نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستانهای کوتاه ترسناک

شروع موضوع توسط *H@$TY_hk * ‏29/7/16 در انجمن داستانک

  1. *H@$TY_hk *

    *H@$TY_hk * حامی انجمن عضو انجمن

    149
    5,847
    امتیاز:
    516
    تاریخ عضویت:
    ‏2/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانش آموز : |
    محل سکونت:
    تهران :)
    با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کردم صدا از پنجره میاد، تا اینکه صدا رو از آینه شنیدم...
    « ارواح اغلب از آیینه ها با دنیای انسان ها ارتباط برقرار میکنند ... »

    -----------------------------------
    زنم که کنارم روی تخت خوابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس می کشم؟ من سنگین نفس نمی کشیدم...
    « تصور کنید اجنه ای در کنار شما نفس می کشـــد ... »
    -----------------------------------
    با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی می خونه، روی تخت جابجا شدم و دستم خورد به زنم که کنار من خوابیده بود...
    « اَجِنِهـــ ... »
    -----------------------------------
    من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم ذل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من ذل میزده...

    « گربه ها با ارواح و اجنه ارتباط دارند ... »
    « یک جن یا روح میتواند در قالب یک گربه ی ملوس ظاهر شود ...»
    -----------------------------------
    هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست به غیر از زمانی که ساعت 1 شب باشه وتو هم بچه ای نداشته باشی...
    « بعضی اجنه در قالب نوزادان و کودکان در جنگل ها و فظاهای باز برای گول زدن انسان ها ظاهر میشوند...»
    -----------------------------------
    بچم رو بقل کردم و توی تختش گذاشتم که بهم گفت: "بابایی زیر تخت رو نگاه کن هیولا نباشه" منم واسه اینکه آرومش کنم زیر تخت رو نگاه کردم.
    زیر تخت بچم رو دیدم که بهم گفت: "بابایی یکی رو تخت منه"...
    -----------------------------------
    یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...
    « ارواح سرگردانــــ »
    -----------------------------------
    یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شد که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامنش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....
    « .... »
    -----------------------------------
    آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزیم بود که 12:07 دقیقه رو نشون می داد و این زمانی بود که یه زن ناخون های بلند و پوسیده اش رو تو سینم فرو کرد و با دست دیگش جلوی دهنم رو گرفته بود که صدام در نیاد... یهو از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می دیدم،که چشمم به ساعت رومیزیم افتاد... 12:06.... در کمد دیواریم با یه صدای آروم باز شد...
    « بعضی از خواب و خیالات می توانند طبیعی ترین اتفاق در زندگیتان باشد ... »

    ________
    این نه جمله ی ترسناک به عنوان بهترین جملات ترسناک در گینس به ثبت رسیده اند ...
    و توسط نویسندگان خارجی نوشته شده اند ...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/3/18
    SiT_A, Lightning᭄, Slyidaes و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. nika_beramiriha

    nika_beramiriha کاربر فعال عضو انجمن

    1,177
    2,265
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/16
    جنسیت:
    زن
    یک داستان ترسناک و واقعی



    «اريك» ده سال در شيفت شب آلكاتراز كار كرد. از نظر او بدترين قسمت كار، رفتن به اتاق اعدام با صندلي الكتريكي بود. يك شب او روي صندلي شوك نشست و عكس يادگاري گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتي فيلم را ظاهر كرد در عكس تصوير صورتي را ديد كه از پشت صندلي خيره به او نگاه مي‌كند. او هنوز هم نمي‌داند آن صورت چه بود. اريك مي‌گويد گاهي اوقات واقعا احساس وحشت مي‌كردم. نگهبان‌هاي ديگر داستان‌هايي درباره اتفاقات آن جا تعريف مي‌كردند ولي من سعي مي‌كردم توجهي به حرف آنها نكنم اما گاهي اوقات احساس ترس اجتناب‌ناپذير بود.
    «مري مك كلر» دوازده سال است كه در اين جزيره كار مي‌كند. او از انزواي آن جا لـ*ـذت مي‌برد و مي‌گويد «اين‌جا يك محل فانتزي استاندارد براي من است.» با اين حال او هم اتفاقات عجيبي را تجربه كرده است. وي مي‌گويد«بارها برايم اتفاق افتاده كه احساس مي‌كردم كسي مرا نيشگون مي‌گيرد. من توضيحي براي آنها ندارم به همين خاطر هيچ‌وقت در موردشان با كسي حرف نزدم.»
    «جان بنر» در دهه پنجاه، چهار سال از عمر خود را در اين زندان گذراند اين سارق بانك كه هم اكنون در آريزونا زندگي مي‌كند درباره زوزه‌هاي باد مي‌گويد «شب‌ها وقتي با چشمان باز دراز مي‌كشيدم به زوزه باد گوش مي‌دادم. زوزه‌اي وحشت‌انگيز بود و انسان احساس مي‌كرد ارواح هم با باد هم‌نفس شده‌اند. سعي مي‌كردم عقلم را از دست ندهم هنوز هم هر وقت به آلكاتراز فكر مي‌كنم به ياد بي‌رحمي‌هايش مي‌افتم.» هر روز هزاران توريست از جاهاي مختلف به آلكاتراز مي‌آيند و از سلول‌هاي مختلف آن كه هر يك نام زنداني خود را بر سر در خود دارند ديدن مي‌كنند. وقتي خورشيد غروب مي‌كند ديگر كسي از آلكاتراز نمي‌رود بلكه همه از آن فرار مي‌كنند. جانسون، نگهبان شب، نيز پس از گذراندن شبي در ميان زوزه‌هاي ارواح كشته‌شدگان آلكاتراز، صبح روز بعد مي‌گريزد تا چند ساعتي احساس امنيت نمايد
     
    Lightning᭄, Slyidaes, فاطمه صفارزاده و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. nika_beramiriha

    nika_beramiriha کاربر فعال عضو انجمن

    1,177
    2,265
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/16
    جنسیت:
    زن
    پسر عموی بزرگم خانه ای را خرید و آن را بازسازی کرد. آن خانه در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در آن اقامت نداشت، یعنی درست از همان زمانی که مالکش یک پزشک بود و درگذشت. مطب و داروخانه آن دکتر در پشت خانه واقع شده بود. یک سوئیت سرایداری هم کنار خانه قرار داشت.

    از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، ولی دکتر مخالفت کرده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز می کند. آن زمان رسم بود که بعد از مرگ هر شخص در خانه، تا مدتی روی تمام آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند ولی از قرار معلوم دکتر از آن رسم بی خبر بود. پسرعموی من نیز که از دکوراسیون خانه خیلی خوششش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد نکرد. زمانی که در ایام کریسمس من به همراه برادر کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای زیبا مقابل راه پله توجه مرا به خود جلب کرد. در حالی که به دقت و از نزدیک آن آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی آن به چشم می خورد. من با آستین لباسم سعی کردم که آن لکه ها را پاک کنم ولی در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدم که اثر انگشت به خورد آینه رفته است و پاک نمی شود! این تنها پدیده عجیب و غریب و غیر عادی در آنجا نبود.

    هنگامی که در سالن می نشستم و همه کنار هم بودیم، به وضوح صدای آهسته موسیقی و قدم های سبک یک زن یا مرد را می شنیدیم. اگرچه واضح نبود که چه حرفهایی زده می شود ولی به هر حال صدایی خشمگین یا غضبناک نبود، در واقع می توانم بگویم که آن سر و صداها خیلی هم دلنشین و خوشایند بودند. هر وقت که به سمت صدا می رفتم، ناگهان صداها قطع می شدند. ولی در بالای راه پله حقیقتا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس می کردم، نه فقط در یک قسمت ، بلکه در تمام قسمت های بالای خانه.

    اگرچه من هم پسرعمویم را دوست دارم و هم خانه جدیدش را ولی فقط زمانی به آنجا می روم که مجبور باشم! راستش از طبقه بالای آنجا وحشت دارم.[​IMG]من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمی دهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می نشینم ولی اعتراف می کنم که از آنجا می ترسم.

    مادرم هنوز حرفهایم را باور نمی کند [​IMG]و به نظرش دیوانه شده ام، اگرچه خود او هم صدای قدم ها را می شنود و اثرات انگشت را روی آن آینه می بیند!
     
    SiT_A, Lightning᭄, Slyidaes و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. nika_beramiriha

    nika_beramiriha کاربر فعال عضو انجمن

    1,177
    2,265
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/16
    جنسیت:
    زن
    ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. "می" زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود. مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.
    [​IMG]
    همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم![​IMG][​IMG]
    بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان![​IMG]
    بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و ه پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.
    بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد.
    چند رزو بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنندد[​IMG]
     
    Slyidaes, فاطمه صفارزاده, Tidk و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. nika_beramiriha

    nika_beramiriha کاربر فعال عضو انجمن

    1,177
    2,265
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/16
    جنسیت:
    زن
    سلام من محسن ربیعی هستم 24 سالمه ساکن کرج از بچگی

    با خودم عهد بستم هیچوقت نترسم برای همین از همان بچگی

    ترسناکترین فیلمها از قبیل جن گیر و طالع نحس و..رو میدیدم و

    احظار روح میکردم.حدود دو هفته پیش دختر جوان همسایه بغلی ما

    یکشب در حالی که آتش گرفته بود از پشت بام خانه شان به حیات پرید

    و تا سر حد مرگ سوخت.پدر پیرش هم دیوانه شد و در تیمارستان بستری شد.

    پلیس نتوانست علت مرگشو بفهمه و خونشون هم فعلا متروک مانده تا

    یکی بیاد بخترش.خلاصه یکی از روزهای آخر هفته مادرم اینا

    چون حال مادربزرگم بد بود به تهران رفتند و گفتند شب می مانند

    منم برای اینکه تنها نباشم به دوستم مهرداد زنگ زدم و گفتم

    بیاد خونه ما اونشب ما در مورد همه چیز صحبت کردیم تا بحث رسید

    به ترس و وحشت مهرداد با لحنی از تمسخر گفت: اگه من الان اینجا

    نبودم تو از ترس شلوارتو خیس میکردی نه و بعد هرهر خندید.

    گفتم: اگه یه نفر تو دنیا باشه که از هیچ چیزی نترسه اونم منم خودت خوب

    میدونی .مهرداد با بی حوصلگی گفـت: برو بابا اینا همش حرفو دروغه

    منم با عصبانیت گفتم: چرند نگو هیچم دروغ نیست

    من از بچگی با جن و روح بزرگ شدم اصلا هم از هیچی نمیترسم

    مهرداد گفت: اگه راست میگی خوب ثابت کن

    چرا همیشه حرفش رو میزنی؟

    منم گفتم: خیلی خوب با احضار روح چطوری؟

    مهرداد گفت: خوب از هیچی بهتره!

    ساعت 12 نصفه شب بود و من و مهرداد داخل حیاط شروع به احضار روح کردیم

    برق هم قطع شده و سکوت فضا رو پر کرده بود هنوز چیزی از فراخوندن

    روح نگذشته بود که صدایی از داخل خونه متروک آمد.

    هردو نگاهی به داخل خانه کردیم و بعد نگاهمون بهم گره خورد

    مهرداد گفت: من به این چرت و پرتا اعتقاد ندارم اگه راست میگی همین الان

    برو داخل خونه بقلی و بعد لبخندی شیطنت آمیز زد و گفـت: چیه میترسی؟

    راستش کمی میترسیدم اما برای کم کردن روی مهرداد سریع پاسخ دادم: عمرا

    سپس نردبون رو روی دیوار گذاشتم و در حالی که ازش بالا رفتم گفتنم

    اگه داخل شدم و بهت ثابت شد اونوقت چی بهم میدی ؟

    مهرداد گفت: تا یک هفته هرکاری تو بگی میکنم

    گفتم: خوبه و از دیوار به حیاط خانه دخترک پریدم

    مهرداد از نردبون و بالا آمد و در حالی که کنجکاوانه داخل حیاطو نگاه میکرد

    گفت: باید بری داخل اتاق دختره بعد از پشت پنجره وقتی دیدمت

    حرفت ثابت میشه گفتم : باشه و بسمت داخل رفتم

    چراغ قوه ضعیف و کم نورو داخل خانه انداختم و به آرامی از پله های

    سنگی خانه بالا رفتم تا به در بسته اتاق دخترک رسیدم.

    مونده بودم کلیدش کجاست؟ که نور چراغ قوه روی پله های پشت بام افتاد

    و کلید زنگ زده نمایان شد آن را داخل قفل انداختم و درو باز کردم

    در با صدایی ناله کنان باز شد نور ضیف ماه کمی داخل اتاق خوف دختر

    را روشن کرد فکر اینکه دوهفته پیش یکی اینجا سوخته و مرده

    مثل خوره مغرم را میخورد همین که قدم داخل اتاق گذاشتم

    در بسته شد و عرق سردی از پیشانیم سرازیر شد با احتیاط قدم برداشتم

    و بسمت آینه قدی و بزرگ دخت رفتم و داخلش به چهره ی رنگ پریده خودم

    نگاه انداختم یک لحظه یک نور سفید با حاله آتشین داخل آینه افتاد که باعث شد

    قلبم یکدفعه بایسته سریع برگشتم اما چیزی پشتم نبود دوباره به

    آینه نگاه کردم خبری از آن نبود با خیالی آسوده گفتم: چه خیالاتی

    سپس به سمت پنجره رفتم اما پنجره هم باز نمیشد

    محکم به شیشه کوبیدم تا توجه مهردادو جلب کنم اما انگار نه انگار

    فریاد زدم : مهرداد صدامو میشنوی اما خبری نبود!

    مهرداد من گیر افتادم میخوام بیام بیرون اما نمیشه سپس بسمت

    در رفتم و هرچی مشت و لگد زدم خبری نشد

    تا اینکه صدایی روح مانند و زمخت گفت:تازه اومدی به این زودی میخوای بری

    با سرعت برق برگشتم و یکدفعه سر جام خشک شدم

    انگار یک پارچ آب یخ روی سرم ریخته باشند تنم مثل بید شروع به لرزیدن کرد

    لبم بسته و دهانم قفل شده بود روی تخت دختر روحی جسد گونه و سوخته

    با هاله ای آتشین بصورت وحشتناکی بهم نگاه میکرد و لبخند میزد

    و گفت: تو منو احضار کردی همین چند دقیقه ی پیش

    میخواستی بدونی چطوری مردم هان؟

    منم مثل تو یک روحو احظار کردم یک روح خبیث از اعماق جهنم

    ازاون خواستم تا از آنجا برایم بگه اما چیزی نگفت همینطور ادامه دادم

    تا اینکه عصابانی شد و با حرارت جهنم من آتیش زد و از پشت بوم به پایین انداخت

    سپس خنده شیطانی کرد و از تخت بلند شد و طوری که در

    هوا پرواز میکرد بسمت من اومد و به حرفش ادامه داد : خوب آقای نترس

    حالا نوبت تو که با من بیایی بعد فریادی کشید و آتش تمام خونه رو پر کرد!

    از شدت درد به خودم پیچیدم تمام وجودم آتیش بود

    منو با خودش به پشت بام برد و همین که بسمت لبه پشت بوم رسیدیم

    نا پدید شد و گفت بیا دنبالم منم با سرعت به حیاط افتادم و همه جا سیاه شد!

    یکدفعه با صدای مهرداد از جا پریدم


    مهرداد:چیه چت شده چرا داد بیداد میکنی پاشو

    هیکلم خیس عرق شده بود و داشتم یخ میزدم

    در حالی که قلبم تند تند میزد و نفس نفس میزدم گفتم : چی شده ؟

    مهردادگفت: از من میپرسی ؟

    هی داشتی میگفتی آتیش آتیش سوختمو.......

    سریع گفـتم: دیشب چی شد؟

    مهرداد گفـت: بابا مثلینکه حالت خیلی بده

    یادت نیست قرار شد برای رو کم کنی احظار روح کنی که بهونه کردی

    و گفتی بزار باسه فردا حالا هم باید احظار کنی مگه نگفتی نمیترسم

    سریع سرش داد زدم: دروغ گفتم نمیترسم!

    همه میترسن دیگه هم احظار روح نمیکنم مهرداد خنده ی پیروزمندانه کرد

    و گفت: میدونستم چاخان میکنی

    کنارش زدمو گفتم: هر طور دوست داری فکر کن حالا برم صبحانه حاظر کنم

    تا از گشنگی نمردیم.
     
    Slyidaes, فاطمه صفارزاده, Tidk و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. -ÑïX-

    -ÑïX- حامی انجمن عضو انجمن

    124
    15,437
    امتیاز:
    616
    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/16
    به نام او...
    سلام.این اولین داستان کوتاهمه.اینو وقتی تو خونه تنها بودم نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد:


    برخورد:

    با صدای بارون از خواب پریدم.غروب شده بود.بارون خودشو به پنجره ها میکوبید.همه جا تاریک بود،کورمال کورمال به سمت کلید پریز رفتم .هنوز لامپو روشن نکرده صدایی توجهمو جلب کرد.تق ...تق...انگار کسی داشت با انگشت به یه چیز شیشه ای ضربه میزد.خونه تنها بودم.ترس برم داشت.به سمت پنجره توهال رفتم،پرده رو آروم کنارزدم.بارون بی امان میبارید.اسمونو یه رعد و برق شدید و هولناک روشن کرد.جیغ کوتاهی زدم و عقب پریدم.چیزی پشت پنجره نبود.
    قلبم تند تند میزد.صدای تق تق ریتمیک هنوز ادامه داشت.سعی کردم حواس خودمو پرت کنم.به سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی بخورم.انگار صدا نزدیکتر شده بود.رد صدا رو گرفتم،انگار از تو اتاقم بود...خشکم زد و سرتاپا یخ کردم.اتاق من که پنجره نداشت...!
    باقدم هایی آروم به سمت اتافم رفتم.دستگیره رو گرفتم.صدای تق تق با همون ریتم منظم تکرار میشد.نفس عمیقی کشیدمو سریع درو باز کردم و کلید برقو زدم.یکدفعه درباصدا وحشتناکی پشت سرم بسته شد.جیغ زدم و به سمتش دویدم.دستگیره رو گرفتم و کشیدم .وحشیانه تکونش میدادم اما انگار یکی از پشت چسبیده بودش.هوای اتاق چند درجه سردتر و لامپ با صدای ویز ویزی خاموش شد...
    از ترس خشکم زده بود.همونجور وسط اتاق وایساده بودم که تازه چشمم به اینه قدی خورد.توی اون نور کم اتاق انعکاس خودمو دیدم،اما انگار خیلی از من دور تر بود.موهای انعکاسم آشفته دور برش ریخته بودن.انگار کسی کتکش زده بود.،صورتش از چند جا شکافته و خون رو صورتش جاری بود.چشمای رنج دیده و عصبانیش به من دوخته شده بود...از شوک یک قدم به عقب رفتم.اما انعکاس جلو اومد.یک قدم دیگه عقبتر رفتم که ناگهان به سمتم دوید.از وحشت جیغ کشیدمو به دیوار خوردم.بهم رسید و دستشو محکم به آینه کوبید...
    از خواب پریدم.خیس عرق.میلرزیدم.باخودم تکرار کردم:خواب بود...فقط یه خواب بود...
    مامان بابا رسیده بودن.چیزی از خوابم به کسی نگفتم.میترسیدم.مامان کیفشو رو مبل گذاشت و گفت:ترنم،عزیزم یه گردگیری میکنی،بیرون که بودیم عمت زنگ زده و گفت که تا دوساعت دیگا اینجان...
    شروع به گردیگیری کردم اما اتاقمو گزاشتم برای آخر.هنوز کابوس تو ذهنم چرخ میخورد.اون دختر با صورت وحشتناک و خونیش،چشمای عصبانی،ابروهای گره خورده...
    سر خودن داد زدم:بسه دیگه یه خواب بود...و دستمالو حرصی رو میز کشیدم.
    بالاخره وقت اتاقم شد.سریع درو باز کردم و شروع کردم.به سمت آینه رفتم.دور قابو تمیز کردم.
    اما یه جای دست وسط آینه بود که نمیرفت.محکم تر دسامالو کشیدم.اما فایده نداشت.انگار ...انگار که جای دست از اونور آینه بود....

    " پایان"
     
    آخرین ویرایش: ‏17/4/17
    Helen o.o, Forgettable, snowy و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Sogol_tisratil

    Sogol_tisratil کاربر نیمه فعال

    491
    8,572
    امتیاز:
    541
    تاریخ عضویت:
    ‏7/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکار
    محل سکونت:
    مشهـد
    1. داستان ترسناك
    این داستان ترسناك می باشد و مناسب براي افراد زیر هجده سال نیست.
    اگر سابقه بیماري قلبی یا هرگونه تجربه ناخوشایندي دارید لطفا این داستان را نخوانید.
    براي بهبود کیفیت کار ما لطفا در وبلاگ ما نظرتتان را اعلام کنید.


    توضیح: این داستان تا حدودي از یک خاطره واقعی گرفته شده است ولی حدود 80 درصد آن ساخته
    و پرداخته ذهن می باشد.
    الان وقتشه بچه ها.....!
    پدر آمد و خبر اسباب کشی را به ما داد و گفت:
    بالاخره گرفتمش.
    مادر نالید:
    نه.....!
    داستان از این قرار بود که پدرم در کارخانه لبنیات در حاشیه شهر کار می کرد و مدت ها بود از هزینه
    زیاد رفت و آمد به بیرون شهر می نالید.
    بالاخره پس از مدت ها یک خانه قدیمی در چند کیلومتري کارخانه پیدا کرد و ما مجبور شدیم به آنجا
    نقل مکان کنیم.
    دلیل اینکه می گویم مجبور شدیم این است که هیچ راضی به این کار نبودیم.
    حالا می فهمید چرا.
    ما چهار نفر بودیم. من و خواهرم و مادر و پدرم. اسم من سهراب است.
    دلیل اینکه من و مادرم و خواهرم راضی به این نقل مکان نبودیم این بود که آن خانه خیلی قدیمی بود
    و به قول مادربزرگم(خدا بیامرزدش)همه ي خانه هاي قدیمی پر از جن و ارواح خبیث بودند.
    ولی جرئت نداشتیم به پدر چیزي بگوییم چون عصبانی می شد و فکر می کردم ما ترسوییم و به من
    می گفت:
    تو خجالت نمی کشی پسر؟تو مثلا 16 سال داري! باید براي خواهرت که 14 سال داره الگو باشی!
    ترسو!
    خب ترس داشت دیگه! شما بودید نمی ترسیدید؟
    پدرم یک موتوري قدیمی دارد و به هیچ دردي نمی خورد ولی از آنجا که یادگاري است به هیچ وجه
    حاضر نشده با موتوري جدید عوضش کند.
    یک کامیون براي بردن وسایلمان کرایه کردیم و آن را به خانه جدیدمان منتقل کردیم.خانه ي بزرگی
    بود! حداقل 300 متر داشت ولی اجاره اش پایین بود. به همان دلیلی که مادربزرگم گفته بود.
    مردم فکر می کردند آن خانه طلسم و نفرین دارد و اجنه در آن سرگردانند.
    خوشبختانه خانه شبیه خانه هایی نبود که در فیلم هاي ترسناك می بینید.یعنی به رنگ قهوه اي و
    خاکستري به همراه دودکش کج شده و چند پرده سفید تکه تکه شده آویزان از پنجره که با وزش باد
    حرکت می کنند.
    خانه قدیمی نبود و فکر نمی کردم بیشتر از ده دوازده سال از ساختش گذشته باشد ولی با این حال
    بیرون شهر بود و البته خانه هاي دیگري نیز اطراف ما بودند و چند مغازه!
    شب به آن جا رسیدیم.رعد و برق وحشتناکی می زد و باد به طرز مخوفی می وزید!
    اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
    صداي کی بود؟
    عوضی! خواهرم بود! این صداي موبایلش بود. اخیرا یک کلیپ صوتی تو موبایلش بارگذاري
    کرده که اولش صداي موزیک ملایم می آید و وقتی چشات رو از لـ*ـذت گوش دادن به موزیک
    می بندي یه هو صداي وحشتانکی می گوید اوووووو!
    یقه اش را می گیرم که کتکش بزنم ولی پدرم یقه خودم رو می گیرد و می گوید:
    حالا یه شوخی کرد! تو اینقدر ترسو نباش!
    باز هم پدرم گفت ترسو!
    ولی متوجه شدم که او نیز بدجوري به خواهرم نگاه می کند و می گوید:
    مهسا! دفعه ي آخرت باشه که سهرابو اذیت کنی!
    بالاخره پشت در خانه می رسیم و در را باز می کنیم. خانه فضاي پارکینگ لازم براي پارك کردن
    یک ماشین را دارد ولی ما ماشین نداریم ولی پدرم موتورش را آنجا می گذارد و با کمک هم
    دیگر و راننده کامیون لوازم را خالی می کنیم و به صورت سرسري درون خانه می گذاریم!
    یکی از همسایه هاي ما که یک پیرمرد مغازه دار است به من اشاره می کند و می گوید:
    عموجان؟شما مستاجر جدید این خانه هستید؟
    من مودبانه می گویم:
    بله آقا.
    پیرمرد با تاسف سر تکان می دهد و اشک از چشمانش جاري می شود و می رود.
    به حدي ترسیدم که قلبم می خواهد از سـ*ـینه ام بیرون بزند!
    ساعت نزدیک هشت شب است و باران به صورت شدیدي شروع شده است و خوشبختانه ما
    کاملا وسایل را داخل می بریم و از خیس شدن آنها جلوگیري می کنیم.
    داخل خانه نیز نوساز است و همه ي ما ترس را می بوسیم و کنار می گذاریم.
    شب اول حضور ما در آنجا…….کابوس محض!
    خانه ي ما سه اتاق داشت. یک اتاق من و یکی خواهرم و اون یکی هم والدین!
    البته شب اول فقط مادرم بود چون پدرم شیفت شب بود و باید نگهبانی می داد.
    گفتم کابوس محض؟درست گفتم! شب اول باد به طرز شدیدي به پنجره می زد و دل هایمان
    هري می ریخت!
    بعداز مدتی صداي جیغ خواهرم را شنیدم و ترس را کنار گذاشتم و دویدم تا به اتاقش که جنب
    اتاق من بود برسم و وقتی در را باز کردم او در آستانه در بود و من را گرفت و گفت:
    کمک!
    من او را تکان دادم تا به حال عادي برگرد و گفتم:
    چی شده؟
    او گفت:
    کمک! جن! تو اتاقم بود!
    او گریه را شروع کرد و گفت:
    میخواست منو بزنه!
    از لیوان آبی که بالاي تختم بود کمی به او دادم و گفتم:
    نگران نباش! من هستم!
    چند دقیقه بعد مادرم نیز که به دلیل صداي جیغ ترسیده بود وارد اتاق من شد.
    شب هر سه ي ما در یک اتاق ماندیم و صبح که پدر آمد همه ي ماجرا را برایش تعریف کردیم
    ولی او خندید و گفت:
    چقدر بامزه! شما باید طناز می شدید!
    هر چه قدر قسم و اینجور چیزا به کار بردیم باورش نشد!
    او قرار بود 2 شب دیگر نیز شب کار باشد.
    او تا نزدیک غروب خوابید و بعد از غروب دوباره خانه را ترك کرد.
    مادرم در اتاق خودش خوابید ولی خواهرم پیش من آمد چون می ترسید.
    شب هنگامی که خوابیدیم همه چیز در آرامش بود تا اینکه صداي مادرم ما را از جا پراند.
    او فریاد می زد:
    کمک!!!! کمک!!!
    ما ترسیدیم و من چاقوي جیبی ام را برداشتم و به سمت اتاق مادرم رفتم(نمی دانستم اگر یک
    جن یا روح آنجا باشد چاقوي جیبی به چه کار می آید؟)
    وقتی وارد اتاق شدم لب پنجره یک گربه سیاه با چشمان زرد نه قرمز….ببخشید آبی…حالا که
    دقت می کنم می بینم چشمانش رنگ ثابتی ندارند و مدام تغییر رنگ می دهند.
    من چاقو را پرت می کنم و چاقو به گربه می خورد ولی هیچ زخمی روي او ایجاد نمی کند و
    درست مانند اینکه چاقو را به دیوار بکوبیم پس از خوردن به او می افتد.
    گربه که رنگ چشمش عوض می شد نگاهی به من کرد و غیب شد!
    بله! غیب شد!
    خواهرم که پشت سرم وارد اتاق شده بود با دیدن این صحنه از حال رفت!
    مادرم نیز چشمانش گشاد شده بود و گفت:
    واي پسرم!اینجا چه خبر شده! حسابتو می رسم مهرداد(اسم پدرم)
    مادرم از من خواست کمک کنم خواهرم را به اتاقش برگردانیم و او به تختش بردیم و امشب هر
    سه در اتاق خواهرم بودیم.
    صبح که پدر آمد ما با او صحبت کردیم ولی به نظر نمی آمد حرف هایمان را شنیده باشد چون
    دیشب خیلی خسته شده بود و بلافاصله خروپف او به هوا رفت!
    دوباره موقع غروب پدرم رفت و شب موقع خواب هر سه در اتاق مادرم ماندیم و پنجره ها را
    بستیم و خوابیدیم.
    به نظر می آمد امشب شب بهتري باشد.
    ولی اینطور نبود.
    به محض اینکه خوابیدم پس از چند لحظه بیدار شدم و احساس گرماي شدیدي کردم و روي
    زمین افتادم.مادر و خواهرم بیدار شدند و سعی کردند به من آب بدهند ولی اثر نداشت.
    کم کم سوزش وحشتانک به سـ*ـینه ام راه یافت و گلویم بدون وققه سوزناك بودنش ادامه داشت.
    کم کم علاوه بر گلو و سـ*ـینه ام سوزش به سر و سایر قسمت هاي بدنم حتی انگشت هاي پایم نیز
    راه یافت. خواهرم که هول شده بود آب را برداشت(که خنک بود) و رویم ریخت و کمی از آب
    به دهانم رفت ولی درست مانند اینکه آب روي آتش بریزید از دهانم بخار(یا دود؟)بیرون آمد
    وشروع به مشت و لگد زدن به اطراف کردم.
    این حس وحشتناك تا دقایقی ادامه داشت و کم کم فرو نشست.
    مادرم که عصبانی بود گفت:
    به من مربوط نیست مهرداد می خواد چه غلطی بکنه! همین الان وسایلمونو جمع می کنیم و می
    ریم خونه قدیمی خودمون. فکر نکنم هنوز فروخته شده باشه.بریم عزیزم.
    من هنوز در شوك بودم ولی با شنیدن حرف مادرم سریع بلند شدم.
    نمیخواستم دیگر در این خانه شیطانی بمانم.
    وسایل را جمع کردیم(فقط یک چمدان) وچند پتو نیز بردیم و به محض رسیدن به در خانه
    متوجه گربه شدیم که چشمش تغییر رنگ می داد و با حالت ترسناکی میو میو کرد.
    نمیدانم چقدر در حیاط بودیم ولی گربه بعد از مدتی آنجا را ترك و متوجه شدیم دلیلش طلوع
    خورشید بوده که از بالاي سر ما نورافشانی اش در حال شروع شدن بود.
    ما نفس راحتی کشیدیم و تصمیم گرفتیم در خانه منتظر پدرم بمانیم.
    پدرم خسته از سرکار برگشت و با شنیدن حرفهاي ما عصبانی شد و گفت:
    چرا خفه نمی شید؟چرا فکر کردید این حرفاتون بامزه است؟برید! برید ببینم!
    امشب پدر در خانه بود و امیدوار بودم او نیز به این حقیقت پی ببرد.
    فردا صبح پدرم بلافاصله اسباب خانه را سوار یک کامیون کرد تا از آن جا برویم.
    پدرم آشفته بود و موهایش در هم ریخته بود و گاهی جواب ما را نیز نمی داد.او سریعا کارش را
    عوض کرد و تا مدتی از راز این آشفتگی اش چیزي نمی گفت تا این که یک روز رازش را برملا
    کرد و گفت:
    اون روز که از دست شما عصبانی بودم رفتم بخوابم و وقتی آخراي شب شد متوجه یک گربه
    شدم که چشماش تغییر رنگ می داد و به رنگ هاي مختلفی در میومد و بعد از مدتی رفت.
    فکر کردم این یک جور خطاي دیده ولی ناگهان متوجه یک موجود سبزرنگ و سم دار شدم که
    می خندید و حرف هاي ناجوري هم بهم زد و یک اشعه قرمز رنگ برام فرستاد و یه هو دماي
    بدنم بالا رفت.
    من ترسیدم و یک لیوان آب خوردم ولی یه هو افتادم روي زمین و سوزشی عجیب همه ي بدنم
    رو فرا گرفت و هر چی آب می خورد بخار می شد!
    تا چند ساعت همینجوري می سوختم ولی از حال نمی رفتم و بدنم سالم مونده بود و فقط
    شکنجه محض بود! اون موجود سم دار هم یک بهم لگد می زد و گربه هه هم روي لبه ي پنجره
    نشسته بود و با صداي بلند می خندید.
    میو میو نمی کرد بلکه می خندید و صداش تو وجودم نفوذ می کرد و همه جام از ترس می
    لرزید!
    صبح که شد دیگه متوجه شدم که حماقت کردم و شما راست می گفتید و بلافاصله اسباب و
    وسایل رو جمع کردم که برویم.
    البته ماجراي آن خانه همین جا تمام نشد. ما که هیچ فرصت نکرده بودیم با همسایه هامون حرف
    بزنیم رفتیم و باهاشون حرف زدیم و اونا بیشترشون یک چیز می گفتند.
    اونا می گفتند:
    راستش یه زوج جوان چند سال پیش اینجا زندگی می کردند.اونا اینجا مستاجر بودند.زنه عاشق
    گربه بوده و هی جن احضار می کرده و آخر سر یکی از جن ها رو راضی می کنه که بهش یک
    گربه بده! جن هم بهش یک گربه می ده که رنگ چشماش هی عوض می شد! مرده هم کفري
    میشه و با این که خیلی زنش رو دوست داشت ولی فکر می کرد اون یک شیطانه و یک روز اونو
    به تخت بست و یک لوله پلاستیکی دندان پزشکی در دهانش گذاشت تا آب دهانش را ببرد و
    تشنه شود. وقتی زن تشنه شد مرد هم اینقدر آب جوش تو دهانش ریخت تا مرد. و همینطور که
    می مرد هی با لگد کتکش می زد!
    خب! پلیس هم وارد ماجرا شد و مرد رو دستگیر کرد و به دلیل این که دیوونه شده بود به
    تیمارستان منتقل کرد ولی جنازه زنه پیدا نشد!
    از اون موقع روح زنه هی تو خونه حضور داره و هی جن رو به جون اهالی خونه می اندازه که
    اذیتشون کنه! اون جن رو وادار می کنه که اونا رو کتک بزنه ....گرما بده....بسوزونه و گربه اش
    رو آزاد می گذاره تا میو میو کنه و اعصاب اهالی خونه رو خورد کنه!
    پدرم پرسید:
    اون موقع زنه طلا و النگو و اینجور چیزا داشت؟
    مردم هم تایید کردند که بله! داشت!
    پدرم بلافاصله یک فلزیاب خرید و همه ي کف خانه و دیوار ها را چک کرد و آخر در گوشه اي
    از زیرزمین که ترك برداشته بود فلزیاب اخطار داد و پدرم و چند تن از اهالی محل با بیل و
    کلنگ آنجا را کندند و جنازه اي آش و لاش و سوخته پیدا شد.
    اهالی محل جنازه را با احترام دفن کردند.
    پدرم بعد از چند ماه به ما گفت:
    کسایی که تازه اونجا مستاجر شدند مشکلی ندارند! بیچاره اون زن! این همه مدت روحش اونجا
    در عذاب بوده!
    مادرم گفت:
    دیدید بچه ها؟اینم نتیجه این که با عالم غیب سرکار داشته باشید! هیچ وقت مزاحم روح و جن
    نشوید و بگذارید همه چی عادي بمونه!
    پدرم گفت:
    آره! همه چی عادیه! گربه هه هم رفته! ولی شب ها تو قبرستونی که اون زنه دفن شده اوضاع
    زیاد عادي نیست!
    همین دیروز گورکن قسم می خورد که یک گربه با رنگ چشم متغیر روي قبر زنه دیده!


    پایان.
     
    Slyidaes, فاطمه صفارزاده, Tidk و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Sogol_tisratil

    Sogol_tisratil کاربر نیمه فعال

    491
    8,572
    امتیاز:
    541
    تاریخ عضویت:
    ‏7/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکار
    محل سکونت:
    مشهـد
    اون شب

    هنگام غروب بود ، خورشید نارنجی رنگ سطح آبی دریا رو سرخگون کرده
    بود.پیرمردي ریش سفید به بدنه کهنه پیکان کرم رنگی تکیه زده دست در
    جیب ایستاده بود.سیگار مچاله اي بیرون آورد و بروي لبش گنجاند و سپس
    به ضرب کبریت روشنش کرد.
    هنوز اولین پک رو نزده بود که یک خانواده چهار نفره از راه رسید و سوار
    ماشین شدند
    پیرمرد که میدانست نباید آنها رو معطل کند پک عمیقی به سیگارش زد و
    آنرا محکم زیر پاهایش له کرد...و درحالیکه دود سفید ممتدي از دهانش
    خارج میکرد سوار ماشین شد ودر را با صداي گوشخراشی بست، از آیینه
    نگاهی به مسافران انداخت: یک زن و مرد میانسال با دختري 13 یا 14 ساله
    و در جلو پسر جوانی که کنارش نشسته بود و مشغول تماشاي دریا شده
    بود.
    پیرمرد سوییچ رو چرخاند و با صدایی لرزان گفت: کجا میروید قربان؟
    مرد میانسال که پدر خانواده بود کاغذي از جیبش بیرون آورد و بدست
    پیرمرد داد.آن هم با نگاه کوتاهی به آن سري به علامت دریافتن آدرس تکان
    داد و حرکت کرد...
    در طول مسیر پیرمرد پیچ رادیو رو باز تا خود مقصد به پیام هاي بازرگانی
    که مدام تبلیغ شامپو و صابون و ماکارونی بود گوش داد
    تا اینکه ماشین جلوي یک ویلاي سیمانی توقف کرد و پیرمرد با لهجه
    شمالی اش گفت: همینجاس رسیدیم..
    مادرخانواده از کیفش پولی مچاله شده به شوهرش جعفر آقا داد و آن هم
    ضمن تشکر راهی دست پیرمرد راننده کرد.
    امید پسر جوان خانواده زودتر از باقی جلوي در ورودي روبروي آیفون
    تصویري ایستاد شروع به
    در آوردن شکلک کرد....خواهر کوچکش شبنم هم مشغول ور رفتن با عینک
    گردي که به صورت داشت شده بود که جعفر آقا با رضایت نگاهی به
    اطراف و خانه انداخت و گفت: کاش ما هم میامدیم اینجا زندگی میکردیم..
    مریم خانم همسرش در حالیکه از گوشه چشم نگاهش میکرد گفت: چیه؟
    راننده تاکسیه ارزون حساب کرد دست و دلت لرزید؟؟؟! همان لحظه در باز
    شد و صدایی از داخل آیفون خطاب به امید بگوش رسید:
    الهی عمه قربونت بره امید جان..بفرمایید داخل
    حیاط با گلهاي کاغذي و زیبایی تزیین شده بود و کفش پر از سنگهاي
    ریزي بود که زیر پا چرخ چرخ میکردند...زن میانسالی که خواهر جعفر آقا
    بود در چهارچوب در نمایان شد
    و با خوشرویی شروع به استقبال کرد: به به احوال خان داداش ؟ منت
    سرمون گذاشتین...
    امید طبق معمول زودتر از دیگران وارد خانه شد ... دختر جوانی که سحر
    نام داشت
    با عشـ*ـوه خاصی در چهارچوب در نمایان شد و در حالیکه لبخند کوچکی
    بلب داشت سلام آرامی داد...
    امید بدون اینکه بشینه بسمتش رفت و سلام کرد
    سودابه خانم عمه اش که داشت سینی چاي از آشپزخانه به سمت میز
    پذیرایی می آورد
    لپ پیچوند و. گفت : کجا؟ اول بیا چایی تو بخور بعد با دختر عمه ات چاق
    سلامتی کن...
    امید سریعا پاسخ داد: نه ممنون...میل ندارم و به اتاق سحر رفت...
    مریم خانم در حالیکه روسریش رو از سر در می آورد گفت: آقا بهروز هنوز
    نیامده؟
    سودابه خانوم خنده اي کرد : والا ، پیش پاي شما فرستادمش خرید!!!
    مریم خانوم به طعنه نگاهی به جعفر آقا کرد و گفت: آخی...کاش بعضی ها
    یاد بگیرن...!
    سودابه خانوم که معلوم بود زیاد از این حرف خوشش نیومده کنار شبنم
    نشست و در حالیکه دست به شونه هاي کوچکش انداخته بود گفت: خوب
    عمه جون چه خبر؟ تعریف کن ... مدرسه خوش میگذره...
    امید داخل اتاق به کمد دیواري تکیه داده بود و به سحر که کنار کامپیوتر
    نشسته و به صفحه سفید مانیتور چشم دوخته بود نگاه میکرد گفت: خیلی
    وقت بود ندیده بودمت
    سحر هم آرام گفت: آخرین بار که همدیگه رو دیدیم یه قولی دادي یادته
    سپس سر بلند کرد و نگاهی به چشمان امید انداخت...
    امید لبخند درشتی زد و گفت: معلومه که یادمه..پس فکر کردي امشب برا
    چی اینجاییم بزار عمو بهروز بیاد بابام باهاش صحبت میکنه ، سحر که شوکه
    شده بود
    خنده اي کرد و گفت: جدا....امید به علامت تأیید سرتکان داد
    سحر از جا پرید و محکم امید و به آغـ*ـوش گرفت
    جعفر آقا که مشغول پوست کندن میوه شده بود زیر چشمی نگاهی به داخل
    اتاق انداخت
    و با دلخوري زیر لب مدام: لا الهه ال الله میگفت...
    هوا رو به تاریکی رفته و شب همه جا رو در برگرفته بود
    بوي زرشک پلو و ماهی دودي در خانه پیچیده بود
    امید و سحر همچنان داخل اتاق مشغول گفتگو بودند
    جعفر آقا جلوي تلویزیون با صداي بلند مشغول گوش دادن اخبار و مریم
    خانوم و شبنم داخل آشپزخانه مشغول گپ زدن با سودابه خانوم بودند که
    صداي زنگ آیفون در خانه طنین انداخت...سودابه خانوم با نگاهی به آیفون
    شاستی رو فشار داد
    و گفت : خوب اینم از بهروز....
    لحظات کوتاهی بیشتر نگذشت تا اینکه آقا بهروز که مردي میانسال با
    موهایی کم پشت سفید رنگ و با دستانی مملو از مشماهاي ماهی و میوه
    جات وارد شد
    جعفر آقا با خنده رویی اورا به آغـ*ـوش گرفت و گفت: چطوري اوستا
    آقا بهروزم که شیرین زبانیش گل کرده بود پاسخ داد: اي بابا ما که پیش
    شما شاگردیم..
    سپس شبنم و پس از آن امید رو بغـ*ـل و روبوسی کرد
    ریشهایش پرپشت و مثل تیز تیز بودن !!
    سحر که گویا در حضور پدرش کاري شده بود سفره رو پهن و مشغول
    چیدن ظرفها شد
    امید هم با خودشیرینی کمکش میکرد و گهگاهی چشمکی دلبرانه بهش
    میزد..
    سرانجام سفره رنگین شام چیده و آماده شد و همه اعضا گرد آن نشستند
    جعفر آقا دستی به شکمش که همچون بالشتی زیر سـ*ـینه اش بود کشید و
    گفت:
    به به حالا از کدوم بخوریم...آبجی خانوم ماشااله هرچی میگذره دست
    پختشون عالی تر میشه
    آقا بهروزم در حالیکه مشغول کشیدن برنج براي جعفر شده بود به علامت
    تأیید سرتکان داد
    سودابه خانوم هم با چرب زبانی در حالیکه لیوان ها رو پر میکرد گفت:
    نوش جونت داداش...
    ساعاتی کوتاه پس از شام امید و پدرش و آقا بهروز کنار تلویزیون نشستند
    و خانومها مشغول جمع آوري سفره و شست و شوي ظروف شدند.
    سحر با سینی مملو از چاي به کنارشون آمد و بعد از تعارف به آشپزخانه
    برگشت
    امید با نگاهی به پدرش اشاره به مطرح کردن خواستگاري کرد...
    جعفر آقا هم با چشمان درشتش اشاره اي کرد که معلوم بود تو دلش داره
    بد و بیراه نثار امید میکنه و میگه اینقدر عجول نباش...
    دقایقی بعد همه اعضاي دوخانواده کنار هم نشستند و جعفر آقا رو به آقا
    بهروز شروع به صحبت کرد سحر که میدانست اوضاع از چه قرار است به
    بهانه پیشدستی براي میوه آوردن راهی آشپزخانه شد...
    جعفر آقا شروع کرد: خوب بهروز جان...هدف ما از جمع شدن کنار هم
    امشب علاوه بر دیدار تازه کردن و میهمانی یه هدف سرنوشت ساز و خیري
    هم داره...
    سودابه خانوم که کاملا مشخص بود از قضایا با خبره و کاملا راضیه با
    لبخندي به استقبال صحبتهاي داداشش پیوست...
    جعفر آقا هم دستش رو به روي زانوي امید گذاشت و ادامه داد:
    بله ، خلاصه اینکه همه ما میدونیم امید و سحر همدیگه رو میخوان ما هم که
    از بچگی اسمشون رو روي هم گذاشتیم چه بهتر اینکه امشب جدي تر
    راجبش صحبت کنیم نه بهروز جان؟
    آقا بهروز که کمی شوکه شده بود دستی به ریشهاي پرپشت و سفیدش
    کشید و گفت:
    والا ...چه عرض کنم...کی بهتر از امید جان که شناخت روش داریم و
    خودیه.اگه سحر مشکلی نداشته باشه منم حرفی ندارم
    سودابه خانوم با خوشحالی سر تکان داد
    مریم خانوم هم فرصت رو غنیمت شمرد و گفت:
    خوب سحر جون
    سحر هم که سرش رو پایین انداخته بود گفت: من مشکلی ندارم
    مریم خانوم با خوشحالی گفت: پس مبارکهههههههههه
    اما همان لحظه چند کیلومتر آنطرف تر پیرمرد راننده یک لیوان سرخ رنگ
    چاي
    رو با فلاکس کهنه وسیاهش پر کرد و جلوي ماشین روي جدول خاك گرفته
    نشست
    و مشغول سر کشیدن آن شد...مرد جوانی که ماشینش از مسافر پر شده بود
    رو به پیرمرد گفت: اکبر آقا من دیگه از اونور میرم خونه کاري با ما نداري؟
    اکبر آقا که همچنان چایش رو مینوشید سرش رو به سمت بالا تکان داد و ...
    مرد جوان خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و رفت...
    سکوت حکمفرما شده بود و جاده خلوت...در میان این سکوت و تاریکی
    دریا هم آرام با موجهایی کوچک گویا مشغول استراحت بود.
    تا اینکه دختري جوان با چهره و پوششی که کاملا مشخص بود از اهالی
    آنجا نیست
    و از شهر می آید به پیکان پیرمرد نزدیک و سوار شد
    پیرمرد متعجب از جا بلند شد و سوار ماشین شد
    از آیینه نگاهی به دختر که انگار از خستگی داشت بیهوش میشد شد وگفت:
    کجا میري خانوم؟
    دخترك با بی حوصلگی و صدایی لرزان گفت: دربست به این آدرس
    سپس کاغذي به پیرمرد داد و با دست دیگر پیشانیش رو شروع به مالیدن
    کرد
    گویا بدجور سردرد داشت...
    پیرمرد عینکش رو به چشم گذاشت و با دقت نگاه کرد...جالب اینکه این
    دقیقا همان آدرسی بود
    که غروب آن خانواده رو به آنجا بـرده بود....!!!!
    ابرو بالا اندخت و ماشین رو روشن و حرکت کرد
    دخترك سرش رو به شیشه تکیه زده و انگار کاملا غرق خواب شده بود...
    باران با پراکندگی به شیشه میکوبید و سایه صورت دختر بروي شیشه و
    قطرات افتاده بود
    در طول مسیر پیرمرد چندبار از آیینه نگاه کرد و دخترك همچنان غرق
    خواب بود
    تا اینکه چند متر مانده به خانه مورد نظر ایستاد
    آرام صدا کرد: خانوم...رسیدیم
    اما دخترك همچنان غرق در خواب بود
    پیرمرد برگشت و بلندتر صدایش کرد اما بی فایده بود!
    به ناچار شانه هایش رو تکان داد ..اما باز هم فایده اي نداشت
    اضطراب عجیبی وجودش رو گرفت ، صورت دخترك مثل گچ سفید شده
    بود
    پیرمرد دستاي نحیف دختر رو گرفت بشدت سرد و لمس بود
    چند سیلی بصورتش زد و دخترك عکس العملی نشان نداد
    پیرمرد دستش رو رو شاهرگ گردنش گذاشت و نبضش نمیزد!!!!!!!
    این حقیقت داشت ...دخترك مرده بود!!!
    پیرمرد دست و پایش رو گم کرده و سردر گم شده بود
    ابتدا خواست به پلیس زنگ بزنه اما ...
    در دست دخترك یک عکس قرار داشت
    که داخلش او و امید ، پسر جوان خانواده در آغـ*ـوش هم بودند...
    پیرمرد که گیج شده بود دور زد و آرام به سمت خرابه کنار ویلا رفت
    از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد...
    جسد بیجان دخترك روي زمین افتاد و روسریش کنار رفت..
    باد سردي وزید و عکس به کنار ساحل روي تخته سنگهایی که موج شکن
    بودند رفت..
    پیرمرد با سرعت سوار ماشین شد و از آنجا دور شد...
    همان لحظه داخل ویلا همه خوشحال و خندان مشغول گفتگو بودن
    امید دست سحر رو گرفت و بسمت دریا برد
    آقا بهروز و جعفر آقا هم با هم در ایوان نشسته گرم صحبت هاي سیـاس*ـی
    بودند..
    امید و سحر تا جایی رفتند که مچ پایشان روي ماسه و داخل آب دریا رفته
    بود
    امید صورتش رو نزدیک برد و سحر رو بوسید که باعث شد
    گونه هاي سحر از شدت خجالت سرخ بشه ... اما امید کاملا خونسرد
    با لبخند سردي که بلب داشت دست سحر و گرفت و به سمت خرابه کنار
    ویلا برد
    سحر متعجب آرام گفت: منو کجا میبري؟؟؟؟
    امید هم بدون اینکه پاسخ بده او را دنبال خود کشاند...
    چند متري رفتند تا اینکه از نظر دور شدند
    امید سحر و به آغـ*ـوش گرفت و شروع به بوسیدنش کرد
    هر دو روي موج شکن رفتند و گرم عشقبازیشان بودند
    که بکباره توجه سحر به عکسی که جلوي پایش بود افتاد
    سحر با دیدن عکس چشمانش از حدقه بیرون زد
    امید که هنوز متوجه قضایا نشده بود سرش رو برگرداند و چشمش به جسد
    بیجان دخترك که در آن تاریکی شکلی وحشتناك بخود گرفته بود افتاد
    از شدت ترس دادي زد و تعادلش رو از دست داد و از روي تخته سنگها
    داخل دریا افتاد
    چیزي سایه شکل زیر آب مچ پایش رو گرفته و به پایین میکشید
    سحر شروع به جیغ زدن کرد و دست امید رو گرفت اما تلاش بی فایده بود
    چیزي بسیار قدرتمند او را به زیر آب برد
    عکس از دست سحر ول شد و روي امواج رقصان ماند
    سحر از شدت شوك خشکش زده بود و روي تخته سنگ نشسته بود
    دقایقی گذشت و جسد امید بروي آب آمد
    با صورتی سیاه و کبود که بشکل فریاد خشک شده بود!
    و نگاهش به سمت جسد دخترك مانده بود ، سحر سر برگرداند
    اما هیچ اثري از جسد دخترك نبود؟؟؟؟!!!
    ماندانا سرابیان نام یکی از دخترهاي درسخوان دانشگاه بود
    او همکلاسی امید بود و بعداز مدتی با هم دوست شدند
    امید که فقط بفکر سوء استفاده از آن دختر بود با وعده هاي دروغین اورا
    خام و ازش سوء استفاده کرده بود
    اما برعکس دخترك عاشق امید شده بود ، تا حدي که یکشب که از طریق
    دوستان امید باخبر شد او براي خواستگاري دختر عمه اش به شمال سفر
    کرده با خوردن مقدار زیادي قرص خودکشی کرد!!!!
    پایان
     
    Slyidaes و Tidk از این پست تشکر کرده اند.
  9. nika_beramiriha

    nika_beramiriha کاربر فعال عضو انجمن

    1,177
    2,265
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/16
    جنسیت:
    زن
    مدرسه ی ارواح

    تعداد زيادي از دانش آموزان يک مدرسه هندي که مدرسه شان در حياط يک گورستان واقع شده از کابوس هاي شبانه رنج مي برند، در نتيجه از مسوولان مدرسه خواستند محل مدرسه را تغيير دهند.

    رقيب انصاري 6 ساله مي گويد؛ <<من از وقتي که مرده ها را به خواب مي بينم که تهديدم مي کنند به موقع به مدرسه بيايم، ديگر به مدرسه نمي روم.>>

    در اين هفته صدها کودک دبستاني به همراه والدين شان به نشانه اعتراض در مقابل دفتر مديريت مدارس منطقه جمع شدند و خواستار آن شدند که محل مدرسه تغيير کند.

    حدود 200 کودک در اين مدرسه به صورت شيفتي درس مي خوانند. اين مدرسه به دليل عدم در اختيار داشتن زمين کافي براي راه اندازي مدرسه و همکاري نکردن مقامات در روستاي کوهاري در اين محل واقع شد.

    برخي از اين والدين گفته اند خواب و سلامت فرزندان شان به دليل کابوس هايي که در مورد ارواح مي بينند مختل شده است.

    يکي از والدين مي گويد؛ <<آنها تمام روز با هم درس مي خوانند، بازي مي کنند و ناهارشان را در حالي مي خورند که روي سطح سيماني قبرها نشسته اند. اما حالا ارواح مي خواهند فرزندان ما را تسخير کنند و اين امر باعث بيماري کودک ان شده است.

    ما راهي جز فرستادن فرزندان مان به اين مدرسه نداريم زيرا نزديک ترين مدرسه جز اين دست کم 4 ساعت تا روستا فاصله دارد.>>

    در اين قبرستان بيش از 100 مقبره وجود دارد که تعدادي از آنها نيز تازه هستند و ظرف چند ماه گذشته کنده و پر شده اند.

    مقامات استان پرجمعيت بيهار گفته اند درصددند محلي تازه براي مدرسه بيايند.

    يکي از اعضاي شوراي اداره روستا در اين مورد گفت؛ <<شايد درگذشتگان نيز از شلوغي حياط گورستان ناراضي باشند و ديگر هنگام آن رسيده که فکري براي اين موضوع بکنيم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏4/12/16
    Slyidaes و Sogol_tisratil از این پست تشکر کرده اند.
  10. Sogol_tisratil

    Sogol_tisratil کاربر نیمه فعال

    491
    8,572
    امتیاز:
    541
    تاریخ عضویت:
    ‏7/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکار
    محل سکونت:
    مشهـد
    ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه

    بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط

    ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد

    مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی

    خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و

    سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی

    نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که

    همان دختربچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم

    شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را

    ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین

    را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب

    همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به

    راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی

    نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس

    آرامش می کردم ولی...درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب- که این

    مرتبه عجیب تر از قبل بود- به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار

    پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد!

    من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد
    کردم. و در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و
    فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار
    است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم
    پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام.
    ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام.
    چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم.

    ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته

    مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از

    یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیروقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم تا

    تنها نباشم!
     
    Slyidaes و رقیه مولایی از این پست تشکر کرده اند.