    ـ هیییسسسس...نفس بابا آروم باش دخترم...
    + آخه چرا اینجوری میکنی با خودت مامان? چرا نمیگی چرا حرف نمیزنی
    اشکای مامان خون تو دلم به پا کرد
    از بغل بابا بیرون اومدم و قرصمو از دست مامان گرفتمو خوردم.
    + چیزی نیست مامان...ببخشید که نگرانتون کردم...برید پایین منم بیام صبحونه بخورم که معدم از بس صدام زد دیوونه شدم
    خنده ای سر کردم تا خیال مامان و بابا راحت شه و برن بیرون...
    اما کی بود که بدونه پشت اون خنده چی میگذره
     
    مینو68, baran98, Narjes9614 و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    از ماشین پیاده شدم, سرمو بلند کردم...
    شرکت گرافیکی مهرآرا... بعد از گرفتن مدرکم فورا بابا بهم کمک کرد تا این شرکتو راه بندازم...چند ماهی میگذشت که راهش انداخته بودمو خداروشکر کاروبارم گرفته بود...
    ولی یه کاری میلنگید.در به در دنبال یه مهندس معمار عالي بودم ولی پیدا نمیشد...یه ادم جدی...مثل خودم که همه مواقع به فكر كارش باشه .....
    از وقتی آرمانو تو اون وضعیت دیدم چسبیده بودم به درسم...15 سالم بود که باهاش اشنا شدم...دوسال ازم بزرگتر بود...چند وقته اول خیلی خوب بودیم...سال سوم دوستی...18 ساله بودمو 20 ساله...

    با صدای مشتی اکبر که میگف خانوم...خانوم مهرآرا تشریف نمیارین داخل! به خودم اومدم که دیدم دم در شرکت وایسادم...
    ابروم رفت خدا میدونه چقدر این جا فکر کرده بودم...
    + سلام مشتی ببخشید دیشب درست نخوابیدم...
    - خواهش میکنم خانوم غمتون کم بفرمایین داخل...
    وارد سالن شدم و بعد از سر زدن به تمام قسمت های شرکت برگشتم به اتاقم..
    ست مشکی طوسی بود,مشکی...اونم موهاش مشکی بود...چشمایه مشکی...
    دنیام 6 ساله تمومه که تو این سیاهی گم شده...
     
    Raha.N, مینو68, baran98 و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    با صدای تلفن از فکر بیرون اومدم...
    + بفرمایید
    - خسته نباشید خانوم مهرآرا...اقایی برای درخواست کار اومدن میخوا...
    + بفرسش داخل
    - چشم خانم ...
    پوووف که چقدر یه چیزیو طولانیش میکرد
    + میتونم بیام داخل???
    - چقدر صداش اشنا بود...قلبم شروع کرد به تپش...نه...اون خیلی وقت پیش رفت...نمیتونه اینجا باشه...اروم باش نفس...محکم دختر به خودت مسلط باش...
    - بفرمایید
    صدای قدماش نزدیک تر میشد که نرسیده به میز متوقف شد. دیگ همه چی داشت عجیب میشد.تصمیم گرفتم سره جاموندمو بلند کنم...
    + نفس!!!تو!!
    خودش بود. میدونستم. هنوز صداشو میشناختم.هنوز قلبم براش میتپید.
    ترسیده بود و تو شوک.
    ( فلش بک)
    - آر...آرمان تو...ارمان این کیه...
    اشکام مثل بارون صورتمو خیس میکرد که دستایه مردونش صورتمو نوازش کرد...اما نه مثل قبل...با صدا...با شدت...با درد
    + کاریو کردم که باهام کردی نفس... نفسمو بریدی نفس...
    نمیفهمیدم چی میگ...
    + آرمان چی میگی... چي ميگي تو ؟..
    -خ*ف*ه شو...تلافی کاری که کردی...هرررری
    از در بیرون رفتو دیگه هیچ وقت ندیدمش.بهم گفتن رفته از این شهر...رفت و من با دنیایی از سوالا تنها موندم که چرا و چیکار کردم....
    .
    .
    .
    .
    به خودم مسلط شدم...
    +پروندتون لطفا
    با چشمایه بهت زده پروندرو گذاشت رویه میز
    ـ نفس من...
    + مهرآرا هستم جناب...جناب اقایه آرمان پرورش...یک سال سابقه کار تویه شرکت معمولی...
    - بله خانوم مهرآرا اما ب دلی...
    + استخدامید...
    بلند شدم و بدون توجه به صورت شوک زدش به سمت پنجره رفتم...
    + به موقع سرکارتون حاضر میشید...جدیت...مسعولیت پذیری واسم خیلی مهمه...شرکت تازه شروع به کار کرده و واسم مهمه این روند خوب درست پیش بره...
    - حتما مطمعن باشید از کارم راضی خواهید بود...
    +میتونید برید و از فردا کارتون رو شروع کنید...
    پروندشو برداشت .تشکر کرد و رفت.

    پوووف...نمیدونم چرا استخدامش کردم...کیفمو برداشتم و رفتم بیرون
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏30/12/16
    Raha.N, مینو68, baran98 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    بی توجه به آرمان که داشت با لطفی منشیه شرکت که محو زیبایی آرمان شده بودحرف ميزد و حواسش به من نبود به سمت در خروجی رفتم...
    + لطفی قرارایه امروزمو کنسل کن...آگهی استخدام مهندس معمارم بردار...در ضمن...تابلوهایه رویه دیوار خیلی قشنگ ترن

    دستمو گذاشتم رو دهنم...این چی بود دیگ که پروندم...آرمان با دهن باز نگاهم میکرد و منم بدون به رویه خودم اوردن از در بیرون رفتم...
    ماشینو روشن کردم...به سمت جای همیشگیمون روندم...
    (فلش بک)
    - چشماتو باز کن خانومی
    + وااای...آرمان اینجا چقدر خوشگله...
    برگشتمو بغلش کردم...انقد ریزه میزه بودم که تو بغلش گم میشدم
    سرمو بلند کرد...
    با چشمایه سیاهش زل زد بهم.
    - نه به خوشگلی تو ...
    و ب*و*س* ای روی پیشونیم کاشت
    .
    .
    .
    .
    .
    سیل اشکام بود که جاری شده و بود روی نیمکت همیشگیمون کز کرده بودم ....
    با حرص اشکامو پاک کردم...
    جواب این سوالارو پیدا میکنم...اما نه با عشق...نه با محبت
    منتظر باش اقایه آرمان پرورش...
    انتقام این6 سالو خواهی داد...
    منتظر باش...
     
    Raha.N, مینو68, baran98 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    ‎آرمان:

    ‎قلبم مث چی داشت میزد...همه صحنه های گذشته اومد جلو چشمم...
    ‎فقط به خاطر خودش بود...فقط به خاطر نفسم رفتم...ولی دیگه نفسم بریده...خدایا خودت کمکم کن...
    .
    .
    .
    .
    ‎نفس:
    ‎دره اتاقو بستم کیفمو پرت کردم گوشه اتاق. نشستم روی تخت و دستمو تکیه گاه کردم...
    ‎(فلش بک)
    ‎+ اخه بهروز چرا آرمان رفت چرا بی دلیل قضیه هم خوابگی چیه? چرا آر...
    ‎هق هقم اجازه نمیداد ادامه حرفمو بگم
    ‎- نفس خانوم من واقعا نمیدونم چی شده...هیچی نمیگفت فقط میگف اون یه هرزس
    .
    .
    .
    .
    ‎+نفس مادر بیا شام حاضره.
    ‎- باشه مامان الان میام.
    ‎رفتم پایین مامان و بابا نشسته بودن و منتظر من بودن.
    ‎+ سلام بابا
    ‎- سلام دخترم امروز چطور بود?
    ‎+ خوب بود بابا مثل همیشه
    ‎- امید گفت مهندس معمار پیدا شد راضی بودی?
    ‎+(پسره دهن لق جل) بله بابا راضییی.
    ‎- مطمعنی بابا?
    ‎+ اره.آم مامانم من زیاد گرسنه نیسم عصر توی شرکت یه چیزایی خوردم خوشمزه بود نوش جون.

    امید.پسرخاله جلبکم و مسعول قسمت عکاسی شرکت.چندباری برای خواستگاری اومده بودن ولی قبول نکرده بودم.عاشق ارمانم بودم البته هنوزم هستم اما باید انتقاممو بگیرم نميزارم حسم كار دستم بده
     
    Raha.N, مینو68, baran98 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    نفس:
    اوه اوه ساعت 9 بود و هنوز لباسامو نپوشیده بودم که برم شرکت...انقد به اون پسره ایکبیری سفارش کردم حالا روز اولی آتو دستش دادم...
    شلوار جین ابیمو پوشیدمو موهامو دم اسبی بستم... مقنعه مشکیمو سرم کردم و مانتو مشکیمم بلندموپوشیدم...از پله ها دویدم پایین...
    + نفس مادر صبحانه
    - دیرم شده مامان تو شرکت یه چیزی میخورم
    + عجله نکن دختر تصادف میکنیا
    - چشم مامان فعلا خدافظ
    + خدا به همراهت

    نمیدونم فقط چیجوری خودمو رسوندم شرکت
    9:30 هااا ایول دقیقا به موقع وارد شرکت شدمو هندونه های لطفی که اول صبحی گذاشته بود زیر بغلمو گذاشتم کنار در اتاقم...

    گوشیو برداشتمو زنگ زدم به منشی قسمت عکاسی
    + لطف کنید به اقایه رنجبر بگید تشریف بیارن مدیریت
    - چشم حتما
    خب خب بزار به لطفي هم خبر بدم
    + لطفی بگو اقای پرورش تا یه ربع دیگ بیان مدیریت
    - باش
    + ببخشید?
    - چشم خانوم مهرآرا
    + افرین

    دختره پررو
    * میشه بیام تو?
    - بفرمایید

    - به به اقا امید کم پیدایی دوربینتو که اوردی ایشالا?

    بیچاره از لحنم شكه شده بود
    + بله خانم مهرآرا اوردم
    - راحت باش بگو نفس,امید برای چنتا از تابلوهام عکس میخوای میتونی همین الان یه چنتایی ازم بگیری?
    + حتما
    مانتومو در اوردم و امیدم داشت سکته میکرد از تعجب.
    نشستم رو صندلی چوبی کنار پنجره...موهامو باز کردم ریختم دورم
    صدای لطفیو میشنیدم که داشت به آرمان میگفت بیاد داخل
    الان وقتش بود

    - اميد جان گرفتي ؟
    سرمو برگردوندم و با قیافه آرمان که مثله لبو شده بود مواجه شدم...
    - اقایه پرورش شما همیشه انقد سر به هوا سرتونو میندازین میاین تو?
    + متاسفم فك كردم كسي داخل نيست و...
    ادامه حرفشو نزد و درو بست و رفت.
    تو دلم ریزریز خندیدم
     
    Raha.N, مینو68, baran98 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    به اميد نگاه كردم كه مات شده بود روي در ...
    _نفس من ميخوا...
    +صددفعه گفتم منو توي محل كار به اسم صدا نزن
    _خوب خودت گفتي
    +كارتو كردي برو بيرون (خوددرگيري پيدا كردم)
    صداشو شنيدم كه گفت خل و چله ها ...
    مانتومو پوشيدم مقنعه رو هُم سرم كردم

    اينم از اولين نقشه
    خوب پيش رفتيم تا ببينيم به كجا ميرسيم
    كار هامو انجام دادم واز اتاق بيرون اومدم
    بيرون اومدن من همتنا با مواجه شدن با صحنه بدي ...
    _خانم لطفي الان وقتش نيست ميشه فرم رو بدين من پر كنم ؟
    وقتش نيست يعني قراره بياد؟
    ارمان برگشت و منو ديد ...از اون نگاهاي شيطون ميكردو فهميدم يه نقشه هايي تو سرشه
    _خانم لطفي من پايين منتظرم
    ارمان رفت و لطفي داشت از زور خوشحالي سكته ميكرد
    هه اقا ارمان فك كردي ميزارم ؟الكي نيست كه من نفسم .....نفس مهرارا

    _لطفي فرمايه قرارداد با شركت اسپادانا پر كردي ؟
    +خانم اون كه مال دوروز ديگست؟
    _تا فردا بايد كأملش كني .پاتو بيرون نميزاري تا كاملشون نكردي ،فردا ازت گزاشته كار رو ميخام

    ايول ...كارد ميزدي خونش در نميومد
    سوار مزدا3مشكيم شدم و به سمت خونه راه افتادم
    ‎آرمان:
    ‎خیره به دره شرکت بودم که نفس بیاد بیرون تا قیافشو ببینم.خیلی عادی بود و انگار براش مهم نبود.دستمو محکم روی فرمون کوبیدم, لعنتی. دنبالش کردم تا ببینم هنوز خونشون اونجاس یا ن.
    ‎یه خونه دو طبقه نبش خیابون با دره بزرگ طوسی.اتاق نفس طبقه اول بود و طبقه بالا رو داده بودن اجاره که با بیرون اومدن سر نفس از پنجره طبقه بالا فهمیدم دیگه کسی اونجا نیست.

    ‎(فلش بک)
    ‎+آرمان داداش بگو چرا داری اینجوری میکنی کجا داری میری چرا هیچی نمیگی?
    ‎- چیزی نپرس بهروز هیچییی.فقط تنها چیزی که میتونم بگم اون یه هرزس.
    ‎+اما نفس عمرا به تو خ*ی*ا*ن*ت بکنه.شاید همه اون عکسا ساختگیه از کجا میدونی.
    ‎- هیچی نگو.من تصمیممو گرفتم.داغونم کرد بهروز داغون.فک میکردم
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ‎ نفس:
    ‎سرمو از پنجره اتاق بیرون کردم و هوای تازه به ریه هام رسوندم.برگشتم تا وارد اتاقم بشم که توجهم به پاکتی که روی میز بود جلب شد.بازش کردم.
    ‎((به به نفس خانوم. نفس مهرآرا.خوشحالی که برگشته اره? ببینم این خوشحالی چقد دووم میاره. منتظر باش...))

    ‎با وحشت نامرو پرت کردم و به سمت پنجره دویدم.سمند مشکی با شیشه های دودی.دستشو از پنجره بیرون کرد و تکون داد. ب سمت دره اتاقم دویدم تا ب اون ماشین لعنتی برسم اما تویه پله ها صدای جیغ لاستیکاییو شنیدم ک دور میشدن.
    ‎همونجا رویه پله ها نشستمو سرمو بین دستام گرفتم.
    ‎خدایا این کی بود?چخبره? چرا چراااا چراااااا
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏30/12/16
    Raha.N, مینو68, baran98 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Atie_rz

    Atie_rz دوستدار انجمن دوستدار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/16
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    171
    امتیاز:
    121
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نويسنده
    محل سکونت:
    اصفهان
    ‎آرمان:
    ‎زل زدم تو صورتش.چشمای بزرگش بسته بود.خیلی دلم تنگش بود ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم.یه نگاهی به دورو بر انداختم کسی حواسش به ما نبود.دستمو بردم طرف موهاش و شروع کردم به نوازش دادن.قلبم وایساده بود دلم میخواست بیدارش کنم و بگم خانومم,نفسم پاشو بخدا عاشقتم تو نمیدونی چی شده.پاشو مگه قرار نبود همیشه باهم باشیم.
    ‎به خودم اومدم و دیدم صورتم خیس شده.صورتم اندازه چهارتا انگشت دست با صورتش فاصله داشت. عطرشو فرستادم تو ریه هام و...
    .
    .
    .
    .
    ‎نفس:
    ‎حس میکردم دارم خفه میشم.انگار یکی روم خیمه زده بود.چیزی به روی خودم نیوردم میدونستم آرمانه. نمیدونم چرا خودمو نکشیدم عقب یا بیدار نشدم.گونم خیس شد.ینی آرمان بخاطر من داره گریه میکنه? تو همین فکرا بودم که گرمی لباشو رو پیشونیم حس کردم.بدم گر گرفت, خدایا این چه عذابیه اگه دوستم داشت چرا رفت? چرا?

    ‎منتظر موندم تا کنار رفت و منم انقدر غرق فکر شده بودم که باز خوابم برد.

    ‎+خانوم مهرآرا.خانوم.نفس.دختر خالههه.نفسسس
    ‎-بله بله چیشده?
    ‎+پاشو رسیدیم
    ‎بغل دستمو نگاه کردم.آرمانم خواب بود
    ‎-باشه امید شما بریدسوار ماشینا شید الان میام
    ‎+ اوکی
    ‎اینم ک مث خرس خوابیده چیکارش کنم?
    ‎ +اهم ببخشید. جناب.جناب پرورش. اقایه پرورش الووو
    ‎یهو چشماش اندازه غورباقه باز شد
    ‎-ببخشید رسیدیم?
    ‎+ن همینجوری گفتم کرم بریزم! بله رسیدیم
    ‎توجهی به نیش باز شدش نکردم و از هواپیما پیاده شدم .
    ‎سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم
     
    Raha.N, مینو68, baran98 و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)