1. موارد مهم:
    1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
    2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
    3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
    4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
    5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
    6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید.
    7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.
    8-قوانین مهم
    9-
    کانال نگاه دانلود درتلگرام
آنتی ویروس nod32

رمان سَقف کاغَذی | بهارگل کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط بهارگل ‏30/8/16 در انجمن رمان های دردست ویرایش

  1. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    d23in1xzrevz (1).jpg
    نام رمان :سَقف کاغَذی

    موضوع :اجتماعی، عاشقانه کمی معمایی و روانشناسی
    نویسنده :بهارگل
    خلاصه : (سَقف کاغَذی) روایتگر آدم هایی که هرکدام در گذشته خودشون رو جا گذاشتن و برای پیداکردن قلب و روحشون دست به هرکاری می زنند. از دختر پرآوازه ای که با یک گذشته نامعلوم هشت سال به بدنامی معروف شده و به خاطره همین گذشته تلخ روز عقدش مجبور به فرار میشه، از گذشته مردی خوش نام و سرشناس که برای جبران اشتباهاتش دست به هرکاری میزنه. تا آدم هایی رو به تصویرمیکشه که سر زندگی قمار می کنند.
    تمام شخصیت های داستان سرگذشت خودشون رو دارند اما به نوعی هرکدام به زندگی هم گره خوردن و تاثیرمی گیرند.
    (بیشتر بخش ها مربوط به گذشته میشه)

    مقدمه :
    "هیاهوها تمام شد
    جز سکوت و سیاهی شب چیزی نه شنیده می شود نه دیده
    به همه چیز می اندیشم
    به حرف های نا تمام درسینه مانده
    به روزها و ساعت های هدر رفته، به رویاهایم
    در اسمان به دنبال ستاره ای می گردم تاشبم را روشن کند
    ستاره ای سوسو می زند و به یاد می اورم اگر تنهای تنها شوم
    بازهم خدایی هست."
    کپی نکردن و تشکر از پست ها نشانه ی شخصیت شماست!!!!!.
     
    آخرین ویرایش: ‏22/3/17 ساعت 13:04
    nilay, monir1343, دیحون و 203 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R

    FATEMEH_R نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/15
    ارسال ها:
    6,982
    تشکر شده:
    17,536
    امتیاز:
    791
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    [​IMG]

    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♥♥♥ قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران♥♥♥ | انجمن نگاه دانلود



    ۩۞قوانین جدید تایپ رمان۩۞


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید

    *۩**۩*تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی انجمن*۩**۩*

    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     
    ماهور ماه, Hoo59, Sabagames و 83 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    بخش اول...

    برای بار هزارم به کاغذتو دستم خیره شدم. چشمم به خط تیره مثبت خشک شده بود. هنوزهم باور کردنش سخته. با حرص کاغذ مچاله شده رو به گوشه ای پرت کردم. چشمام سیاه تاریکی می کرد. ازشدت ضعف سرم رو به مبل تکیه دادم و چشمام رو با درد روی هم گذاشتم. همین امروز که قرار بود جشن دو نفره ای داشته باشیم باید این خبر گند بزنه به حالم. صدای زنگ تلفن سکوت سنگین خونه رو شکست.
    اونقدربی حسو حال بودم که نمی تونستم خودم رو به سمتش برسونم. بعدچند تا بوق صداش تو فضا پیچید.
    _ الو دیار...عزیزم...هنوز نرسیدی؟.
    _ فکر می کردم بیشتر از من مشتاق اومدن به خونم باشی.
    _ امشب یکم دیرتر میام ولی قول میدم تاصبح جشن بگیریم...هرموقع رسیدی زنگ بزن نگرانتم.
    ازشادی صداش بغضم گرفت. کاش امشب نمی فهمیدم.
    خودش بود، همان صدایی که مدت هاست با شنیدنش غرق ارامش میشم، از نبودش غرق ماتم. کاش می دونستم از دیدن جواب آزمایش چه حالی میشه.
    پوزخندی به خوش خیالیم میزنم. حتما خوشحال میشه اون که مثل من مانع رسیدن به آرزوهاش نیست.
    خودم رو به حالت جنین وار جمع کردم.
    تقریبا دو سال پیش بود که همه چیز شروع شد. دوسال پیش بود که فهمیدم زندگی بدون او برام بی معنی. فهمیدم دختری به بدنامی من هم میتونه دوست داشته بشه و از لاک تنهایی دربیاد. به ذهنم فشار آوردم تا به خاطر بیارم ازچه روزی قدم به دنیای جدیدی گذاشتم.
    ****************
    _ی یبار...ب بزنی...بی بیدار...می میشم.
    سرتاپام رو نگاه کرده، دست به کمر باحرص گفت:
    ــ خوبه خوبه یک چیزم بدهکارشدم...خانم بعد یک ساعت بیدارشدند میگه "ت ترسی دم".
    با تمسخر صداش رو آهسته کرد.
    _ لازم نبود بگی از لکنت افتادنت می شد فهمید چقدر ترسیدی!.
    با دلخوری نگاهش کردم. می دونستم اول صبحی با کی دعواش شده که سرمن خالی می کنه.
    چشم غره ای به نگاه خیرم زد. به خاطر زانو دردی که داشت خمیده خمیده از پله ها بالا رفت؛ همین طور غُر هم می زد.
    به این بدو بیراه های همیشه اول صبح عادت کرده بودم. بی توجه به آه و ناله هاش رو به روی ایینه ترک برداشته کمدم ایستادم. مثل روزهای دیگه ساده و اتو کشیده
    _مانتو شلوار کهنه ای که افتاب رنگش رو عوض کرده بود بامقعنه ی کوتاه، بور شده_ حتی دیدن تیپم باعث خجالت خودمم بود!.
    نمیدونم چرا همیشه به امید یک تغییر نسبت به دیروز، جلوی تنها ایینه قدی اتاقم به تماشای خودم می ایستادم؛ حتی اگر این تغییر بودن یک لبخند از ته دل باشه.
    از نگاه کردن به خودم دست کشیدم. برای تکرار یک روز دیگه کولم رو برداشتم و از تبعیدگاهم بیرون اومدم .
    ------
    طبق عادت همیشه روزهام اول به طبقه بالا رفتم. به خاطرحساسیتی که اقاجون داشت هیچ وقت بدون اجازه وارد این طبقه نمی شدم.
    به درب شیشه ای ضربه اهسته ای زدم و منتظر ایستادم. ضربه ی دوم رو محکم تر زدم که اعظم خواب الود و خمیازه کشان درب، رو باز کرد و بدون هیچ حرفی طلبکارانه نگاهم کرد.
    با باز شدن در عطر بوی نانِ تازه مستت می کرد. تازه یادت میوفتاد با شکم گرسنه منتظرایستادی. هیچ وقت غرورم اجازه نمی داد برای گرفتن یک لقمه نان خواهش کنم.
    پوزخندی به خوش خیالی خودم زدم. حتی اگر التماس هم می کردم باید اول از اقاجون اجازه می گرفت.
    بدون توجه به صدای شکمم، رو به اعظم که هر ثانیه خمیازه ای می کشید گفتم:
    _ تا شب کلاس دارم و دیر خونه میرسم.
    مردد ازادامه جمله ام مکثی کردم و اهسته تر گفتم:
    ـــ نگران نباشید.
    خمیازه ی صدا دار بلندی کشید؛ بعد پوزخندی کش دار گفت:
    _ باشه به اقاجونت میگم نگران نشه .
    خجالت کشیدم. دلیل پوزخند گوشه لبش رو خوب می فهمیدم.
    _ چرابا اینکه میدونی هیچ کس متوجه نبودنت نیست بازم هرروز صبح برام تکرارمی کنی!؟
    سرم رو پایین گرفتم تا برق خوشحالی رو تو چشم هاش نبینم.
    حرفی برای گفتن نبود نفس عمیقی کشیدم تا بغض نکنم. بدون گفتن کلمه ی دیگه ای از پله ها پایین اومدم.
     
    آخرین ویرایش: ‏14/3/17
    S.h*, زینب بانو, monir1343 و 198 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    ازاون روزهای گرم بهاری بودکه افتاب مستقیم به چشم هات می تابید. بااینکه مسیرایستگاه اتوبوس تاخونه زیاد نبود اما تا دانشگاه باید با دوتا اتوبوس و یک ماشین رفت و امد می کردم. ازشدت گرما عرق می ریختم. چشمام از نور زیاد قرمز شده بود و جایی رو به سختی می دیدم.
    نزدیک درب ورودی دانشگاه متوجه نشدم شانه ام به شانه ی یک نفر خورد که برای چند لحظه هم من هم طرف مقابلم تعادلمون رو از دست دادیم.
    نمی تونستم صورتش رو واضح ببینم؛ بدون هیچ عکس العملی به چهره اش نگاه می کردم که تمامش رو قاب عینک گرفته بود.
    به حالت طلبکارانه ای دست به کمر ایستاده بود. با دیدن چهره ام با مکثی سری تکان دادو رفت. تعجب نکردم، حتما فهمید ارزش وقت گذاشتن ندارم و درحد مخ زنی نیستم.
    وارد کلاس شدم. بدون اینکه نیم نگاهی به بقیه بندازم سرم رو پایین گرفتم و مستقیم ردیف اول کنار ایدا نشستم. با سر سلام به چهره شادابش کردم.
    نفس عمیقی کشیدم.
    ازشدت گرما مقعنه ام رو بالا و پایین می دادم. ساکتی کلاس تو ذوق میزد نامحسوس سرم رو بین کلاس گردوندم. غیرمن و ایدا فقط شش نفر دیگه بودند جای تعجب داشت !
    _ ایدا...چراهیچ کس نیست ؟.
    _خونسردجزوش رو بازکردو گفت:
    _ اگر بدونی چه فرقی میکنه این چند نفری هم که میبینی اینجا نشستن مجبور شدن بیان.
    منتظر ادامه جمله اش بودم که با ورود استاد دیگه صحبتی بینمون ردو بدل نشد. کلاس هم اونقدر ساکت بود که بدون وقفه درس داده بشه و فرصت صحبت کردند نداشته باشیم.
    ---------
    پشت میزتک نفره تریا نشست. با اضافه کردن یک صندلی دیگه کنارش نشستم و منتظر بهش چشم دوختم.
    _ میگم ولی قول بده فکرت و درگیر نکنی.
    جلوی خندم رو گرفتم، فکر کرده بود من هم مثل خودشم که با این چیزها فکرم درگیر بشه.
    سرم رو تکان دادم و به پشتی صندلی تکیه زدم .
    همین طور که با بالا و پایین کردن دستش النگوهاش صدا می داد با هیجان گفت:
    _ الناز بچه هارو سه روز دعوت کرده ویلا شون تو شمال ...چه پسر چه دختر مثل اینکه پدر ومادرش یک هفته نیستند...اینم یک جشن و دورهمی ترتیب داده با گروهشون...خودشم با اون پسره اصفهانی تازه وارده میره...میگن به خاطر همین پسره، این مهمونی رو گرفته!.
    بدون گرفتن نفس تندتند حرف میزد و از کارهایی که قرار بود انجام بدن می گفت. واقعا دوست داشتم من هم بدون دغدغه ای برای چند لحظه مثل اون ها خوش باشم.
    _ ایدا یک نفس بگیری بد نیست.
    _ نمیدونی چقدر دوست دارم این پسره امیر سالارو ببینم.
    _ امیرسالار؟
    _ همین تازه وارده که میخوادباهشون بره...تازه دوهفته که کلاسارو میاد ولی تو دل همه جا بازکرده .
    شانه ای بالادادم. بی تفاوت دست هام رو به هم گره زده به جلو خم شدم.
    _ خیلی وقته فهمیدم اگرکسی واقعا بخواد با کسی دوست باشه نیازبه بهانه نداره. من و توام تا زمانی که از خودمون فراری هستیم جایی برامون نیست. ما هیچ وقت مثل اونا نیستیم...هیچ وقتم حساب نمیشیم.
    رنگ نگاهش تغییر کرد. با دلسوزی دستم رو گرفت.
    _ توخودت می دونی این سفر به دردماهم نمیخورد...حتی اگردعوت بودیم بازم نمی رفتیم.
    راست می گفت بیشتر ناراحتی من از این بود که نمی تونستم مثل بقیه دخترا شاد باشم وگرنه حسرت برای من معنی نداشت.
    نگاهم رو دادم به ایدا که برای گرفتن ناهار بلند شد.
    من حتی با بهترین دوست و یار همیشگیم فرق داشتم. کوچکترین تفاوتمون وضع مالیمون بود. ایدا از یک خانواده مرفع و ثروتمند حساب می شد.
    همین تفاوت کوچیک، وقتی کنارهم راه می رفتیم خیلی به چشم می یومد. گاهی از اینکه از بودن بامن خجالت نمیکشه تعجب می کردم. به این فکرمی کردم، اگر از نظر اعتقادی خانواده محدودی نداشت؛ اون هم هیچ وقت همراه من نمی شد.
    افراط پدر و مادرش نسبت بهش باعث شده بود، دور از جمع قرار بگیره و من همیشه خدارو از وجود عقاید سنتی خانواده اش شکر می کردم.
    به خاطر همین سنت های دست و پا گیر خانواده اش نتونسته بود؛ این طور باید و شاید رفتارکنه. گرچه دختری هم نبود پایبند اصول اخلاقی نباشه .
    جدایی من و حساب نشدنم بین جمع خیلی بیشتر از یک مانتو ی کهنه و عقایدم بود. با اینکه از این گوشه گیری همیشه رنج می بردم؛ ولی ترجیح می دادم هیج وقت دیده نشم؛ حتی برام مهم نبود هر روز با القاب تازه ای تو دانشگاه صدا زده می شدم. بیشتر از این نمی تونستم حدو حدودها رو کم کنم؛ وگرنه من رو با لقبی که یک عمر باهش بزرگ شدم می شناختن!. این چهارسال دانشگاه این ترس همیشگی من بود و باعث منزوی شدن بیشتر من ازجمع می شد. از این که با هویت خودم شناخته بشم. اون موقع حتی دیگه ایدایی هم وجود نداشت.
     
    آخرین ویرایش: ‏15/3/17
    S.h*, زینب بانو, monir1343 و 175 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    --------
    همهمه ای در کلاس ایجاد شده بود. شش نفری که حضور داشتند تند تند اعتراض می کردن ولی استاد بی توجه بهشون یکی یکی اسامی رو می خوند و گروه ها رو مشخص می کرد. با این کار می خواست غیبت بچه هارو جبران کنه. من و ایدا که مثل همیشه فقط منتظر نتیجه بودیم.
    _ علی افشان و ملیکا زاهد.
    _ ...
    _ ...
    _ جمشید جهان پور و ایدا شفیق.
    ایدا مثل مجسمه خشکش زد. حتی قدرت اعتراض هم نداشت. چهر ه اش شبیه سکته ای ها شده بود. نمی دونستم به حالت چشماش بخندم یا برای وضعیتی که پیدا کرده بود گریه کنم.
    جهان پور یک اسم فراموش نشدنی... اولین باری که شناختیمش و شرش دامنمون روگرفت, تنها گناهمون این بود که با صدای بلند می خندیدیم، ولی کاری کرد که صدای خندهامون دیگه شنیده نشد!.
    هردو بدون توجه به اطراف می خندیدیم که با صدای بلند جمشید ساکت شدیم و نگاه همه به سمت ما برگشت.
    _ حاج اقا...حاج اقا...لطفا یکم یواشتر اینجا دختر جوون داریم.
    همه می دونستن به خاطر ابروهای مشکی و تو پُر پیوندیش که حالت دخترانه برداشته بود مخاطب جمشید کیه!. ایدا از صدای خنده ی بچه ها اشک به چشماش اومد. برگشت تو چشماش نگاه کردو گفت:
    _ حاج اقا اون مادرته که مردونگی زیاد یادت داده!.
    جمشید با این حرف چنان باضرب بلند شد که همه ترسیدن؛ ولی ایدا مصمم و محکم سرجاش ایستاده بود. جمشید فقط چند لحظه نگاهش کرد، بعد با یک پوزخند دوباره نشست.
    اون روز فکر کردیم همه چیز تمام شد؛ ولی از فرداش ایدا تو کل دانشگاه ملقب به حاج اقا شد. از اون روز به بعد کلا منزوی تر شد. من هم که لقب های خاص خودم رو داشتم.
    اونقدر از هم گروه شدند با جمشید شوکه شده بود که اشاره ی دست من رو نمی دید.
    _ استادمن...من هم گروهمو با خانم شفیق عوض می کنم.
    _ متاسفم خانم صدر من تغییر نمیدم این هم به دوستاتون بگید که من جابه جا نمی کنم.
    -------
    گیج شده بود. هنوز باور نکرده بود با دشمنش هم گروه شده. استرسش رو، روی پدال گاز خالی می کرد.
    _ من این درسو حدف می کنم.
    _ دیوونه شدی ترم بعد ارایه نمیشه یکسال عقب میوفتی.
    _ مهم نیست.
    _ خواهش می کنم یکم حرفایی که به من می گفتی رو به خاطر بیار...یک پروژه ساده است میشه تحمل کرد.
    داشت از مسیر اصلی دور می شد که داد کشیدم.
    _ همین جاست نگه دار.
    با فریادم نزدیک ساختمان پا روی ترمز گذاشت. از ترس چشماش گرده شد.
    _ چرا داد میزنی...میدونم کجاست!.
    _ ببخشید...حواست نبود...داشتی رد می شدی.
    نفسش رو بیرون فوت کرده به ساختمان شرکت خیره شد و بانگرانی پرسید.
    _ نمی ترسی تنهایی؟...تا ساعت چند اینجایی؟... به کسی گفتی؟.
    پوزخندی زدم.
    _ بگم برای کسی ام فرقی داره ؟.
    چشماش رو کلافه بازو بسته کرد. شمرده شمرده گفت:
    _ برای من فرق میکنه...هر اتفاقی افتاد به من زنگ بزن.
    ته دلم از این محبتش دل خوش شد. به سمتش خم شدم و ب*و*س*ه محکمی از لپش کردم.
    _ ممنون...من برم دیرمیشه.
    از ماشین پیاده شدم. روبه روی ساختمان صادرات و واردات طاها قرار گرفتم..دوباره شروع شد.
     
    آخرین ویرایش: ‏15/3/17
    S.h*, زینب بانو, monir1343 و 165 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    به طبقه چهار رسیدم. خانم حجتی درحال قفل کردن درب ورودی بود. سریع دویدم و با صدای بلند صداش زدم.
    _ خانم حجتی...خانم حجتی.
    به سمت صدا برگشت تا من رو دید اخم کرد.
    _ چه عجب! فکر می کردم نمیای... میدونی نمیومدی مهندس بیرونت می کرد؟.
    نفس نفس میزدم و اهسته زیر لب "ببخشیدی" گفتم.
    _ بیا این کلیدای چهار طبقه...تمام سالن هارو طی بکش و سفید کننده استفاده کن...لوازم تو اشپزخونه هست...اگر وقت کردی پله ها روهم تمیز کن، نشد فردا بیا
    _ شاید فردا نتونم بیام...همین امروز تموم می کنم.
    _هرطور راحتی.
    بااین پا و اون پا کردنی پر تردید پرسیدم:
    _ به مهندس برای حقوقم گفتین؟.
    اخم ظریفی کرد و سرش رو با کیفش بند کرد.
    _ مهندس گفت بزار یک ماه بشه بعد بگه حقوق میخوام.
    _ ولی من لازم دارم...من...
    حرفم رو قطع کرده عصبی گفت:
    _ من نمیدونم دختر جان.
    بی توجه به من داخل اسانسور شد. از پشت دستش رو به نشانه ی خداحافظی تکان داد.
    پکر به طرف ابدارخونه حرکت کردم. مطمئنم چیزی برای حقوقم نگفته بود. برای مهندس دو هفته زودتر چه فرقی می کرد. با اینکه واسطه شده بود این کاررو بدست بیارم؛ اما هیچ وقت به خاطره این رفتارهای خودخواهانش ازش خوشم نمیومد.
    لباس فرم و وسایل مخصوص رو برداشتم و مشغول به تمیز کاری شدم. برای بهتر شدن تمرکزم، اهنگی با خودم زمزمه می کردم و تی رو باریتم اهنگ هماهنگ می کردم. اینطوری کمتر به مشکلاتم فکر می کردم.
    به خاطره همین عاشق اینجا بودم. اینجا فقط من بودم؛ بدون دغدغه هام...بدون هیچ پسوندی...سفید ی این ساختمان ارامش داشت و باعث می شد گذر زمان رو فراموش کنم.
    -----------------
    سه طبقه رو بی وقفه تمیز کردم. از خستگی چشمام به سوزش افتاد بود. کمرم درد می کرد!. فقط برای کمی استراحت به اتاق طبقه چهار پناه بردم.
    وارد اتاق که شدم نفس عمیقی کشیدم. این اتاق عجیب به من ارامش می داد و قلبم رو به تلاطم مینداخت.
    روی صندلی مخصوص مهندس نشستم.مثل همیشه با چشم های بسته به این صندلی بزرگ چرم تکیه کردم و غرق رویاهام شدم.
    از یاداوری چند ماه پیش لبخند محوی گوشه ی لبم نقش بست.
    بعد کلی دوندگی برای کار پیدا کردن اشتباهی به شرکتی که اگهی نظافتی و ابدارچی اقا داده بود رفتم. از منشی اونجا خواهش می کردم اگر کسی استخدام نشده، من میتونم ازمایشی بیام و خودم رو ثابت کنم .
    خانم حجتی برای انجام چند کار اداری به اون شرکت اومده بود و من رو درحال التماس کردن دیده بود. وقتی با ناامیدی از شرکت بیرون اومدم جلوم رو گرفت و پیشنهاد کار نظافتی شرکت طاها رو بهم داد. برای من که فرقی نمی کرد چه کاری باشه همین که منبع درامدی داشته باشم کافی بود.
    چند روز طول کشید تا با مهندس صحبت کنه و استخدام بشم. اولین شرط ورود به اینجا ندیدن هیچ یک از کارکنان واشنایی بود. در طول هفته سه روز باید برای نظافت میومدم با حقوق ثابت. برای شرایطی که من داشتم بدون ضامن و ضمانتی پیشنهاد عالی بود. مهمتر از همه لطمه ای به درسم وارد نمی شد.
    بدون فکر سریع قبول کردم. بدون اینکه به چیزی شک کنم.
    فقط دلیل این اعتماد رو پرسیدم...گفت:" دختری که برای کار حلال التماس کنه قابل اعتماده...تو می تونستی خیلی راحت از جوونیت استفاده کنی".
    خیلی راحت تر از چیزی که فکر می کردم استخدام شدم, و من چقدر ساده لوحانه ذوق کردم.
    با اینکه اوایل از بدن درد خوابم نمیبرد و برام خیلی سخت می گذشت؛ ولی مثل خیلی چیزهای دیگه عادت کردم. غیر ایدا هم به هیچ کس چیزی نگفتم چون بودن من مهم نبود.
    این اتاق همیشه یکی از ارزوهای دور من بود. تو این اتاق اجازه می دادم رویاهای دخترانم و جوانیم پرو بال بگیرن.
    درخیالم مهندس یک پیرمرد مهربان اما جدی بود. جا سیگاریش همیشه دوتا نخ سیگار بیشتر نداشت که همان دو تا نخ بوش تمام فضای اتاق رو پر می کرد. تصورم همیشه ازش این بود که کناره پنجره های سرتاسری اتاقش درحال سیگار کشیدن ایستاده و به منظره روبه رو خیره شده _ محکم و استوار _ اونقدر در ذهنم محترم بود که هیچ ذهنیت بدی نسبت بهش نمی تونستم داشته باشم.
    الارم گوشیم به صدا دراومد. دیگه زمانی برای فکر کردن نبود.
    بعد مطمئن شدن از قفل اتاق ها و طبقات از شرکت خارج شدم. نمیدونم چرا دلم نمی خواست امشب به خونه برم.
    شاید به خاطره اینکه می دونستم کسی چشم انتظارم نیست تا نگران دیر رسیدنم باشه. از این واقعیت تلخ کمرم تیر کشید.
     
    آخرین ویرایش: ‏15/3/17
    S.h*, زینب بانو, monir1343 و 169 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    اهسته قدم بر می داشتم. به کوچه تنگ و باریک مون رسیدم، مثل همیشه ساسان درحال دید زدن و تخمه شکستن بود.
    وقتی بهش نزدیک شدم، با پشت چشم نازک کردنی سرش رو به سمت مخالف چرخوند!. وضعیتم خنده دار بود. این پسره که کارش دید زدن این و اونه ادعای عاشقی هم داشت، از ترس اهالی محل نیم نگاهی بهم نمی کرد.
    اهی کشیدم.
    فقط به خاطر اقاجون...
    بدون توجه به نگاه سنگین ساسان به پشت سرم, کلیدرو تو قفل چرخوندم و واردخونه شدم. یک راست به طرف زیر زمین رفتم.
    درحال اماده شدن برای خواب بودم که اعظم برای شام صدام زد. تعجب کردم از زمان شام من گذشته بود!. فکر نمی کردم امشب شام داشته باشم !.
    دلم گواه بد می داد. از ترس، استرس گرفته بودم و با پاهای لرزان پشت در ایستادم. بعد چند تا نفس عمیق در زدم و با" بیاتو"اعظم داخل راه رو باریک که متصل به پذیرایی خونه بود شدم.
    اعظم و اقاجون کنار همدیگه روی مبل دونفری که سلیقه مادر بود نشسته بودند. این طبقه بعد بازسازی کلی که داشت، هنوز هم اثاری از مادر توش پیدا می شد. اقاجون درحال میوه خوردن بود و اعظم حرکات من رو زیر نظر داشت.
    سلام زیرلبی دادم.
    اقاجون بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :
    _ اگر زودتر دل میکندی و کمتر به فکر ولگردی بودی...الان شام کنار خانوادت خورده بودی.
    نتونستم از لفظ خانواده پوزخند صداداری نزنم.
    از صدای پوزخندم عصبی شد.
    _ نگفتم بیای اینجا لبای...
    "استغرالله ای" گفت و روی پاش زد.
    _ ببین دختر همه ی محل، همه ی شهر می دونند دیگه سبزی فروش محل یک دختر نااهل داره... به اندازه کافی با دیراومدنت به اهالی ثابت کردی چیکاره ای... فقط میخوام بدونی فردا شب دیرتر بیا... هرجا هستی برای الواتی یک ساعتی بیشتر باش...فردا شب قراره برای مریم خواستگار بیاد...خیلی هم خانواده خوبین، از جریانات توام خبر ندارن...نمیخوام براش بد بشه موقعیت خوبشو به خاطر دختر ناخلف من از دست بده... نمیخوام به خاطر تربیتم تا آخر عمر شرمنده مادرش باشم...البته من میدونم کوتاهی از جانب من نبوده جنس خودتت نامرغوبه.
    همین طور یک بند می گفت.
    من بارها در این خونه قلبم شکسته بود. این ادم روبه روم, هیچ وقت من رو ندید. هیچ وقت نشنید. الان به خاطره دختری که گوشت و خونش نبود، منه هم خونش رو بدنام دونست. باورش برام خیلی سخت بود.
    نفهمیدم کی صورتم خیس شد.
    وقتی سرش رو بالا اورد و نگاه به صورت پر اشکم داد "لا اله الله ای" گفت.
    _ ببین ...
    دیگه طاقت نیاوردم. اشکام رو با استینم پاک کردم. بی توجه به زبانه گرفتم داد کشیدم.
    _ م من...ا اسم...دا دارم...ا اسم... دا دارم...خو خودت...رو روم...گ گذاشتی...ااص صلا...یا یادت...ههست؟...حا حالا...خ خراب... ش شدم!...م منم... د د خترت...م مگه ...غ غیر... م من کی...ب برات...م مونده...چ چرا... ههشت... ساسال...م منو...ن ندیدی... ااص صلا ...م منو...دو دو ست...دا داری؟.

    خونسرد و بی تفاوت بهم خیره شده بود. بدون هیچ تغییری. انگارحرف هام رو نشنید.
    _ بسه هر چقدر چرتو پرت گفتی...بااون زبونت...برو میخوام استراحت کنم...اعظم بفرستش بره.
    نفسم گرفت.
    _ ب بزار...ح حرف...ب بزنم ...بی بی انصاف...هی هیچ...و وقت...ن نذاشتی...ا الان...ب بزار...م من...د دخترتم.
    حالم بد بود. نفس نفس میزدم. اعظم دستم رو گرفت و به زور حرکتم داد. جیغ کشیده به طرفش چرخیدم تا نگاهم کنه. بی توجه به حرف هام مثل همیشه با خیال راحت بلند شد و تو اتاق رفت.
    چشمم به در اتاقش خشک شد. پربغض لب زدم.
    _ هی هیچ...و وقت...م منو...ن ندیدی.
    این صحنه ها فقط یاداور درد بود. بی توجه ای و نادیده گرفتند برای من مرگ لحظه ای بود.
    بی حس شده به کمک اعظم به زیرزمین کشیده شدم.
    با بسته شدن در روی زمین سرخوردم. گریه ام تبدیل به هق هق خفه ای شده بود.
    گنگ به یک گوشه خیره شدم.
    احساس پوچی می کردم. دلم خیلی می سوخت. برای دختری که تازه دوسال پا به این خونه گذاشته بود دلسوزی می کرد.

    مدت ها بود فراموش کرده بودم باری پر گ*ن*ا*ه به دوش دارم. باری که مدت هاست بابتش مجازات می شدم که حتی پدرمم بهم رحم نمی کرد. دلم به حال این سرنوشتم می سوخت.
    اهی کشیدم که صداش دل خودم رو لرزاند.
    نفرینی نبود. این درد بود. دردی که هشت سال فقط نادیده گرفته شد. لکه سیاهی که هر سال بزرگتر می شد و من هم کوچیک ترمی کرد.
    سرم رو, رو به اسمان گرفتم و پربغض نالیدم.
    _ کجای این زندگیتم؟.
    ---------
    با بیحالی و کمر درد بلند شدم، تشک و بالشتم رو پهن کردم. می دونستم نمی تونم امشب خواب راحتی داشته باشم و دوباره دیدن کابوس هام شروع می شد. کابوسی که هشت سال باهش زندگی می کردم.
    اوایل از ترس دیدنشون شب اداری داشتم. تا مدت ها به خاطره اینکه مادر خیسی تشک رو نبینه خواب به چشم هام نمیومد.
    هیچ وقت یادم نمیره...روز اولی که خودم رو خیس کردم تا چشمش به تشک خورد چنان به جانم افتاد که زیر مشت و لگداش بی هوش شدم. تا مدت ها خود به خود کنترلم رو ازدست داده بودم.
    به یادش پوزخندی زدم.
    حتما اون بالا از دیدن زندگی من خوشحاله.
    با فکرهایی که می کردم کم کم چشمام گرم شد و خودم رو به خواب سپردم .
     
    آخرین ویرایش: ‏15/3/17
    S.h*, monir1343, دیحون و 176 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    دیشب تاصبح خواب های پریشان می دیدم. خواب فرهاد...فرهادی که هیچ وقت، قصد نداشت دست ازسرم برداره.
    سری تکان دادم.
    حتی یاداوریش هم برام عذاب اور بود.
    ساعت ده بود و نمی تونستم به کلاس بعدی برسم. شانزده تماس از ایدا و پیام هایی که همشون مضمون کجایی بود، داشتم. حتما به خاطره غیبتم نگران شده و فکر کرده دیشب برام تو شرکت اتفاقی افتاده!.
    بلافاصله بعداز اولین بوق جواب داد.
    _ الو دیار ؟.
    لبخند زدم. صداش پراز شک و نگرانی بود و من عاشق این نگرانی های نابش بودم.
    با گلوی صاف کرده گفتم:
    _ سلام...ببخشید نگرانت کردم.
    نفس عمیقی کشید.
    _ میدونی چه فکرها نکردم؟...چرا کلاستو نیومدی؟.
    _ خواب موندم.
    مکثی کرد و آهسته پرسید.
    _ دعوات شده ؟!
    _دیدمت بهت میگم.
    _نه این که میگی؟.
    صداش گله مند شد. حق داشت زندگی من گفتنی نبود.
    _ شارژم داره تموم میشه...نمی تونم صحبت کنم.
    _ باشه مثل همیشه حرفو عوض کن...از صدای گرفتت مشخصه چی شده... فردا می بینمت.
    بدون گرفتن جوابی از جانب من صدای بوق تو گوشی پیچید.
    به گوشیم خیره شدم. همیشه همین طور بود..دوست نداشتم یک ادم دیگه ام از دست بدم، درسته که از جریانات زندگیم خبر داشت اما می ترسیدم از مهمترین راز زندگیم باخبر بشه.
    ---------
    بعداز اینکه کارهام رو انجام دادم اماده بیرون رفتن شدم. با سرو صدایی که تو حیاط راه انداختم، به اعظم اعلام کردم که من دارم میرم و از حضور من نگران نباشند.
    به فروشگاه بزرگی رفتم و با ته مونده ای که برام باقی مونده بود، یکم خرید کردم و دوباره به خونه برگشتم.
    تصمیم داشتم بدون اینکه کسی متوجه بشه تو زیرزمین بمونم. جایی برای رفتن نداشتم. شرکت هم بیشتر از ساعت تعیین شده نمی تونستم باشم.
    خیلی اهسته بدون کوچکترین صدایی در رو باز کردم و داخل زیرزمین شدم.

    وسایلم رو جابه جا کردم. مواد خوراکی رو داخل یخچال گذاشتم. یخچال کوچیکی که مال اتاق خواب ایدا بود. پشت تشک ها قایمش کرده بودم. اگر اقاجون از وجودش خبردار می شد از همان یک وعده غذایی که وظیفه می دونستند سرسفرشون باشم محروم می شدم.
    اینم پیشنهاد ایدا بود، وقتی در مورد وضعیتم فهمید گفت "خودت باید به فکر خودت باشی".
    بااینکه درامد من زیاد نبود تا این یخچال همیشه پر باشه؛ ولی خیلی مواقع کمکم می کرد و این رو مدیون ایدا و مهربانیش بودم. روزی که یواشکی باماشینش اوردیم هیچ کس خونه نبود. همیشه وقتی حرفش پیش میومد با سخاوتمندی می گفت: "وقتی بدون استفاده بود کاری نکردم...فقط باعث شدم کمتر گرد وخاک بخوره".
     
    آخرین ویرایش: ‏15/3/17
    S.h*, monir1343, دیحون و 165 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا
    تاشب خودم رو با درس خوندن مشغول کردم. اجازه ندادم ذهنم به گذشته و اتفاق دیشب کشیده بشه.
    هوا تقربیا تاریک شده بود. زیرزمین رو با شمع هایی که صبح خریده بودم روشن نگه داشته بودم.
    ساعت نزدیک های هشت بود که زنگ خونه به صدا دراومد. از گوشه ی پرده اقاجون رو دیدم که خیلی رسمی درحال خوش امد گویی به مهمان هاست.
    تعدادشون چهار نفر بود دو اقا و دو خانم. آخرین نفر پسر قد بلند و جوانی بود که دسته گل به دست وارد شد.
    اقاجون خنده از روی لب هاش کنار نمی رفت. طوری رفتار می کرد، کسی متوجه این نمی شد که ناپدری عروسه!.
    بعد راهنمایشون به طبقه ی بالا بامکثی ایستاد و به سمت زیر زمین نگاه کرد.
    سریع پرده رو انداختم. نمی خواستم مثل همیشه فکر اشتباهی درموردم بکنه.
    ماتم زده روی زمین, روبه روی شمعی که درحال اب شدن بود نشستم.
    به اطرافم خیره شدم. گوشه گوشه ی این زیرزمین، خاطرات تنبیه دوران کودکیم بود...الان خاطرات تنهاییم رو رقم میزد.
    وقتی بزرگتر شدم فهمیدم ترس از تاریکی اشک آدم هارو درنمیاره...ترس از تنهایی، ترس از بی کسی ادم هارو اذیتم می کنه.
    با شنیدن صدای راه رفتن بی خیال فکر زیادی, دوباره بلندشدم وگوشه ی پرده رو گرفتم.
    مریم و همان پسره رو به روی زیرزمین کناره حوض کوچک خونه ایستاده بودند.
    مریم با چادر سفیدی که سرش کرده بود مثل فرشته ها شده بود. چقدر خوشبخته, با وجود اینکه پدر خودش رو داشت باز هم مردی بود که پدرانه خرجش کنه.
    آقاجون حتی حاضر نشد ساسان به طور رسمی از من خواستگاری کنه. با پیغامی که به مادرش فرستاد گفت:"دیار هیچ مراسمی نداره اگر خواستین همین طوری قبولش کنید".
    این حرف اقاجون باعث شد گذشته ای که برای همه ابهام داشت، به یقین تبدیل بشه و از طرد شدن من همه خبردار بشند.
    دوباره زمزمه های اهل محل شروع شد. حرف هایی که چند سال خاک گرفته بود؛دوباره باعث مجلس گرم کنی همسایه ها و باد به غب غب انداختن پری خانم مادر ساسان شد. هر چند حتی اگر مادر یک الاف و بی سواد باشه، منه بد آوازه در شاءن پسرش نبودم!.
    حرف های که هرکدام برای من یک خاطره رو زنده می کرد. این حرف ها فقط یک نفع برای من داشت اون هم قطع شدن نگاه های خیره ساسان و بی محلی کردناش نسبت به من بود.
    زمانی که اقاجون با اعظم ازدواج کرد, دوسال گذشت که مریم حاضر شد هر سه روز یکبار به دیدن مادرش بیاد.
    این سه روز هیچ وقت کمبود عاطفی و مالی پیدا نکرد. آقاجون همیشه براش سنگ تمام می ذاشت...به قول اعظم"پدرانه خرج می کرد".
    دوساله از بودنش حسرت به حسرت هام اضافه شد...حسرت محبت هایی که هیچ وقت خرج من نشد.
    وضع مالی آقاجون بالا نبود. ولی به قدری داشت که من کارگری نکنم و مجبور نشم خرج خودم و دانشگاهم رو به تنهایی بدست بیارم.
    این دوسال با اومدنش همان مقدار ماهانه ای هم که می گرفتم قطع شد.
    چون می دونستم هدف آقاجون فاصله گرفتن من از رشته مورد علاقه ام هست, با تمام سختی هایی که داشت خودم خرج زندگیم رو درآوردم.
    عاشق رشته معماری بودم. بازحمت شبانه روز، درس خوندم و وارد بهترین دانشگاه شدم. بدون اینکه از موفقیت دخترش خوشحال بشه و بهش افتخار کنه!.
    انتقام بی دلیل اقاجون و تاوان هشت ساله مرگ فرهاد باعث شده بود من به یک دختره بی هویت تبدیل بشم.
    هیچ وقت نتونستم نظرش رو نسبت به اون اتفاق عوض کنم. اتفاقی که باعث مرگ فرهادو روح من شد. فرهاد، فرهادی که همیشه آرزو می کردم کاش من به جاش مرده بودم.
    با یاداوری گذشته مثل همیشه ناخواسته اشک تمام صورتم رو پر کرد.
    به قدری حواسم پرت بود که متوجه نگاه خیره مریم و اون پسر نشدم!.
    اشک هام رو با پشت دست پاک کردم و گنگ نگاهشون کردم.
    پسر جوان سریع سرش رو پایین انداخت... اما مریم...!
    از نگاه معتجبش هول شده سریع پرده رو کشیدم.
    با حالی داغون روی زمین نشسته، زانوهام رو بغل کردم و از شدت استرس موهام رو کشیدم.
    کلافه بودم.
    اگر به اقاجون می گفت من تو خونه موندم, مطمینم تنبیهه سختی در انتظارم بود.
    --------
    از ترسم وقتی صدای خداحافظی مهمان ها اومد، بازهم چراغ رو روشن نکردم. هرلحظه منتظر بودم درِ فلزی زیرزمین با ضرب باز بشه و اقاجون تو بیاد.
    بعد یک ساعت انتظار و دلهره خبری نشد و با خیال راحت تری تونستم به درسام برسم.
     
    آخرین ویرایش: ‏15/3/17
    S.h*, monir1343, دیحون و 156 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. بهارگل

    بهارگل نویسنده رمان نویسنده رمان

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/16
    ارسال ها:
    247
    تشکر شده:
    19,690
    امتیاز:
    606
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوارشد و نویسنده
    محل سکونت:
    زیرسقف خدا

    صبح قبل از این که کسی از خواب بیدار بشه زودتر ازحد معمول اماده شدم تا جلوی هر برخوردی رو بگیرم. هنوزهم به این که مریم گفته باشه یا نه...شک داشتم !.
    ساعت هفت آهسته بدون کوچکترین صدایی از زیرزمین بیرون اومدم.
    پاورچین پاورچین به سمت در حیاط حرکت می کردم که با باز شدن در شیشه ای طبقه بالا سرجام خشک شدم.
    نفسم از ترس بند اومد. چشمام رو بستم و شروع کردم به ذکر گفتن. خودم رو برای هر بدو بیراهی اماده کردم.
    _ دیارصبر کن.
    خودش بود!.
    به سمتش چرخیدم. حاضر و اماده درحال کفش پوشیدن بود. با من می خواست بیاد؟!.
    خیلی ارام گفت:
    _ اینطوری نگام نکن...فقط میخوام باهت بیام.
    اهسته پله ها رو پایین اومد. دل تو دلم نبود.
    به تبعیت ازش حرکت کردم و باهم ازدرِ خونه خارج شدیم.
    استرس داشتم. سکوتش آزار دهنده بود. مطمئن بودم این پیاده روی اول صبح، مربوط به دیشب می شد. بیشتر نگرانیم هم بابت فهمیدن اقاجون بود.
    طاقت نیاوردم و گفتم:
    _ من دیشب قصد نداشتم خواستگاریتو به هم بزنم...یعنی میدونی...جایی رو نداشتم برم.
    _ ...
    _متاسفم.
    _ ...
    _اگر خواستگاریت به هم خورد من حاضرم باهش صحبت کنم...مطمینم اونقدر دوست داره که قبول کنه.
    _...
    بدون هیچ عکس العمل یا حرفی فقط کنارم حرکت می کرد.
    اشکم داشت درمیومد. اول صبحی هیچ واکنشی به معذرت خواهیم نداشت. اگر به آقاجون می گفت ایندفعه از خونه بیرونم می کرد.
    به التماس افتادم.
    _ ببین مریم...وضعیت منو میدونی...به کسی نگو...قول میدم برات کاری کنم.
    بعد نیم نگاه کوتاهی، مستقیم رو به روم ایستاد.
    _ چرا همیشه فکر می کنی مقصری؟!...تو دیشب چیکارکردی؟!... فقط خونه پدرت بودی!...چرا باید خواستگاری من به خاطره تو بهم بخوره !؟.
    ازلحن محکمش تعجب کردم. چیزی از من نمی دونست!؟.
    دوباره به راهش ادامه داد. با مکثی پشت سرش حرکت کردم.
    خیلی اهسته گفتم:
    _ مریم...من، خب...چه طوری بگم...حتما نمیدونی در.مورد من چه شایعه هایی هست...فقط کافی یکم تحقیق کنند و ...
    حرفم رو قطع کردو خیلی خونسرد گفت:
    _ دختره درستی نیستی...باعث مرگ برادرت شدی...نحسم هستی!.
    از خجالت سرم رو پایین گرفتم. یک لحظه تمام بدنم عرق کرد. زندگی من تو همین سه جمله خلاصه می شد. همه در مورد من این ذهنیت رو داشتند.
    مریم که ناراحتیم رو دید لحنش رو عوض کرد. با دلسوزی شانم رو فشردو گفت:
    _ دیار...نذار پدرت ازت استفاده کنه...زودتر زندگیتو نجات بده.
    گنگ نگاهش کردم..
    _ متوجه منظورت نمیشم.
    _ از اون خونه برو.
    خندم گرفت.
    _ این حرفارو زدی که منو از خونه پدریم بیرون کنی؟!.
    چشماش از حرف من گرد و دست به کمر ایستاده تک خنده ی پرحرصی زد.
    _ من میخوام فقط کمکت کنم...یکم فکر کنی میفهمی جایگاهی تو اون خونه نداری ...لازم به بیرون کردنت نیست.
    عصبی شدم.
    به خوبی می دونستم هیچ جایگاهی در اون خونه ندارم ولی از زبان مریم شنیدن برام سنگین تمام شد.
    دوباره کنترل زبانم رو ازدست دادم. ناخوداگاه صدام بلند شد.
    _ ل لطف...ک کن...ب به...ف فکر...م من... ن نباش...او اونجا...ه هر...چی چی...با با شه...خ خونه...م منه...ر رفتارای...آ آقاجونم...به بخاطر...ا اینه...ه هنو زم... م مرگ ...ف فرهادو...ف فراموش...ن نکرده... م مطمیننم...ه هنوز...م منوو ...دو دوست...دا داره.
    مثل دختر بچه ها شده بودم که سرعروسک محبوبشون جیغ و داد می کنند.
    با تعجب به صورت قرمز شدم نگاه می کرد. از بهتش مشخص بود چیزی از مریضیم نمی دونست.
    _ باشه...ببخشید دیار...اروم باش.
    بعد به اهستگی با خودش زمزمه کرد"بهم گفته بود"!.
    حوصله تجزیه و تحلیل جملش رو نداشتم. بی توجه بهش به سمت ایستگاه اتوبوس پا تندکردم. بعد کمی فاصله سریع خودش رو بهم رسوند.
    بدون اینکه به روی خودش بیاره با اصرار زیاد من رو به صبحانه ای دعوت کرد. این اصرارش رو برای صمیمیت بیشتر درک نمی کردم. با هر جمله تاکیید می کرد باید هم دیگررو بهتر بشناسیم تا قضاوت بی جا نکنیم. بیشتر از این هم کنجکاوی نکردم. به خاطره اقاجون مجبور بودم همراهیش کنم. هرچند با سمج بودنش مجال مخالفتی هم نمی ذاشت.
    وقتی درمورد خواستگارش پرسیدم.
    کوتاه ومختصر جواب داد"به درد هم نمی خوردن و قرار جواب منفی بدند".
    رفتار مریم برام معادل مجهولی بود که نمی تونستم به جواب برسم.
     
    آخرین ویرایش: ‏15/3/17
    Lashgari.samane, S.h*, زینب بانو و 167 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.

کاربران در حال مشاهده موضوع (کاربر: 1, مهمان: 11)

  1. arminaeshtiaghi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 327)

  1. بهارگل
  2. *Behnaz*
  3. *ملیکا*
  4. BEHNAM.R
  5. s.zahra
  6. akbn
  7. Abgin
  8. elahe honar
  9. Mademoiselle
  10. Mehrvash
  11. saamira
  12. چیک چیک بارون
  13. somayeh_at
  14. soheil_a
  15. darya4777
  16. مرووژا
  17. dinaz
  18. shahla
  19. mahtab7091
  20. tali
  21. Fatima7586
  22. Kimia.k
  23. Sara*R
  24. Saadatii
  25. Baanoo.N
  26. پریبانو
  27. ^_^
  28. یاس1359
  29. fati.sh
  30. Barana95
  31. zjafari
  32. S*zahra_zm
  33. dehgani
  34. f.e
  35. Maryam.k
  36. behnoush
  37. Curly
  38. محمد سبحان
  39. زهرا*
  40. yasmina
  41. Maryam90
  42. ♥...N...♥
  43. sadeg1378
  44. lonatic
  45. aziii***
  46. الف
  47. eli9776
  48. ._.fateme._.
  49. sogand72
  50. پریزاد@
  51. نور ماه
  52. ♡Ghazal♡
  53. zohreh77
  54. Sabagames
  55. Hami20
  56. Hana ...
  57. MORASA
  58. رز ابی
  59. rezvan 2000
  60. AEEN
  61. Nikta.n.s
  62. HєƖƖιση
  63. sarina.sh
  64. coman
  65. مینا1366
  66. ♥ساحل♥
  67. Soha.Tanha
  68. اخلاصی
  69. ---Sara---
  70. Nm99
  71. Ema
  72. ggg
  73. Bahar7960
  74. Zibaa
  75. amiriiii
  76. د.م
  77. reyhan7979
  78. روژهه لات
  79. hasti98
  80. Delfa24
  81. M_DON
  82. Fateme_Meshki
  83. Zahra-kh70
  84. م.د.م
  85. آتش سرخ
  86. مطهره آراسته
  87. Sarahhhhh
  88. melihmd
  89. maryam23
  90. استار
  91. سوسن2
  92. kaktus
  93. Voroodi.m
  94. sh4352
  95. Lashgari.samane
  96. هنگامه1378
  97. honf
  98. گلپری
  99. fakegirl1376
  100. DENIRA
  101. Zhinous_Sh
  102. mehrdokhti
  103. عرفان من
  104. @ATI@
  105. behy.z
  106. M78
  107. DadaSH
  108. qazal_n_
  109. Hidika11
  110. maryam1926
  111. نازنین77
  112. پژواک
  113. Negarmhmdfd8
  114. parisa m
  115. atefah.m
  116. Mahla0o0
  117. CAPRICORN
  118. Sajad69
  119. erfane70
  120. hanayman
  121. f.i
  122. Saghar.zahedi
  123. White billet
  124. ریحانه ۱۳۷۲
  125. Eliya-elina
  126. ثـمین
  127. سارافاطمی
  128. sara23
  129. Elham70
  130. نازی بانو(فائزه)
  131. goli26
  132. farima
  133. Fariba .a
  134. phoinex73
  135. سمیرا1371
  136. maman
  137. S.lotfi
  138. ᗩᒪᙀᒪI
  139. سولمازج
  140. شبنم68
  141. delnaz
  142. sohei80
  143. جناب سرهنگ
  144. الهام۱۶۶۱
  145. afsane.r
  146. Farnoosh1344
  147. Zahra198919
  148. masha2728
  149. ffh
  150. Niloofar.l
  151. *faeghe*
  152. elahe58
  153. ELHAM_4031
  154. sona
  155. Nazem
  156. setareh nami
  157. nurie
  158. aynaz.nsr
  159. Mamjavad
  160. fatima8
  161. ناززنین
  162. ؟؟؟
  163. مرجان 76
  164. ارمیا ۷۷
  165. ???
  166. sweetylife
  167. Gossip
  168. سروش
  169. 135robina
  170. fateme12345
  171. Parmin 7575
  172. a.adineh
  173. samira 68
  174. Samira1369
  175. ماتینا۱۹۹۷
  176. noens
  177. مهسان9093
  178. SunLighT
  179. محمد رضا 493
  180. Arzu
  181. shima82
  182. 3pideh joon
  183. sara parsin
  184. nadiyam
  185. صابر
  186. حمی
  187. kami_divoneh
  188. زهرا7337
  189. hamida
  190. Taranoombanoo
  191. سپیده سرپناه
  192. Mahsa69
  193. ariana_s
  194. soheil80
  195. سمانه۱۳۷۱
  196. Pariiis
  197. فرحانه
  198. neshat
  199. amir9900
  200. پردیس96
  201. مهسا 234
  202. Shani
  203. Shaysteh
  204. زهرا پارسا
  205. ستاره2453
  206. .reyhoon.
  207. kimiya.rjb
  208. ngr6767
  209. ماهور ماه
  210. Sargol.1370
  211. اسما بینیاز
  212. saniaz
  213. Zohreh36481
  214. saniiii
  215. Deliz
  216. Tarano
  217. امین معصومه
  218. Fatma3
  219. سمیه فکری
  220. farimahyousefi
  221. darya afshari
  222. .DORNA.
  223. big cat
  224. سارا 73
  225. **آنیتا**
  226. Wvryvw
  227. օɾἶεղէმl ցἶɾl
  228. عسل79
  229. shaghayegh.givtash
  230. ....zahra....*
  231. اوووییی
  232. narcissus
  233. Zeinab.g
  234. *SAmirA
  235. Elka Shine
  236. Banoye_kavir
  237. narges135
  238. Mahnaz711
  239. hani*
  240. لیلا اکبرزاده
  241. miss-elahe
  242. لاچین
  243. نسیمی
  244. هوشنگ
  245. Nilofar.r
  246. RASTA.CH
  247. Hamraz.raz
  248. سوده ساحل
  249. SHP77
  250. Hoo59
  251. darya738386
  252. مهدی زاده
  253. eshgh_tanha00
  254. KIMIA_A
  255. mahtiti
  256. پزواک
  257. رامینه
  258. Hadiss
  259. kalampolooo
  260. TBR
  261. sepiiid. rt
  262. negari
  263. سودابه
  264. Monireh.f
  265. Nana21
  266. Mch:)
  267. Ava Banoo
  268. eli.goli825
  269. مهسا69
  270. nazilaaa23
  271. Fatma20
  272. سحر٦٩
  273. عقیق
  274. adlh
  275. altin.k
  276. دیحون
  277. Lili_nzr
  278. سحربانو
  279. اردیبهشت 3
  280. Zahraso
  281. نارینه
  282. hani$
  283. karimi.e
  284. samira78
  285. li-li
  286. hastiii.
  287. tabassom110
  288. tabasom 96
  289. *H@$TY_hk *
  290. F.m.v
  291. mjlg
  292. فاطمه میرشفیعی
  293. Bahar.shs
  294. nasr.phd
  295. mahsatn
  296. elham.rp
  297. سحـر
  298. mitra95
  299. Ninash
  300. "ESPRIT"
  301. Mary.sd
  302. m _jahaniiyan 4
  303. Z A H R A
  304. س.ا
  305. حسین ترکمن
  306. Z.H.J
  307. دلدار
  308. S.h*
  309. Marzie
  310. £Lⓐh£
  311. زهرابهاروند
  312. demard
  313. سدنا
  314. Helii
  315. مهتاب ش
  316. Bahare.a.
  317. sahra12
  318. Pary_555
  319. ..negin..
  320. hadisss78
  321. شانه
  322. نسرین۲۷۰۶
  323. Gul
  324. nafise abbaspor
  325. فرنگستان
  326. ابیس
  327. عســـــــــــــــل