1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان افسانه تک شاخ گمشده | Ghazalehh کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Ghazalehh ‏8/9/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    با حیرت به دور و اطرافم نگاه کردم...تو یه اتاق بیست متری بودم چیزی که باعث وحشتم میشد رنگ مخوف قرمز و مشکی اتاق بود...فهمیدم کجام با توصیفایی که آریامن درمورد سرزمین شیاطین میکرد صد درصد...حتی فکر کردن به این که تو سرزمین شیاطین بودم هم باعث تن لرزم میشد وووییی
    با تقه ای که به در خورد چهارمتر پریدم بالا یعنی قشنگ داشتم سکته میکردم خدا رحمتم کنه...
    با دیدن مردی که جلوروم بود ...دلم میخواست از ترس دستمو گاز بگیرم..قد بلند و چهارشونه بود و عقربایی که رو سرش بودن منو به وحشت مینداخت..با خنده مرموزی یک قدم اومد سمتم که چسبیدم به تخت...

    _به به میبینم که یک انسان تو سرزمین من پا گذاشته این واقعا باعث تاسفه..اوه من چقدر بی حواسم هنوز خودم رو معرفی نکردم...من آرتور بزرگ پادشاه شیاطین هستم و توام باید دلبر باشی...واااو خیلی زیبایی
    لحن حرف زدنش باعث میشد احساس کنم هزارتا مورچه تو لباسمه...
    وقتی دید هیچ حرفی نمیزنم دو قدم دیگه جلوتر اومد و با اخم گفت:

    _میبینم که محافظت پیشت نیست...اوه دختره ی بیچاره
    یکدفعه موجی از نفرت تمام بدنمو پر کرد...احساس کردم میتونم با یه حرکت گردنش رو خورد کنم
    دندونامو بهم فشار دادم و غریدم:

    _دهنت رو ببند عوضی حالم ازت بهم میخوره قاتل
    من چی دارم میگم..انگار یکی دیگه داشت جای من حرف میزد..آثار تعجب رو تو چشماش دیدم...
    سریع به خودش اومد و با تحسین نگام کرد

    آرتور: نه بابا میبینم روح تک شاخ بزرگ اسیر نشده تو بدن دخترشه...محشره دیگه چی بهتر از این
    دلم میخواست بزنم اون دندونای زردشو...اه اوف دلبر عصبانی میشود...نفس عمیقی کشیدم و با صدای دورگه ای گفتم:

    _هیچوقت دستت به من نمیرسه آرتور..تو قاتل دخترمی
    یهو احساس کردم تو مغزم هیچی نیست پوچه ولی میتونستم حرف بزنم خودم نه مادرم...

    _چیشد آرتور بیا منو بگیر...من اینجام بیا دیگه
    یک قدم به عقب رفت و با تعجب سرش رو تکون داد:

    _این غیرممکنه...تمومش کن تک شاخ
    قهقه ی مستانه ای کردم و از رو تخت پاشدم...

    _چیشد ترسیدی؟ نچ نچ آرتور بزرگ که نباید از من بترسه...نه راحت تر بگم از دخترم

    آرتور: این دختر ضعیفه میتونم درونش رو ببینم...تو قدرتت رو به دخترت ندادی درست نمیگم آماندا؟

    تابی به موهام دادم و نوچ نوچی کردم:

    _خیلی بد شد که تو میدونی آرتور...ولی نمیدونی که اون کجاست و چطوری آزاد میشه اما بزودی شاهدش خواهی بود...

    آرتور: شاهد چی؟
    یک تای ابروم رو انداختم بالا و با لحن ترسناکی گفتم:

    _آزاد شدن قدرت
    یهو تمام بدنم تیری کشید و افتادم زمین..آخی گفتم و نفس عمیقی کشیدم..فکر نمیکردم تک شاخ بزرگم انقدر ترسناک بشه..
    ولی دمش گرم خوب این آرتوره بوق رو چزوند هرچند من بدبخت این وسط قربانی شدم...
    تا به خودم اومدم دیدم آرتور تو اتاق نیست...پوفی کشیدم و به دیوار تکیه دادم...تو همین مدت کم دلم برای ژوپین تنگ شده بود...
    *************

    (نویسنده)

    آرمین: عموجان من به تصمیم شما احترام میزارم و با کمال میل قبول میکنم...
    آرتور سری برای برادر زادش تکون داد و گفت:

    _خوبه حداقل تو مثل اون ژوپین کله شق نیستی...باید هرچه سریع تر تورو به عقد دلبر دربیاریم تا بتونیم روح مادرش رو از بدنش بکشیم بیرون...

    آرمین: فقط عموجان من نمیفهمم برای چی حتما باید ازدواج کنیم تا بتونید روح تک شاخ بزرگ رو اسیر کنید؟

    آرتور: پیوندی که با عشق نباشه اونو از بدن دخترش میکشونه بیرون میدونی که اون وقتی عاشق شد تمام قدرتاشم فعال شدن...

    آرمین: چطوری میخواین دلبر رو راضی کنین؟ مطمئنم مقاومت میکنه

    آرتور: درسته ولی اگه بخواد مقاومت کنه دوستاش و حتی برادرش رو میکشم
    آرمین با تعجب گفت:

    _چطور؟ مگه اونا رو گرفتین؟

    آرتور: آرمین تو منو دست کم گرفتیا...آریامن فرار کرده بود ولی دوباره گرفتیمش دوستاشم که اوه دخترای بیچاره انقدر مقاومت کردن که دیگه یه جای سالم تو بدنشون نیست

    آرمین: با بدن تک شاخ چیکار کردین؟ فکر نکنم زیاد بتونه انسان بمونه...

    آرتور: بدن تک شاخ و ادوارد رو تو شیشه نگه داری میکنیم...اوه زوج دوست داشتنی ، آرمین سوال آخرت رو نمیتونم جواب بدم میدونی که...
    آرمین لبخند چندش اوری زد و با ابروهای بالا رفته گفت:

    _میدونم
    ***********

    (دلبر)

    نگاهم افتاد به لباسم...اا کی لباسم و عوض کرد؟ چه ترسناک هم هست یاد جادوگر شهر اوز افتادم خخخ
    از همه بدتر ترکیب رنگاش بود...کلا اجق وجق بود یه یقه داشت، قرمز جیغ که تا فرق سرمم ادامه داشت..
    من باید یه صحبتی با خیاطشون داشته باشم این چه وضعه لباسه خو دامن مشکیش مثل رود میمونه از بس دنباله داره...
    ای بابا من چقدر غر میزنم...نه که خونه بابامه اینجا خخخ

    _(دلی هوی دلی خانوم)

    _چته چرا مزاحم وقت گرانبهای من میشی؟

    _ ( دلبر یعنی خاااک، یعنی واقعا عین خیالتم نیست که الان تو قصر شیاطینی؟برات متاسفم)

    _میگی چیکار کنم؟ برم یقه ی آرتور و بچسبم یا اینکه بزنم ناقصش کنم؟ اگه بخوام کولی بازی دربیارم فقط به خودم آسیب میزنم پس بهتر دیدم عین بچه ی آدم بتمرگم سرجام...

    _ (اینم یه حرفیه همون بتمرگ سرجات تا یکی بیاد نجاتت بده پرنسس)

    _پس چی که منتظر میمونم...وای وجی فکر کن ژوپین بیاد برای نجانم از خوشی سکته ممیزنم

    _(نگاه کن تو روخدا ما وجدان کی شدیم)
    چقدر پروعه..البته به خودم رفته

    _از خداتم باشه وجدان یه آدم باحالی مثل من باشی...
    الو وجی جان داداشم خواهرم کجا رفتی؟ ای بابا اینم که رفت حالا من تنهایی اینجا چه کنم؟...
     
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 45 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    داشتم با خودم حرف میزدم که صدای تق تق اومد گفتم حتما یکی از اعضای قصره توجهی نکردم و به کارم ادامه دادم...
    ولی بعد دودقیقه دوباره شروع شد مردم آزارا...سرم رو که بالا آوردم با چهره ی خندون ژوپین از پشت پنجره مواجه شدم...
    یه لحظه مات نگاش کردم ولی سریع به خودم اومدم و دویدم سمت پنجره و بازش کردم...وجدان کجایی که ببینی کی اومده دنبالم...
    ولی این چرا این شکلیه؟ چشماش به رنگ قرمز دراومده بود و سه تا شاخ روی سرش داشت دوتا بال خفاش مانند هم روی شونه هاش جا خوش کرده بود و ترجیحا میتونم بگم رو هوا بود...

    _تو چرا این شکلی شدی؟
    با یه پرش وارد اتاق شد و بال هاشو بست...

    ژوپین: یعنی انقدر تابلوعه که برای نجاتت اومدم؟

    _هه هه نمکدون...خب پس چرا منو از اینجا نمیبری؟ الان یکی از اونا میاد تو اتاق
    تو یک قدمی ایستاد خیلی خونسرد گفت:

    _اولا آرتور خارج کردن تو رو از مرز ممنوع کرده دوما نترس کسی نمیاد تو اتاق یادت که نرفته یک قسمتی از بدنم شیطانه و وجود ندارم...
    مثل خودش گفتم:

    _اولا حالا میخوای چه غلطی کنی؟ دوما آقای شیطان جون هرکی دوست داری منو از اینجا ببر غلط نکنم اینا میخوان یه بلایی سرم بیارن
    دهنش رو کج کرد و گفت:

    _پس میخواستی با دختر تک شاخ چیکار کنن؟ خب قطعا میکشنش یا برای منافعشون اون رو تسخیر میکنن تا از قدرتش استفاده کنن
    این چرا اینجوری شده؟ بابا من قلبم ضعیفه
    با ناراحتی سرم و انداختم پایین و با صدای آرومی گفتم:

    _میخوای منو بزاری اینجا و بری؟
    گرمی دستاش رو، روی شونم حس کردم ولی سرم رو نیاوردم بالا...با صدای آروم اما آرامش بخشی گفت:

    _انقدر برام ارزش داری که حاضرم جونم رو برات بدم...من همیشه پشتتم اینو یادت باشه
    سرم و آوردم بالا و به چشماش نگاه کردم...تمام احساسم رو ریختم تو چشمام و میخواستم بهش بگم دوسش دارم که صدای ارتور از پشت در باعث شد وحشت کنم و به بازوی ژوپین بچسبم...

    ژوپین: آروم باش دختر نمیزارم بهت آسیب بزنن...من باید الان برم ولی به محض اینکه بتونم طلسم مرز رو که علیه تو درست کردن رو بردارم برمیگردم، خیلی زود
    خدایا من نمیخوام از پیشم بره...درسته در ظاهر سعی میکنم قوی باشم ولی الان دارم از ترس سکته میکنم
    چاره ی دیگه جز قبول کردن این موضوع نداشتم..نفسم رو با صدا دادم بیرون
    بازوش رو به آرومی ول کردم و گفتم:

    _باشه..فقط خواهش میکنم زود برگرد من میترسم
    لبخند آرامش بخشی نثارم کرد و به سرعت از پنجره پرید بیرون..طولی نکشید که آرتور قدم نحسشو گذاشت تو اتاق...
    با لبخند چندش آوری به سرتا پام نگاه کرد و در آخر به چشمام زل زد..
    هیچی نمیگفتم، حالم ازش بهم میخورد...

    آرتور: نه خوبه توام مثل مادرتی جسور و شجاع البته بعضی موقع ها ام بی اعصاب
    بازم حرفی نزدم و فقط زل زدم تو چشماش دوباره همون حس خشم...
    از حرفای ارتور فهمیده بودم که روح مادرم تو بدن منه...مثل اینکه هرموقع آرتور رو میبینم مادرم عصبانی میشه...

    آرتور: نمیخوای حرفی بزنی؟ نوچ نوچ اینطوری که منو ناراحت میکنی خانوم کوچولو

    _چی میخوای آرتور؟
    بازم صدام دورگه شده بود و یکی به جای من حرف میزد...ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:

    _اون چیزی که میخوام بعد از مراسم عروسی دخترت اتفاق میفته...
    پوزخندی زدم و با نفرت نگاش کردم...هیکدوم از رفتارام دست خودم نبود

    _تو هیچوقت نمیتونی منو اسیر کنی...یادت که نرفته من تک شاخ بزرگم و قدرتی افسانه ای دارم...

    آرتور: تو یه روحی آماندا و اون قدرت افسانه ای که ازش حرف میزنی همش خرافاته...تو فقط با زرنگی تونستی منو چند دفعه شکست بدی از نظر من تو اصلا قدرت نداری...همه ی قضیه عشق و اینام چرته هه
    دستام رو مشت کردم و نفسم رو با صدا فرستادم بیرون...

    _اگه میخوای خودت رو گول بزنی من مانعت نمیشم هرکاری دوست داری بکن...ولی مطمعن باش آرتور یه روزی تمام سرزمینت نابود میشه
    ترس رو میشد تو چشماش خوند...گیج شده بودم اون که میدونست قدرت افسانه ای وجود داره پس برای چی انکارش میکرد؟

    آرتور: هه حتما این دختره انسان میخواد سرزمین منو نابود کنه؟ از تو توقع نداشتم آماندا...به هر حال دختر تو با برادر زاده ی من ازدواج میکنه
    احساس کردم جسمم سبک شده و دیگه روح مادرم تو بدنم نیست...اومدم سمتش حمله ورشم که رفتم تو هوا و رو تخت پرت شدم...درد بدی تو بدنم پیچید ولی مهم نبود...
    اون میخواد چیکار کنه؟ یعنی من باید...نه نه ...تا به خودم اومدم دیدم با گیاه به تخت بسته شدم و آرتور از اتاق رفته بود...
    اشکام راه خودشون رو پیدا کردن...اصلا حال خودم رو نمیفهمیدم...خدایا یعنی من باید با کسی که دوسش ندارم ازدواج کنم؟
    حسم بهم میگفت نمیتونم هیچ کاری بکنم...
    ژوپین توروخدا بیا

    ************
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 45 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (نویسنده)

    همراهان تک شاخ ناله ای از درد کشیدن سرشون و رو شونه ی همدیگه گذاشتن...
    آریامن که دیگه ضعیف تر از قبل شده بود با نگرانی به دو دختر بی گ*ن*ا*ه نگاه کرد و اهی کشید...
    زامیاد پسر فرز و زرنگی بود و سرحاال گوشه ی سیاهچال نشسته بود و داشت نقشه فرار میکشید...
    آریامن با درد از جاش پاشد و رفت سمت دخترا...خیلی آروم داشتن اشک میریختن...ایرسا نگاهش به آریامن افتاد و با چشمای اشکیش زل زد بهش...اون دو تو همون مدت کمی که پیش هم بودن یه حسایی نسبت به هم پیدا کرده بودن...
    ایرسا با صدای گرفته گفت:

    _آریامن دلم برای دلبر تنگ شده...
    قطره اشکی از گوشه چشم راستش افتاد رو زمین...آریامن با غم نگاش کرد و سریع پاشد و به دیوار تکیه داد..
    چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:

    _منم دلم براش تنگ شده

    آلیش: کاش هیچوقت درمورد شماها کنجکاوی نمیکردیم...
    آریامن چشماش رو باز کرد و گفت:
    _بالاخره که پیداتون میکردیم...تا شیاطین نابود نشن هیچکدوممون آسایش نداریم...

    ایرسا پرید وسط حرف آریامن و با ناراحتی گفت:

    _حسش میکنم...خیلی ناراحته...ترسیده...سردرگمه...کلافست...
    سرش رو گذاشت رو پاهاش و آروم شروع کرد به گریه کردن...
    پسرا با تعجب به ایرسا نگاه کردن...ولی آلیش خونسرد اون میدونست که ایرسا داره درمورد کی حرف میزنه همیشه همینطوری بوده...

    زامیاد: ایرسا چی داری میگی؟ حالت خوبه؟

    آلیش: ایرسا از بچگی میتونست بفهمه دلبر چه حسی داره...درواقع حس هممون
    آریامن با حضور ناگهانی فرد پنجم اونجا تکیشو از دیوار برداشت و با ناباوری نگاش کرد...زامیاد و دختراهم دست کمی ازش نداشتن...
    اما ژوپین با اخم داشت همشون رو برانداز میکرد...آریامن به خودش اومد و با خوشحالی گفت:

    _ژوپین تو اینجا؟ اخه چطوری؟
    ایرسا و آلیش با ترس و وحشت به شیطان روبه روشون نگاه میکردن...زامیاد خودش رو انداخت تو بغل دوست دوران بچگیش و گفت:

    _ژوپین بیشعور...عوضی...زشته ایکبیری...خیلی نامردی
    ژوپین با لبخند کمرنگی زامیاد رو به خودش فشرد و گفت:

    _همشو هستم ولی به جون تو اگه زشت باشم...

    ************

    ایرسا: تو پسر آرتور پادشاه این سرزمینی؟
    ژوپین با کمی مکث سرش رو تکون داد و گفت:

    _درسته...ولی الان چند ساله راهمون از هم جداعه

    آلیش: چقدر قیافت برام آشناست انگار خیلی وقته میشناسمت

    ایرسا: منم همینطور

    زامیاد: بیخیال این حرفا...باید دنبال یه راهی برای فرار باشیم

    ژوپین: پس من اینجا چیکارم؟ اومدم تا شمارو نجات بدم

    آریامن: دلبر؟
    یاد حرفای پدرش با آرمین افتاد...زیاد وقت نداشتن باید هرچه سریع تر همه رو از اینجا نجات میداد...
     
    آخرین ویرایش: ‏23/11/16
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 44 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    یکهو اخماش رفت تو هم و دستاشو مشت کرد...
    آریامن دستش رو گذاشت رو شونه ژوپین و با کنجکاوی گفت:

    _چیزی شده ژوپین؟

    ژوپین: باید هرچه زودتر شما رو از اینجا ببرم بیرون...باید به مراسم برسیم

    سامیار: چه مراسمی؟ چی داری میگی؟
    با کمی مکث گفت:

    _ازدواج دلبر
    آلیش هینی کشید...ایرسا از تعجب چشماش گرد شده و بود و حال پسراام تعریفی نداشت...

    ایرسا: خدای من...معلوم هست چی داری میگی؟

    ژوپین: آرتور میخواد دلبر رو با زور به ازدواج پسرعموم دربیاره....

    **********

    دستی به لباس سفید عروسیم کشیدم و با غم از تو آینه به خودم نگاه کردم...خیلی خوشگل شده بودم...موهام رو ل*خ*ت شلاقی کرده بودن و یه تاج از گل های رز آبی رو سرم گذاشته بودن...لباسم خیلی ساده بود فقط آستیناش گیپور بود و بقیشم یه سره سفید...ساده ی ساده
    دلم میخواست گریه کنم به حال خودم...
    دیگه داره همه چی تموم میشه دلبر...
    زندگیت داره نابود میشه...داری با کسی ازدواج میکنی که دوسش نداری و...
    فقط تو رو برای منافع خودش میخواد...
    قطره اشکی رو گونم چکید که سریع با پشت دستم پاکش کردم...
    نمیخواستم جلوشون ضعف نشون بدم...
    خدایا من نمیتونم این ازدواج زوری رو تحمل کنم‌...
    خدایا صدامو میشنوی؟ نمیخوام.........!!!!
    تقه ای به در خورد و.....

    _بانو مراسم شروع شده...
    نفس عمیقی کشیدم که باعث شد دلشوره بگیرم...
    دامن لباسم رو تو دستم گرفتم...دستم و به خدمتکار دادم تا جفتمون رو انتقال بده...
    به ثانیه نکشید که تو باغ بودیم...مهمونا انگار منتظر من بودن...
    وقتی چشمم به آرمین و آرتور افتاد که روی تخت پادشاه مسخرشون آرتور نشسته بودن هه...
    دستم رو مشت کردم...قوی باش دختر...قوی باش
    قدم اول رو که به جلو برداشتم باد تندی وزید...
    قدم دوم هاله های نورانی بین مهمونا در حرکت بودن...
    قدم سوم.....به چشمام اطمینان نداشتم...وای چی میدیدم...
    آلیش و ایرسا با لباسای جنگ...آریامن و زامیاد و ژوپین روبه روی آرتور، آرمین
    خدایا شکرت...
    سکوت بدی تو فضا حاکم بود...آرتور و آرمین با تعجب از رو تخت پاشدن و به هم نگاه کوتاهی کردن‌...
    آرتور به خودش اومد و با فریاد گفت:

    _تو با چه حقی پاتو گذاشتی تو قلمرو من؟

    ژوپین: نترس کارمون که تموم شد از اینجا میریم...هه
    آرتور شبیه گوجه شد بود خخخخ....حقشه شیطان عوضی
    دیگه نمیتونستم یه جا وایستم...به سمت اونایی که برای نجاتم اومده بودن دویدم...
    و کنارشون ایستادم...اصلا حواسشون به من نبود...

    آرمین: شماها عروسی من رو بهم ریختید....یه لطفی بهتون میکنم و میزارم سالم از اینجا برید بیرون
    آریامن پوزخندی زد و گفت:

    _لطف؟ ما تا گمشدمونو از اینجا نبریم بیرون...از اینجا جم نمیخوریم

    نزدیک بود قشنگ همون وسط ده تا سکته ی ناقص بزنم....
    دور تا دورمون رو شیاطین گرفته بودن و قیافه ی کریهشون باعث میشد حالت تهوع بگیرم...
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 45 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    مهمونا با هیجان داشتن به این صحنه نگاه میکردن...چشاتون درآد
    ایرسا و آلیش سریع حالت تدافعی به خودشون گرفتن...آریامن با جدیت تو چشمای پر شرارت آرتور زل زده بود...
    اون دوتاام کلا بیخیال بودن....
    نمیدونم چیشد که یهو خودم رو تو یه قصر ملکه آنا دیدم...
    گیج شده بودم...مگه من تو قصر شیاطین نبودم؟
    پس چرا سر از اینجا دراوردم؟
    با گیجی دور خودم میچرخیدم که انگار یکی دستم رو کشید و با سرعت نور به سمت سالن اصلی برد...





    مادرم اونجا بود....تنها نبود، ملکه آناهم روبه روش ایستاده بود...
    موقعی که منو آلیش و ایرسا اینجا بودیم با یکم فضولی عکس ملکه رو دیدیم....
    صدای مادرم منو به خودم آورد...

    تک شاخ: آنا میدونی داری چیکار میکنی؟

    آنا: چاره دیگه ای ندارم...باید اون حس رو تو وجودش ایجاد کنم‌...

    تک شاخ: نمیشه...من این کار رو انجام نمیدم
    ملکه آنا با التماس گفت:

    _آماندا این به نفع همست...هم دختر تو در امان میمونه...هم پسر من با حس انتقام قدرتش رو بدست میاره...

    تک شاخ: تو ازم میخوای آریامن طوری فکر کنه که تو به دست آرتور کشته شدی و آرتورهم فکر کنه خودش تو رو کشته؟ آنا لطفا بس کن

    ملکه با لبخند کمرنگی گفت:
    _آماندا من که واقعا نمیخوام بمیرم...فقط یه مدت از بقیه دورمیشم...

    تک شاخ: پس دلبر چی؟ تو قول دادی ازش محافظت کنی؟ من چند وقت دیگه جسمم میمیره
    ملکه انگار دودل بود چیزی رو بگه...آخرم نتونست تحمل کنه و گفت:

    _سرنوشت دلبر رو دیدم...
    مادرم با خشم پاش رو کوبید به زمین و گفت:

    _تو چیکار کردی؟ نباید قانون رو میشکستی...

    آنا: این مهم نیست...اون چیزی که دیدم و شنیدم مهمه...

    تک شاخ: نمیخوام بشنوم آنا....

    آنا: اما باید بشنوی...پیشگویی درباره دلبره

    تک شاخ: میدونم...

    آنا: اما نمیدونی که آخر این پیشگویی مرگه....
    قطره اشکی از چشمای خوشرنگ مادرم راه خودش رو پیدا کرد...اما هیچی نگفت

    آنا: دلبر به زمین و دنیای انسان ها میره....پس اون عهدی که کردم چه بخوام چه نخوام شکسته میشه

    گرمی دستی و روی شونم حس کردم....سریع برگشتم...اما چیزی ندیدم...دوباره صورتم رو برگردوندم سمت ملکه و مادرم اما اونجا نبودن...
    نفهمیدم...وقتی که به خودم اومدم دوباره پیش بقیه برگشته بودم...ولی انگار زمان یک ثانیه هم به جلو حرکت نکرده بود...همه چی مثل قبل رفتنم بود...
    حرفای ملکه و مادرم اومد تو ذهنم...سرم رو تکون دادم تا یادم نیاد...نمیخواستم بهش فکر کنم...وگرنه حتما دیوونه میشدم...

    ژوپین: آرتور فکر کردی میتونی جلوی مارو بگیری؟

    آرتور: من اجازه نمیدم عروسم رو از اینجا ببری پسره ابله...

    _من عروس تو نیستم....من هیچوقت با کسی ازدواج نمیکنم که درآینده میخواد سرزمینمو نابود کنه....
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏16/11/16
    m.s4, zeinabdr, Artimis–16 و 47 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    شیاطینی که دورمون رو گرفته بودن به سمتمون حمله ور شدن....من که توان جنگیدن رو نداشتم همینطور هاج و واج اون وسط ایستاده بودم....
    ژوپین با به حرکت سر یه شیاطین رو از سرش جدا کرد و به شیطان تبدیل شد...
    الیش و ایرساام با شمشیر مشغول جنگیدن بودن....
    یه شیطان نگاهش به من افتاد و به سمت من حمله کرد....شوکه شده بودم و نمیتوتستم از جام تکون بخورم....
    زامیاد با دستش رعدو برقی درست کرد و به سمت ما فرستاد...اولش فکر کردم منو هدف گرفته...ولی وقتی به خودم اومدم...
    شیطانه خاکستر شده‌...
    یهو جلو چشمم سیاهی رفت...سرم بدجور گیج میرفت و هر لحظه ممکن بود بیفتم زمین...صداهای دور و برم هر لحظه بیشتر میشد و دیگه هیچی نفهمیدم....
    ****************
    ای بابا چقدر من اینروزا زرت بیهوش میشم....
    چشمام رو آروم باز کردم و با حالت منگی از جام پاشدم...تو همون دشتی بودم که مادرم رو برای اولین بار ملاقات کردم...
    اما من اینجا چیکار میکنم...

    آلیش: ما اینجا چیکار میکنیم؟...

    _شمام اینجایین؟

    ایرسا: پ ن پ اونجاییم
    چشمم به پسرا افتاد که با تعجب به دور و برشون نگاه میکردن...اوخی

    ژوپین: نه این امکان نداره....

    زامیاد: درست میبینم؟اینجا...

    آریامن: قصر تک شاخ بزرگه
    چرا چرت و پرت میگن اینا؟ من که قصری نمیبینم....ژوپین نگاهی به من کرد و گفت:

    _درسته قصری رو نمیبینی....فقط وقتی تک شاخ اینجا باشه قصر رو میتونی ببینی...
    نمیدونستم این ذهنم میخونه....

    _مگه ما تو قصر آرتور نبودیم؟...
    آریامن: کسی بجز افراد درجه بالا نمیتونن ما رو اینجا آورده باشن...

    تازه چشمم به لباسام افتاد...اوه انگار من هر دفعه میام اینجا لباسامم خودبه خود تغییر میکنن...یه لباس پفی عروسکی به رنگ آبی که بالا تنه ی دکلتش اکلیلی بود...قد کوتاهش پاهای خوش تراشم رو به نمایش گذاشته بود...
    نگاه خیره ای رو، روی خودم حس کردم...سرم رو که بالا آوردم...
    دیدم ژوپین با لبخند نگاهم میکنه...وای نکن پسر قلبم اومد تو دهنم...
    بقیه حواسشون به ما نبود...ژوپینم با دوقدم بلند بغلم وایستاد و با صدای آرومی گفت:

    _خیلی خوشگل شدی...
    لبخند کوچیکی زدم و گفتم:

    _مرسی
    با صدای آشنای کسی لبخند عمیقی رو لبام نشست....

    تک شاخ: خوش اومدین...
    بدبخت پسرا بدجور رفته بودن تو هنگ...خخخ
    دلم برای مادرم تنگ شده بود برای همین با قدمهای بلند رفتم سمتش و بغلش کردم...
    بوی خیلی خوبی میداد...

    تک شاخ: دلم برات تنگ شده بود عزیزم

    _منم همینطور...
    با صدای گرفته آریامن از بغل مادرم دراومدم...

    آریامن: خوشحالم که آرتور نتونسته شما رو اسیر کنه ملکه...

    تک شاخ: اون هیچوقت نمیتونه منو اسیر کنه...اوه خیلی بزرگ شدی آخرین باری که دیدمت تازه بدنیا اومده بودی...

    ژوپین: معذرت میخوام....
    با صدای شرمنده ژوپین همه حواسشون رو دادن بهش...

    تک شاخ: تو کارت رو خوب انجام دادی...میتونم بگم واقعا عالی بود

    ژوپین: ولی من...

    تک شاخ: ژوپین...خوشحالم که دلبر رو به تو سپردم...
    بعد زدن این حرف شاخش رو تکون داد...لرزشی رو زیر پام حس کردم...
    با تعجب به قصر درحال شکل گرفتن نگاه میکردم...میتونستم بگم محشره...
    صدای آب و پرنده ها باعث شد لبخندی روی لبم بشینه...
    **************

    _خب بگین ببینم جنگیدن رو کی یادتون داده؟ بابا اصن یه پا حرفه ای شدین واسه خودتون...همچین با شیاطین میجنگیدین یه لحظه احساس کردم دوتا بروسلی جلومه...

    ایرسا: معلومه دیگه آریامن و زامیاد...وای دلبر نمیدونی چقدر این داداشت ماهه
    جااااان؟ چی میشنوم؟ ایرسا از یه پسر تعریف کرد؟ بفرما دختره مثبتمونم به فنا رفت...

    _بله بله...خب میگفتی چقدر ماهه؟؟؟
    انگار تازه فهمید چی گفته چون سریع سرش رو انداخت پایین و لبخند زد...
    آلیش با خونسردی گفت:

    _خانوم عاشق شده بابا
    جیغی از خوشحالی کشیدم و خودم رو شوت کردم تو بغلش...

    _وای دختر چه خووووووب
    با حالت چندشی شوتم کرد اونور و گفت:

    _اه توام...این آلیش خانوم و چی میگی؟ (روبه آلیش) فکر کردی نفهمیدم ابراز علاقتو به زامیاد؟
    یعنی نزدیک بود هفت هشت ده تا شاخ رو سرم دربیاد...

    _نه واقعا جالب شد...شما دوتا عاشق شدین؟؟؟

    آلیش: بیشور مگه ما دل نداریم؟حالا خودتم میبینیم
    با حرف آخرش بی اراده لبخند زدم که باعث شد جفتشون مشکوک نگام کنن...

    ایرسا: نه مثل اینکه یه خبرایی هست...خب بنال ببینم
    نیشم یهو شل شد...با نیش باز گفتم:

    _وای منی که به عشق اعتقاد نداشتم...الان عاشق یه شیطان شدم....
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 38 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    ایرسا: نکنه...ژوپین؟
    عین بچه ها تند تند سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم...آلیش یهو زرتی زد زیر خنده...
    ایرساام قرمز شده بود نافرم...وا مگه من چیز خنده داری گفتم...نترکین یه موقع ایشششش

    _اهههه آلیش نیشتو جمع کن...توام یه موقع گوجه نشی ایرسا خانوم
    اخمام رو کشیدم توهم...وقتی قیافه منو دیدن عین بچه خوب نیششون رو جمع کردن...

    آلیش: خو ببخشید یهو خندم گرفت...

    _دقیقا چیه این ماجرا خنده داشت؟

    ایرسا: ولش کن...وای دخترا فکر کنین عشق ماام مثل رمانا بشه

    _بفرما هی من میگم رمان نخون مگه گوش میده...

    آلیش: بیخیال بچست
    ایرسا با خشم زد تو سره آلیش و گفت:

    _بچه خودتی...

    آلیش: تویی

    ایرسا: تویی

    آلیش:تویی

    ایرسا: تویی

    آلیش: تویی

    ای بابا...دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم...از رو تخت پاشدم و دست جفتشون گرفتم که با تعجب نگام کردن ولی من خونسرد هولشون دادم سمت در و گفتم:

    _جفتتون از جلوی چشمام گمشید

    ایرسا: بی فرهنگ

    آلیش: بی مخ
    تقققق...آخیش بالاخره رفتن...میگما عجب جایی اینجا...قصرش واقعا چشم گیره...ننه تک شاخم یه اتاق بهم داده اندازه قصر ملکه آنا...
    البته اینم بگم که تو قصر عین شهر بود...اسب های تک شاخ و پریان...
    کش و قوسی به بدنم دادم و از اتاق اومدم بیرون...دلم میخواست برم تو باغ و به صدای روح انگیز آب گوش کنم...
    ولی اصلا حال راه رفتن نبود...با درموندگی چشمام رو بستم...یه لحظه تصویر رودی که بیرون از قصر بود اومد تو ذهنم....
    چشمام رو که باز کردم قشنگ رفتم تو هنگ...من دقیقا کنار رود بودم...
    یعنی چی؟ من که...نکنه قدرتام داره فعال میشه؟...ولی آخه من...ای بابا
    پوف...من که با این لباس نمیتونم رو زمین بشینم..جدیدا چقدر خنگ شدما...
    تو ذهنم جرقه ای زده شد...خودشه
    دوباره چشمام رو بستم و تصویر اتاقم رو تصور کردم...
    بعد از دوثانیه با کمی درنگ چشمام رو باز کردم...من تو اتاقم بودم
    مخم هنگید...وای یعنی قدرتام داره فعال میشه؟...
    از تو کمد یه تاپ دوبندی مشکی تا نافم و یه شلوار جین به رنگ تاپم پوشیدم...موهامم بافت شل زدم و انداختم رو شونه چپم...
    بعد یک ثانیه دوباره کنار رود بودم...خودم رو شوتینگ کردم رو چمنا و نفس عمیقی کشیدم...

    ژوپین: میبینم که قدرتات داره فعال میشه پرنسس
    با لبخند نگاهش کردم و هیچی نگفتم...
    با کمی فاصله کنارم نشست و زل زد تو چشمام...نگام رو ازش گرفتم و دادم به منظره روبه روم

    ژوپین: زبونت رو موش خورده تک شاخ کوچولو...

    _کوچولو خودتی...
    ابروهاش رو انداخت بالا و با خنده گفت:

    _من با این قد و هیکل کوچولوام یا تو جوجه؟
    خداییش اینو راست گفت..خخخ
    چونم رو گذاشتم و رو زانوم...با لبخند قشنگی که چال گونم معلوم میشد بهش زل زدم...
    خودمونیما چقدر هیز شدم...

    ژوپین: وقتی برای اولین بار دیدمت احساس کردم یه فرشته جلومه...چشمات رو صورتت میدرخشید...من زیاد بلد نیستم از آدما تعریف کنم...پس یک راست میرم سر اصل مطلب...
    با تعجب سرم رو از رو زانوم برداشتم ...

    _چی میخوای بگی؟
    با یه حرکت نزدیک صورتم شد...به قدری شوکه شده بودم که توان این که به عقب هلش بدم رو نداشتم...

    ژوپین: دوست دارم...
    نفهمیدم چی شد..نفهمیدم چیکار کردم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم تو اتاقمم...
    خدایا اون به من گفت دوست دارم...باورم نمیشه...
    جیغی از سر خوشحالی کشیدم...اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم انقدر خوشحال بودم که نفهمیدم آریامن داره با لبخند نگام میکنه....
    خجالت زده عین بچه های خوب سرجام وایستادم...وای چه سوتی دادم...آخه دختر خوب این چه وضعشه؟

    _(باز تو جوگیر شدی؟)

    _اه باز این مزاحم اومد

    _(دلم میخواد با همین دستام خفت کنم عوضییییییی)

    _یوهاهاهاها اگه میتونی بیا خفم کن

    _(یعنی نشد من یه بار بیام باهات حرف بزنم توام مثل آدم جوابم رو بدی)

    _نوچ من دوست دارم هردفعه حال تو رو بگیرم

    _(به درررررک برو گمشو دختره.....(با عرض معذرت این وجدان اعصاب نداره)
     
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 38 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    آریامن: کجایی دختر؟...

    _هان؟ چی؟
    خدا ازت نگذره وجدان...سری به معنای تاسف تکون داد...سرم رو با گیجی خاروندم و با حالت بچگونه لبامو ورچیدم...

    آریامن: فکر کنم همنشینی با شیاطین بدجور روت تاثیر گذاشته...
    شیطون نگام کرد که تصمیم گرفتم پا برهنه برم شفق...افق ترافیکه

    _اممم...احساس نمیکنی پاهات به استراحت نیاز دارن...(به مبل های سلطنتی گوشه اتاقم اشاره کردم)

    همینجور که داشت میرفت بشینه چشمکی بهم زد و گفت:

    _فکر نکن که بحث و عوض کردی...بیا بشین
    آخی چه نرمه..آدم دلش میخواد روشون بخوابه...

    آریامن: دلبر...تو هنوز قدرتات فعال نشده و هنوز قدرت مقابله با شیاطین رو نداری...بعد از اینکه قدرتات هم فعال شد باید بدونی چطوری ازشون استفاده کنی و این زمان میبره....ازت میخوام اون چیزی که تو دلت هست و بگی....
    منظورش رو درک نکردم...کمی به مغزم فشار آوردم تا بفهمم منظورش چیه...
    انگار فهمید خواهرش کلا تعطیله...

    آریامن: میدونم که ژوپین رو دوست داری....باید بری و بهش بگی
    راست میگه راه فعال کردن قدرتام فقط عشقه...ابراز علاقه به کسی که دوسش دارم...
    با اون کاری که من کردم یه عذرخواهی ام افتادم...نباید وقتی ژوپین بهم گفت دوستم داره از اونجا میرفتم...
    حتما خیلی ناراحت شده...احساس کردم آریامن فهمید چمه...

    آریامن: ژوپین با اینکه یه شیطانه ولی اینو ثابت کرده که یه فرشتست...مطمئن باش
    یکدفعه شیطون شدم و گفتم:

    _تو چی؟ عاشق شدی؟؟
    خخخ نگاه خرس گنده گونه هاش قرمز شده...خجالت بکش برادر من
    منتظر نگاش کردم که نفس عمیقی کشید و گفت:


    _نه بابا عشق چیه...
    نزاشتم ادامه بده و گفتم:

    _ااا نداشتیما زود تند سریع بگو بینم دلتو به کی باختی؟

    آریامن: دختر تو چقدر گیریا...خیلی خب

    _بگوووو

    آریامن: همین...چیزه...دوستت دیگه...
    خودشو کشت...خجالت نداره که...

    _باشه...خودم میدونم نمیخواد خودت رو بکشی
    ************
    تو این دو روز زیاد با ژوپین برخورد نداشتم...ولی وقتی از ایرسا و آلیش حالش رو میپرسیدم میگفتن خیلی ناراحته و همش تو خودشه...
    منم حالم دست کمی از ژوپین نداشت...تصمیم خودم رو گرفته بودم امروز باید برم و باهاش حرف بزنم...
    نمیدونم چطوری خودم رو رسوندم...فقط میدونم وقتی به خودم اومدم دیدم جلوی در اتاقشم...
    نفس عمیقی کشیدم...تقه ای به در زدم...خبری نشد...دوباره تقه ای زدم...
    دیگه داشتم ناامید میشدم که با قیافه خواب آلود در و باز کرد...
    منتظر نگام کرد...به این پسر ادب یاد ندادن؟
    حق به جانب گفتم:

    _میزاری بیام تو یا که حتما باید علف زیر پام سبزشه؟
    بدون هیچ حرفی از جلوی در رفت کنار...زیرلب ایشی گفتم و خودم رو شوت کردم تو اتاقش...
    با نیش باز نشستم رو تخت گرم و نرمش...وویی

    ژوپین: برای چی اومدی اینجا؟
    اوه اوه چه بداخلاق...شونه هام رو انداختم بالا و گفتم:

    _حوصلم سر رفته بود گفتم بیام پیش تو...

    پوزخندی زد و گفت:

    _میرفتی پیش یکی دیگه...الانم برو بیرون که مزاحم خوابم شدی
    هوا تاریک شده اونوقت آقا میخواد بخوابه...
    با خونسردی نگاش کردم...

    _ژوپین لطفا بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم...
    با قدمهای بلند خودش رو رسوند به تخت...پوفی کشید و با اکراه نشست...
    نمیدونستم چطوری شروع کنم ولی بالاخره با کمی مکث گفتم:

    _ببین قبول دارم که اون روز(نفس عمیقی کشیدم...سریع گفتم) خب من ازت معذرت میخوام...

    ژوپین: فقط همین؟...بخاطر این وقته منو گرفتی؟
    نه دیگه داره کم کم پرو میشه...اخمام رفت توهم...درک کن خو من تا حالا به کسی ابراز علاقه نکردم...
    اخمام رو باز کردم و با یه حرکت چرخیدم سمتش...

    _منم چیزه...خب...اه...منم بهت همون حس و دارم..
    اوففف خودم و کشتم یعنی...نفسی از سر آسودگی کشیدم که چشمم به قیافه مات زدش خورد...
    تمام سعیمو کردم که به قیافش نخندم...وای خیلی باحال شده بود مخصوصا دهنش که اندازه غار بازشده بود....
    دستم رو جلوی صورتش تکون دادم که به خودش اومد...اول یکم نگام کرد ولی بعد نیشش تا بناگوشش باز شد...
    نیشتو جمع کن خرس گنده...آخ سرم...چرا یدفعه اینجوری شد...
    سرم بدجور تیر میکشید دوست داشتم از درد جیغ بزنم ولی خودم رو کنترل کردم...
    ژوپین که قیافه آشفته منو دید با نگرانی گفت:

    _دلبر حالت خوبه؟
    به زور گفتم:

    _سرم...
    از درد رو زمین زانو زدم...دیگه نتونستم تحمل کنم...جیغی از سره درد کشیدم...
    تو آغوش گرم ژوپین فرو رفتم...فکر کنم آغوشش بهترین مسکن دنیا بود چون دیگه دردی رو حس نمیکردم...


    ژوپین: خوبی؟
    سرم رو تکون دادم... خودم رو بیشتر تو بغلش فشردم...
    این دیگه چیه؟...ژوپین تو اتاقش موی سفید صورتی نگه میداره؟....
    داشتم اتاق ژوپین رو با چشمام اسکن میکردم که....این دیگه کیه؟
    خدای من....سریع از بغل ژوپین دراومدم و رفتم جلوی آینه...موهام به رنگ سفید و صورتی دراومده بود...به قدری بلند بود که نیم مترش روی زمین کشیده میشد...
    مردمک چشمام به شکل ستاره صورتی رنگ بود...پوستم انقدر سفید بود که شبیه میت شده بودم....
    دستی به موهای حالت دارم کشیدم...وای من چرا اینجوری شدم؟

    **********
    از پشت تو آغوش گرم ژوپین فرو رفتم...از تو آینه به قیافه خندونش نگاه کردم...

    ژوپین: کامل شدن قدرتات رو تبریک میگم تک شاخ بزرگ...
    لبخند دندونمایی زدم و با ذوق به چشماش نگاه کردم...



    یک هفته ای از کامل شدن قدرتام میگذره...مادرم وقتی فهمید بغلم کرد و گفت بزرگ شدی...قیافه اون دو کله پوکم دیدنی بود...
    انقدر بامزه شده بودن که اگه گوشی همرام بود حتما ازشون عکس میگرفتم...زامیاد و آریامنم با مهربونی نگام میکردن...
    مادرم میگه من باید قدرتام رو خودم پیدا کنم...اما هرچی سعی میکنم انگار هنوزم درونم خالیه...
    ولی امروز یه حسی دارم انگار دلم میخواد پرواز کنم و خودم رو بسپارم به دست باد...
    فقط یه چیزی اذیتم میکرد اونم جای خالی ژوپین تو این یک هفتست...مادرم یه ماموریت بهش داده...پوووف
    تو یک ثانیه خودم رو به باغ قصر رسوندم....اا این دوکله پوک اینجا چیکار میکنن؟...

    ایرسا: اا دلی تو اینجا چیکار میکنی؟

    _منم میخواستم از شما همینو بپرسم...

    آلیش: منو ایرسا ه*و*س پرواز به سرمون زده...میدونم خل شدیم...

    _منم مثل شدم هوای پرواز به سرم زده...
    خوشم میاد ما سه تا هرکاری بخوایم بکنیم باهم انجامش میدیم...
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 42 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    ایرسا: اه چقدر ما خنگیم ملکه تک شاخا رو فرستاده قصر ملکه آنا...حالا چطوری میخوایم پرواز کنیم؟

    آلیش: راست میگیا...حالا چیکار کنیم...
    یکهو حرف مادرم اومد تو ذهنم:

    _دلبر تو میتونی فقط کافیه حسش کنی...
    چشمام رو بستم...ذهنم رو از هرچیزی خالی کردم و خودم رو سپردم دست باد...خیلی حس خوبی بود...
    با صدای جیغ آلیش سریع چشمام رو باز کردم...همینه من تونستم، تقریبا دومتری از زمین فاصله داشتم...
    من تونستم پرواز کنم...من تونستم...با خوشحالی سمت ایرسا و آلیش پرواز کردم...

    ایرسا: وای دختر این معرکست...
    ازشون فاصله گرفتم و با سرعت به سمت آسمون پرواز کردم...جیغی از سر خوشحالی کشیدم و دوباره برگشتم زمین...
    موهای بلندم تو هوا معلق بود و حس خوبی بهم میداد...
    تو ذهنم به آایش و ایرسا گفتم:

    _(شما میتونین فقط کافیه حسش کنین)
    از میون ابرا به سرعت میگذشتم برام مهم نبود چقدر از قصر دورشدم....
    این بهترین تجربه تمام عمرم بود...

    آلیش: ( حله تک شاخ بزرگ )
    رو یکی از ابرا نشستم تا اونام به من برسن...

    ایرسا: من دیگه عمرا برم اون پایین...خیلی کیف داد

    آلیش: جم کن خودتو انگار بچه دوسالست

    _بچه دوساله نمیتونه پرواز کنه خنگول...

    آلیش: ایشششش

    ایرسا: باز این شروع کرد...

    _بس کنید دیگه...این بالاام ول کن هم نیستین؟
    چشم غره ای بهم رفتن و لال شدن...
    سرم تیری کشید و صدای آشنای کسی تو سرم پیچید...

    ژوپین: ( کجایی جوجو کوچولوی من؟)

    _یه جای خوب...

    ژوپین: ( بدون من؟)

    _ژوپین تو که اینجا نیستی...

    ژوپین: ( کی گفته جوجه؟)
    نیشم سریع باز شد...با خوشحالی گفتم:

    _جدی؟ اومدی؟ کی؟ چرا خبر ندادی؟
    صدای خندش که که اومد دلم غش رفت...

    ژوپین: (یکی یکی بپرس عزیزم...آره اومدم دیدم نیستی)

    _الان میام...

    ژوپین: ( منتظرم)

    ایرسا سوتی کشید و گفت:

    _اوووو کلک داشتی با کی ذهنی حرف میزدی که یه سره نیشت باز بود؟

    _دخترا من باید برم ژوپین اومده...

    آلیش: برو تا نیشت ببشتر از این گشاد نشده...
    یه پس گردنی نثارش کردم که غرغرش شروع شد...
    الیش: الهی دستت قلم شه...الهی بی شوور شی...الهی شیاطین آتیشت بزنن دختره بووووق
    به غرغراش توجی نکردم و به سرعت به سمت زمین پرواز کردم...
    ژوپین رو دیدم که به درخت تکیه داده و سرش پایینه...
    با دو خودم رو بهش رسوندم وقتی توجهش به من جلب شد...خودمو پرت کردم تو بغلش...
    چقدر دلم واسش تنگ شده بود...
    تا حالا انقدر آرامش نداشتم....

    ژوپین: بدون من پرواز خوش میگذره پرنسس؟
    بیشتر به خودم فشردمش و گفتم:

    _دلم برات تنگ شده بود...
    با صدای تحلیل رفته گفت:

    _منم همینطور جوجه...
    نمیدونم چقدر تو بغل هم بودیم...ولی وقتی به خودمون اومدیم هوا تاریک شده بود و مادرم با لبخند داشت نگامون میکرد...
    با اکراه از بغل ژوپین دراومدم...دوست داشتم همیشه تو بغلش میموندم....

    تک شاخ : ژوپین میتونم چند دقیقه دخترم رو ازت قرض بگیرم؟
    ژوپین انگار بهش برخورده باشه اخم کمرنگی کرد و ما رو تنها گذاشت....

    تک شاخ: بشین عزیزم...
    دوتا صندلی به شکل قلب که تو تاریکی شب میدرخشید جلومون ظاهر شد...
    وقتی نشستم روش انگار قلبم سوخت...جوری داغ شده بود که یه لحظه از سره آرامش چشمام رو بستم و دوباره باز کردم...
     
    آخرین ویرایش: ‏23/11/16
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 44 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    وا مگه تک شاخا هم رو صندلی میشینن؟ منتظر مادرم رو نگاه میکردم میخواستم ببینم میخواد چطوری رو صندلی بشینه...
    طولی نکشید که یه نور آبی رنگ از بدن مادرم ساطع شد و اون به شکل انسان دراومد....
    یکی بیاد فکه منو جمع کنه...اون درست شبیه من شده بود...البته رنگ مو و چشماش آبی بود....
    با لبخند روی صندلی نشست و گفت:

    _این شکل انسان گونه منه...بعد از اینکه مردم آرتور این شکل رو برام ساخت...درست از روی صورت تو...

    _مگه منو...؟

    تک شاخ: وقتی تو وارد سرزمین تک شاخ شدی...آرتور فهمید که گمشده من اومده...خودش مخفیانه به قصر آنا اومد و تو رو دید...دلبر؟

    _بله...؟

    تک شاخ: تو دیگه قدرتات کامل شده...پس باید تمریناتت رو شروع کنی...باید یاد بگیری چطوری از قدرتات استفاده کنی....
    دستی به موهام کشیدم و گفتم

    _حالا چه عجله ایه؟

    تک شاخ: ما فرصت نداریم دخترم...هر لحظه ممکنه جنگ بین سرزمین ما و آرتور به وجود بیاد...
    دلشوره عجیبی گرفتم...جنگ؟ من تا یه ذره خون میبینم سریع پس میفتم

    _تا کی وقت داریم...؟

    تک شاخ:من دیگه زیاد قدرتی ندارم تا از نقشه های آرتور با خبر بشم ولی میتونم تخمین بزنم...حداقل یک ماه
    نفسم رو با صدا فرستادم بیرون و گفتم:

    _من اخه...وقتی ندونم قدرتام چیه چطور میتونم...
    پرید وسط حرفم و گفت:

    _دلبر تو باید خودت پیداش کنی...اگه من بهت بگم قدرتات رو از دست میدی...

    _باشه...من سعیمو میکنم
    از روی صندلی بلند شد و دستش رو گذاشت روی سرم...

    تک شاخ: موفق باشی دخترم

    _ناامیدت نمیکنم
    سرش رو تکون داد و توی یک ثانیه غیب شد...
    خب دلبر حالا تو موندی و سیاهی شب...
    اوف اینام یه توقعایی از آدم دارنا...
    من چطوری قدرتام رو پیدا کنم؟
    تو فکر بودم که یه خرگوش سفید خیلی خوشگل با دو اومد سمتم...جلوی پام ایستاد و زل زد بهم..
    وای این چقدر خوشگله...
    از روی زمین برش داشتم و گرفتم تو بغلم...
    _سلام ملکه
    به دور و اطرافم نگاه کردم ولی کسی نبود...
    وا پس کی با من حرف زد؟
    نکنه این خرگوشه بود؟ نه بابا مگه حیوونام حرف میزنن؟
    _ملکه
    با تعجب به دهن خرگوش که باز و بسته شد نگاه کردم...

    _تو حرف میزنی؟

    _بله ملکه تمام حیوانات این سرزمین بجز تک شاخ ها حرف میزنن
    پوفی کردم و گفتم:

    _عجب...دیگه باید این چیزا برام عادی شده باشه...بیخیال اسمت چیه؟

    _من اسم ندارم ملکه

    _اولا انقدر دیگه به من نگو ملکه دوما خودم برات اسم میزارم اممم...اهان برفی چطوره؟

    برفی: ممنونم ملکه...شما خیلی مهربونید

    _باز که گفتی ملکه...

    برفی: اخه شما...

    _آخه نداره من خودم دوست ندارم دوستای صمیمیم به من بگن ملکه

    برفی: هر چی شما بگید...
    *******
     
    m.s4, zeinabdr, Artimis–16 و 43 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)