1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان افسانه تک شاخ گمشده | Ghazalehh کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Ghazalehh ‏8/9/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    [​IMG] نام : افسانه تک شاخ گمشده
    نویسنده : Ghazalehh
    خلاصه داستان: ماجرا از اونجایی شروع میشه که دلبر دختر خانوم شیطوووون تو دانشگاه به یه پسر مرموزی برمیخوره پسره رفتارایی جلوی دلبر انجام میده که این خانومم فضولیش گل کنه و با دوستاش پا به دنیای عجیبی میزارن
    **********************
    دنیای جدید...
    آدمای جدید...
    رفتارای جدید...
    تمام اینا دست به دست هم دادن تا یک آدم جدید بسازن...
    منم مثل بقیه آدم معمولی...
    اما...
    درعین حال مهم...
    نمیدونم چجوری شروع کنم...
    ولی...
    ژانر رمان: تخیلی_عاشقانه
     
    آخرین ویرایش: ‏25/2/17
    Tiana, Behnaz_tl, B.z و 39 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. PARISA_R

    PARISA_R مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/14
    ارسال ها:
    4,780
    تشکر شده:
    9,713
    امتیاز:
    646
    محل سکونت:
    اصفهان
    [​IMG]
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♥♥♥ قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران♥♥♥ | انجمن نگاه دانلود


    ۩۞قوانین جدید تایپ رمان۩۞
    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید


    *۩**۩*تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی انجمن*۩**۩*

    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     
    B.z, سونیا مجد, *darya* و 24 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    دلبر: taylor hill
    ژوپین: toni mahfud
    ایرسا: lily collins
    آریامن: Bruno santos
    آلیش: madison beer
    زامیاد: wesley rush

    لپمو باد کردم...کم کم هواشو خوردم نوووش جونم هاهاهاها
    اه کلافه شدم پس اینا کدوم جهنم دره این...لبولوچمو آویزون کردم عین این بدبخت بیچاره ها نشستم رو جدول...
    منتظرم اون دوتا خنگول بیان دنبالم بریم خر بزنیم...آخه عرعر کردن به من میاد!نه خداوکیلی منه خوشمل مظلوم...
    از دست این دوستای انگل اجتماع...داشتم تو دلم فحش کشیشون میکردم که یهو یه دویست و شیش آلبالویی جلوم ترمز کرد..
    به به بالاخره قدم رنجه فرمودن...سریع پاشدم پشتمو تکوندم در جلو و باز کرد و نشستم و تققققق

    آلیش: هوووووی وحشی مال بابات که نیست
    خیلی ریلکس گفتم:
    _نوچ نیست ولی مال رفیقم که هست

    ایرسا:قربون دستت محکمتر میزدی دل منم بیشتر خنک میشد

    _باز چیکار کرده؟

    ایرسا به آلیش که با اخم داشت نگاهش میکرد چشم دوخت و با تاسف گفت:

    _جلوی مامانم برگشته میگه ایری جون کی میشه از بین دوست پسرات یکی رو انتخاب کنی بلکه از ترشیدگی دربیای من و دلبرم شب عروسی پیشت میمونیم یه موقع هلاک نشی عزیزم

    پوکیدم از خنده...خانواده ایرسا مذهبی نبودن اما کلا با دوست پسر مشکل داشتن...
    حالاام که آلیش دست گذاشته بود رو نقطه ضعفشون

    آلیش:خو من که نمیدونستم مامانت بغلمه

    ایرسا:یعنی خااااک براون سره بی مخت کنن

    آلیش:برو خونه بهشون بگو آلیش حرف مفت زد بابا

    ایرسا:نوچ بخاطر توعه کله پوک دوهفته از مبایلم خبری نیست تازه هرشب باید سرساعت هشت خونه باشم

    آلیش:اوخی...حالا که چیزی نشده فقط دوهفتست

    من بجای ایرسا با داد گفتم:

    _چیزی نشده؟نه واقعا چیزی نشده؟من اگه جای ایری بودم خودمو با اره برقی تیکه تیکه میکردم بعدشم میدادم خانوادم بخورن

    آلیش:تو که خودتو میکشی شکی درش نیست خدابیامرزدت دختره خوبی بودی

    ایرسا: بخاطر علاقه زیادی که به بستنی شوکولاتی داشتی سره قبرت خیرات میکنم روحت شاد و یادت گرامی باد

    _خفه شین بینم من تا خیرات بستنیای شمارو نخورم شرو کم نمیکنم

    ایرسا:اون حلوا بود خره

    _بستنی کیفش بیشتره

    آلیش:با دلی موافقم..خوشمزه ترم هست

    _جمع کن لبو لوچه رو

    آلیش:دلم خواست بی وجدان
    ایرسا:به ریشای سنای بلوغت
    زدم زیر خندم ایرساام میخندید...
    آلیش با حرس گفت:

    _کوفت زهرمار کصاااافتا من سفید بودم

    ایرسا:ما فکر کردیم سیاه بودی یوهاهاهاها

    آلیش:بیشعور...پاشین گمشین پایین رسیدیم منم میرم دنبال جا پارک

    ***************
     
    آخرین ویرایش: ‏25/2/17
    zeinabdr, Artimis–16, Tiana و 47 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    اوا یادم رفت خودمو معرفی کنم...اهم اهم بنده دلبر خانوم زمانی هستم...این دوتا خل و چلی ام که میبینید دوستامن آلیش بزرگی و ایرسا سرمدی...ما سه خل و چل ترم دوم روانشناسی هستیم...البته یکی باید بیاد اول روان ما رو درست کنه، والا

    ایرسا: پیس...پیس هوی دلی

    _ها؟چیه؟

    ایرسا: اونجا رو نگاه

    _کجا؟چی م...
    چشمم خورد به حیاط پشتی دانشگاه...اولالا اینجا روباش
    زدم تو پهلوی ایرسا و چشمک زدم:

    _اینا رو آلیشم بلهههه

    ایرسا: توکه خوب میدونی آلیش بدجور تو کف این سامان بوده، بابا یکی بره این نیش ایکبیری رو جمع کنه

    _بیخیال بزار خوش باشه بچه، حالا یکی ام اومده این لواشکو بگیره تو گند بزن بهش

    ایرسا: خیلی خب اصلا هرکاری دوست داره بکنه

    _دلم خواست، ایری منم موخوام
    ایرسا سرمو گرفت تو بغلش، با بغض ساختگی گفت:

    _الهی مادر به فدات خودم برات میرم خواستگاری
    یکی زدم تو سرش گفتم:

    _اول پسر گفته باشما

    ایرسا: نه که حالا پسر ریخته واست

    _هیع دست رو دلم نزار که داغه میسوزی، هیع

    ایرسا: ای کوفت انقدر هیع هیع نکن حالم و بهم زدی

    _بی احساس

    آلیش: بچه ها، وای نمیدونید چی شده

    بیخیال گفتم:

    _چی شده؟

    آلیش: واااای نمیدونید چقدر خوشحالم

    ایرسا:نکبت بگو چیشده دیگه

    آلیش: سامان بهم پیشنهاد دوستی داد

    _تو چی گفتی؟

    آلیش:میخواستی چی بگم، قبول کردم

    سرمو با تاسف تکون دادم گفتم:
    _یعنی خاااک بر سرت...یه ذره ناز میکردی حداقل

    خودشو پرت کرد رو صندلی و گفت:

    _وقتی میخوامش دیگه ناز کردن نداره

    ایرسا: اه بس کنید... آقا پاشین بریم، پنج دقیقه دیگه کلاسمون شروع میشه

    کلاس که تموم شد آلیش و ایرسا بخاطر مهمونی فردا شب که خونه ایرسا بود رفتن خرید ولی من اصلا حال خرید نداشتم ...
    داشتم واسه خودم تو راهرو ول میچرخیدم که یه چیزی توجهمو جلب کرد...جلل الجالب این چیه؟
    خم شدم رو زمین تا واضح تر ببینمش...واااای ننه چه قشنگه، یه گردنبند با زنجیر سفید و براق پلاکش شبیه یه دختر به رنگ آبی بود با شکل یه دختر مو بلند ، تمام گردنبند برق میزد...
    نمیدونستم چیکار کنم...یعنی برم صاحابشو پیدا کنم و گردنبندو بهش پس بدم؟ ولی من از این خیلی خوشم اومده...با یه حرکت سریع گردنبند و از رو زمین برداشتم و گذاشتم تو جیب مانتوم...
    داشتم میرفتم سمت در دانشگاه...اما یه حسی بهم میگفت برگرد..
    منم که کاملا حرف گوش کن برگشتم...خیلی عجیب بود آخه هیچکس تو دانشگاه نبود...
    یه خورده ترسیدم میخواستم دوباره برگردم برم اما دوباره اون حس مزخرف گفت نرو...تو را بی هدف راه میرفتم جوری که صدای پام به گوش خودمم نرسه...
    نفس عمیقی کشیدم چشمامو بستم و دوباره باز کردم...ای خدا اینجا چرا اینجوریه سابقه نداشت دانشگاه انقدر خلوت باشه...
     
    آخرین ویرایش: ‏8/9/16
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 50 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (زامیاد)


    بدبخت شدم پس گردنبنده کو؟ قسم میخورم که تو همین پنج دقیقه پیش ابراز احساسات بود...این غیر ممکنه
    عجب غلطی کردم اومدم اینجاها...حالا چیکار کنم..اگه برگردم قطعا آریا منو میکشه
    رفتم تو یه یکی از این کلاسا و عین این بدبختا نشستم پایین پنجره کلاس...
    گردنبند؟گردنبند؟ لعنتی ردشو پیدا نمیکنم یعنی چی دارم گیج میشم
    چشمامو بستم...دستامو بهم وصل کردم، یواش یواش از هم بازشون کردم، اما دریق از یه نور امیدوار کننده...
    باید تا فردا پیداش کنم، آریا قراره فردا بیاد دنبالم...زامیاد حواستو جمع کن وگرنه پخ پخ
    باید سریع از این دانشگاه کوفتی برم بیرون...


    (دلبر)


    بی هدف داشتم کلاسارو میگشتم که...
    صدایی از کلاس روبه روم اومد، آروم آروم رفتم سمتش در یواش به قدری که بتونم توش ببینم باز کردم...
    این دیگه کیه؟ قیافش چه خوشمله موش بخورتت تقریبا بیست بهش میخورد...ولی من تاحالا این پسره رو اینجا ندیدم...
    پایین پنجره کلاس نشسته بود و داشت زیر لب غرغر میکرد من فقط تونستم بعضی از کلمه هارو بشنوم(آریا) (این غیر ممکنه)
    دستاش بهم زد و باز کرد یا خداااااااا این چیه...سریع جلو دهنمو گرفتم که جیغ نزنم...موج نارنجی که نازک بود مثل جریان برق، صداهای عجیبی هم میداد..
    به قدری تعجب کرده بودم که چشمام شده بود اندازه توپ فوتبال، آقا پسر من قلبم ضعیفه چرا همچین میکنی...
    ووویی جادوگرم ندیده بودیم که دیدیم...یهو اون نورا ناپدید شدن، قیافش بدجور پکرشد دیگه نزدیک بود بزنه زیر گریه...

    _باید سریع از این دانشگاه کوفتی برم بیرون
    غیب شد، بدجور تو شوک بودم این کجا رفت یعنی؟ حاضرم قسم بخورم الان همینجا بود...
    آب دهنم با صدا قورت دادم...چندبار پشت سرهم پلک زدم...نه واقعنی نیست
    یعنی دیوونه شدم؟
    _(دیوونه بودی)

    _میشع حرف نزنی؟من هنوز هنگم

    _(خب منم تعجب کردم، واقعا عجیب بود)

    _وجی منو بگیر الان غش میکنم...یعنی واقعا من توهم نزدم؟

    _(نه جانم توهم نبود)

    _خیلی جالب بود، خیلی

    _(چیه این ماجرا جالب بود؟)

    _تو که خودت میدونی وجی من عاشق جادوگریم

    _(ولی کاری که الان این پسره انجام داد فکر نکنم اسمش جادوگری باشه)
    _راست میگی...باید برم به ایرسا و آلیشم بگم

    خودمو جمع و جور کردم، سریع از دانشگاه اومدم بیرون..

    ****************************
     
    آخرین ویرایش: ‏9/9/16
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 45 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    من مهمونی ندوس، آخه به کی بگم من نمیخواااام برم مهمونی...ایرسا با چک و لقد مجبورم کرد که حتما باید برم اگرم نرم میاد خونمون بزور منو میبره، مظلوم گیر آورده دختره بیشعور...
    موهامو بالای سرم جمع کردم با یه ربان طلایی سفت بستمشون..
    رفتم سمت کمد لباسام...خب قسمت هیجان انگیز کار یوهووووو
    بعد یکم ایکیوسان بازی بالاخره یه شلوار جین تنگ سفید با کمربندطلایی و تاپ طلایی اکلیلی دوبندی رو سریع از تو کمد برداشتم...
    لباسامو پوشیدم خب دلی خانوم میریم سراغ آرایش...
    سایه طلاییمو با کلی جنگولک بازی(جفتک پرونی) زدم خط چشم نازکی ام پشت چشمای سبزم کشیدمو رژ جیغ قرمزم و ام زدم به به، اوخ اوخ رژگونه..
    جونم چه جیگری خو کرم پودرم که لازم نیست چون پوست صورتم صافه و سفیده...
    کفش سفیده ساده پاشنه هفت سانتیمو از زیز تخت برداشتم و پپوشیدم
    جووون چه جیگری شدم...قراره آلیش بیاد دنبالم...مانتوی سفیدمو که تا روی زانوم بود پوشیدم با شال ساده طلایی
    منتظر شدم تا آلیش تک بندازه برم پایین...ده دقیقه بعد تک انداخت رفتم پایین از مامان بابا خداحافظی کردم
    نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت این آخرین دیداره...

    _سلوم بر لواشک خودم

    _سلام جیگر بخورمت خوشگله
    ویشگون از بازوش گرفتم و گفتم:

    _هیزه بدبخت

    _حق بده با اینکه کلا تیپت سادست خیلی ملوس شدی

    _مرسی توام شبیه فیونا شدی، دلم روشنه مطمئنم تو این مهمونی شرکه خودتو پیدا میکنی

    _دلت میاد به سامی بگی شرک

    باخنده گفتم:

    _نه دیگه خداوکیلی دلم نمیاد

    _راستی دیشب چیکارمون داشتی خودتو کشتی بیایم خونتون
    میخواستم قضیه پسرمشکوکه رو بهشون بگم...نامردا بهونه آوردن خستن

    _رسیدیم میگم

    آلیش ماشین پارک کرد روبه روی خونه رنگین کمون(ایرسا)...پیاده شدیم...زنگ زدیم...تو آپارتمان دویست متری بودن..
    ایرسا هم امروز برای جوونا مهمونی گرفت...

    ایرسا: بیاین تو

    سریع رفتیم بالا و با ایرسا و فامیلاشون سلام و احوال پرسی کردیم...منو آلیش رفتیم تو اتاق ایرسا تا لباسامونو دربیاریم(مانتو و شال)

    داشتم مانتومو درمیاوردم که صدای آهنگ بلند شد... با خنده به آلیش گفتم:

    _مثل اینکه فقط منتظر بود ما برسیم

    _من بهش گفتم بابا...نمیدونی کلی ام غر زد

    _پس بگو ایرسا بیخودی کاری رو نمیکنه

    باهم رفتیم بیرون...خخخ فامیلاشون آهنگ ندیدنا همچین میرقصیدن که احساس کردم ممد رقاصم اون وسطه هاهاهاها
    فکر کنم حدود سی نفری بودیم...وااای من طاقت ندارم باید ماجرای اون روزو بگم...
    دست آلیش کشیدم بردم تو آشپزخونه...ایرسا اونجا بود از اومدن ناگهانی ما تعجب کرد...

    _ایرسا بیا بشین باید یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم

    این دوتا هم که بدتر از من سریع اومدن رو صندلی نشستن...کل ماجرا رو براشون تعریف کردم...
     
    آخرین ویرایش: ‏2/3/17
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 41 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    پنج دقیقه تو هنگ بودن...تا اینکه بالاخره آلیش دهن باز کرد و گفت:
    _آخه تو مطمئنی؟این چطور...

    _من مطمئنم آلیش، واقعا برای خودمم درکش خیلی سخته

    ایرسا: جالب شد...خیلی دوست دارم این پسره رو ببینم

    _اگه اینجا بود، انقدر میزدمش تا جونش بالا بیاد

    آلیش با تعجب گفت:

    _دیوونه شدی؟آخه واسه چی؟

    _ذهنمو بدجوری مشغول کرده

    ایرسا زد زیر خنده و گفت:

    _آها اونم وایمیسه تا تو بزنی بکشیش، خری دیگه

    از بالای اپن به جمع رقصنده ها نگاه کردم خدا قوت پهلوونا خخخخ
    یا ابلفضل یهو از رو صندلی پاشدم...صندلی بدبخت کله پا شد ولی خب من حواسم به یکی دیگه بود...نههههههه
    روبه آلیش و ایرسا گفتم:

    _بچه ها این همونه، این همون پسرست(با انگشتم نشونشون دادم)

    آلیش با چشمای گرد شده گفت:

    _نهههه؟

    ایرسا: حالا واقعا خودشه؟

    _آره من مطمئنم که خودشه...ایرسا همه ی اینایی که اینجان فامیلاتن؟

    ایرسا: آره...نهههه پس این کیه؟

    الیش متفکر گفت:

    _قضیه جالب شد

    ایرسا با گیجی گفت:

    _ای بابا این پسره یه ذره مراعات مارم بکنه بدنیستا...ماشاالله مخ نیست که بادمجونه پوکه

    _اگه من سر از کار این بشر درنیارم که دیگه دلبر نیستم

    آلیش پوزخندی زد و گفت:

    _دوباره شروع شد، من که نیستم دفعه ی قبلو یادته کارمون به پلیس کشیده شد
    با بیخیالی گفتم:

    _اونا پسراشون عوضی بودن، ولی خب این یکی فرق داره...من کلا از آدمای عجیب خوشم میاد

    ایرسا: من که پایم(رو کرد سمت آلیش و با التماس گفت) آلیش جوووونم

    آلیش پوفی کشید و گفت:

    _خیلی خب بابا، حالا که فکر میکنم میبینم بدمم نمیاد

    هرسه دستامونو مشت کردیم و بهم زدیم:

    _پیش به سوی ماجراجویی

    نمیدونستیم که این ماجراجویی زندگیمونو تغییر میده...
     
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 42 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    _چیشد ایرسا؟ فهمیدی این پسره کیه؟
    ایرسا رو فرستاده بودیم تا بفهمه این آقا پسر کیه...والا فامیل این رنگین کمون که نبود

    ایرسا: آره...مثل اینکه دوست علی، پسرخالمه

    آلیش: خب دیگه فهمیدیم کیه...پاشین بریم وسط قر بدیم
    یکی زدم تو سرش گفتم:

    _چی چی رو فهمیدیم من هنوز قانع نشدم

    با درموندگی گفت:

    _دلبر...جون این رنگین کمون بیخیال شو دوباره حوصله دردسر ندارم

    ایرسا: اوی جون من مگه کشکه بی ادب...

    آلیش زیرلب بروبابایی نثار ایرسا کرد و گفت:

    _دلبر؟

    _ای کوفت و دلبر...عمرا اگه بیخیال شم...اگه نمیخواین با من همکاری کنین، شمارو بخیر و مارو به سلامت

    رفتم سمت شبنم دختر دایی ایرسا...سرش تو گوشیش بود...حواسشم اصلا این طرفا نبود... یکی زدم پس کلش که پرت شد رو زمین مبایلشم شوت شد بغلشم...دلمو گرفته بودم میخندیدم...وای صحنه ی خیلی باحالی بود
    با حرص گوشیشو برداشت و از رو زمین بلند شد

    شبنم: منگول دیوانه روانی خل و چل

    _ممنونم از القاب بسیار زیبا

    شبنم: خواهش میکنم عزیزم

    _چندمیه؟
    شبنم که منظروم و گرفت گفت:

    _اگه خدا بخواد هیجدهمیه
    دوست پسراشو میگم...خخخ این دختر دیوانست یه روز با اکبر دوست میشه فرداش با اصغر کات میکنه

    _اوووو نترکی یه موقع؟

    شبنم: شما نمیخواد نگران من باشی جیگر

    اومدم یه لگد بزنم بهش که آلیش و ایرسا با دو اومدن سمتم

    ایرسا با عجله دستم و کشید و گفت:

    _دلبر باید بریم...پسره داره میره

    تا این حرفو زد...شاخکام فعال شد(فضولی)

    رفتیم سمت اتاقش...درحالی که داشتم شالم سرم میکردم گفتم:

    _چیشد نظرتون عوض شد؟

    آلیش: والا این پسره بدجور مشکوک میزد...یهو یه پسر از در ورودی با عصبانیت وارد شد و اومد سمتش همچین دستشو کشید که من جاش احساس کردم دستم از بدنم جداشد...بعدشم که با زور از خونه بردتش بیرون البته بین حرفایی که میزد فقط(میکشمت لعنتی) رو شنیدیم
    سریع آماده شدیم...رفتیم سمت در و خارج شدیم...
    رفتیم تو کوچه...عجیب خلوت بود مثله اون روز تو دانشگاه...

    _بچه ها اینا بنظرتون کجا رفتن؟

    جواب سوالمو با داد یه نفر گرفتم...به گفته ایرسا کوچه پشتی ساختمونشون بودن...با دو خودمون رسوندیم...پشت سطل آشغالی پناه گرفتیم...آخه اینم جای قایم شدن بود؟ خفه شدم بابا

    _نباید میومدی اینجا...نبایدددددد
    _آریا من...

    _خفه شو زامیاد فقط خفه شو و دهنتو ببند لعنتی...اون تنها حامی ما برای پیدا کردن ملکه تک شاخ بود...میفهمییییی؟

    زامیاد: آریا...من ...من واقعا نمیفهمم

    آریا: چون نفهمی د ابله اگه اون گردنبند دست اون شیطان بیفته میدونی چی میشه؟

    زامیاد: میدونم آریا میدونم، من معذرت میخوام

    آریا: معذرت خواهی تو به درد من نمیخوره

    زامیاد: نتونستم پیداش کنم، نتونستم خیلی عجیب بود آریا... غیرممکن بود من نتونم گردنبدو پیدا کنم

    آریا:خودمم گیجم، حالا راه بیفت باید برگردیم...فقط یادت باشه هراتفاقی برات بیفته مقصرش خودتی

    با گیجی سرم تکون دادم به ایرسا و آلیش نگاه کردم اوناام حال من داشتن...خدایا این جا چه خبره؟ اینا چی میگن؟ یعنی منظورشون از گردنبند همون، گردنبندیه که من پیدا کردم؟

    آریا زیرلب کلمات نامفهومی رو گفت...یعنی دوست داشتم از تعجب جیغ بزنم...
    درچوبی جلوی اون دونفر ظاهر شد...آریا بازوی زامیاد و کشید و پرتش کرد تو در...
    ایرسا: یاخدا...اینا...اینا از اون در رد شدن؟

    نفس عمیقی کشیدم:

    _بیاین بریم ببینیم کجا رفتن
    سریع پاشدیم با قدمای آهسته رفتیم سمت در...قدمامو سریع تر کردم میترسیدم غیب شه...
    آلیش و ایرسا پشت سرم میومدن...جلوی درایستادیم، چشمام بستم و...
     
    آخرین ویرایش: ‏24/12/16
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 42 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    (نویسنده)

    مردم هیچ امیدی نداشتن...دیگه باید قبول میکردن که ملکه ای وجود نداره تا درمقابل شیاطین بایسته و از مردمش دفاع کنه...گردنبند گم شده بود...تنها راه پیدا کردن ملکه جوان...مردم میدونستن که برگشتن ملکه فقط نیمی از ماجرا رو حل میکنه...
    اونا باید می فهمیدن که قدرت فقط در دست تک شاخه گم شدست
    آریا و زامیاد وقتی به شهر برگشتن با نگاه غضب آلود مردم روبه رو شدن...تعجب کردن، نکنه اونا فهمیده باشن؟ حدسشون درست بود...در دل خداروشکر میکردن که اونها درمقامی هستن که بتونن از دست مردم نجات پیدا کنن



    (دلبر)


    با درد سرم چشمام باز کردم، به اطرافم نگاه کردم...اینجا دیگه کجاست؟ اولین کلمه ای که به ذهنم رسید جنگل بود...خیلی وحشتناک بود...آب دهنم با ترس قورت دادم...آلیش و ایرسا بغل من بیهوش بودن با ترس تکونشون دادم...ایرسا با گیجی
    پاشد و چشماش رو مالوند...آلیش کش و قوسی به بدنش داد و کنارم ایستاد...هیچکدومشون هنوز متوجه دور و اطرافمون نبودن

    ایرسا تازه فهمید چه خبر چون با تته پته گفت:

    _م..م ما کج..کجا..ییم؟

    آلیش با ناباوری به درختای دور واطرافمون نگاه کرد و گفت:

    _ما تو اون کوچه بودیم...چطوری آخه؟

    دستی به سرم کشیدم...شالم؟ یعنی چی؟ سریع به لباسم نگاه کردم...این که...این لباس؟یه لباس صورتی دکلته تا پایین زانوم طرح ساده ای داشت فقط پایینش یه خورده چین داشت یه شال صورتی ساده ام رو شونه های برهنه ام بود...آلیش و ایرسا لباساشون مثل من بود فقط آلیش به رنگ سبز و ایرسا به رنگ آبی...اون دونفرهم تعجب کردن...
    آلیش: اینجا چه خبره؟ من نمیفهمم؟ این لباسا چیه؟

    ایرسا:،بچه ها، حالا چیکار کنیم؟چطوری برگردیم خونه؟

    _فعلا بیاین یه راهی پیدا کنیم تا از این جنگل بریم بیرون

    آلیش: من اگه این پسره رو گیر بیارم...میکشمش، ااا نگاه کن مارو کجا فرستاده

    _باشه اگه پیداش کردی بزن بکشش

    ایرسا: من میترسم..به این جنگل اصلا حس خوبی ندارم

    آلیش: بیاین یه خورده بریم جلوتر شاید راه خروجی باشه

    نمیدونم چقدر راه رفتیم...نمیدونم اینجا کجاست..نمیدونم اونا کی بودن...نمیدونم ما اینجا چی میخوایم..شب شده بود ولی ما هنوز به راهمون ادامه میدادیم..عین مجسمه فقط جلو میرفتیم انگار خستگی برامون مهم نبود بلکه فقط میخواستیم از اینجا بریم بیرون..
    ولی باید استراحت میکردیم اینجوری که نمیشه..

    _شماها خسته نشدید؟

    ایرسا: آخ گفتی

    _بهتره همینجا استراحت کنیم

    همگی نشستیم رو زمین..آلیش صورتش جمع کرد و گفت:

    _لباسامون مناسب نیست

    کلافه گفتم:

    _چاره ای نداریم فعلا یه چندساعتی استراحت میکنیم
    دستم گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم.. هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه روزی با چیزای عجیب غریبی روبه روشم..اینجا بهترین جا برای فکر کردن به گذشتست..همیشه دوست دارم مرورشون کنم..برعکس خیلیا که ازش فرار میکنن من دوست دارم باهاشون روبه روشم..دلم میخواد شجاع باشم..همیشه سعی کردم مادر پدرمو ببخشم اما مگه میشد اونا رو بخشید؟مگه میشد؟ من فقط هفت سالم بود..هنوزم زجه هایی رو که میزدم التماس هایی که میکردم یادمه..بدکردن، خیلی بدکردن..سعی کردن جبران کنن اما نشد، شاید فکر کنن بخشیدمشون اما ته دلم هنوز کینه داشت..
    انقدر به گذشته فکر کردم که پلکام روهم افتاد و به خواب رفتم...
     
    zeinabdr, Negin1234, Artimis–16 و 42 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Ghazalehh

    Ghazalehh همراه انجمن همراه انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/16
    ارسال ها:
    70
    تشکر شده:
    2,852
    امتیاز:
    396
    جنسیت:
    زن
    اهههه این مگس مزاحم هم که وقت گیرآورده ها..نکن برادر من، نکن پهلوون..نکن خو قلقلکم میاد...
    نفهمیدم چیشد با گیجی تق زدم تو دماغم..چشمام باز کردم:

    _چتونه شماها اههه نمیزارن دودقیقه آدم کپه ی مرگشو بزاره

    ایرسا: پاشو تنبل، باید زودتر راه بیفتیم من که دارم از گشنگی هلاک میشم

    پوفی کشیدم..از جام بلند شدم دستم بردم لای موهام تکونشون دادم..آخی همیشه اینکار حس خوبی بهم میداد

    آلیش: دلبر خدا ازت نگذره، گشنمهههه

    اخم کردم:

    _به من چه ..

    ایرسا: بچه ها لطفا

    تقریبا یک ساعتی بود که داشتیم راه میرفتیم..هیچ حرفی نمیزدیم..دیگه داشت حوصلم سر میرفت

    _رنگین کمون؟

    ایرسا: هوم؟

    _ خبری از داداشت نشد؟
    ایرسا یه داداش پنج سال از خودش بزرگتر داشت، نریما.. خیلی پسر خوب و آقایه ولی سه سال پیش برای ادامه تحصیل رفت کانادا..من، آلیش و ایرسا نریمان از بچگی باهم بودیم..بعد رفتنش حتی یه زنگم بهمون نزد حتی به خانوادش..این برای ما سه نفر خیلی عجیب بود..چیزی که باعث تعجبمون میشد بی خیالی مامان بابای ایرسا و نریمان بود..عجبا

    ایرسا باغم گفت:

    _نه..خیلی نامرده بخدا اگه گیرش بیارم بلایی سرش میارم که روزی صد دفعه بگه غلط کردم

    _منم کمکت میکنم
    آلیش: منم محلش نمیدم پسره نکبتو، انگار نه انگار که اصن نریمانی وجود داشته

    _یعنی مارو فراموش کرده؟

    آلیش: به درک، بره بمیره..منو باش همیشه اونو داداش خودم میدونستم

    ایرسا: دیگه ولش کنید..ارزشش نداره

    _میگم ک..

    آلیش یهو دستش رو دماغش گذاشت و گفت:

    _هیسسسسس..گوش کنین

    ساکت شدیم..صدای همهمه میومد..صدای شیهو سم اسب..اسب؟ مهمتر از همه صدای آدم

    هر سه با خوشحالی به هم نگاه کردیم..دویدیم طرف شلوغی..باهرقدمی که برمیداشتیم صداها نزدیک تر به گوش میرسید
    بالاخره از اون جنگل اومدیم بیرون، اما چه بیرون اومدنی..حالا مگه فکمونو میتونستیم از رو زمین جمع کنیم؟ خدایا ما کجاییم..
    شهر شلوغی بود..لباسای عجیب..مغازه های عجیب..اسبای عجیب و مردم عجیب..مغازه ها ، مغازه نبودن که برای خودشون یه پا قصر بودن..اوخی عزیزم اسباشون، اسب تک شاخ بود چه خوشگلن..و مردم گوشاشون فقط غیر عادی بود یعنی دراز بود..عین آدم کوتوله ها تو کارتون..بعضیاشونم بال داشتن یا خدا
    شهر قشنگی بود..همه جاش یا گل بود یا درخت ولی معمولی نبودن عجیب بودن..من واقعا گیج شدم

    آلیش: اینجا..خدای من

    ایرسا: ما کجاییم؟

    _سخته..باور کردنش سخته، مثل یه رویاست

    ایرسا: من میخوام برگردم بچه ها..

    با التماس بهمون نگاه کرد..

    آلیش: باز تو حسای منفیت فوران کرد

    ایرسا: خودتم میدونی حسای من همیشه راست میگن

    _میشه لطفا خفه شین؟..به فکر مخ من نیستین حداقل به فکر شیکم خودتون باشین

    آلیش زیرلب غرغر میکرد...ایرسا با ترس به اطرافش نگاه میکرد..ولی من ریلکس..خو چیکار کنم؟

    _راه بیفتین..باید بفهمیم اینجا کجاست

    بین مردم راه میرفتیم بی هدف..واقعا ذهنم هنگ کرده بود..نمیدونستم چیکار کنم..حواسم اصلا به دوروبر نبود..
    به کسی محکم خوردم..وای اصلا حواسم نبود خورده بودم به یه پیرزن و اونم افتاد رو زمین..
    با شرمندگی شونه هاشو گرفتم بلندش کردم:

    _وای من معذرت میخوام اصلا حواسم نبود
    لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

    _عیبی نداره دخترم..

    ایرسا: خانوم واقعا ببخشید این دوست من کلا تو هپروته

    چشم غره ای بهش رفتم تا دهنش ببنده..بشعور بی نزاکت
    با همون لبخند مهربونش گفت:

    _گفتم که اشکال نداره عزیزم..

    جرقه ای تو ذهنم زده شد خودشه میتونیم از همین خانوم بپرسیم...

    _ببخشید میتونیم یه سوال ازتون بپرسیم؟

    با کنجکاوی نگام کرد و گفت:

    _آره دخترم بپرس

    _اینجا کجاست؟

    تعجب کرد..دهنش باز کرد تا چیزی بگه اما سریع دهنشو بست..با ترس بهم نگاه کرد و گفت:

    _دنبالم بیاین
     
    آخرین ویرایش: ‏16/9/16
    zeinabdr, Negin1234, healer و 44 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)