1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان افسانه تک شاخ گمشده | Ghazalehh کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Ghazalehh ‏8/9/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    نکنه این تک شاخ گمشدست؟ یعنی مامان من...یعنی نهههه چه مامان خوشگلی داشتم و خودم خبر نداشتم..

    _تک شاخ گمشده؟

    تک شاخ: نه دلبر..من تک شاخ گمشده نیستم من فقط یک مادرم..تک شاخ گمشده تویی
    نیروی عجیبی داشت..اینو حس میکردم

    آلیش: شما نمردین؟یعنی...

    تک شاخ: من مردم آلیش عزیز..ایرسا و آلیش مادراتون دریاچه منتظرتونن
    این حرف رو زد و با شاخ درخشان آبیش ضربه ای به بدن ایرسا و آلیش زد بلافاصله اونا ناپدید شدن..
    تک شاخ: دخترم لطفا بشین
    دامنم رو جمع کردم و نشستم رو گلا خیلی نرم بودن چیزی که باعث تعجبم شد این بود که اصلا خراب نشدن...
    تک شاخ جلوی من نشست و با لبخند نگام میکرد..نمیدونم چرا تو زبونم نمیچرخید بهش بگم مامان

    تک شاخ: خیلی بزرگ شدی و زیبا...

    _به شما رفتم حتما...

    با یه غمی تو صداش گفت:

    _تو شبیه پدرتی دلبر..

    _پدرم و میتونم ببینم؟

    تک شاخ: متاسفانه نه..روحش اسیر شده

    _آخه چرا؟ کی این کار و کرده؟ شما نمیتونین آزادش کنین؟

    قطره اشکی از چشمای درشت و زیباش چکید روی زمین و گفت:

    _من نمیتونم کاری براش بکنم..من یه روحمو قدرتی ندارم، شیاطین خیلی قوین...ولی تو میتونی روح پدرت رو آزاد کنی
    با ترس و وحشت گفتم:

    _آخه چرا من؟

    با مهربونی گفت:

    _یادت رفته؟تو قدرت افسانه ای داری..

    _پس چرا شما نتونستین اونا رو نابود کنید؟

    با ناراحتی نفس عمیقی کشید و گفت:

    _شیاطین نقطه ضعفم رو فهمیده بودن..پدرت تمام زندگی من بود اونا پدرت رو کشتن و من اون موقع تو رو باردار بودم و قدرتم بخاطر کشته شدن عشقم ...عشقی که باعث تکمیل شدن قدرتم شده بود از دست دادم ...روزای بدی بود خیلی ضعیف شده بودم اما بعد اینکه تو بدنیا اومدی..عشقم دوباره متولد شد منم چون فهمیده بودم روزای آخرمه تمام قدرتم رو به تو منتقل کردم و سپردمت دست ملکه آنا...ملکه خودش یه پسر داشت به اسم آریامن و هنوز از شیر نگرفته بودش توام که نوزاد بودی و احتیاج داشتی ملکه بهت شیر میداد..تو و آرامن شدین برادر و خواهر که دیوانه وار عاشق هم بودین..

    با بهت نگاش کردم و با لکنت گفتم:

    _من و..آر..آریا..من...خو..اهر..برادریم؟

    سرش رو به نشونه مثبت تکون داد..

    تک شاخ: دلبر تو تا 9 سالگیت تو این سرزمین بودی...

    خدای من نمیتونم باور کنم یعنی اون اتفاق که تو 7 سالگیم برام افتاد چی؟ انگار ذهنم رو خوند چون گفت:

    _اون اتفاق هیچوقت برات نیفتاد یعنی تو اونجا نبودی..تمامش ساختگی بود شیاطین اونو تو ذهنت قرار دادن و تمام خاطرات رو پاک کردن..

    چشمام خیس شد وای خداجونم ممنونم یعنی من پاکم؟ خدا دمت گرم..

    _پس چرا آریامن وزیر شد و تو سرزمین تک شاخ حکومت نکرد؟
    تک شاخ: خودش رو لایق حکومت نمیدونست


    _رنگ اصلی چشما و موهای من چیه؟

    تک شاخ: رنگ مورد علاقت عزیزم...

    _ خب یعنی شماام آبی رو دوست داشتین که شد رنگ اصلی چشما و موهاتون؟

    تک شاخ: نه من زیاد دوست نداشتم ولی رنگ مورد علاقه پدرت آبی بود..

    _پدرم تک شاخ بود دیگه؟

    لبخندی زد و گفت:

    _پدرت انسان بود که اشتباهی پا به سرزمین ما گذاشت..

    _وای فک کنم سوالام ته کشید...خیلی سوال تو ذهنم بود که الان خیلیاشونو یادم نمیاد

    تک شاخ: اشکالی نداره وقت داری که ازم بپرسی..

    _مگه ما برنمیگردیم قصر؟

    تک شاخ: برمیگردین اما دوباره باید بیاین اینجا..
    با تعجب سرم رو خاروندم و گفتم:

    _برای چی؟

    تک شاخ: خودمون بهتون آموزش میدیم ...اینطوری بهتره، فقط یادت باشه هر شب ساعت ۱۱ بخواب تا بیای اینجا..وقت رفتنه دلبرم ...
    شاخش رو زد به بدنم..آخرین چیزی که دیدم چشمای اشکیش بود...
    با گیجی به اطرافم نگاه کردم..تمام اعضای قصر دور منو آلیش، ایرسا جمع شده بودن و با نگرانی نگامون میکردن

    تا چشمای بازمون رو دیدن..نفسشون رو با صدا فرستادن بیرون..چشمم به آریامن خورد که با نگرانی نگام میکرد..قربونم بری داداش تازه پیدا شده، چقدر خوبه آدم یه داداش داشته باشه ها من همیشه آرزوم بود..نمیدونم چیشد یهو جلو چشمام تار شد و چشمام بسته شد..وقتی پاشدم تو باغ قصر بودم ولی تنها نبودم سه تا دختر و سه تا پسر داشتن باهم بازی میکردن..اینا که منو آلیش، ایرساییم؟ پس اون سه تا بچه کین؟

    _دلبر مراقب باش آبجی
    اینم آریامنه؟ اینجا چه خبره؟

    دلبر: داداش نگاه کن زامیاد همش اذیتم میکنه

    آریامن اخمی کرد و به زامیاد که سرشو انداخته بود پایین گفت:

    _زامیاد مگه بهت نگفته بودم اگه یه بار دیگه دلبر رو اذیت کنی با من طرفی

    زامیاد با شرمندگی گفت:

    _ببخشید

    آریامن: دفعه آخرت باشه

    اون دونفر هنوز داشتن حرف میزدن که پسر سومی که هنوز نمیدونستم اسمش چیه رفت پیش من وایستاد و گفت:

    _دلبر امروز چقدر خوشگل شدی
    جاااااان؟ پسرم پسرای قدیم این چقدر پروعه..خودم رو دیدم که با ناز خندید و گفت:

    _خیلی ممنون

    میخواستم برم بزنم تو سره دلبر که سرم گیج رفت و افتادم زمین..صدایی تو سرم پیچید:

    _ما هممون از گذشته هیچی یادمون نمیاد..من فقط میدونم یه خواهر دارم نه چهرش رو یادمه نه اسمش رو..
     
    آخرین ویرایش: ‏30/9/16
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 40 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    سریع چشمام رو باز کردم و سیخ نشستم..با این حرکتم همه ترسیدن..آخه یکی نیست بگه بالا سره مریض مگه این همه آدم جمع میشن؟ اووف مگه من مریضم..خوددرگیریم پیدا کردم جدیدا..
    همه بهم نگاه میکردن حتی آلیش و ایرسا..با گیجی گفتم:

    _اینجا چه خبره؟

    آریامن: تو اتاق تمرینات بودین که مربی خبر آورد هرسه تون باهم غش کردین..خیلی نگران شدیم چون ممکن بود شیاطین تسخیرتون کرده باشن..آوردیمتون تو اتاق ماه بعد دوساعت بهوش اومدین ولی تو دوباره از هوش رفتی..میدونین چرا بیهوش شدین؟

    آلیش: خب ما یه درخواستی ازتون داشتیم...

    آریامن با کمی مکث گفت:

    _خب؟

    ایرسا: ما نمیخوایم آموزش ببینیم..چطوری بگم

    پریدم وسط حرفش و گفتم:

    _لطفا ازمون دلیلش رو نپرسین چون نمیتونیم بگیم..

    آریامن با اخم گفت:

    _اما شما باید رو قدرتاتون...

    ایرسا : ببخشید ولی نمیتونیم چیزی در این مورد بگیم

    آریامن نفسش رو با صدا فرستاد بیرون و گفت:

    _خیلی خب...همتون میتونید خارج شید..
    هیچکس تو اتاق نموند..آریامن با کنجکاوی به چشمام نگاه کرد و گفت:

    _میتونم دلیلش رو بدونم؟...

    شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

    _نمیدونم...

    ایرسا دم یواش دم گوشم گفت:

    _اون برادرته میتونیم بهش اعتماد کنیم..
    نمیدونم چرا این حس مزخرف نمیزاشت به آریامن اعتماد کنم..دلشوره عجیبی گرفتم احساس میکردم چشماش اون برق همیشگی رو نداره...
    نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان کامل گفتم:

    _آریامن فعلا نمیتونیم چیزی بگیم..خواهش میکنم دیگه نپرس
    با ناراحتی سرش رو تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون..
    آلیش و ایرسا عین این میمونا ریختن سرم..

    ایرسا: دلی چرا بهش نگفتی؟

    آلیش: هان؟بگو؟بدوووو؟

    _خودمم نمیدونم..
    نیشم رو تا آخر باز کردم که آلیش با تاسف سرش رو تکون داد و یه پس گردنی خوشگل نثارم کرد..

    _واس چی میزنی وحشی جان؟

    ایرسا به جای آلیش گفت:

    _اینا رو ول کنید..وای امشب دوباره مامانای واقعیمون رو میبینیم

    دوباره دلشوره گرفتم...تمام حرفهای ننه تک شاخ رو براشون تعریف کردم..یهو جفتشون رفتن شفق محوشن..

    ایرسا: یعنی واقعا پدرت انسان بوده؟چه باحال

    آلیش: پدر من دورگه تک شاخ و گرگ بوده...

    ایرسا: آره ماله منم دورگه تک شاخ و شیر بوده..
    رفتم تو فکر، پدر من فقط انسان کامل بوده و من به اون رفتم..ولی ایرسا و آلیش نه پدرشون انسان بوده و نه مادرشون پس چرا انسانن؟

    _بچه ها شما که نه پدرتون انسان بوده نه مادرتون پس چرا انسان شدین؟

    آلیش: راست میگه..

    ایرسا: من میدونم..چون تو انسانی و هر همراه به اون چیزی تغییر پیدا میکنه که تک شاخ شده..یعنی چون تو انسانی ماام انسان شدیم..

    آلیش سریع از جاش پاشد و با عجله گفت:

    _بچه ها ساعت۱۰ ایرسا سریع برو تو اتاق خودت..
    ایرسا و آلیش باهم رفتن..با خستگی خودم رو شوت کردم رو تختم چشمام رو بستم به دقیقه نکشید که خوابم برد...
    وقتی چشمام رو باز کردم دوباره تو همون باغ بودم اما یه چیزی این وسط درست نبود...آسمون تقریبا خاکستری شده بود و گلا پژمرده..اینجا چرا اینطوری شده؟یعنی چه اتفاقی افتاده؟..صدای پایی از پشت سرم شنیدم..سریع برگشتم تک شاخ بزرگ بود..

    تک شاخ: دلبر اتفاق بدی افتاده..نباید بری به اون قصر

    _چه اتفاقی؟ آخه برای چی نباید برم؟

    تک شاخ با نگرانی گفت:

    _یکی از شیاطین تو قصره..ممکن بفهمه تو تک شاخ گمشده ای، شیاطین به اینجاام حمله کردن..میفرستمت جای امن

    با عجله گفتم:
    _دوستام؟

    تک شاخ: جاشون امنه..
    میخواستم چیزی بگم که موجی منو به عقب روند...محکم به چیزی برخوردم و با صورت افتادم زمین..خدا لعنتتون کنه نیگا چه زندگی برامون درست کردن..با غرغر از روی زمین پاشدم و به اطرافم نگاه کردم..وسط یه جنگل عجیب بودم..آخه مگه پرتقالم پرواز میکنه؟ بالا سرم پر از میوه هایی بود که رو هوا شناور بودن..نگاه کن منو کجا فرستاده آخه...
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 44 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    _منتظرت بودم دیر کردی...
    با تعجب به آدمی که روبه روم بود نگاه کردم...این اینجا چیکار میکنه؟
    _ژوپین؟تو اینجا چیکار میکنی؟
    شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:

    _محافظت از تو..

    _یعنی چی؟ تو میدونی من کیم؟

    ژوپین: از قصر برام نامه اومد که یه چند وقتی باید تو رو پیش خودم نگه دارم...درضمن مگه آدم مهمی هستی؟

    کلمات آخرش رو با نفرت گفت..اخمی کردم و با حرص گفتم:

    _ نمیدونم با خودشون چه فکری کردن که منو فرستادن پیش آدمی مثل تو...
    اوه اوه خشم اژدها..من چیز خوردم عزیزم آخه چرا قیافتو اینجوری میکنی.. با صورت قرمز شده و اخمای درهم گفت:

    _بهتره جلوی زبونت رو بگیری..وگرنه تضمین نمیکنم که سالم تحویلت بدم..حالام برو تو کلبه شبا اینجا امن نیست

    به پشت سرم اشاره کرد..ااا من این کلبه رو چرا ندیدم؟وللش ...


    (نویسنده_سرزمین شیاطین)


    _سرورم به حرف نمیاد...

    آرتور با خشم برگشت سمت سرباز اجنه ای که این حرف و زده بود و گفت:

    _مارا رو آزاد کن اونا میتونن اعتراف بگیرن
    اجنه با ترس سرش رو تکون داد و سریع از اتاق رفت بیرون..

    سارا: شنیدم آریامن و گرفتین؟
    آرتور از پنجره بیرون خیره شد و با خباثت گفت:

    _یه برگ برنده..مطمئنم آریامن میدونه تک شاخ گمشده کجاست..

    سارا: از آریامن قلابی چه خبر تونست کاری کنه؟

    آرتور: دیشب تک شاخ و از قصر بردن بیرون...اون ساشای احمق نتونست جلوی طلسم رو بگیره

    سارا: نمیخوای به ژوپین خبر بدی؟ اون میتونه پیداش کنه...

    آرتور: خیلی وقته که دیگه خودش رو از ما نمیدونه..منم دیگه کاری بهش ندارم، ولی یه روز باید تقاص این کارش رو بده

    سرباز اجنه با عجله خودش رو به اتاق آرتور رسوند ..تقه ای به در زد وقتی اجازه ورود گرفت واررد اتاق شد...با ترس گفت:

    _سرورم آریامن مارها رو کشت...
    آرتور نعره ای از سر خشم کشید و با فریاد گفت:

    _باید میدونستم..آریامن قدرتمند تر از این حرفاست
    آرتور تو یک ثانیه خودش رو به سلول آریامن رسوند..با قدمهای محکم وارد سلول شد..آریامن با ظاهری آشفته از خستگی روی زمین نیمه بیهوش افتاده بود... با همون چشمای نیمه باز تونست تشخیص بده چه کسی به دیدنش اومده..مگه میشه قاتل مادرش رو فراموش کنه...سعی کرد روی زمین بشینه...لب خنده کم جونی زد و با صدای گرفته گفت:

    _ببین کی اینجاست آرتور بزرگ نمیتونم بهت بگم از دیدنت خوشحاال شدم

    آرتور با خونسردی تو چشمای آریامن زل زد و گفت:

    _چقدر دلم برای اون صحنه ی دل انگیز تنگ شده..میدونی کدوم صحنه رو میگم؟ جون دادن مادرت..
    آریامن با نفرت تو چشمای آرتور خیره شد و گفت:

    _یه روزی میرسه انتقام مرگ مادرم رو ازت میگیرم..این و مطمئن باش آرتور

    آرتور: اگه تا اونموقع زنده باشی..من نیومدم اینجا که حرف از گذشته بزنیم..میرم سر اصل مطلب تک شاخ کیه و کجاست؟

    آریامن پوزخندی زد و گفت:

    _پسرت کجاست؟نمیبینمش..

    آرتور: آریامن مثل اینکه خیلی دوست داری اعضای قصر به یه اجنه تبدیل بشن؟

    آریامن با ترس آب دهنش رو قورت داد، میدونست اگه آرتور حرفی بزنه قطعا عملیش میکنه..یه طرف دختر تک شاخ بزرگ و یه طرف اعضای قصر که براش مثل خانواده بودن...با یه تصمیم آنی گفت:

    _ژوپین رو میخوام ببینم...

    آرتور: این جواب سوال من نبود آریامن..

    آریامن با جدیت گفت:

    _تو تک شاخ رو میخوای، باشه...فقط به ژوپین میگم

    *********************************************
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 39 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (دلبر)

    به پهلو خوابیدم...چشماش بسته بود اما خواب نبود

    _تو اینجا زندگی میکنی؟
    چشماش رو باز کرد و به سقف خیره شد..

    ژوپین: چرا میپرسی؟
    _همینطوری..فقط کنجکاو شدم

    ژوپین: چندسالی میشه اینجام...از موقعی که 15 سالم بود

    _تنها زندگی میکنی؟خانوادت...
    سرش رو برگردوند طرفم و تو چشمام زل زد..نمیدونم چرا یهو نفسم بند اومد انگار قلبم میخواست بیاد تو حلقم.
    با صدای آرومی گفت:

    _خانواده من مردن...(با دلخوری ادامه داد) سوالات تموم شد؟

    _ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم...
    هیچی نگفت و چشماش رو دوباره بست..میخواستم بخوابم که از بیرون صدای تق تق آرومی اومد اولش فکر کردم توهم زدم ولی صدا داشت بلند تر میشد..ژوپین با گیجی چشماش رو باز کرد و تو جاش نشست..با گیجی گفت:

    _چیشده؟ صدای چیه؟
    شونه هام رو بالا انداختم..ژوپین سریع بلند شد و با دستش اشاره کرد دنبالش برم..پشت در کلبه وایستادیم، هنوز صدای تق تق میومد..ژوپین با صدای آرومی گفت:

    _من میرم بیرون ببینم صدای چیه تو کلبه میمونی و بیرونم نمیای فهمیدی؟
    با ترس آره ای گفتم..اوف خدایا این دیگه چیه من خوابم میاد (T_T)
    این پسره کجا رفت؟ ببین یه دقیقه حواسم بهت نبودا..با صدای نعره ی بلندی پریدم..با عجله رفتم سمت پنجره و بیرون رو نگاه کردم..میخواستم جیغ بزنم که سریع جلوی دهنم رو گرفتم..وویی این چه موجودیه؟ تمام بدنش از ناخن های بلند دست بود و داشت با ژوپین حرف میزد..اه حالم بهم خورد سریع رومو برگردوندم و عق زدم..
    با صدای خشن و تیزی که تقریبا داشت نعره میکشید قشنگ چسبیدم به سقف:

    _تو نمیفهمی پسرک نادون..این قضیه خیلی جدیه
    دیگه نفهمیدم چی میگن چون دنیا دور سرم چرخید..حس کردم یه انرژی خیلی قوی منو به سمت خودش میکشونه
    گذاشتم منو با خودش همراه کنه تقریبا پاهام با زمین فاصله داشت، رو هورا شناور بودم خیلی گیج بودم .. در کلبه باز شد ، من با پروازی که دست خودم نبود به سمت اون دو نفر میرفتم...




    در نیم متری اون ها توقف کردم اما هنوز شناور بودم میخواستم چیزی بگم که احساس کردم زبونم رو حس نمیکنم ژوپین با تعجب بهم نگاه کرد و با عصبانیت به به مرد وحشتناکی که داشت با خوشحالی نگام میکرد گفت:

    _داری چیکار میکنی کورا؟

    کورا: یه دختر انسان اینجا؟ فکر نکنم سرورم از این خوششون بیاد

    ژوپین با نعره بلندی گفت:

    _این نه به تو مربوط میشه نه به سرورت
    کورا با لحن مرموزی گفت:

    _میدونید که من اصلا راز دار خوبی نیستم
    داشت حالم ازش بهم میخورد برای همین چشمام رو بستم...
    با صدای وحشتناکی چشمام رو باز کردم ژوپین با یه موج نقره ای به شیر سیاه رنگی تبدیل شده بود و به سمت کورا خیز برداشت..ژوپین با یه حرکت سر کورا رو کند و به حالت اول خودش برگشت..از ترس جیغی کشیدم، افتادم زمین و به بدن بی سر کورا نگاه کردم
    تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن..(دلبر تو قراره بدتر از اینا رو ببینی پس آروم باش) این صدای تک شاخ بزرگ بود..
    اون راست میگه باید قوی باشم.. با حس گرمی دستی روی شونم چشمام رو باز کردم و به صاحاب دستا نگاه کردم..
    با نگرانی گفت:

    _خوبی؟
    نفس عمیقی کشیدم..
    _وحشتناک بود..ببینم تو شیری؟
    تک خنده ای کرد، با لحنی که دلم رو لرزوند گفت:

    _یه سه رگه..انسان، شیطان و شیر
    ******************





    _سرورم این کار خیلی خطرناکه ممکنه به روحتون آسیب بزنه

    _به تو مربوط نیست آدینیا ما مجبوریم این کار رو انجام بدیم
    زامبی با ترس به بدن بی جون نگاه کرد و گفت:

    _سرورم میتونم بپرسم چطوری به انسان تبدیل شده؟

    _عشق دخترش اونو به یه انسان تبدیل کرده ولی اون مرده و روحش رو هنوز نتونستیم اسیر کنیم..با این که هیچ قدرتی نداره ولی سرسختانه داره مقاومت میکنه

    _اون که هیچ قدرتی نداره پس برای چی میخواین روحتون رو به بدنش انتقال بدین؟

    _درسته اون هیچ قدرتی نداره..ولی کم کم با قدرت قلبش میتونه اون رو از دخترش پس بگیره

    *****************
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 43 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    با شوک از خواب پاشدم..اوف این دیگه چه خوابی بود؟ دستی به صورتی کشیدم و با یه حرکت از رو تخت پاشدم ژوپین خونه نبود دیشب بهم گفته بود صبح زود باید بره شهر... یاد ایرسا و آلیش افتادم یعنی الان کجان؟
    شنلم رو برداشتم و از کلبه زدم بیرون..یه موز از رو هوا قاپیدم و شروع کردم به خوردن وویی چه قدر خوشمزست..
    وقتی که تموم شد پوستش تو دستم شروع کرد به محو شدن..صدای دختری که تقریبا داشت جیغ جیغ میکرد قدرت تعجب کردن و ازم گرفت..

    _هی دختر..تو حق نداشتی میوه های منو بخوری
    این چرا این شکلیه خخخ موهاش از پوست خیار بود..بجای دماغ هویج داشت لباسشم از پوست موز درست شده بود
    یکی بیاد منو بگیره الان از تعجب غش میکنم..

    _اوی دختر باتوام
    با لکنت گفتم:

    _چ..چی؟ تو دی..گ..ه‌..چی..هس..تی؟
    نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشه:

    _آدم با یه خانوم متشخص اینجوری صحبت نمیکنه

    نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم..

    _ببخشید من خب تعجب کردم آخه شما...
    پرید وسط حرفمو گفت:

    _میدونم..درضمن تو نباید از میوه های من میخوردی؟

    _میوه های تو؟

    _آره من حوری ملکه میوه ها هستم
    میوه ام مگه ملکه داره اخه حلوای من

    _معذرت میخوام نمیدونستم میوه ها ملکه دارن
    نیشش رو باز کرد و گفت:

    _حالا بدون..تو دختر انسانی؟ اسمت چیه؟

    _من دلبرم..
    با ذوق دستی به صورتم کشید و کفت:

    _خیلی نازی بیا بریم تا شهرم رو بهت نشون بدم



    (نویسنده)


    _چرا خواستی منو ببینی آریامن؟ مگه ما قسم نخوردیم که کاری به کار همدیگه نداریم..
    آریامن با نفرت سری تکون داد و گفت:

    _اینجا رو امن کن قضیه خیلی جدیه
    ژوپین با کمی مکث دیوار نامرئی دور خودشون کشید و گفت:
    _امنه، بگو برای چی دوباره مجبورم کردی پامو اینجا بزارم؟

    آریامن: دلبر حالش خوبه؟
    ژوپین با اخم گفت:

    _فکر نکنم بخاطر حال اون...
    آریامن پرید وسط حرفش و گفت:

    _همه ی این قضایا به اون مربوط میشه...میدونی که پدرت منو اینجا زندانی کرده تا بفهمه تک شاخ گمشده کیه

    ژوپین: به من مربوط نیست که پدرم داره چیکار میکنه..

    آریامن: ژوپین درک کن اون داره نیروهای مخفی رو صدا میکنه میدونی یعنی چی؟ پایان کره زمین و سرزمین تک شاخ

    ژوپین: دلبر این وسط چیکارست؟ اون فقط یه انسان
    آریامن تو چشمای ژوپین زل زد و گفت:

    _اون انسان نیست..
    ژوپین پوزخندی زد و گفت:

    _اون یه انسان و هیچ قدرتی نداره میتونم درونش رو ببینم پوچه
    آریامن با آرامش گفت:

    _دلبر دختر تک شاخ بزرگ
    هیچ صدایی به جز صدای نفس های عمیق ژوپین نمیومد..بعد از دقایقی سکوت ژوپین با تعجب گفت:

    _آریامن میفهمی داری چی میگی؟

    آریامن: ژوپین اون آخرین امید ماست باید خوب ازش محافظت کنی و بهش آموزش بدی



    ژوپین: اما هیچکس نمیدونه قدرتای اصلیش چیا هستن..
    آریامن با تردید گفت:

    _فقط یه راه وجود داره تا بفهمیم

    ژوپین: آریامن نگو که...

    آریامن: باید دلبر رو عاشق خودت بکنی...قدرتای تک شاخ فقط با عشق فعال میشه

    ژوپین: نه واقعا اینجا روت تاثیر گذاشته میفهمی داری چی میگی؟ من نمیتونم با احساسات یه دختر بازی کنم
    آریامن نفس عمیقی کشید و با صدای آرومی گفت:

    _چاره ای نداریم، آرتور داره میاد نباید بفهمه تک شاخ کیه فهمیدی؟
    ژوپین سری به نشونه ی آره تکون داد و دیوار نامرئی رو شکست...ژوپین وقتی پدرش رو دید قیافش تو هم رفت
    آرتور با پوزخند نگاهی به ژوپین کرد و گفت:

    _به به ببین کی اینجاست، میبینم که خوب با دوست قدیمیت گرم گرفتی خب نمیخوای به حرف بیای؟

    ژوپین: تو خواب ببینی..
    آرتور ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:

    _تو از کجا فهمیدی پسر؟
    خنده ای کرد و پیروزمندانه به ژوپین نگاه کرد..آریامن با داد گفت:

    _لعنتی اون آینه مادرم رو داره..

    آرتور: آینه حقیقت، واقعا خوب کار میکنه

    ژوپین: چی دیدی؟

    آرتور: یه دختر زیبا با قدرتی افسانه ای، اگه اشتباه نکنم اون باید خواهرت باشه آریامن
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 42 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (دلبر)


    تو این دوساعتی که، تو قصر ملکه حوری تو زمین بودم میگذره..اینجا خیلی باحاله تمام مردمش از میوه درست شدن..
    الانم رو تخت ملکه حوری لم دادم اصن من کلا راحتم خخخ

    حوری: خوش میگذره؟
    دستم رو گذاشتم زیر سرم و ریلکس گفتم:

    _عالیه

    حوری: واقعا که انگار نه انگار که این تخت یه ملکست

    _من تا دو روز پیش نمیدونستم ملکه یعنی چی راحت باش خواهر منم راحتم

    حوری: کاملا مشخصه پاشو ببینم میخوام بشینم برو دعا کن ملکه طبیعت به پستت نخورده وگرنه دخلت اومده بود
    پوزخندی زدم و با یه حرکت از رو تخت پاشدم:

    _ملکه طبیعت دیگه کیلو چنده تو بگو تک شا...
    تازه یادم افتاد خودم دختر تک شاخم چقدر خنگ تشریف دارم..حوری رو تختش نشست و تایی به موهای خیاریش داد..

    حوری: میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
    اوهومی گفتم و منتظر شدم تا سوالش رو بپرسه..

    حوری: تو با ژوپین نسبتی داری؟
    یک تای ابرومو انداختم بالا و با تعجب گفتم:

    _نه چطور؟

    حوری: امروز وقتی داشتی از کلبش میومدی بیرون دیدمت


    _آهان خب من فعلا پیش اون زندگی میکنم
    یه جوری نگام کرد که انگار به حرفم اطمینان نداشت..

    _چیزی شده؟

    حوری: نه نه همینطوری پرسیدم..اوه داره دنبالت میگرده کارت دراومده خیلیم عصبانیه
    یاخدا حالا چیکار کنم اوففف همینطوری دور خودم میچرخیدم که حوری گفت:

    _نگران نباش الان احضارش میکنم اینجا

    _بیچارم میکنه..اینم با این ااخلاقش
    به دقیقه نکشید که ژوپین با ظاهری آشفته و اخمای درهم جلوی من ظاهر شد..خدا بخیر کنه
    چشمش که به من افتاد اخماش بیشتر رفت توهم..

    ژوپین: تو اینجا چیکار میکنی؟
    لبخند الکی زدم و گفتم:

    _حوصلم سر رفته بود به جون تو
    دستاش رو مشت کرد و نفس عمیقی کشید:

    _به جون عمت..راه بیفت باید از اینجا بریم

    حوری: ژوپین اتفاقی افتاده؟ حاله ی سیاهی رو اطرافت میبینم

    ژوپین: حوری میتونی با نیلوفر و تیرداد ارتباط برقرار کنی؟ من هرکاری میکنم نمیتونم

    حوری: البته..
    رفتم پش ژوپین ایستادم و گفتم:

    _نیلوفر و تیرداد کین؟


    ژوپین: نیلوفر ملکه گلهاس و تیردادم شاهزاده رنگ ها
    به حق چیزای گیج کننده...

    حوری: پیداشون کردم گفتن الان میان...
    بعد پنج دقیقه یه دختر که چشماش به شکل گل رز بود و هاله ی صورتی داشت با یه پسر جذاب(هیز) که موهاش مثل رنگین کمون بودن جلومون ظاهر شدن...هی اینا چه باحالن
    دختره که فکر کنم اسمش نیلوفر بود با لبخند شیرینی به ژوپین سلام کرد و اومد سمت من..وقتی خوب منو آنالیز کرد یهو نیشش شل شد...

    نیلوفر: وای دختر تو انسانی؟
    وقتی بفهمی که من دختر تک شاخم چیکار میکنی؟با لبخند سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم...

    تیرداد: یه انسان تو سرزمین تک شاخ؟چطوری آخه؟

    ژوپین: فعلا بیخیال این حرفا..خبرتون کردم چون باید یه جای امن مخفی شیم
    نیلوفر با تعجب پرسید:

    _برای چی؟

    ژوپین: بخاطر دلبر( با چشماش به من اشاره کرد)
    مگه چه اتفاقی افتاده که باید بریم یه جای امن...تیرداد با پوزخند گفت:

    _بخاطر یه انسان؟
    اصلا از لحنش خوشم نیومد بخاطر همینم اخم کردم و گفتم:

    _هی درست صحبت کن...
    نیلوفر با کلافگی رو به ژوپین گفت:

    _ژوپین میشه بگی اینجا چه خبره؟
    ژوپین نیم نگاهی به من انداخت و گفت:

    _دلبر تک شاخ گمشدست...شیاطین فهمیدن زندست ولی نمیدونن پیش منه بخاطر همینم ما باید ازش محافظت کنیم حالا فهمیدین؟

    نیلوفر دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی پشیمون شد و با چشمای گرد شده نگام کرد...تیردادم که بیچاره قشنگ داشت سکته میکرد خخخ یوهاهاها
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 40 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    نیلوفر: میتونیم بریم شهر من من میتونم با گرد گل حواسشون رو پرت کنم
    ژوپین سرش رو تکون داد و گفت:

    _خوبه..تیرداد چندتا تک شاخ میخوایم
    تیرداد که هنوز تو شوک بود با صدای ژوپین به خودش اومد و سریع گفت:

    _باشه..فقط ذهنت؟ چیزای خوبی نمیبینم
    ژوپین اخمی کرد و با جدیت گفت:

    _باز تو ذهن من سرک کشیدی؟

    تیرداد: ژوپین، آریامن چرا....
    ژوپین سریع پرید وسط حرفش و گفت:

    _تیرداد
    وا این چرا اینجوری کرد؟ یعنی آریامن چیزیش شده؟ با نگرانی به ژوپین نگاه کردم و گفتم:

    _ژوپین...برای آریامن اتفاقی افتاده؟
    دستی به موهاش کشید...آب دهنم رو قورت دادم و تو چشمای آبیش زل زدم...

    ژوپین: شیاطین گرفتنش...
    انگار که یه سطل آب یخ ریختن رو سرم..خدایا چی میشنوم؟ بغض کردم با این که تازه فهمیدم اون داداشمه ولی تو همین چند روز بهش عادت کرده بودم...بغضم شکست و قطره های اشک پشت سرهم میومدن رو صورتم...بی صدا اشک میریختم..یهو تو آغوش گرم یکی فرو رفتم..نفهمیدم تو بغل کیم ولی بدون حرف منم بغلش کردم..
    چند دقیقه تو بغلش آروم و بدون حرف اشک میریختم وقتی آروم شدم از بغلش اومدم بیرون..هنگ کردم این که ژوپین خودمونه چه با احساس شده..
    نیلوفر با غم گفت:

    _آریامن مرد خوبیه..آدمی به خوبیه اون ندیدم..


    تیرداد: ژوپین اسبا اومدن..
    ژوپین دست من رو گرفت و به حوری گفت:

    _حوری میتونی رد انسان گونه ی دلبر رو از بین ببری؟

    حوری: خیالت راحت..
    جلوی در قصر سه تا اسب تک شاخ بودن..اوخی چه نازن

    ژوپین: تیرداد اینا که سه تان..ما چهار نفریم

    تیرداد: ااا راست میگیا..به جون تو حواسم نبود حالا منو نخور
    ژوپین پوفی کشید و با یه حرکت کمرم رو گرفت و نشوند رو اسب..جااان؟ این الان چیکار کرد چرا انقدر رفتارش عوض شده
    وقتی به خودم اومدم که اونم پشتم رو اسب نشست..از پشت کمرم رو گرفت..ته دلم خالی شد..آب دهنم رو قورت دادم اووف قلبم داره میاد تو حلقم برادر این کارا چیه..سریع یه چیزی یادم اومد...

    دلبر: ژوپین ما الان تو زمینیم چطوری با تک شاخا میخوایم...
    هنوز حرفم تموم نشده بود که از یه توده بزرگه خاک گذشتیم..لبخندی بهم زد و گفت:

    _اینطوری...
    آخ مادر قلبم سکته کردم این چه وضعش بود..به زیر پام نگاه کردم ...رو ابرا پرواز میکردیم یوهووو با صدای بلند زدم زیر خنده و دستامو از هم باز کردم..به نیلوفر و تیرداد نگاه کردم ...با لبخند نگام میکردن...
    ژوپین حلقه دستاش رو دور کمرم محکمتر کرد...
    نکن پسر خوب من قلبم ضعیفه سکته میکنم میفتم رو دستت ها
    تک شاخ دور زد و با سرعت زیاد پرواز کرد به سمت زمین...

    _یوهوووووو چه کیفی میده
    چونه اش رو گذاشت رو شونم‌..
    نفسهای داغش که به گردنم میخورد مورمورم میشد...
    با صدای ارومی که بزور میشنیدم گفت:

    _خوش میگذره؟..


    اومدم جوابش رو بدم که توی دشت پر از گل های مختلف فرود اومدیم..
    انقدر منظرش قشنگ بود که دوست داشتم تا صبح بشینم و به گلا نگاه کنم...
    نفس عمیقی کشیدم ...بوی خوب گلا رو با تمام وجودم به خودم تزریق کردم

    نیلوفر: اینجا شهر منه بانو
    با دلخوری پوفی کشیدم و گفتم:

    _نیلوفر میشه به من نگی بانو؟

    نیلوفر: اما اینجوری که نمیشه شما..
    پریدم وسط حرفش و گفتم:

    _من اینطوری راحت ترم لطفا
    با لبخند سرش رو تکون داد و چشماش رو چند ثانیه بست و دوباره باز کرد..با تعجب اطرافم نگاه کردم اوه..
    اون باغ پراز گل رفته بود و جلومون یه قصر زیبا با طرحای گل بود به پشتم نگاه کردم..
    تمام مردم مثل نیلوفر بودن ولی گلا و هالشون فرق میکرد...
    ژوپین کمرم رو گرفت و تو یه ثانیه تو قصر بودیم...
    روی دیوارای قصر تماما از گل پوشیده شده بود...اینجا محشره

    تیرداد: نیلوفر چقدر بهت گفتم وقتی من میام اینجا این گلا از اینجا بردار بهشون حساسیت دارم
    عطسه ای کرد و دماغش رو کشید بالا...نیلوفر با بیخیالی شونش رو انداخت بالا و گفت:

    _خب نیا جناب رنگی رنگی

    تیرداد: ای خدا منو از دست این نجات بده
    خندم گرفته بود...خیلی باحال کل کل میکردن
    ژوپین پرید وسط کل کلشونو گفت:

    _اه بس کنید دیگه سرم رفت..من هر دفعه شما دوتا رو میبینم یا دارید باهم دعوا میکنید یا...( پوفی کشید و ادامه حرفش رو خورد)
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 34 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زیر خنده..آخه قیافه ژوپین خیلی باحال شده بود
    نیلوفر و تیرداد با تعجب نگام کردن اما...
    ژوپین با یه لبخند خاص به من زل زده بود...
    بعد از اینکه خوب خودم رو تخلیه کردم...
    سرفه ای کردم و گفتم:

    _ببخشید نتونستم خودم رو نگه دارم..

    تیرداد: دختره دیوونه
    جان این چی گفت با من بود؟ پسره بوووووق با عصبانیت مشتی به شونش زدم که کمی به سمت عقب خم شد..

    _دیوونه خودتی پسره نفهم
    با تعجب و دهان باز نگام کرد..ژوپین پوزخندی زد و روبه تیرداد کرد و گفت:

    _قدرتاش داره فعال میشه مواظب فکر کردنات باش
    تیرداد با غرغر گفت:

    _ای بابا حالا دیگه نمیتونیم با خودمونم خلوت کنیم
    نیلوفر سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت:

    _دلبر بیا اتاقت رو بهت نشون بدم
    ******************
    _به سمت من بیا...تو مال منی دلبر، مال من
    با ترس جیغی زدم و به دور و برم نگاه کردم..
    توی یه بیابون بودم، فقط خودم...از ترس رو زمین زانو زدم..صدای آرامش بخشی باعث شد به دور و برم نگاه کنم...
    یه مرد تقریبا سی ساله با لبخند جذابی داشت به من نگاه میکرد...
    از رو زمین پاشدم و مقابلش ایستادم...با کنجکاوی گفتم:

    _شما کی هستین؟
    لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:

    _آخرین باری که دیدمت تو بغل مادرت بودی یه نوزاد..خیلی بزرگ شدی
    با شوک گفتم:

    _بابا؟
    هیچی نگفت...دستاش رو باز کرد و اشاره کرد برم تو بغلش..
    با تردید به دستاش نگاه کردم..تو یه تصمیم آنی خودم رو پرت کردم تو آغوشش..
    نفس عمیقی کشیدم..بوی آرامش میداد

    بابا: چندساله منتظر این لحظه بودم..
    سرم بیشتر رو سینش فشردم و گفتم:

    _تک شاخ بزرگ گفته بود که شیاطین شما رو زندانی کردن...

    بابا: درسته اونا منو اینجا زندانی کردن و جسممو تو یک شیشه نگه داری میکنن..اونا نمیدونن من با تو ارتباط برقرار کردم دخترم..اگه بفهمن برای تو خیلی بد میشه اما من دیگه طاقت نداشتم..
    سرمو از رو سینش برداشت و گرفت تو دستاش..تو چشمام زل زد و با غم گفت:

    _دخترم مواظب خودت باش..اونا دارن مادرت رو دوبارن به روحش پیوند میزنن این خیلی خطرناکه...
    با فریاد از خواب پاشدم...
    نفس نفس میزدم..سعی کردم آروم باشم..
    اون واقعا پدرم بود...هنوزم تو شوک بودم..یعنی چی که دارن روح مادرم رو به بدنش پیوند میزنن؟
    با ذهنی آشفته از روی تخت پاشدم و لباس خوابم رو مرتب کردم..
    در بالکن رو باز کردم و به نرده ها تکیه دادم..
    همیشه آسمون بهم آرامش میداد..وقتی بچه بودم با ستاره ها حرف میزدم..دیوونه بودم دیگه

    _توام خوابت نمیبره؟
    هیع کشیدم و دستم رو گذاشتم رو قلبم..نفس عمیقی کشیدم

    _نمیگی یه وقت سکته میکنم میفتم رو دستت؟
    با بیخیالی لبخندی زد و کنارم ایستاد...نگاهی گذرا بهش کردم و دوباره به ستاره ها زل زدم

    ژوپین: جوابم رو ندادی؟


    _نمیدونم...
    برگشتم و به صورتش که تو نور ماه زیباتر شده بود نگاه کردم..لبخندی زد و تو چشمام زل زد و گفت:

    _چرا اینطوری نگاه میکنی دختر خوب؟
    سرم رو انداختم پایین و گفتم:

    _هیچی..
    گرمی دستای ژوپین رو روی دستم حس کردم..قلبم داشت میومد تو دهنم
    سریع دستامو رو دستاش گذاشتم که باعث شد به کارش ادامه نده..
    به چشمای آبیش که نگاه کردم برق خاصی رو دیدم که قلبم یه لحظه از حرکت وایستاد..
    آب دهنم رو قورت دادم سریع گفتم:

    _چیزه..خب..تو چرا نخوابیدی؟
    دستاش رو انداخت پایین و گفت:

    _خوابم نمیبرد..اومدم یه سری بهت بزنم که دیدم توام بیداری..
    یاد بابام افتادم..صورتم رفت توهم و لبو لوچم آویزون شد.. با غم گفتم:

    _بابام رو دیدم..
    قشنگ هنگ کرد بدبخت خخخ

    ژوپین: این ممکن نیست...روح اسیر شده نمیتونه با کسی ارتباط برقرار کنه

    _نمیدونم..ولی یه چیزی بهم گفت که بدجوری ذهنم رو مشغول کرده
    منتظر نگام کرد..

    _شیاطین دارن روح مادرم رو به جسمش پیوند میزنن گفت که این کار خیلی خطرناکه
    رنگ از صورتش پرید..این چرا همچین شد؟ مگه این کار چقدر خطرناکه

    _هی ژوپین چرا این شکلی شدی

    ژوپین: دلبر بدبخت شدیم
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 33 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    _ژوپین میشه درست حرف بزنی؟
    دستی به موهاش کشید و گفت:

    _اونا بدن مادرت رو تسخیر کردن وقتی که روحش به بدنش برگرده با قلبش میتونه قدرتش رو پس بگیره و این خیلی بده یه فاجعست...
    مگه مرده هام زنده میشن؟ من که نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته...صدای ژوپین تو سرم پیچید وای نه من دارم ناخواسته ذهنش رو میخونم..

    (ژوپین: نباید از اول تحریکش میکردم..تو روحت آریامن با این پیشنهادت این اگه عاشق بشه که هممون به فنا میریم)
    این پسرم پاک خل شد رفت...هی چرا هرکی دور و بر منه چل میزنه. اهمیتی به افکار ژوپین ندادم و به ماه نگاه کردم
    جالب اینجا بود که من میتونستم تمام اجزای صورت ماه و خورشید رو ببینم و باهاشون حرف بزنم...
    تو ذهنم به ماه سلام کردم و سری براش تکون دادم...
    ماه: اوه تو باید دختر تک شاخ بزرگ باشی که دیشب دیدمت..

    _درسته ما دیشب باهم حرف زدیم..

    _از آخرین باری که دیدمت حداقل ده سالی میگذره...خیلی بزرگ و زیبا شدی (دیشبم بهم گفته بود، آلزایمر داره کلا خخخ)

    _ممنونم..من هنوز اسم شما رو نمیدونم

    ماه: اوه اسم من ماهگله

    _ماهگل حس میکنم تو همه چی رو میدونی و از آینده خبر داری..میدونم حس مزخرفیه
    لبخندی زد و گفت:

    _حس ششم خوبی داری دختر..درست فهمیدی من از آینده خبر دارم
    منتظر نگاش کردم..خیلی دوست داشتم بدونم آینده من چی میشه

    ماهگل: دلبر من نمیتونم چیزی بهت بگم ولی اگه به کمک نیاز داشتی میتونم راهنماییت کنم
    همون لحظه چند نفر که بزور میشد دیدشون دور ماه چرخیدن و تو تاریکی شب محو شدن...

    _اونا کی بودن؟

    ماهگل: اون ها فرزندان منن..

    **********************
    (نویسنده)

    دو روزی بود که آریامن از اونجا فرار کرده بود...
    ژوپین تمام سعیشو کرده بود تا باهاش یه تماس ذهنی بگیره و...

    آریامن: ژوپین کلافم کردی..ممکنه لو برم لطفا ذهنتو ببند

    ژوپین: خبر بدی برات دارم..
    آریامن که حالا کنجکاو شده بود بدونه چه اتفاقی افتاده گفت:

    _اتفاق بد؟ ادامه بده

    ژوپین: پدرم داره روح تک شاخ بزرگ رو به بدنش پیوند میزنه...اون بدن تسخیر شدست و اگه دلبر قدرتش رو بدست بیاره مادرش میتونه اون رو پس بگیره و این یک فاجعست آریامن..

    آریامن: از کجا فهمیدی؟

    ژوپین: ادوارد وزیر آرتور و پدر دلبر گفت...

    آریامن: اون چطوری تونسته با دلبر ارتباط برقرار کنه؟..

    ژوپین: یه حدسایی میزنم..یا اینکه کار شیاطینه یا...

    آریامن: ژوپین درست حرف بزن ببینم چی میگی

    ژوپین: یا اینکه دلبر قدرتمند تر از مادرشه و اگه تک شاخ اون قدرت رو ازش بگیره میتونه تموم کهکشان ها رو به نابودی بکشونه

    آریامن: اگه دلبر قدرتش رو فعال نکنه هممون در خطریم..چاره ای نداریم

    ژوپین: چی داری میگی آریامن؟..اگه قدرت بیفته دست تک شاخ بزرگ که...
    آریامن پرید وسط حرفش و گفت:

    _اگه عشقش واقعی باشه هیچکس نمیتونه قدرت رو ازش بگیره..

    ژوپین: اگه نباشه چی؟
    آریامن با کمی سکوت گفت:

    _هممون نابود میشیم به همین راحتی..

    ژوپین: همراهانش کجان؟جاشون امنه؟

    آریامن: زامیاد بردتشون پیش ملکه طبیعت..منم دارم میرم پیششون

    ژوپین: موفق باشی دوست قدیمی

    آریامن: توهم همینطور

    *****************
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 36 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (دلبر)

    بدجوری ذهنم درگیر احساس جدیدی بود که تو قلبم رشد کرده بود...
    وقتی بهش فکر میکنم قلبم دوست داره بیاد تو حلقم...
    تو این سه هفته ای که اینجا بودم انگار افسردگی گرفته بودم و زیاد نه با کسی حرف میزدم
    نه میخندیدم...شده بودم یه آدم آهنی واقعا نمیدونم چم شده...
    یا این حالت از کی گریبان گیرم شده...
    فقط اینو میدونم که درگیر عشق یک طرفه شدم..تو این سه هفته همش دارم به احساسات جدیدم فکر میکنم...
    از اون روز به بعد که با ژوپین تو اتاقم حرف زدیم دیگه زیاد نمیبینمش یا اگر اتفاقی همو ببینیم اصلا محلم نمیده...
    فقط یه بار ذهنش رو اتفاقی تونستم بخونم (ژوپین: منو ببخش آریامن نمیتونم این کار و بکنم)


    نفس عمیقی کشیدم به رودخونه کوچیکی که روبه روم بود زل زدم...
    یه لحظه چشمم به تصویر خودم افتاد خندم گرفت...
    خیلی هپلی شده بودم و دیگه به خودم نمیرسیدم، با صدای سرفه ای به خودم اومدم و به نیلوفر که کنارم روی تخت سنگی نشسته بود نگاه کردم..
    چیزی نگفتم و بی حرف بهش نگاه کردم، اصلا حوصله هیچکس و ندارم

    نیلوفر: تو چت شده دلبر؟ چرا نمیخوای بفهمی که ما نگرانتیم؟ تیرداد که این روزا فکر میکنه تسخیر شدی..ژوپینم که داره دیوونه میشه اما غرورش اجازه نمیده بیاد با تو حرف بزنه...
    من واقعا چم شده؟ یعنی واقعا تسخیر شدم؟ اوه خدایا
    کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم:

    _نمیدونم به خدا نمیدونم چرا اینجوری شدم
    با لبخند دستی به موهام کشید و گفت:

    _ولی من میدونم..میتونم با احساست و با قلبت حرف بزنم

    _چی میگن؟

    نیلوفر: اوه میگن که این دختر بدجوری عاشق شده...
    یهو لپام گل انداخت و سرم رو از خجالت انداختم پایین..نیلوفر خنده ای کرد و گفت:

    _این که خجالت نداره دختر خوب..
    با خنده رومو اونور کردم و گفتم:

    _اه خفه شو نیلوفر
    یه پس گردنی نوش جانم کرد که کلا به غلط کردن افتادم..با غرغر گردنم رو مالیدم و با چشم غره گفتم:

    _بیشعور روانی خو گردنم له شد

    نیلوفر: تا تو باشی دیگه به من توهین نکنی
    بروبابایی زیرلب گفتم و دوباره مشغول مالوندن گردنم شدم...

    نمیدونم چیشد یکدفعه آسمون تیره و تار شد...تمام گلای اطراف پژمرده شدن
    با ترس قدمی به عقب رفتم که پام گیر کرد به تکه سنگی و افتادم زمین..آخ مادر نابود شدم
    نیلوفر سریع دستم رو گرفت و با کمک اون رو پای خودم وایستادم...

    نیلوفر: دلبر دارن میان..باید بریم
    این چی میگه کیا دارن میان؟ تو اون لحظه انقدر از محیط دور و اطراف ترسیده بودم که زبونم نمیچرخید ازش بپرسم..
    نیلوفر دستم رو گرفت و به سمت قصر دویدیم ولی خیلی دیر شده بود ...پنجه های بزرگی دور کمرم رو گرفت و با سرعت به سمت بالا پرواز کرد...جیغی زدم و بلند زدم زیر گریه
    انقدر ترسیده بودم که حس کردم دل و رودم داره میاد تو دهنم...با ضربه ای که به سرم خورد دیگه هیچی نفهمیدم...


    (نویسنده)

    نیلوفر وقتی دید دلبر بین پنجه های رفیق قدیمی و دشمن الانش اسیره سریع به سمت قصر دوید و با داد ژوپین و تیرداد رو صدا میکرد...
    ژوپین و تیرداد با ظاهری آشفته دویدند سمت نیلوفر..
    نیلوفر یکدفعه با صدای بلند زد زیر گریه و کلمات نامفهومی رو زیر لب میگفت...ژوپین که از این حالتش کلافه شده بود دادی سر نیلوفر زد و گفت:

    _نیلووووو بسههههه اه کلافه شدم..

    نیلوفر: ژوپین بردش نتونستم جلوش رو بگیرم..
    انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرش..با تعجب گفت:

    _چی داری میگی نیلو..دلبر کجاست؟ هان؟
    باور نداشت که دلبر رو گرفته باشن..وقتی جوابی از نیلو نشنید فریادی از خشم کشید و گفت:

    _میکشمتتتت آرررتوررر
    خودش رو که نمیتونست گول بزنه اون عاشق شده بود..عاشق دختر تک شاخ بزرگ

    *****************
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 43 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)