1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان افسانه تک شاخ گمشده | Ghazalehh کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Ghazalehh ‏8/9/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    پشت سرش وارد کلبه شدیم..تعجب کردم! این چرا همچین کرد؟ به دورو اطراف نگاه کردم کلبه کوچیکی بود..میز ناهارخوری چوبی چهارنفره وسط کلبه بود بود..یه تخت سمت چپ بود..آشپزخونه هم سمت راست کلبه..رفت تو آشپزخونه و سریع با سه تا نون و خرما با سه تا لیوان شیر برگشت..

    پیرزن: بفرمایید، حتما گرسنه اید..شرمندم همینا رو فقط داشتم
    سمت صندلی رفتیم و نشستیم..انقدر گرسنه بودم که سنگم جلوم میزاشتن میخوردم..مشغول خوردن بودیم که:

    پیرزن: شماها ماله اینجا نیستید؟

    _نه!

    پیرزن:حدس میزدم باید از جایی اومده باشین که این شهر براتون عجیبه!

    ایرسا: اینجا کجاست خانوم؟

    پیرزن: اینجا سرزمین تک شاخ

    با تعجب و دهان باز نگاش کردیم..لبخندی زد و گفت:

    _شماها چطوری اومدین به این سرزمین؟

    آلیش: ما خودمونم دقیق نفهمیدیم..یه در بود..یه در قدیمی ازش رد شدیم بعدشم سراز جنگل درآوردیم

    پیرزن با نگرانی گفت:

    _دخترا شما نباید میومدین..اگه قصر خبردار بشه که شما اومدین اینجا فکر میکنن که از سرزمین شیاطین اومدین
    ما که هیچی از حرفاش نفهمیده بودیم با گیجی نگاش کردیم..قصر؟اینجا دیگه کجاست؟چه جالب قصرم داره
    صدای در پیرزن و از جا پروند یکی کوبید تو سرش..این چرا اینجوری میکنه؟مگه چیه در زدن دیگه
    پیرزن با وحشت گفت:

    _وای نه!فهمیدن

    همچنان داشتن درمیزدن ماام وحشت کرده بودیم..نمیدونستیم چی درانتظارمونه

    _لطفا درو باز کنید وگرنه مجبورمیشم درو بشکنم
    پیرزن با ترس رفت سمت در..تا درو باز کرد بیست نفر با لباسای نظامی آبی ریختن تو..ماسه نفرم از ترس چسبیدیم به هم..خدایا اینا دیگه کین؟!

    یکی از سربازا به طرفمون اومد گفت:

    _شماسه نفر باید همراه مابیاید قصر

    از ترس هیچکدوممون حرفی نزدیم از جامونم تکون نخوردیم...

    _مجبورم نکنید با زور ببرمتون

    _با ما چیکار دارید؟

    _میفهمید؟، راه بیفتید
    نگاهی به پیرزن کردم که داشت از ترس پس میفتاد..رفتم سمتش و با تشکر و شرمندگی گفتم:

    _ببخشید که مزاحمتون شدیم، بابت غذاام ممنون

    پیرزن دستی به سرم کشید و گفت:

    _خواهش میکنم دخترم، امیدوارم اتفاقی براتون نیفته

    سرم و تکون دادم، با آلیش و ایرسا از کلبه اومدیم بیرون، به کالسکه مشکی رنگی اشاره کرد..سوارش شدیم خدایا خودت هوامونو داشته باش.
    ایرسا: دلم میخواد تمام این اتفافا فقط یه خواب باشه، دلم میخواد وقتی بیدار شدم پیش مامان و بابام باشم

    آلیش: ایرسا

    _پوووف..تنها چیزی که الان لازم دارم یه خواب آرومه

    آلیش: مگه تو این وضعیتم میشه یه خواب آروم داشت؟

    _راست میگی، من که پاک گیج شدم

    ایرسا: آدم یاد سرزمین عجایب میفته..عاشق فیلمش بودم همیشه آرزو میکردم ای کاش جای آلیس بودم، ولی الان...

    _بیخیال رنگین کمون اینجا زیادم ترسناک نیست

    ایرسا آهی کشید و سکوت کرد..خیلی ترسو بود برعکس آلیش بااینکه یه موقعی هایی میترسید اما سعی میکرد خودشو شجاع نشون بده

    ایرسا: اولالا قصرتون تو حلقم

    با حرف ایرسا به خودم اومدم..به اطرافم نگاه کردم..وای اینجا بهشته؟ خدایا تو زنده بودنم میشه بهشت دید؟ قصر باشکوهی بود..واقعا زیبا بود..باغ سرسبز،صدای شرشر آب طنین زیبایی با صدای پرنده ها ایجاد کرده بود..واقعا نمیدونم تو توصیف این همه زیبایی چی بگم فقط بدونین مثل بهشت بود..
    ایرسا با هیجان گفت:

    _اینجا خیلی قشنگه..وای خدایا باورم نمیشه

    وارد باغ شدیم، کالسکه وسط باغ از حرکت ایستاد..در کالسکه باز شد و سربازی با نیزه ای که دستش بود اشاره کرد بیایم پایین..هرسه تامون با شوق و ذوق اومدیم پایین..حرکت کردیم سمت در ورودی قصر..دوطرف در دو سرباز وایستاده بودن..ابهتتون یه جا تو دماغم واااای قشنگ احساس کردم دارم فیلم میبینم خیلی باحال بود..
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 52 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (آریامن)

    _زامیاد..من از دست تو چیکار کنم؟همش داری خرابکاری میکنی..تو این یک ماهم که نزاشتی یه آب خوش از گلوم پایین بره..

    سرش رو با شرمندگی انداخت پایین و گفت:

    _حق داری آریا حق داری عصبانی باشی، اگه میخوای مجازاتم کنی..(باکمی مکث)من قبول میکنم

    _زامیاد الان مسله سر مجازات کردن یا نکردن تو نیست..الان مسله سر گم شدن گردنبنده

    زامیاد: نیست آریا نیست..نمیتونم ردشو بگیرم، خودت که میدونی تو این قصر فقط من میتونم بفهمم گردنبند کجاست

    _خب پس تمام سعیتو بکن، ما نمیتونیم بیخیالش بشیم

    کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:

    _آریا دارم میگم نمیتونم، من سعی خودمو کردم اما...نیست

    دلم میخواست بزنم فکشو بیارم پایین..پسره ابله بزار گردنبند پیداشه میدونم باهات چیکار کنم...

    زامیاد: راستی آریامن با این دخترا میخوای چیکار کنی؟ مطمئنی از طرف سرزمین شیاطینه؟

    _نمیدونم، شاید..مگه یادت نیست یکسال پیش چند نفر و برای جاسوسی فرستاده بودن!

    زامیاد: شاید..

    _بریم اتاق من..

    داشتیم از پله های قصر بالا میرفتیم که ورتا مشاورم با عجله اومد سمتمون..با تعجب داشتم نگاش میکردیم، حالت عادی نداشت زیرلب داشت باخودش حرف میزد...

    _چی شده ورتا؟
    ورتا: چیزه..خب..من..راستش اتفاقی حرفای شما و زامیاد و شنیدم..
    اخم کردم اصلا فضول تر از این دختر تو این قصر وجود نداشت..

    _ورتا چند دفعه گفتم فالگوش واینستا..حداقل به فکر مغز نخودیت باش

    لبولوچش آویزون شد و گفت:

    _راستش مادربزرگم وقتی بچه بودم بهم درباره ی وقتی که گردنبند گم شد و دیگه نشد پیداش کرد برام گفته!

    _خب؟

    _البته بهم میگفت درحد یه شایعست ولی همیشه بعضی از شایعه ها درست از آب درمیاد..مادربزرگم میگفت ‌وقتی گردنبند گم بشه و قدرت یه ردیاب نتونه ردشو بگیره..یعنی گردنبند پیش صاحب اصلیشه




    (دلبر)

    نیم ساعتی بود که تو اتاق کار جناااب وزیر نشسته بودیم من که داشتم با مگسا حرف میزدم آلیش و ایرساام همراهیم میکردن..بابا مردک چه قدر وقت نشناسه خو مردم از دلشوره..دلبرم دلبر خانه خرابم کرد خخخ آقاجان از بیکاریه، بیکاری
    اومدم تو دلم به این مردک فحش بدم که تقه ای به در خورد و همون دونفری که باعث اومدن ما به اینجا شده بودن اومدن تو..اسماشون چی بود؟ آها زامیاد و آریا
    هیکل جفتتون تو جفت کلیه هام..آلیش و ایرسا با تعجب و ترس نگاشون کردن ولی من حس عجییی داشتم..آریامن؟خدای من، من چطوری آخه؟ اسم کامل این مرد آریامن بود؟..احساس عجیبی نسبت بهش داشتم، خیلی عجییب
    آریامن تک سرفه ای کرد و دم پنجره اتاق ایستاد..زامیاد نشست مقابلمونو با کنجکاوی نگامون میکرد..

    آریامن: فکر میکردم اون پادشاه مسخره و پسرش باهوش تر از این حرفان
    این پسره چی بلغور میکنه؟گیرکردن تو دنیای عجایب این دردسراام داره دیگه..پوووف

    ایرسا: ما نمیفهمیم شما چی میگید؟

    آریامن: اتفاقا باید بفهمین من چی میگم..راستی دنیای شیاطین چجوریه؟شما باید بهتر بدونید

    _میخواید بگید که ما از دنیای شیاطین اومدیم؟

    آریامن:حتما از همون جا اومدین..

    اخم کردم و به زامیاد که بی خیال رو صندلی چرمی سبز لم داده بود نگاه کردم و گفتم:

    _شما دارید اشتباه می کنید..ما اتفاقی سراز اینجا درآوردیم باعثشم همین آقاست
    به زامیاد اشاره کردم..آریامن باشک به زامیاد که ترسیده بود نگاه کرد..

    آریامن: منظورتون چیه؟

    آلیش: ما از دنیای آدمای معمولی اومدیم، از اون دری که شما اومدین

    آریا صورتش سرخ شد..یاخدا الانه که بترکه..زامیاد یهو بلند شد شد و از اتاق رفت بیرون..

    آریامن:زامیاااااااااااد، میکشمت پسره نفهم

    از عربده ای که کشید گوشامونو گرفتیم، اوه اوه پسر به خودت رحم نمیکنی حداقل به گوشای ما رحم کن فاصله گرفتن

    نفس عمیقی کشید و با اخم گفت:

    _شماها هرچه سریع تر باید برگردید دنیای خودتون..

    غرغرکنان از اتاق رفت بیرون..

    ****************************
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 44 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    آریامن: چیشد تونستی راهو باز کنی؟

    زامیاد: باز نمیشه آریا، شیاطین فهمیدن تک شاخ زندست

    آریامن:لعنتی

    _یعنی ما نمیتونیم برگردیم دنیای خودمون؟

    زامیاد: نه متاسفانه

    آلیش:یعنی چی ما باید برگردیم..

    ایرسا:آلیش آروم باش لطفا، حتما یه راهی هست

    آریامن: تمام راه ها به دنیای معمولی به دست شیاطین قبلا بسته شده فقط همون یک در بود که اونم...

    _حالا ما باید چیکار کنیم؟

    آریامن: فعلا همین جا میمونید..زامیاد برو بگو ورتا بیاد

    زامیاد از اتاق رفت بیرون..به آریا نگاه کردم ، یه حسی بهش داشتم هرموقع بهش نگاه میکنم احساس میکنم خیلی وقته میشناسمش..انقدر نگاش کردم که سرشو آورد بالا و نگام کرد..

    ورتا: آریامن، با من کاری داشتی؟

    آریا سریع به خودش اومد و گفت:

    _آره ورتا لطفا خانوما رو تا اتاق طبقه بالا راهنمایی کن

    ورتا با تعجب نگاهمون کرد ماام که داشتیم شاخ درمیاوردیم ...به بالهای زرد و نازک ورتا نگاه کردم، خدا من از تعجب نمیرم خیلیه

    ورتا: آریامن اینجا چ...

    آریامن: ورتا بعدا بهت میگم، خانوما رو منتظر نزار

    ورتا: باشه، با من بیاین
    از جامون پاشدیم و پشت سر ورتا از اتاق اومدیم بیرون..تو سکوت از پله های قصر رفتیم بالا..ورتا در یه اتاق باز کرد..خیلی خوشمل بود تمام وسایل اتاق بنفش بود کاغذ دیواری هام طرح اسب تک شاخ بود، ساده و شیک، برای من که خیلی قشنگ بود..

    ورتا: اینم از اتاق، خب من ورتاام و شما؟

    آلیش: منم آلیشم،

    ایرسا: ایرسا معروف به رنگین کمون

    _دلبر..البته دوستام منو دلی صدا میزنن

    ورتا: از آشناییتون خوشبختم

    _ماام، میگم ورتا اینجا چرا انقدر خلوته؟

    ورتا: بعضی از اعضای قصر رفتن باغ

    ایرسا: اینجا خیلی قشنگه، دلم میخواد همیشه اینجا بمونم

    ورتا آهی کشید و گفت:

    _البته اگه این زیبایی به دست شیاطین نابود نشه، ما همه منتظر برگشت تک شاخیم

    آایش: مگه گمشده؟

    ورتا: بیست سال پیش یهو غیبش زد، هیچکس نمیدونه اون کجاست..

    _چقدر بد، یعنی اگه پیدا نشه این سرزمین نابود میشه

    ورتا: درسته..البته شیاطین هم دنبال تک شاخن تا بتونن هرچه زودتر این سرزمینو نابود کنن، من برم شماها استراحت کنید

    _خداحافظ

    آلیش: مغزم دیگه نمیکشه..میرم بخوابم
    خودشو پرت کرد رو تخت چشماشو بست..

    ایرسا: دلی بیا یه ذره استراحت کن
    کنار آلیش دراز کشیدیم..با فکر کردن به اتفاقات امروز به خواب رفتم..


    (نویسنده)

    بی قرار بود نمیتونست به خاطر خواهراش نگرانیشو سرکوب کنه، این سرزمین امن نبود..هر لحظه ممکن بود شیاطین حمله کنن، امیدش فقط به آریامن بود که با فهمیدن اینکه دروازه بسته شده امیدش پوچ شد..تو این سه سال فقط از دور ملاقاتشون میکرد..عاشقانه خواهراشو دوست داشت..

    آریامن: نریمان، آروم باش، حتما یه راهی پیدا می کنیم..دوست داری ببینیشون؟

    نریمان: نمیتونم آریامن.. اگه اونا بفهمن که من تو این سه سال اینجا بودم..زنده نمی مونم

    آریامن خنده ای کرد و گفت:

    _حق دارن، چقدر بهت گفتم حداقل یه خبری از خودت بهشون بده گوش نکردی

    نریمان: خودمم نمیدونم چرا اینکار و نکردم

    آریامن: خیلی دوسشون داری؟

    نریمان: مگه میشه خواهرامو دوست نداشته باشم

    آریامن: کاش منم حداقل میدونستم خواهرم کجاست؟چیکار میکنه؟

    نریمان با لبخند امیدوار کننده ای گفت:

    _پیداش میکنی، مطمئنم

    آریامن سرشو تکون داد و گفت:

    _میخوای چیکار کنی نریمان؟ اونا به زودی میفهمن تو اینجا زندگی میکنی

    نریمان پوفی کشید و گفت:

    _به خدا نمیدونم چیکار کنم آریامن

    زامیاد با وضعی آشفته پرید تو اتاق و نشست رو زمین، بدجور نفس نفس میزد..نریمان و آریامن با نگرانی کنارش زانو زدن..
    آریامن: زامیاد؟

    زامیاد: این دیوانست

    آریامن و نریمان با گیجی گفتن:

    _کی؟

    زامیاد: این دختره، داشت منو میکشت

    نریمان: زامیاد عین آدم حرف بزن بفهمیم چی میگی

    زامیاد: یکی از همین دخترا، بخاطر اینکه بدون اجازه وارد اتاقشون شدم داشت منو میکشت..دیوانست

    نریمان زد زیر خنده و گفت:

    _مطمئنم آلیشه..این دختر وقتی از خواب بلند میشه اخلاقش افتضاح میشه، موقعی که از خواب بلند میشه نباید جلو چشمش باشیم

    زامیاد با ناباوری گفت:

    _عجب خواهری داری..حتم دارم وقتی با یه شیطان روبه رو بشه، یارو خودشو از دست این دختر بکشه

    آریامن و نریمان زدن زیر خنده، زامیاد هنوز تو شوک بود و داشت زیرلب با خودش حرف میزد...
    آریامن: نریمان میتونی ورتا رو صدا کنی بیاد اتاق من؟

    نریمان: باشه
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 48 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (دلبر)

    آلیش: ااا پسره ی بی فرهنگ، دلی بخدا اگه جلومو نگرفته بودی با همین دستای خودم خفش میکردم

    کلافه سری تکون دادم با التماس گفتم:

    _آلیش جون من تمومش کن، دیگه خیلی داری بزرگش میکنی..اون بیچاره فقط اومده بود ببینه ما چیزی کم و کسری نداریم

    آلیش: به هرحال باید خبر میداد

    ایرسا: آلیش یعنی من کشته مرده این اخلاقتم

    آلیش با اخم گفت:

    _بروبابا توام

    _بیخیال، بچه ها من شدید گشنمه..

    ایرسا لبو لوچشو آویزون کرد و گفت:

    _منم گشنمه، ولی روم نمیشه برم پایین بگم..

    آلیش: گشنگی بد دردیه آلیش گرفتارش شده

    زدم تو سرشو گفتم:

    _توام بااین شعرات، دیوونه
    ایرسا متفکر گفت:

    _دخترا مگه نباید اینجا ملکه ای پادشاهی شاهزاده ای داشته باشه؟

    آلیش: با این مخه آکبندت یه حرف درست زدی

    ایرسا چشم غره ای رفت و گفت:

    _میزنم لهت میکنما..مخ خودت معیوبه

    _تو رو خدا شروع نکنید

    پوفی کشیدم، از اتاق اومدم بیرون..باید برم پیش ورتا بابا از گشنگی بدجور ضعف کردم..داشتم از پله ها میومدم پایین که به یه نفر محکم برخوردم، سرم پایین بود برای همینم نمیتونستم صورتشو ببینم اما از هیکل ورزیدش فهمیدم به بد کسی خوردم..
    همینجور که سرم پایین بود گفتم:

    _ببخشید
    سرم و که آوردم بالا و به چشماش نگاه کردم یه لحظه نفسم بند اومد..نه نه این امکان نداره..خدایا بگو که این مرد و نمیشناسم..بگو که این صورتو هیچوقت ندیدم..خدایا بگو..

    _نریمان
    ترس و وحشتو تو چشماش دیدم..لب باز کرد چیزی بگه اما پشیمون شد
    با بغض گفتم:

    _خودتی؟نریمان خودتی؟

    نریمان: دلبر

    جیغی کشیدم..پریدم بغلش از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم، فقط محکم تو آغوشم فشارش میدادم..دستاشو دور کمرم پیچید منو تو خودش حل کرد..دلم برای این آغوش تنگ شده بود، بغضم شکست آروم تو بغلش اشک میریختم..بخاطر جیغ من همه دور ما جمع شده بودن با تعجب نگامون میکردن اما آریامن و زامیاد با لبخند..ایرسا و آلیشو دیدم که با تعجب به نریمان نگاه میکردن..
    از آغوش دوست داشتنی نریمان بیرون اومدم با خوشحالی به ایرسا و آلیش گفتم:

    _ایرسا، آلیش..داداشمون، باورم نمیشه
    ایرسا از شوک دراومد و از پله ها با دو اومد پایین و پرید بغل نریمان، با گریه گفت:

    _خیلی بی معرفتی نریمان...همیشه با خودم میگفتم اگه ببینمت کلی حرف باهات دارم ولی الان فقط میتونم بگم خیلی خری

    نریمان با لبخند ایرسا رو بیشتر به خودش فشرد و گفت:

    _میدونم رنگین کمون، میدونم..

    به آلیش نگاه کردم که داشت با غم به نریمان و ایرسا نگاه میکرد..مغرور تر از اونی بود که فکرشو بکنید..دوست نداشت غریبه ها اشکاشو ببینن..نریمان چشماش به آلیش افتاد..دست راستشو به طرفش گرفت آلیش طاقت نیاورد و دوید طرفش، رومو برگردوندم به آریامن نگاه کردم، تو نگاهش یه جور حسرت دیدم..نمیدونم چرا دلم میخواست بغلش کنم...

    _(خیلی بی حیایی دلبر)

    _باز تو پیدات شد؟

    _(یه ذره ادب داشته باشی چیزی ازت کم نمیشه)

    _نمیدونم چرا همش دوست دارم اذیتت کنم، حال میده

    _(بله دیگه مظلوم تر از من گیر نیاوردی)

    _اوهو مظلوم؟ اعتماد به سقفت تو حلقت

    _(اصلا با تو نمیشه دوکلام حرف زد من میرم گم شم)

    _شرت کم

    منم با خودم بدجوری درگیرما...بی دلیل میزنم تو ذوق وجدان بدبختم، حلوای من

    ************
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 43 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    آلیش: نریمان، نمیخوای بگی برای چی تو این سه سال حتی باهامون یه تماس نگرفتی؟

    نریمان آهی کشید گفت:

    _واقعا نمیدونم چی بگم، معذرت میخوام

    ایرسا: نامرد، نمیدونی وقتی دوسال از رفتنت گذشت و ما هیچ خبری از تو نداشتیم دلی یک ماه تمام افسرده شده بود..بیشتر موقع ها خودشو تو اتاق زندونی میکرد و هیچی نمیخورد...

    نریمان با شرمندگی گفت:

    _من واقعا متاسفم..هیچ توضیحی برای این بی خبری ندارم

    _حداقل میتونی از اومدنت به اینجا برامون بگی

    نریمان: من از نسل انسان نیستم از نسل تک شاخ بزرگم..وقتی بچه ها در این سرزمین بدنیا میان باید منتقل شن به دنیای انسان ها، تا به وقتش بیان دنبالمون و ما رو دوباره به سرزمین خودمون برگردونن

    _اونوقت دقیقا وقت و زمانش کیه؟

    _موقعی که ما کامل بشیم برای هر یک از ما مشخص نمیکنه چه زمانی شاید بیست سالگی شایدم نود سالگی

    ایرسا: چه جالب

    آلیش: یعنی شما همه از نسل تک شاخ بزرگین؟

    نریمان: درسته..

    _همون تک شاخی که گمشده؟

    نریمان: تک شاخ هزارساله، با قدرتی باورنکردنی..بیست سال پیش تک شاخ نوزادی بدنیا آورد و تمام قدرتشو به اون نوزاد داد و بعد چند وقت هردو غیبشون زد..هیچکس نمیدونه اونا کجان فقط...

    سریع گفتم:

    _فقط چی؟

    نریمان: تنها راه پیدا کردن تک شاخ گردنبند ملکه بود که اونم زامیاد احمق گمش کرد..

    با تعجب گفتم:

    _گردنبند؟

    نریمان سرشو به نشونه مثبت تکون داد..نکنه اون گردنبندیو میگه که تو راهرو دانشگاه افتاده بود؟

    آلیش: اینجا ملکه ام داره؟ولی..

    نریمان حرفشو قطع کرد و گفت:

    _شیاطین کشتنش..

    به گردنبندی که زیر پارچه دور گردنم مخفی بود نگاه کردم، اونا حواسشون به من نبود...گردنبند و از گردنم درآوردم و تو مشتم فشردم..احساسم بهم میگفت این گردنبند مال منه، فقط من..

    _نریمان

    مشتم بردم جلو صورتش..بازش کردم چشمش به گردنبند افتاد..بی حرکت فقط به گردنبند نگاه میکرد..

    نریمان: این دست تو چیکار میکنه؟

    _زامیاد...تو راهرو دانشگاهمون افتاده بود

    با خوشحالی گردنبند و ازم گرفت بغلم کرد..یعنی انقدر ارزش داشت؟

    نریمان: وااای دلبر ممنونم...باید برم پیش آریامن

    با دو از اتاق رفت بیرون..به جای خالیه گردنبند دست کشیدم، خدایا چرا من اینجوری شدم؟ انگار یه تیکه از وجودمو گم کرده باشم..
    ایرسا: دلبر حالت خوبه؟

    نشستم رو تخت با بغض گفتم:

    _نه...
    شده بودم بچه ای که عروسکشو بزور ازش گرفتن..رفتارم واقعا بچگانه بود..

    آلیش با تعجب گفت:

    _دلبر چرا اینجوری شدی؟

    ایرسا: دلی..
    نزاشتم ادامه بده گفتم:

    _هیچی نشده..یه دفعه دلم گرفت


    (نویسنده)


    نریمان با خوشحالی پله ها رو با دو طی میکرد...امید داشت به بودن تک شاخ بزرگ، امید داشت اگه این گردنبند و به زامیاد بده میتوپن تک شاخ و پیدا کنن..دستیگره در و با عجله پایین کشید و خودشو پرت کرد تو اتاق آریامن..دستشو گذاشت رو قفسه سینش تا نفساش منظم بشه..قلبش با شدت به دیواره سینش میکوبید..اریامن با دو خودشو به نریمان رسوند کمکش کرد تا روی
    صندلی بشینه..پارچ آب و از روی میز برداشت و آب تو لیوان خودش ریخت داد دست نریمان..یه ضرب آب و داد بالا و نفس عمیق کشید و گفت:

    _پیداش کردم آریامن، پیداش کردم

    آریامن ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

    _چی رو پیدا کردی نریمان؟

    نریمان با لبخندی که تموم دندوناشو به نمایش میگذاشت گفت:

    _گردنبند ملکه رو پیدا کردم آریامن

    چند لحظه رفت تو شوک..چی داشت میشنید؟گردنبند تنها امید پیدا کردن تک شاخ پیدا شده بود..

    آریامن با خوشحالی گفت:

    _راست میگی نریمان؟ اما چطور؟

    نریمان: گردنبند دست دلبر بود...

    آریامن: دست اون چیکار میکرد؟

    نریمان: میگفت گردنبند تو راهرو دانشگاهشون افتاده بوده

    آریامن زیرلب به زامیاد فحش داد وقتی خالی شد نفس عمیقی کشید...تو ذهنش زامیاد صدا زد..دو دقیقه بعد زامیاد تو اتاق ظاهر شد..

    زامیاد: آریامن اگه گذاشتی من بخوابم بابا به جون همین ورتا خله..

    آریامن وسط حرفش پرید و گفت:

    _اولا اگه انقدر مهم نبود این وقت شب صدات نمیکردم...دوما تو خجالت نمیکشی به خالت میگی خله؟

    زامیاد مثل خودش گفت:

    _اولا کارتو بگو میخوام برم بکپم..دوما خالمه هرجوریم که دوست دارم بهش میگم

    آریامن سرش با حالت تاسف تکون داد و گفت:

    _تو آدم نمیشی...بشین کارت دارم

    زامیاد خودشو پرت کرد رو صندلی آریامن و گفت؛

    _گوش به فرمانم

    آریامن خواست چیزی بهش بگه که بیخیالش شد الان قضیه گردنبند مهمتر بود..دستشو کرد تو جیب شلوار جینش و جدی گفت:

    _زامیاد از امروز باید کارتو شروع کنی گردنبند پیدا شده

    زامیاد با شوق و ذوق گفت:

    _آریامن داری جدی میگی؟

    نریمان دست مشت شدشو آورد بالا و بازش کرد، زامیاد گردنبد از دست نریمان گرفت و گفت:

    _من میرم تو باغ..اونجا راحت ترم

    آریامن: موفق باشی

    زامیاد با دو از اتاق خارج شد. نریمان نفس عمیقی کشید وگفت:

    _امیدوارم بتونیم پیداش کنیم

    آریامن: امیدوارم
     
    آخرین ویرایش: ‏11/1/17
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 51 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (دلبر)


    پوفی زیرلب گفتم خودم و پرت کردم رو رو تخت. دستم گذاشتم زیر سرم..
    چند تقه ای به در خورد و چهار دختر با صورت های زیبا و بالهای کوچیک و بزرگ به رنگ سبز، آبی، بنفش و مشکی اومدن تو اتاق..اوخی موش بخورتتون با این بالاتون شکل بالهاشون حالت پروانه ای بود چه قشنگ...
    _سلام، من پریزادم
    _خوش اومدین ، من لاله ام

    _رزا

    _وای چه خوشگلین، من آرامم

    با لبخند از رو تخت پاشدم و گفتم:

    _من دلبرم ، خوشبختم

    آلیش: منم آلیشم، وای چه بالهای قشنگی
    با حرف آخر آلیش هر چهارتاشون لبخند دلنشینی زدن..

    ایرسا: منم ایرسام، خوشبخنم

    آرام: شما از دنیای انسان ها اومدین؟
    سرمو به نشونه مثبت تکون دادم..آرام با هیجان دستش و گذاشت رو دهنش گفت:

    _وای خدای من، من آرزو دارم حداقل یک بار دنیای شما رو ببینم

    لاله: آرام خودتو کنترل کن دختر..زشته

    آرام: ااا لاله باز شروع کردی؟

    لاله: بروبابا بچه خب خودتو باعث میشی بهت گیر بدم..

    آرام: آقا جان چند دفعه بهت بگم من بچه نیستم بعدشم شما نمیخواد نگران کارای من باشی

    لاله: هنوز شانزده سالتم نشده پس بچه ای بعدشم یکی باید باشه که تو رو جمع کنه

    آرام: نه من آشغالم نه تو جارو

    پریزاد: اه باز شما دوتا پریدید بهم دیگه..

    آرام با قهر از اتاق رفت بیرون لاله ام دوید دنبالش..هاهاهاهاها
    رزا: کار هر روزشونه..

    آلیش: نسبتشون باهم چیه؟

    پریزاد: دخترخالن..همدیگه رو خیلی دوست دارن اما بعضی موقع ها باهم دعواشون میشه

    با کمی خجالت از پریزاد پرسیدم:

    _ببخشید حموم اینجا چجوریه؟

    پریزاد: مثل حموم انسان هاست تو این اتاق به اندازه سه تاتون حموم هست..
    چشمکی زد و دست رزا رو گرفت و از اتاق رفتن بیرون..چه جالب

    _من میرم حموم..

    آلیش: آخ واقعا هممون احتیاج داریم

    ایرسا: بوگند گرفتیم


    حوله رو دور بدنم پیچیدم با موهای خیس رفتم سمت کمد..من چقدر پروام یه روزم نشده اومدیم اینجا، انگار نه انگار پا به دنیای عجیبی گذاشتیم..ما سه تا کلا با هرچیزی زود کنار میایم..
    اممم لباس چی بپوشم، چه خوشگلن اینا انگار همشون برای مهمونی ان..یه لباس سبز یشمی دکلته که دامنش بلند بود و رو زمین کشیده میشد با گلهای نقره ای ریز رو دامنش چشممو گرفت..
    آلیش و ایرسا هنوز حموم بودن..حولمو از تنم درآوردم گذاشتم تو کمد لباس تنم کردم موهای خیسم رو دم اسبی کردم..داشتم خودم رو جلوی آینه آرایش میکردم که متوجه شدم رنگ چشمام فرق کرده..این غیرممکنه من چشمام سبز بود..نه نه مشکی؟
    خدایا این عادی نیست..نمیتونم باور کنم.با ناباوری به چشمام نگاه میکردم.

    ایرسا: دلی چرا ماتت برده؟

    آلیش: خدا شفات بده دختر.
    آب دهنم رو قورت دادم و از جلوی آینه رفتم کنار نشستم رو تخت..
    _بچه ها..چشمام

    ایرسا: چشمات چیشده؟
    با نگرانی جلوی پام زانو زد..تو چشماش نگاه کردم کم کم ابروهاش توهم گره خورد..
    با تعجب گفت:

    _دلی چرا چشمات این رنگی شده؟سیاه مثل قیر

    آلیش با کنجکاوی نشست جلوی پامو گفت:

    _بببینم...چقدر سیاهه
    آلیش متفکر بغلم نشست..ایرسا بین منو ایرسا وایستاد..

    _میتونه به شرایط فعلیمون ربط داشته باشه؟

    آلیش: فکر نکنم چون اگه اینطور بود ماام رنگ چشمامون تغییر میکرد...اه ایرسا بگیر بشین عین طلبکارا بالا سرمون وایستادی
    ایرسا پوفی گفت و بین منو آلیش نشست..

    ایرسا: چقدر شبیه شیطان ها شدی...واقعا خیلی سیاهه میترسم تو چشمات خیره بشم

    آلیش با تعجب گفت:

    _دلی ببینمت
    آهی کشیدم، تو چشماش خیره شدم...چشماش گشاد شد و با دهن باز داشت نگام میکرد..
    اینم خل شد، چرا اینجوری نگام میکنه..ایرسا اومد چیزی بگه که حرفشو خورد و به چشمام خیره شد..اونم حالت آلیش رو پیدا کرد..این دوتام یه تختشون کمه ها..

    _چتونه؟ خل شدین به سلامتی؟

    آلیش: دلی چشمات بنفش شده

    دلبر: چرا چرت و پرت میگی؟

    ایرسا: راست میگه برو تو آینه خودتو نگاه کن..

    پاشدم با قدمای بلند رفتم سمت آینه..به چشمام زل زدم..یعنی چی این الان مشکی بود..من که دیگه قاطی کردم، آخه چرا اینجوری میشم؟ سابقه نداشت رنگ چشمام تغییر کنه هیچوقت، همیشه سبز بود..
    ایرسا: شاید باید به نریمان خبر بدیم

    آلیش: منم گیج شدم...فکر کنم باید بهش بگیم

    گیج بودم، واقعا نمیفهمیدم چرا اینجوری شدم آلیش و ایرسا درست میگن باید برمو به نریمان بگم..
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 42 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (زامیاد)


    _روشن شو، روشن شو..آها آ باریکلا بچه خوب..فقط جون مادرت خاموش نشیا همه امیدشون به توعه..

    چیزی رو که میدیدم باور نداشتم، نههههههههه مگه میشه؟ فرزند تک شاخ یه انسانه؟
    اما ملکه موقع زایمان تک شاخ اونجا بوده، یعنی ملکه دروغ گفته؟ اه حالا چرا صورتش رو نشون نمیده؟
    باید برم به آریامن خبر بدم..از رو زمین پاشدم خاک فرضی لباسم رو تکوندم..با خودم و به در قصر رسوندم نگهبانا به احترامم سرخم کردن، توجهی نکردم و تو یک ثانیه جلوی در اتاق آریامن ظاهر شدم ..اومدم در رو باز کنم که اون سه دختر اسماشون چی بود؟ولش کن بابا، کجا بودم؟آها اون سه دخترم از پله ها اومدن بالا..انگار خیلی عجله داشتن..
    تقه ای به در زدم(بیا تو) وارد اتاق شدم در رو نبستم تا اوناام وارد اتاق شن...آریامن لشکرکشی کرده؟ چرا پریان قصر و تو اتاقش جمع کرده؟
    نریمان، ورتا،لاله، آرام، پریزاد، رزا، پولاد، آرتام، الکس، کرشمه،دنیل، جان، سلنا، اریل
    حالا خوبه فقط نصف کمی از پریان مهم قصر و آورده..با صدای جدی و محکم آریامن به خودم اومدم:

    _میشنویم


    (دلبر)

    اینجا چه خبره؟چرا انقدر شلوغه؟فکر کنم حضورمون تو اون اتاق اضافی بوده..دست آلیش و ایرسا رو گرفتم اومدیم عقب گرد کنیم و برگردیم که با حرف زامیاد سرجای خودمون وایستادیم..
    زامیاد: آریامن، فرزند تک شاخ بزرگ یه انسانه
    جانم؟مگه میشه بچه یه اسب انسان باشه؟ نه دیگه واقعا تحمل این همه بار و ندارم..واقعا گیجم هیچ چیزی دیگه به ذهنم نمیرسه

    آریامن: این غیرممکنه، ملکه خودش گفت که فرزند اون یه تک شاخه..

    زامیاد: این چیزیه که گردنبند نشون داده..

    نریمان: اون انسان کیه؟

    زامیاد:گردنبند صورتشو نشون نداد..فقط اون یه دختره

    آرام: چی؟...

    پریزاد: اما اون باید پسر باشه..ملکه خودش جلوی تمام مردم این سرزمین اعلام کرد

    نریمان تازه چشماش به ما سه نفر خورد با تعجب گفت:

    _شماها اینجا چیکار میکنید؟

    بقیه ام تازه متوجه ما شدن..جونم هوش آخه واقعا ما سه تا رو ندیدین؟عجبا

    ایرسا: بخاطر دلی اومدیم..ببخشید نمیخواستیم مزاحم بشیم
    رفیق ما رو باش چرا خجالت میکشی آخه؟ بیخیال بابا..اه من چرا امروز اینجوری شدم

    نریمان کلافه گفت:

    _چیشده دلبر؟(تو صورتم زوم کرد) دلبر چشمات مگه سبز نبود؟
    هیییع چرا بود برادر من..به فنا رفت.

    آلیش: ماام دقیقا بخاطر همین اینجاییم...چشمای دلبر هر چند دقیقه رنگ عوض میکنه اول مشکی بعد بنفش الانم طوسی..

    نریمان نیم متری که باهم فاصله داشتیم رو پر کرد و تو یک قدمیم وایستاد..به چشمام زل زد..هیچکس هیچی نمیگفت همه با دقت به چشمای من زل زده بودن
    نریمان: آریامن رنگ اتاقت رو تغییر بده

    آریامن تو یک ثانیه اتاق رو به رنگ آبی درآورد..نریمان فقط به چشمام نگاه میکرد که با شوک یک قدم رفت عقب..

    _نریمان چت شد؟

    تمام اونایی که تو اتاق بودن از حرکت ناگهانی نریمان تعجب کردن..نریمان انگشتش و گرف طرفم گفت:

    _تغییر رنگ چشمات به رنگ محیطیه که توش هستی ربط داره...

    لاله: نریمان مطمئنی ؟ آخه اینجا هیچکس رنگ چشماش تغییر رنگ نمیده، درضمن اون یه انسانه

    آریامن: نریمان حالت خوبه؟

    نریمان به حرف آریامن توجهی نکرد و رو به من گفت:

    _منتظر تغییر رنگ موهات باش..
    این چی داره میگه؟ من هنوز نتونستم به تغییر رنگ چشمام عادت کنم اونوقت این میگه منتظر تغییر رنگ موهات باش؟ اصلا چرا باید چشمام و موهام تغییر رنگ بدن من نمیفهمم..

    آلیش: نریمان تو چی داری میگی؟

    نریمان روبه آریامن گفت:

    _تو افسانه ها اومده که تک شاخ بزرگ وقتی قدرتش نیمه کامل شد..رنگ چشماش براثر رنگ محیط اطرافش تغییر رنگ میداد اما موهاش فقط رو یک رنگ ثابت موند..
    پریزاد دستش رو گرفت جلوی دهنش و گفت:

    _نریمان..میخوای بگی دلبر همون تک شاخ گمشدست؟


    نریمان: دقیقا میخوام همینو بگم..

    با ناباوری زل میزنم به نریمان و میگم:

    _تو..تو دیوونه شدی نریمان..

    نریمان سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت..

    زامیاد: اما هیچ حاله ی قدرتی دور و اطرافش دیده نمیشه چطور ممکنه ک...

    آرام پرید وسط حرفش و گفت:

    _هنوز قدرتش کامل نشده...تو افسانه ها هم گفته شده که تک شاخ قبل کامل شدنش هیچ حاله ی قدرتی نداشته و مثل تک شاخ های معمولی بوده.

    خدایا چطور ممکنه من دختر یه تک شاخ باشم؟با صدای بلند زدم زیز خنده و بریده بریده گفتم:

    _بر...بروووو...ع..عموووو...

    بعد پنج دقیقه که قشنگ تخلیه شدم..با قیافه هایی که سرزنش ازشون میبارید روبه رو شدم اااا چرا اینجوری نگاه میکنید خب باور نمیکنم..

    نریمان: دلبر این قضیه خیلی جدیه و شوخی بردار نیست..پس لطفا جدی باش

    _نریمان من نمیتونم باور کنم..

    نریمان: یعنی انقدر به خودت شک داری؟

    _نه.. خب..نمیدونم

    نریمان: من به جرات میتونم بگم تک شاخ گمشده تویی..
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 44 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    یک هفته ای از اون ماجرا گذشته بود...تک شاخ گمشده عجبا..واقعا برام قابل درک نیست آخه من؟بچه ی یه اسب تک شاخ؟ تو مخیلم نمیگنجه واقعا...تو این یک هفته با تمام پریان این قصر آشنا شدم بچه های خوبین خخخ آلیش و ایرساام که برای خودشون ول میچرخن حق میدم بهشون...از امروز باید آموزش ببینم برای فعال کردن نیروهام ولی قبلش دلم میخواد یکم بیرون از قصر بگردم، اونم یواشکی چون اگه به بقیه بگم عمرا اجازه بدن میگن برای امنیت خودمه..اما من دیگه تحمل ندارم باید برم بیرون بگردم...به لباسایی که پوشیدم نگاه کردم پیراهن یک سره مشکی ساده بدون هیچ طرحی تا بالای زانوهام بود و دامنش لایه لایه بود کلا با این که طرح خاصی نداشت ولی عجیب قریب بود مثل همیشه دکلته..شنل بلند آبی کمرنگم رو تنم کردم و کلاهش رو انداختم رو سرم...اینجا هرکی میخواست از قصر خارج بشه شنل میپوشید پس الانم اگه من بخوام اینجوری برم بیرون بهم مشکوک نمیشن..از اتاقم اومدم بیرون و با قدمهای آهسته رفتم سمت در خروجی قصر..اتاق منو از الیش، ایرسا جدا کردن..هییییع ای تو روحت آریامن با این کارات
    اصلا حال ندارم توصیفش کنم فقط بدونید تمام دکوراسیون اتاق به رنگ سفید و صورتیه..هرموقع تو اتاقمم چشمام صورتی میشه انقدر خوشمل میشم..اعتماد سقفم تو کلیه های آریامن پسره ی بووووق تو این یه هفته هرموقع منو میبینه تاکید میکنه از قصر بیرون نرم، منم چقدر گوش میکنم خخخخخ
    وای آزادی، آخ جوووون با ذوق و شوق از قصر زدم بیرون...تو شهر بی هدف راه میرفتم سرم همش پایین بود دلم میخواست برم تو جنگل بخاطر همین قدم هامو تندتر کردم ...
    _(دختره ی خنگ الان تو جنگلی میخوای چه غلطی بکنی؟)

    _اولا درست صحبت کن وجدان جون دوما دلم خواست بیام اینجا به توام هیچ ربطی نداره عزیزم

    _(برات متاسفم ، دلی تو باید به حرف من گوش کنی و از اینجا بری بیرون اصلا حس خوبی ندارم)

    _منم زیاد حس خوبی ندارم وجی اما نمیدونم چرا دوست دارم اینجا قدم بزنم

    _(آخه دختر خوب جنگلم شد جای قدم زدن؟ )

    _خودت میدونی که کارای من مثل آدم نیست...هرچند خودمم آدم نیستم

    _(دلبر برگرد من میترسم)
    خدایا منو درجا شفا بده

    _وجی جان میشه خفه شی

    _(خیلی خب بابا من خفه میشم)

    آخی بالاخره گورشو گم کرد...چه هوای خوبیه...همینجور که دارم راه میرم احساس میکنم کسی پشت سرمه سریع برمیگردم
    اما به جز درخت چیز دیگه ای نمیبینم...وای خدا عجب غلطی کردم اومدم اینجا من میترسم...


    احساس من همیشه درست میگه ..نفس عمیقی میکشم و با صدای بلند میگم:

    _هرکسی هستی بهتره خودتو نشون بدی...
    صدایی نیومد ، من مطمعنم یکی داره تعقیبم میکنه پس با اطمینان میگم:

    _چیشد پس؟منتظرم

    صدای خش خشی از پشت سرم اومد سرمو برگردوندم ...اوخی چه خوشگله مامانت به قربونت بره خو آخه پسر خوب برای چی من رو میترسونی؟با ابروهای بالا رفته بهش نگاه کردم...عین مجسمه وایستاده بود البته اخماشم که قربونش برم توهم بود...

    _هی پسر؟
    با صدای بم مردونه ای که یه لحظه دلمو لرزوند گفت:

    _تو کی هستی؟
    چه پروام هست...ولی خودمونیما چه جیگریه

    _مثل اینکه من این سوالو باید ازت بپرسم...برای چی داشتی تعقیبم میکردی؟

    با پوزخند نگام کرد و هیچی نگفت..چون شنل تنم بود و کلاه شنل روهم بیش از حد پایین کشیده بودم اون نمیتونست صورت منو ببینه...

    با اخم نگاش کردم و گفتم:

    _هوی آقا پسر باتواما

    با بیخیالی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

    _من تو رو تعقیب نمیکردم...فقط داشتم قدم میزدم همین

    مشکوک از زیر شنلم بهش زل زدم...داشت تلاش میکرد تا صورتم رو ببینه خخخخ
    خیلی از این پسره خوشم اومده بود...دستم رو جلوش دراز کردم و گفتم:

    _من دلبرم و تو؟
    با شک به دستم زل زد ولی یکدفعه دستشو تو دستم گذاشت و گفت:

    _الکس

    تو چشماش نگاه کردم...داره دروغ میگه اسمش این نیست میتونم تو چشماش ببینم، بالاخره این قدرت افسانه ای یه جا بدردم خورد...اسمش واقعیش رو فهمیدم..
    دستم رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:

    _دروغ میگی اسمت الکس نیست

    با شوک نگام کرد با تعجب گفت:

    _چی داری میگی؟تو از کجا فهمیدی؟
    زیرلب چیزی گفت که منم به لطف گوشای تیزم شنیدم( این امکان نداره من قدرتم از اون بیشتره پس چطوری؟)

    با بیخیالی خنده ای کردم و آروم زدم به شونش گفتم:

    _بیخیال ...تو همیشه میای اینجا(با کمی مکث) ژوپین؟

    ژوپین: تقریبا...میتونم صورتت رو ببینم؟

    کلاه شنلم رو دادم عقب با لبخند نگاش کردم...بنده خدا رفت تو شوک

    ژوپین: چه چشمای قشنگی داری

    بله دیگه آقا به لطف ننه تک شاخ بزرگ خخخخ
    نیشم رو باز کردم و گفتم:

    _مرسی

    ژوپین: ماله سرزمین تک شاخی؟

    با تردید نگاش کردم نمیدونستم بهش بگم یا نه...یه حسی بهم گفت میتونم بهش اعتماد کنم
    _من از کره زمین اومدم اینجا به همراه دوتا از دوستام
    با تعجب میگه:

    _چطوری؟ باورم نمیشه انقدر بی احتیاطی کرده باشن

    _ولش کن بگو بینم چند سالته؟

    ژوپین: دختر تو چقدر فضولی...

    _همین فضولیمم باعث شد پا تو این دنیای عجیب بزارم..

    ژوپین: آخرم همین فضولیت باعث میشه سرتو به باد بدی
    یدفعه یاد این میفتم که خیلی وقته اومدم بیرون باید فورا بگردم قصر وگرنه آریامن گردنم رو خورد میکنه...
    با ترس بهش گفتم:

    _ببخشید من باید برم دیرم شده..از آشنایی باهات خوشحال شدم

    لبخندی میزنه و میگه :

    _منم همینطور...فرداام میای اینجا؟

    _نمیدونم شاید بتونم بیام فعلا خداحافظ
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 47 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    با سرعت ازش دور میشم خدایا خودت نجاتم بده آریامن جان جون مادرت منو نخور...
    انقدر دویدم تا بالاخره رسیدم به قصر با دو خودم رو رسوندم به در نگهبانا تا منو دیدن تعظیمی کردن ...در و باز کردن
    یا امام زاده بیژن...آریامن با قیافه قرمز که دود از کلش میزد بیرون تو دو قدمیم وایستاده بود...
    آب دهنم رو با صدا قورت دادم و با ترس گفتم:

    _آریامن به خدا تو این قصر پوسیدم من...

    نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه


    آریامن: مگه بهت نگفتم از قصر به هیچ عنوان بیرون نری؟مگه بهت نگفتم امکان داره شیاطین فهمیده باشن؟پس چرا گوش ندادی؟

    _آریامن من نمیتونم یه جا باشم بابا اصلا اتفاقی برام نیفتاد اص...
    نزاشت ادامه بدم...پسره بیشعور خو بنال ببینم چی میگی..

    آریامن: حتما باید بلایی سرت بیارن تا بفهمی؟

    _نه ولی آریامن خواهش میکنم درکم کن

    آریامن: خیلی خب ، استادت منتظرته برو

    _کجا باید برم؟

    آریامن: طبقه زیرین قصر ته راهرو اولین در

    باشه ای گفتم و از پله های مارپیج قصر رفتم پایین...راهروی تاریکی بود با سختی کورمال کورمال رسیدم ته راهرو با چشمای نیمه باز آروم در و هل دادم صدای قیژی داد...اینجا رو باش چه باشکوهه ...با دهان باز داشتم به اتاق بزرگ و نورانی که روبه روم بود نگاه میکردم...

    _درود بر تک شاخ افسانه ای

    به خودم اومدم...مردی تقریبا چهل ساله با شنل بلند طوسی روبه روم ایستاده بود...ایرسا و آلیش اینجا چیکار میکنن؟

    _سلام...اممم...خب آلیش، ایرسا شما اینجا چیکار میکنین؟

    مربی با لبخند گفت:

    _به اونجاام میرسیم...من بن هستم بانوی من

    _منم دلبرم...ممنون میشم اگه به من نگی بانو

    مربی: چشم...انگار دوستان شما بعد از رفتنتون از قصر متوجه چیزی شدن و با وزیر آریامن درمیون میزارن
    با نگرانی وسط حرفش میپرم و میگم:

    _چیزی شده؟

    مربی: نه اتفاق خاصی نیفتاده...فقط مثل اینکه همراهان تک شاخ دوستان بانو هستن
    ای بابا این چی میگه؟همراه تک شاخ دیگه چه کوفتیه؟...وای من دیگه نمیکشم خدا
    با درموندگی نگاشون کردم...الیش و ایرسا زرتی زدن زیر خنده که با پس گردنی مخصوص خودم روبه رو شدن...

    مربی:بانو، وقت برای تعجب کردن یا سردرگمی زیاده...هنوز خیلی چیزای دیگه هستن که با عقل شما که بیشتر عمرتونو تو زمین زندگی کردین جور درنمیاد

    _خب حداقل میتونید بگید همراهان تک شاخ دیگه چیه؟

    مربی: تک شاخ بزرگ دوهمراه داشت...دوهمراهی که از خواهر هم بهش نزدیک بودن، وظیفه ی همراهان اینه که نزارن صدمه ای به تک شاخ بخوره..امروز بانو آلیش و ایرسا متوجه انرژی قوی در بدنشون شدن که با وزیر آریامن درمیون گذاشتن
    بانوان جوان همون انرژی هایی رو دارن که باید یک همراه داشته باشه

    _اونوقت اون قدرتا یا انرژی....؟

    مربی: فقط تعداد کمیشو میدونیم...هیچکس نمیدونه همراهان تک شاخ چه قدرتایی دارن و حتی خود شما پرنسس جوان

    با گیجی گفتم:

    _تک شاخ که خودش باید خیلی قدرتمند باشه پس چرا همراه داره؟

    مربی: این چیزیه که پنهان مونده درواقع هیچکس نمیدونه...

    _خب من یه سوال دیگم دارم

    مربی با کنجکاوی نگام کرد...

    _قدرتای من کی کامل میشن؟

    مربی: نصف بیشتری از قدرتای تک شاخ وقتی کامل بشه نشون داده میشن...اونم فقط با عشق
    با تعجب و چشمای گرد شده گفتم:

    _یعنی چی؟

    مربی: تک شاخ بزرگ وقتی قدرتاش کامل شد که عاشق شده بود و به عشقش اعتراف کرده بود...قدرت عشق خیلی زیاده پرنسس
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 45 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,905
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    آب دهنم رو قورت دادم...وا خدایا این چی میگه دیگه ولمون کن عمووو منو عاشقی؟اصن با هم کنار نمیایم بابا
    نمیخوامممم ننه تک شاخ این چه وضعشه آخه؟ این انصاف نیست یعنی ننه تک شاخم عاشق شد؟ خب عاشق شد دیگه خنگه خدا وگرنه الان تو اینجا نبودی هووووف

    ایرسا: آخه دلبر و عشق؟ طرف اینو ببینه فرار میکنه که

    آلیش: والا خخخخ فکر کن دلبر عاشق بشه..

    _میزنم لهتون میکنما...مگه من دل ندارم عوضیا؟

    ایرسا تک خنده ای کرد و گفت:

    _اون دل نیست که حرمسراست...یه روز عاشق هنرپیشه میشه یه روزم عاشق اکبر بی دندون میشه

    میخواستم برم طرفش که مربی با صدای بلند گفت:

    _میتونیم شروع کنیم؟
    با چشمام یه چش غره مشتی رفتم که عین سکته ایا نگام کرد...جونم جذبه

    آلیش به ایرسا که بی حرکت به من نگاه میکرد گفت:

    _چیه چرا ذل زدی به تک شاخ کوچولومون؟

    ایرسا به من اشاره کرد و با لکنت گفت:

    _چ...چشم...چشما....ت

    چشمام؟هییییییی نکنه کور شدم؟ خل شدما اگه کور شده بودم که نمیتونستم جایی رو ببینم..خب پس چشمام چی شده؟
    آلیش شوک زده به چشمام زل زد..ای بابا این دوتا چشون شده؟ ننه تک شاخ کجایی ببینی همراهای من دوتا خل و چلن
    کلافه گفتم:

    _خل شدین بسلامتی؟

    مربی: نه فقط از سفیدی چشماتون شوکه شدن..

    _سفیدی چشمام؟مگه چشمام سفید شده؟

    مربی: بله بخاطر اتاق سفید رنگی که اینجاییم..تا وقتی قدرتاتون کامل بشن باید تحمل کنید..بعدشم که چشما و موهاتون روی یه رنگ ثابت میمونه، تک شاخ بزرگ بعد تکمیل قدرتاش موهاش سفید و آبی بود با چشمای ستاره شکل آبی..ولی ممکن مال شما متفاوت باشه
    آلیش با ترس پرید وسط حرف مربی و گفت:

    _ببخشید میشه این اتاق رو به یه رنگ دیگه دربیارید؟دارم سکته میکنم
    یوهاهاهاهاها..رفتم جلوی آلیش و ایرسا که از ترس همدیگه رو بغل کرده بودن پخ گفتم..جیغی کشیدن و افتادن زمین...حالا یکی بیاد منو از خطر غش کردن نجات بده...آخ چه صحنه باحالی

    _(بدبختا ترسیدن..روانی مگه مریضی؟)
    به وجدان ما رو باش

    _اصلا دوستای خودمم به توام ربطی نداره مگسه زشت

    _(قربون اون فحشات..من وجدانتما درست حرف بزن)

    _مگسی بیش نیستی..فقط رو نرو اعصاب منی

    _(اگه من تو رو ادب نکردم اسمم دلبر نیست غضنفره)

    _از الان بهت تبریک میگم بابت اسم جدیدت غضنفر
    _(خیلیییییی بیشعوریییییییی)

    _غضنفر جان لطفا با ادب باش..

    _(دیگه صبرم تموم شده من نمیخوام وجدان کله پوکی مثل تو باشم)

    _مجبوری غضی مجبوووور یوهاهاهاهاها

    _(برو بمیر چشمم بهت نیفته)

    _شرت کم غضنفری
    چه کیفی میده بزنی حال این وجدان اعصاب خورد کنت رو بگیری..خیلی رو مخه کلا
    با صدای مربی به خودم اومدم...

    مربی: مشکل حل شد..حالا میتونیم به آموزشمون برسیم؟

    تمام دیوارای اتاق به رنگ سبز دراومده بودن..آخی حالا چشمام به رنگ اصلیش درمیاد، البته بعید میدونم سبز رنگ اصلی چشمام باشه
    ایرسا نفس عمیقی کشید...آلیش چشم غره ای بهم رفت و چیزی زیرلب گفت(هرچی گفتی خودتی (T_T) )

    مربی: خب میخوام همین اول بگم که زیاد باهم کلاس نداریم چون کسی نمیدونه بیشتر قدرتای شما چیه..همراهان به مرور زمان قدرتای پنهانشون فعال میشه و چون تا حالا کسی درحال اجرای قدرتای پنهان شما رو ندیده پس نمیدونه اونا چی هستن...تک شاخ هم که تا کامل نشه بیشتر قدرتاش فعال نمیشن..
    وا چرا سرم گیجی ویجی میره؟ به مربی نگاه کردم شده بود چهارتا..دنیا دور سرم میچرخید..هیچکدوم حواسشون به من نبود..چشمام سیاهی میرفت تمام بدنم شل شد و دیگه هیچی نفهمیدم...
    با درد از جام پا شدم..به دور و برم نگاه کردم...دهنم اندازه غار باز موند یا بیژن هفتم..تو یه دشت پر گل بودم..گلی که من دوست داشتم رز قرمز و سفید...آسمون طلایی بود و گردای سفید و نورانی ازشون میبارید..به خورشید تو اسمون نگاه کردم که یا خدااااا صورت داشت..داشت با لبخند نگام میکرد..اینجا دیگه کجاست؟ مگه من تو اون اتاق نبودم؟
    تازه چشمام به لباسم افتاد..اخی چه خوشگله، دامنش پفی سفید بود با گلای رز قرمز بالا تنش قرمز جیغ با گلای رز سفید ..دکلته بود البته از وسط سینم شکاف میخورد تا نافم بالا تنش خیلی لختی بود کفشام کلش از گل رز سفید بود خیلیم نرم بود با اینکه پاشنه ده سانتی بود ولی اصلا پامو نمیزد..موهام بلند بود ولی رنگش قرمز و سفید بود..خیلی ذوق کرده بودم..یه دور دوره خودم چرخیدم و با صدای بلند خندیدم..با صدای پایی به خودم اومدم..



    ایرسا و آلیش بودن..اینا رو چه خوشگل شدن..ایرسا یه تاپ دوبندی به رنگ آبی که تور سفید روش بود با یه دامن بلند پرچین سبز کفشاش تماما برگ بودن..موهاشم به حالت گوجه دراومده بود با آرایش دخترونه روی صورتش..
    آلیش لباساش مثل ایرسا بود ولی تاپش بنفش یاسی بود و دامنش سفید..یه کفش تخت از آب خیلی جالب بود..موهاش فر شده بو دو دورش ریخته بود با یه آرایش ملایم..هرسه تامون خیلی قشنگ شده بودیم
    ایرسا بهت زده گفت:

    _دلبر اینجا دیگه کجاست؟مگه ما...
    پریدم وسط حرفش و گفتم:

    _خودمم نمیدونم ایرسا

    آلیش: دلی خیلی ناز شدی..ولی اون چشمای قرمزت یکم ترسناکه

    خنده ای کردم و گفتم:

    _شمام قشنگ شدین..وای دخترا من عاشق این لباس شدم بنظرتون میتونم اینو با خودم ببرم؟

    ایرسا: الحق که خلی همیشه عاشق لباس بودی

    آلیش: ولش کن بچه رو بزار حال کنه..بچرخ ببینم دلی

    با ناز یه دور چرخیدم..

    آلیش: ننت فدات بشه

    _به داشتن همچین دختری افتخار میکنم

    با تعجب به تک شاخی که این حرف و زده بود نگاه کردم..این دیگه از کجا اومد..چه با ابهتم هست..با مهربونی بهم نگاه میکرد، یه حس خاصی نسبت بهش داشتم راستی این الان چی گفت؟ دخترش؟من؟ هیییییییع
     
    m.s4, zeinabdr, Negin1234 و 39 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)